جنبش کارگری در آمریکا

 

فردریش انگلس

 

ده ماه از زمانی که من به خواهش مترجم [خانم فلورنس کلی ویشنوتسکی] متممی بر این کتاب نوشتم، میگذرد. در فاصلهی این ده ماه، انقلابی در جامعهی آمریکا صورت گرفت که در هر کشور دیگر لااقل ده سال به طول میانجامد. در فوریهی ١٨٨٦ افکار عمومی آمریکا در این باره وحدت نظر داشت که در آمریکا یک طبقهی کارگر - به مفهوم اروپایی آن - اصولا وجود ندارد(١). و نتیجتا یک مبارزهی طبقاتی میان کارگران و سرمایهداران آن طور که جامعهی اروپایی را زیر و رو کرد - در جمهوری آمریکا غیرممکن میباشد و به این جهت سوسیالیسم، نهالی است که از خارج وارد آمریکا شده و قادر نخواهد بود در سرزمین آمریکا ریشه بدواند. با وجود این، در همان ایام، مبارزهی طبقاتی در حال نضج، سایههای عظیم خود را بر اعتصابات کارگران معدن ذغال سنگ پنسیلوانیا و کارگران سایر رشتهها گسترده بود، علی الخصوص در مورد تدارک برای جنبش بزرگ هشت ساعت کار [روزانه] که زمان آن ماه مه تعیین شده بود که حقیقتا هم در ماه مه صورت گرفت. متمم من نشان میدهد که من در آن زمان این علامت را به درستی تشخیص داده و جنبش طبقهی کارگر را در سطح ملی پیشبینی کرده بودم. ولی آن چه هیچ کس نمیتوانست پیش بینی کند، این بود که جنبش بتواند در یک چنین مدت کوتاهی و با یک چنین نیروی مقاومت ناپذیری تجلی نماید و همچون حریقی در صحرای علفزار گسترش یابد و جامعهی آمریکا را تا ستونهای اصلی آن به لرزه در آورد.

این حقیقتی است غیرقابل انکار و مجادله ناپذیر. این که این موضوع چه وحشت و هراسی در میان طبقهی حاکم به وجود آورده بود، از اظهارات روزنامهنگاران آمریکایی - که در تابستان گذشته با دیدارشان مرا سرفراز کردند - پیداست. آنها وضع ناهنجار وحشتباری را که جنبش نوین کارگری برای طبقهی حاکمه آمریکا به وجود آورده بود، شرح میدادند و موجب خرسندی خاطر من شدند. معالوصف جنبش در آن ایام هنوز در حال تکوین بود و فقط عبارت بود از یک ردیف حرکات ارتعاشی درهم و آشفته و ظاهرا بی ارتباط که به علت الغای بردگی سیاهان و در اثر توسعهی سریع صنعتی، به صورت پائینترین قشر جامعهی آمریکا در آمده بود. البته حتی قبل از پایان سال نشان داده شد که این مبارزات اجتماعی ناآشنا، هر چه بیشتر در جهت مشخصی به جریان افتاده است. جنبشهای خود به خودی و غریزی این تودههای عظیم کارگری، گسترش آنها در یک پهنهی وسیع مملکتی و بروز آن که همه جا همزمان با نارضایتیهای مشترک آنها از وضع بد اجتماعی بود و در همه جا تقصیر آن متوجه علل و یا علت واحدی بود؛ همهی اینها موجب شدند که تودههای مزبور به این حقیقت واقف شوند که آنها طبقهی جدید و خاصی را در جامعهی آمریکا تشکیل میدهند، طبقهای که در حقیقت کمابیش از کارگران مزدبگیر موروثی - یعنی پرولتاریا - تشکیل یافته بود. غریزهی اصیل آمریکایی این آگاهی را به وجود آورد که آنها باید بلافاصله در قدم بعدی برای رهایی خود اقدام کنند و برای ایجاد یک حزب سیاسی طبقهی کارگر - که دارای برنامهی مخصوص خود بوده و هدف آن دست یافتن به کنگرهی آمریکا و کاخ سفید باشد - کوشش نمایند. مبارزات ما به خاطر هشت ساعت کار روزانه، اغتشاشات شیکاگو و میلواکی و غیره و غیره... کوششی که طبقات حاکمه - با توسل به قهر آشکار و دستگاه ظالمانهی دادگستری طبقاتی - برای سرکوب کردن جنبش کارگری در حال نضج به عمل میآورد، سازماندهی کردن حزب جوان کارگری در تمام مراکز بزرگ در ماه نوامبر، انتخابات نیویورک و شیکاگو در ماههای مه و نوامبر- تمام اینها علائم بی اعتباری اوراق استقراضی دولتی آمریکا را در ذهن بورژوازی این کشور زنده میکرد و از این به بعد نیز حوادث ماه مه و نوامبر، بورژوازی را یاد روزهای ورشکستگیای خواهد انداخت که در آن پرولتاریای آمریکا برای اولین بار کوپنهای خود را برای پرداخت ارائه خواهد داد. در کشورهای اروپایی سالها و سالها طول کشید تا طبقهی کارگر کاملا درک کرد که او طبقهی خاصی را تشکیل میدهد که تحت شرایط موجود همواره در جامعهی مدرن وجود خواهد داشت. و باز سالها طول کشید تا این آگاهی طبقاتی موجب آن شد که آنها در یک حزب سیاسی خاص متشکل شوند، حزبی که وابسته به هیچ یک از احزاب قدیمی - که به وسیلهی گروههای مختلف طبقات حاکمه به وجود میآمدند - نبود و نسبت به همهی آنها روشی خصمانه داشت. در محیط مساعد آمریکا آن جا که ویرانههای فئودالی راه را مسدود نکرده بودند، آن جا که تاریخ با عناصر جامعهی مدرن بورژوازی که در قرن ١هفده به وجود آمده بودند آغاز میشود طبقهی کارگر این دو مرحله از تکامل خود را فقط در عرض ده ماه طی کرد.

با وجود این، همهی اینها فقط آغاز کار است. این که تودههای کارگر مشترک بودن نارضایتیها و منافع خود را احساس میکنند و به همبستگی خود در مقابل تمام طبقات دیگر پی میبرند، این که آنها به منظور بیان این احساس و تاثیرگذاری آن، از دستگاه سیاسی آمادهی هر کشور آزاد استفاده میکنند، صرفا قدم اولیه است. قدم بعدی عبارت از اینست که برای دردهای مشترک، داروهای مشترکی پیدا کنند و در برنامهی حزب کارگر قرار دهند. و این قدم - که مهمترین و دشوارترین گام تمام حرکت است - هنوز باید در آمریکا برداشته شود.

یک حزب جدید باید یک برنامهی مشخص مثبت داشته باشد، برنامهای که جزئیات آن میتواند بر حسب موقعیت با تکامل خود حزب تغییر کند، ولی در عین حال باید برنامهای باشد که حزب بتواند هر لحظه در مورد آن وحدت نظر داشته باشد. تا زمانی که این برنامه تهیه نشده است، موجودیت حزب فقط به عنوان یک نطفه مطرح خواهد بود؛ ممکن است موجودیت محلی داشته باشد، ولی دارای موجودیت ملی نخواهد بود؛ ممکن است بر حسب مقررات خود یک حزب باشد؛ ولی هنوز یک حزب واقعی نیست.

شکل اولیهی این برنامه هر چه میخواهد باشد، ولی باید دائما در جهتی تکامل یابد که از قبل بتوان آن را تعیین کرد. عللی که شکاف عمیقی میان طبقهی کارگر و طبقهی سرمایهدار ایجاد کردهاند، یکی هستند - چه در اروپا و چه در آمریکا - و همچنین وسایلی که به کمک آنها میتوان این شکاف را پر کرد، در همه جا یکی هستند. به این جهت هر قدر جنبش بیشتر تکامل یابد، به همان اندازه نیز باید با برنامهی پرولتاریای اروپا منطبق گردد؛ برنامهای که بعد از شصت سال نفاق و بحث و مجادله با وجود همهی اختلافات میان پرولتاریای اروپا، مورد قبول همگان قرار گرفته است. در این برنامه نیز قبضه کردن قدرت سیاسی به وسیلهی طبقهی کارگر، هدف نهایی اعلام شده است و این قدرت سیاسی وسیلهایست برای تصاحب مستقیم کلیهی وسایل تولید - از قبیل زمین، راهآهن، معادن، ماشینآلات و غیره به توسط جامعه و برای مورد استفاده قرار دادن این وسایل تولید به وسیلهی همگان و برای همگان.

حالا حزب جدید آمریکا - عملا مثل همهی احزاب سیاسی دیگر- به نیروی واقعیت محض تشکیل خود میکوشد تا سلطهی سیاسی را به چنگ آورد. ولی هنوز تا آن زمان که برایش روشن بشود - که برای چه منظوری باید از این سلطهی سیاسی استفاده کرد فاصلهی زیادی دارد.

در نیویورک و سایر شهرهای شرقی، طبقهی کارگر به شیوهی اتحادیههای کارگری خود را سازماندهی کرده و در هر شهر یک اتحادیهی مرکزی کارگری نیرومند تشکیل داده است. مخصوصا در نیویورک، اتحادیهی مرکزی کارگری، در نوامبر گذشته، هنری جرج را به عنوان رهبر خود برگزید. و در نتیجه، برنامهی انتخاباتی آن زمان تحت تاثیر شدید نظریات هنری جرج قرار گرفت. در شهرهای بزرگ ناحیهی شمال غربی، مبارزات انتخاباتی بر اساس یک برنامهی کارگری نسبتا ناروشن انجام گرفت که نفوذ ایدههای هنری جرج یا به طور کلی در آن مشاهده نمیشد و یا به زحمت در آن دیده میشد؛ در حالی که در مراکز بزرگ جمعیت و صنعت، جنبش یک شکل قطعی سیاسی به خود گرفت و میبینیم که به موازات آن در تمام کشور دو سازمان وسیع کارگری توسعه یافتند: یکی مجاهدین کار(٢) و دیگری حزب سوسیالیست کارگری است که فقط دومی دارای برنامهای منطبق با وضع مدرن اروپایی ذکر شده در بالا میباشد.

از میان این سه شکل کمابیش مشخصی که جنبش کارگری آمریکا در آن متجلی میشود، اولین آنها یعنی جنبش نیویورک - که به وسیلهی هنری جرج رهبری میشود - در حال حاضر فقط دارای اهمیتی محلی میباشد. بدون شک نیویورک به طور قیاس ناپذیری مهمترین شهر کشور است. اما نیویورک، پاریس نیست و ممالک متحده نیز فرانسه نیست و به نظر من برنامهی هنری جرج در شکل کنونیاش شایستگی آن را ندارد که بتواند چیزی بیش از ستونهای اصلی یک جنبش محلی را تشکیل بدهد و یا آن که در بهترین حالت خود بتواند بیش از مرحلهی گذار کوتاهمدت یک جنبش عمومی باشد. از نظر هنری جرج، سلب مالکیت ارضی از تودههای خلق، بزرگترین علت عمومی تقسیم خلق به غنی و فقیر میباشد، ولی این امر از نظر تاریخی چندان درست نیست. در ادوار دیرینهی آسیایی و کلاسیک، شکل مسلط تقسیم طبقاتی، بردهداری بود؛ یعنی موضوع سلب مالکیت ملک و زمین از تودههای خلق در بین نبود، بلکه تصاحب خود افراد به وسیلهی شخص سوم مطرح بود. از زمانی که در دوران انحطاط جمهوری روم، دهقانان آزاد ایتالیایی از شهرهای موطن خود رانده شده و به یک طبقه از سفیدهای لمپن شده مبدل گشتند همان طور که (فقیرهای سفید یا زبالههای سفید) قبل از ١٨٦١ در ایالات بردهدار جنوبی ممالک متحده وجود داشتند و در فاصلهی زمانی میان بردگان و آزادهای لمپن شده - یعنی دو طبقهای که برای رهایی خود به یک اندازه کاهل بودند - دنیای قدیم دچار اضمحلال شد. در قرون وسطی به هیچ وجه سلب مالکیت زمین از تودههای خلق اساس ستم فئودالی نبود، بلکه بیشتر تصاحب خود آنها بود که اساس این ستم را تشکیل میداد. دهقان موطن خود را حفظ کرد، ولی به عنوان نیمه برده و فرمانبردار به آن زنجیر شد و مجبور بود که به مالک زمین، خراجی به صورت کار و یا محصول بپردازد. تازه در آغاز عصر جدید، یعنی در اواخر قرن پانزده بود که بیرون راندن دهقانان در سطح بالاتری صورت گرفت. در واقع این بار تحت شرایط تاریخی، دهقانان بی چیز شده را به طبقهی مدرن کارگر روزمزد - یعنی به افرادی که چیزی جز نیروی کار خود ندارند و فقط به وسیلهی فروش این نیروی کار به دیگران، میتوانند زنده بمانند - مبدل ساخت. اما وقتی سلب مالکیت زمین و ملک، موجب به وجود آمدن این طبقه شد، آن وقت شیوهی تولید سرمایهداری، صنعت بزرگ مدرن و زراعت بزرگ مدرن، باعث همیشگی شدن و وسعت آن گشتند و آن را به طبقهی مخصوصی که دارای منافع خاص و وظیفهی تاریخی ویژهای بود، مبدل ساختند. همهی این موضوعات به وسیلهی مارکس مشروحا بیان شده است (جلد اول سرمایه، قسمت هفت: انباشت به اصطلاح اولیه). از نظر مارکس، علت اختلاف طبقاتی کنونی و خفت و خواری طبقهی کارگر، در سلب مالکیت از او در مورد کلیهی وسایل تولید نهفته است که طبیعتا زمین نیز در آن مستقر میباشد.

هنری جورج بعد از آن که انحصاری کردن زمین را تنها علت فقر و بدبختی تلقی کرد، بدیهتا راه علاج آن را در این میبیند که جامعه در خصلت خود، بار دیگر زمین را به تصاحب خود در آورد. حالا سوسیالیستهای مکتب مارکس نیز خواستار آنند که جامعه دوباره زمین را به تصاحب خود در آورد، ولی نه فقط زمین، بلکه کلیهی وسایل تولید دیگر را نیز به همین ترتیب تصاحب کند. البته اگر ما این مطلب را نیز نادیده بگیریم، باز تفاوت دیگری نیز باقی میماند و آن این است که پس با زمین چه باید کرد؟ سوسیالیستهای امروزی - تا حدی که مارکس نمایندهی آنهاست- خواستار آنند که زمین در مالکیت اشتراکی باشد و به طور اشتراکی و برای منافع مشترک روی آن کار بشود و همین امر باید در مورد تمام وسایل تولیدی اجتماعی، معادن، راهآهن، کارخانهها و غیره صورت گیرد. هنری جرج برعکس به این امر رضایت داده است که زمین - کاملا مثل وضع حاضر- به طور اقطاعی به فرد فرد مردم اجاره داده شود و این امر فقط در صورتی انجام گیرد که نظمی برای اجارهداری وجود داشته باشد و بهرهی زمین به جای آن که به جیب اشخاص برود، به صندوق عمومی ریخته شود. خواست سوسیالیستها، شامل دگرگونی کامل مجموعهی سیستم تولید اجتماعی کنونی است. خواست هنری جرج برعکس به شیوهی تولیدی امروزی جامعه دست نمیزند؛ یعنی چیزی که در واقع، سالها قبل به وسیلهی افراطیترین جریان ریکاردوئی اقتصاد بورژوایی، مطرح شده است. آنها نیز خواهان ضبط بهرهی زمین به وسیلهی دولت بودند.

طبعا صحیح نیست قبول کنیم که هنری جورج فعلا برای همیشه و ابد حرف آخرش را گفته است. ولی من مجبورم تئوری او را آن طور که میبینم، تلقی کنم.

دومین بخش جنبش کارگری آمریکا را مجاهدین کار تشکیل میدهد و چنین به نظر میرسد که این سازمان بازتاب صحیحی از سطح تکامل کنونی جنبش میباشد، همان طور که بدون شک کثیرالعدهترین بخشهای سه گانه جنبش کارگری آمریکا را تشکیل میدهد. این اتحادیهی بزرگی است که در سطح بسیار وسیعی از کشور گسترش یافته است و دارای مجامع بیشماری میباشد که در آنها انواع و اقسام نظریات فردی و محلی درون طبقهی کارگر، نمایندگی دارند. سازمان مجاهدین کار همهی اینها را در لوای برنامهی ناروشن مربوطهای با هم متحد کرده و آنها را عمدتا به وسیلهی یک احساس غریزی و نه به وسیلهی یک اساسنامهی غیرقابل اجراء با هم متشکل ساخته است. غریزهای که متکی به این واقعیت محض است که تشکل آنها به خاطر هدفهای مشترک مورد نظرشان، آنها را به سطح یک قدرت بزرگ در کشور ارتقا میدهد. این یک معمای پر تضاد اصیل آمریکایی است که مدرنترین کوششها را در قبای قرون وسطایی انجام میدهد و دموکراتترین و یاغیترین روح را در پس یک چهرهی ظاهرا مستبد، ولی در حقیقت ناتوان پنهان میسازد. چنین است تصویری که مجاهدین کار به یک ناظر اروپایی ارائه میدهند. البته نباید فقط به ویژگیهای ظاهری بپردازیم، زیرا اینها مانع آن نمیشوند که ما بتوانیم در این انبوه غولآسای کارگری، تودهی عظیمی از انرژی خفتهی سیاسی را ببینیم که در آستانهی تبدیل آرام ولی حتمی به یک نیروی زنده و فعال قرار دارد.

سازمان مجاهدین کار، اولین تشکیلات ملیای است که به وسیلهی کل طبقهی کارگر آمریکا به وجود آورده شده است. بدون توجه به این که منشاء و تاریخچه آن چیست، کمبودها و دیوانگیهای کوچک آن کدام است و برنامه و اساسنامه آن چیست، باید گفت که در این جا حقیقتا با پدیدهای که ساخته و پرداختهی مجموعهی طبقهی کارگر مزدگیر آمریکاست، سر و کار داریم و این تنها نوار ملیای است که آنها را به هم مربوط ساخته و موجب آن شده است که آنها قدرت خود را کمتر از قدرت دشمنانشان تلقی نکنند و با غرور و سرفرازی به تحقق پیروزیهای آیندهشان امیدوار باشند.

به هیچ وجه صحیح نیست که بگوییم مجاهدین کار توانایی تکامل را ندارند (در روزنامهی سوسیال دموکرات، جملهی بالا اشتباها چنین چاپ شده است: توانایی تکامل را دارند). او به طور مدام در مسیر تکامل و دگرگونی قرار دارد و تودهای از یک مادهی با قوام است که در حال جوشش و تخمیر میباشد و در صدد است که فرم و شکلی را که متناسب با طبیعت اوست، کسب نماید. همان طور که تکامل تاریخی حتمی و مسلم است و درست همان طور که طبیعت قوانین خاص مربوط به خود را دارد، همان طور هم این فرم پذیری حتمی و مسلم است. این که آیا آن وقت نیز مجاهدین کار نام فعلی خود را حفظ خواهند کرد یا نه، موضوعی است کاملا بی تفاوت. البته ناظری که از دور شاهد است، به زحمت میتواند در آن مادهی اولیهای را ببیند که آیندهی جنبش کارگری آمریکا و به همراه آن به طور کلی آیندهی جامعهی آمریکا بایستی از آن ساخته شود.

بخش سوم، حزب سوسیالیست کارگری است که فقط اسما یک حزب است؛ زیرا تا به حال در هیچ کجای آمریکا، واقعا قادر به آن نبوده است که عملا به عنوان یک حزب سوسیالیستی ظاهر شود. علاوه بر این، این حزب تا حدودی یک عنصر خارجی در آمریکاست و تا همین اواخر تقریبا فقط از مهاجرین آلمانی - که فقط به زبان خودشان صحبت میکردند و با زبان انگلیسی مملکت، فقط به طور محدودی آشنایی داشتند- تشکیل یافته بود. این حزب اگر چه ریشههای بیگانهای داشت، ولی در عوض مجهز به سلاح تجربه بود. تجربهای که ضمن مبارزهی طبقاتی درازمدتی در اروپا کسب کرده بود و از شرایط عمومی رهایی طبقهی کارگر - چیزی که در مورد کارگران آمریکایی تاکنون به صورت استثنایی صادق میباشد- آگاه بود. این سعادتی است برای پرولتاریای آمریکا که به این ترتیب در موقعیتی قرار دارد که میتواند از ثمرات معنوی و اخلاقی مبارزات چهل سالهی هممسلکان طبقاتی اروپایی خود برخوردار باشد و از آنها استفاده کرده و به این وسیله پیروزی خود را تسریع نماید؛ زیرا همان طور که گفتیم شک نیست که سرانجام برنامهی پرولتاریای آمریکا باید عمدتا همان برنامهای باشد که اینک مورد قبول مجموعهی پرولتاریای در حال نفاق و کشمکش اروپا قرار گرفته است. همان برنامهای که حزب کارگر سوسیالیست آمریکایی - آلمانی، دارد. به این ترتیب و در این حد، این حزب رسالت بسیار مهمی در جنبش به عهده دارد، ولی برای آن که بتواند این وظیفه را انجام بدهد، باید تا آخرین تکهی جامهی غریبهاش را به دور افکند و کاملا آمریکایی بشود. او نمیتواند از آمریکاییها بخواهد که به طرف او بروند، بلکه این اقلیت مهاجر است که باید به طرف اکثریت عظیمی که در آمریکا زاد و ولد یافتهاند، برود. از این گذشته، باید قبل از هر چیز انگلیسی فرا بگیرد.

پروسهی اختلاط و امتزاج عناصر گوناگون این تودهی مواج عظیم - عناصری که در واقع جدال و کشمکشی با هم ندارند، ولی به علت منشاهای مختلفشان با یکدیگر بیگانهاند- مدتی به طول خواهد انجامید و همان طور که در برخی از نقاط دیده میشود، بدون اصطکاکهای گوناگونی نخواهد بود. مثلا مجاهدین کار در شهرهای شرقی آمریکا، در این جا و آن جا سرگرم مبارزات محلی با اتحادیههای کارگری ارگانیزه میباشند. البته این نوع اصطکاکها، میان خود مجاهدین کار نیز وجود دارد و بین خود آنها نیز به هیچ وجه صلح و صفا و هماهنگی حکومت نمیکند. ولی این به هیچ وجه علامت انحطاطی - که سرمایهداران با شادمانی از آن یاد میکنند- نمیباشد، بلکه اینها فقط دلایلی برای آن هستند که فرقههای بیشمار کارگری - که اینک بالاخره در یک جهت واحد به حرکت در آمدهاند- تاکنون نه شیوهی بیان برازنده و مناسبی برای منافع مشترک خود پیدا کردهاند و نه شایستهترین شکل تشکیلاتی را یافتهاند. تا این زمان اینها فقط نخستین سربازگیریهای تودهای برای جنگ انقلابی بزرگی بودهاند که به طور انفرادی متشکل و مجهز شده و هنوز نیروهای محلی مستقلی میباشند، ولی تمام آنها در صدد آن هستند که لشکر بزرگ واحدی را - که البته هنوز فاقد تشکیلات منظم و نقشه نظامی مشترکی میباشد- تشکیل بدهند. هنوز در این جا و آن جا، ستونهایی که راه اردوگاه اصلی را طی میکنند، برخوردهایی با یکدیگر دارند و گیجی و سردرگمی، بحث و مشاجره و حتی تهدید به زد و خوردهای جدی و شدیدی، دیده و شنیده میشود. ولی مشترک بودن هدف نهایی آنها، بالاخره تمام مشکلات کوچک را از بین خواهد برد و طولی نمیکشد که گردانهای پراکنده و پر سر و صدا، در خط جنگی فشرده به هم خواهند پیوست و با تجهیزات کامل نظامی و سکوتی تهدید کننده، جبههای به وجود خواهند آورد که عناصر پاکباز و بی پروایی در بر خواهد داشت و از ذخایر فراوانی برخوردار خواهد بود.

رسیدن به این نتیجه، یعنی متحد ساختن این گروههای گوناگون مستقل در یک ارتش واحد ملی کارگری با یک برنامهی مشترک - که برنامهی اصیل طبقاتی کارگران باشد، ولو آن که نواقصی هم داشته باشد- اینست قدم بعدی که باید در آمریکا برداشته شود. هیچ کس نمیتواند در راه رسیدن به این هدف و طرح برنامهای متناسب با این هدف، سهمی بزرگتر از حزب سوسیالیست کارگری داشته باشد و این نیز در صورتی امکانپذیر است که این حزب بخواهد از همان تاکتیکی پیروی کند که سوسیالیستهای اروپایی - در ایامی که هنوز اقلیت ناچیزی از طبقهی کارگر را تشکیل میدادند- تعقیب میکردند.

این تاکتیک نخستین بار در ١٨۴٧ در مانیفست حزب کمونیست در جملات زیر بیان شد (در ضمن کمونیستها لقبی بود که ما در آن ایام پذیرفته بودیم و امروز نیز به هیچ وجه از قبول آن سر باز نمیزنیم:

کمونیستها، حزب مخصوصی در مقابل سایر احزاب کارگری ندارند، آنها دارای منافعی که جدا از منافع کل پرولتاریا باشد، نیستند. آنها اصول خاصی را که خواسته باشند طبق آن مدلی برای جنبش پرولتری بسازند، مطرح نمیکنند. وجه تمایز کمونیستها از سایر احزاب پرولتاریایی فقط عبارت از این است که آنها از یک طرف در مبارزات ملی مختلف پرولتاریا منافع مشترک مجموعهی پرولتاریا را - که وابسته به ملیت نمیباشد- در نظر میگیرند و از طرف دیگر در مراحل تکاملی مختلفی که مبارزه میان پرولتاریا و بورژوازی طی میکند، همواره نمایندهی منافع تمام جنبش میباشند.

بنابراین کمونیستها از لحاظ عملی مهمترین و همواره تحرک بخشندهترین بخش احزاب کارگری تمام دنیا بوده و از لحاظ تئوریک، قبل از سایر تودههای پرولتری از شرایط ، مسیر و نتایج عمومی جنبش کارگری آگاهی کسب کردهاند... آنها برای نیل به مقاصد و حفظ منافع بلاواسطه موجود طبقهی کارگر مبارزه میکنند و در عین حال نمایندهی جنبش آینده در جنبش کنونی میباشند.

این است تاکتیکی که کارل مارکس، بنیان گذار سوسیالیسم مدرن و همراه او من و سوسیالیستهای تمام ملتها - که با ما همکاری میکنند- بیش از چهل سال است تعقیب میکنیم و این است تاکتیکی که همه جا به پیروزی ما انجامیده و موجب شده است که امروز تودهی سوسیالیستهای اروپا - چه در آلمان و چه در فرانسه، چه در بلژیک و هلند و چه در سوئیس، چه در دانمارک و سوئد و چه در پرتغال و اسپانیا- به مثابه یک ارتش واحد بزرگ در زیر پرچم مشترکی مبارزه کنند.

 

لندن، بیست و ششم ژانویهی ١٨٨٧

* * *

 

*مقالهی بالا را فردریش انگلس به عنوان مقدمه بر چاپ آمریکایی کتابش به نام وضع طبقهی کارگر در انگلستان که در ١٨٨٧ منتشر شد، نوشته است. انگلس این مقاله را در همین سال به زبان آلمانی ترجمه کرد و تحت عنوان جنبش کارگری در آمریکا به صورت مقالهای در نشریهی سوسیال دموکرات منتشر ساخت و چند ماه بعد ترجمهی آن را به زبان فرانسه در روزنامهی سوسیالیست چاپ کرد. این مقاله بعدا به صورت جزوهی جداگانهای به زبانهای انگلیسی و آلمانی منتشر شد. قبل از انتشار کتاب، این مقاله بدون اجازه و اطلاع انگلس به آلمانی ترجمه شده و در روزنامهی آلمانی زبان روزنامهی خلق نیویورک منتشر گشته بود و انگلس که از کیفیت ترجمهی کتاب راضی نبود، به این موضوع اعتراض کرد.

 

1- اتفاقا توجیه نسخهی انگلیسی کتابی که من در ١٨۴۴ نوشتم از این قرار است که اوضاع صنعتی امروز آمریکا کاملا منطبق با اوضاع صنعتی سالهای چهل انگلیس میباشد، یعنی چیزی که من تشریح کرده بودم. مقالات مربوط به جنبش کارگری آمریکا که ادوارد و الئانور مارکس - آولینگ در مجلهی ماهیانهی تایم چاپ لندن در شمارههای مارس، آوریل، مه و ژوئن نگاشتهاند، بهترین شاهد صحت این موضوع است. من با علاقهی زیادی به این مقالهی عالی استناد میورزم، زیرا که به طور ضمنی این فرصت نصیب من شده است که بدگوییهای رذیلانهای را - که هیات اجرائیه حزب به اصطلاح کارگر آمریکا در مورد آولینگ در دنیا منتشر ساخته است - مردود نمایم.(تذکر انگلس در چاپ مخصوص کتاب)

2- مجاهدین کار: نام یک سازمان مخفی کارگری بود که در ١٨٦٩ در فیلادلفیا بنیانگذاری شده بود و در ١٨٧٨ به صورت علنی وارد صحنه شد. این سازمان عمدتا کارگران غیرمتخصص و از جمله تعداد زیادی از سیاهان را گرد هم آورد. هدف آن ایجاد شرکتهای تعاونی و سازماندهی مساعدتهای متقابل بود. مجاهدین کار در تعداد زیادی از فعالیتهای طبقهی کارگر شرکت داشتند، ولی دستگاه رهبری آن اصولا با شرکت کارگران در مبارزات سیاسی مخالف بود و از همکاری طبقات طرفداری میکرد و در ١٨٨٦ سعی کرد که جنبش اعتصابی را - که تمام کشور را فرا گرفته بود- متوقف سازد، به این ترتیب که شرکت اعضای خود را در اعتصاب ممنوع ساخت. از آن به بعد این سازمان نفوذ خود را در میان کارگران از دست داد و در اواخر سالهای نود کاملا منحل شد.

 

منبع: کمونیستهای انقلابی، www.k-en.com

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com