خاستگاه مذهب

 

امین قضایی

 

مذهب نگاه کژاندیش انسان به جهان نیست، بلکه برعکس کژدیسگی جامعهی طبقاتی به شکل جهان است. این نگاه غلط است که انسان در طلب شناخت پدیدههای طبیعی، برداشتی روح باور از آن کرد. این برداشت از مذهب به مثابهی اشتباه در فرآیند شناخت، انسانی را از پیش فرض میگیرد که کنجکاو و حیران در برابر جهان ایستاده است. من منکر وجود چنین انسانی در گذشتهها و چه بسا در زمانهی کنونی هستم. هیچ رابطهی معرفت شناختی مستقیمی میان انسان و جهان در کار نبوده است و اصلا برقراری چنین رابطهای غیرممکن است؛ چرا که شناخت از امر اجتماعی و اگر دلتان میخواهد دقیقتر صحبت کنیم از زبان به وجود آمده است. پس کوته نظری است اگر بدون امر اجتماعی از رابطهی انسان و جهان سخن بگوییم. انسان جز از دریچهی امر اجتماعی به جهان ننگریسته است. پس در این برداشت هیچ جایی برای امر اجتماعی در نظر گرفته نشده و مذهب صرفا نتیجهی رویکرد خاص هستی شناختی برخی از انسانها قلمداد شده که از طرف عموم پذیرفته میشود.

برداشت دیگر از مذهب به مثابه مراسمی برای شکل گیری و تحکیم روابط اجتماعی، هر چند از تیررس  این نقد من میگریزد، اما مذهب را از بعد معرفت شناختی آن عاری میکند. گویی مذهب تنها یک کارکرد است و از هر گونه محتوا و بینش انسانی عاری است. اما مذهب به راستی حرکتی برای شناخت است؛ اما نه مانند برداشت اول، نتیجهی اشتباهات انسان در جهت شناخت جهان و البته نه مانند برداشت  دوم، صرفا یک مراسم و عاری از هر گونه شناخت. خاستگاه مذهب نه یک تجربهی فردی انسانی است و نه یک کارکرد اجتماعی که برای حفظ روابط سنتی جامعه به ذهن انسانها تلقین میشود. اگرچه مذهب هم یک تجسم اجتماعی دارد و هم یک شیوهی زیست عقیدتی فردی، اما نباید خاستگاه مذهب را با تاکید بر یکی از این دو بُعد فردی و اجتماعی مذهب به دست آوریم.

برای مثال میتوان مذهب را آموزه، باورها و الگوهای رفتاری در زندگی دانست که برخی انسانهای کنجکاو و البته جاه طلب در اثر تجربیات فردی ابداع کرده و سپس به دلایلی کاملا تاریخی و اجتماعی مقبول جامعه افتاده است. این نمونهای است از درک مذهب به عنوان یک تجربهی فردی. از طرف دیگر میتوان مذهب را عقایدی دانست که طبقات مسلط جامعه برای کنترل ذهن و تسلیم اکثریت فرودست، به ایشان تلقین میکند. این برداشت شبه مارکسیستی هم همان قدر غلط است که نگاه کوته نظر اولی. نظریات دیگر مثل نظریهی روان کاوی و یا شنیدن صداها در ذهن دوبخشی انسانها در دوران اولیهی تمدن، هیچ گاه دلیل شیوع و رواج عقاید مذهبی و کیفیات مشابهی آنها را توضیح نمیدهند.

اما خاستگاه مذهب، نه تدبیر هدایت گران برای تسلط بر اذهان است و نه صرفا یک زمینهی مساعد برای پذیرش برخی عقاید دربارهی جهان و شیوهی زندگی. قبل از این که بخواهم عقیدهی خودم را دربارهی خاستگاه مذهب بیان کنم، باید این تذکر را بدهم که درک خاستگاه مذهب با درک مذهب متفاوت است. مذهب واقعا توسط مبلغین و متشرعین مدیریت میشود و توسط رسانهها، کتابها، آموزش  و دولت و خانواده به خورد انسانها داده میشود. تلاش مذهب برای توصیف جهان و پدیدههای طبیعی واقعا ناشی از ناتوانی انسانها برای شناخت علل رخ دادها و سرنوشت آنهاست. اما نباید گمان کنیم که با این درک از مذهب خاستگاه مذهب را هم دریافتهایم.

هم چنین در این جا خاستگاه مذهب را نباید با علت العلل، شرح یک ماجرای تکوینی از مذهب و یا چیزی مانند آن اشتباه گرفت. در این جا هدف کشف روند کژدیسگیهایی است که مذهب را شکل میدهد.

برای شروع بحث من واژهی "ضیافت" را پیش میکشم و این که ضیافت همان قربانگاه است. سئوال دقیق این است که چرا تمامی ضیافتها (از بدویان گرفته تا تودههای مذهبی کنونی) با ریزش خون آغاز میشود؟ چرا ضیافت قربانگاه است؟ چرا ما وقتی صاحب مالی میشویم یا موفقیتی کسب میکنیم، بخشی از آن را به دوستان شیرینی میدهیم یا  خرج صدقه و زکات میکنیم؟ میتوان یک جواب سرراست به آن داد. جوابی که درست است، اما کافی نیست: در دورهی کشاورزی، انسانها یاد گرفتند که هنگام برداشت از زمین، باید مقداری از آن را به خود زمین باز پس دهند تا کشت دوباره از نو انجام گیرد. بنابراین، همیشه باید مقداری از آن چه طبیعت به تو بخشیده رابه خود ِ طبیعت بازپس دهی. شما با این کار، زمین را مدیون خودتان میکنید. او این دین را به شما دارد که آن را با محصولات و دفع بلایا جبران نماید. در زبان عبری و سانسکریت، ریشهی واژهی ایمان با واژهی اعتبار یک سان است. شما به خدایان اعتبار میدهید و اعتماد میکنید و این نوعی ایمان به آنهاست. به قول مارسل موس، یک رابطهی متقابل و اقتصاد هدیه در جریان است.

پس اولین کاری که با مازاد تولید انجام میشد، قربانی کردن آن بود. مازاد تولید، با انسانهای دیگر و محصولاتشان مبادله نمیشد، بلکه وارد مبادلهی نمادین با خدایان میشد و این خدای مذکور را مدیون میکرد تا با دفع بلایا آن را پاسخ گوید. خدایی که به این هدیهها پاسخی نمیداد، در واقع از اعتبار او کاسته میشد. به مرور خدایان اهمیت مییافتند و یا اهمیت خود را از دست میدادند. برای مثال با موفقیت بابلیان در جنگها، مردوک خدای جنگ و حافظ شهر نزد آنها اهمیت فراوان یافت. اما قربانی کردن مازاد تولید در مبادلهی نمادین، جواب اصلی برای هم سانی ضیافت و قربانگاه نیست، بلکه صرفا فضا را برای تفحص روشن میسازد.

تسخیر ابزار تولید و زمین که موجب پیدایش جامعه طبقاتی شد، وقتی میسر شد که خدایان معابد، کاهنهها و نمایندگانی در روی زمین پیدا کردند. تسخیر ابزار تولید یک برتری اتفاقی و توفق یک اقلیت بر اکثریت نبود، بلکه منشاء آن مبادلات نمادین و قربانی شدن مازاد تولید است. بنابراین، حیات مذهبی هم سان با حیات جامعهی طبقاتی است. قربانی کردن مازاد تولید، امر اجتماعی را به صورت یک قربانگاه به وجود آورد. قربانگاه شکل نخستین جامعهی طبقاتی است. ضیافتی که تودهها در آن قربانی میشوند. این حرف بدان معنا نیست که هیچ گونه مبادلهی ارزشها میان انسانها صورت نمیگرفت، بلکه منظور این است که مبادلهی نمادین و نه مبادلهی ارزشها، بنیان شکل گیری امر اجتماعی بوده است.

اما قربانی کردن مازاد تولید، آن طور که معمولا میپندارند،  صرفا یک مبادله برای فرونشاندن خشم خدایان و دور کردن بلایای طبیعی نبوده است. قربانی کردن مازاد تولید، نمادی از قربانی کردن ارزش مصرف انسان است. انسان با مازاد تولید  به چیزهایی که تولید میکند ارزشی میدهد و با اعطای این ارزش، میل خود را هم میشناسد. اما در اولین مرحله، انسان با قربانی کردن ارزش مصرف است که آن را میشناسد. یعنی با درک ارزش مصرف به مثابهی غیاب آن. در اسطورهی آفرینش، خوردن میوهی ممنوعه نمادی است از درک ارزش مصرف که منجر به سقوط انسان از بهشت اسطورهای شد و همان طور که میدانیم سقوط آدم نمادی است از سقوط انسان به جامعهی طبقاتی.

پس دلیل شکل گیری جامعهی طبقاتی، قربانی شدن ارزش مصرف است. انسان تحقق ارزش مصرف و میل خود را به صورت زندگی خدایان تصور میکرد. خدا انسانی است فناناپذیر که ارزش مصرف او تحقق یافته است. ارزش مصرف، با غیاب آن به صورت زندگی خدای گونه و غیرقابل دسترس شناخته میشود. انسان آن چه را که با ارزش قلمداد میکند، اهدا میکند و برعکس با همین اهدا کردن و قربانی کردن است که به آن چیز ارزش میدهد. ارزش مصرف با غیاب مصرف آن چیز شناخته میشود. من غذا را نمیخورم، من آن را از خودم دور میکنم. در واقع من آن را با روزه داری به خدا اهدا میکنم. این ضیافت است و قربانگاه ارزش مصرف من که نماد بارز آن خوردن است .

خواست مذهب از تودهها، فرونشاندن امیال، غرایز و آرزوهای آنهاست تا ارزش مصرف آنها قربانی جامعهی طبقاتی و خدایان آن شود. این مبادلهای است که با انسانها میشود: تو تسلیم میشوی و میل خود را قربانی میکنی و در بهشت چند برابر آن را باز پس میگیری. تو چند دانهی بذر در زمین میکاری و چندین برابر آن را از زمین دریافت خواهی کرد. این مبادلهی نمادین، مبادلهی مرگ است. مبادلهای که امر اجتماعی را با قربانی کردن ارزش مصرف تودهها میسازد. میل به صورت بهشت به بعد از مرگ منتقل میشود. بیهوده نیست که مذهب، امر ناسوتی و دنیوی، شهوت، ثروت، غرور و هر آن چه به زادگاه ارزش مصرف تعلق دارد را پست و بی ارزش میخواند.

اما چهرهی معرفت شناختی این ضرورت کژدیسه وار جامعهی طبقاتی، درک پدیدار به مثابهی حضور امر غایب است. زمانی چیزها برای انسان همانی بودند که هستند. هستی به سادگی هست. اما انسان زمانی میتواند وارد جهان نمادین و زبان شود که امر موجود را هم چون حضور امر غایب بفهمد. به همین خاطر انسان ارزش مصرف خود را با قربانی کردن آن میشناسد. یعنی آن را به مثابه یک غیاب میشناسد. دلالت نیز با همین توانایی درک پدیدار به مثابه حضور امر غایب، صورت میگیرد. انسانهای بدوی بندرت درکی از نیستی داشتند. نیستی یک پدیدهی تاریخی است و هر قدر به عقب میرویم، نقش نیستی (یعنی غیاب و نوشتار) کم رنگتر میشود. این که انسان چیزها را به عنوان حضور آن چه نیست بفهمد و آن را ردی از یک چیز دیگر بداند، نشان از این واقعیت دارد که تاریخ معرفت بشر نه با شناخت چیزهای بیشتر، بلکه با فهم "نیستی" به پیش رفت.

اگر به برداشتها و نظریاتی بازگردیم که در ابتدا نقد کردم، پوچی و دیدگاه غلط آنها کاملا مشخص میشود. انسان موجودی کنجکاو و حیران در برابر جهان نبود که به پدیدههای طبیعی خواصی انسانی ببخشد. دلیل این که خدایان نمایندهی پدیدههای طبیعی بودند، ناتوانی انسان از درک علت رخ دادهای طبیعی نبود، این چیزی است که در واقع بعدها در نزد فیلسوفان طبیعی یونان باستان رخ داد. انسان، جهان را انسانی کرد، اما نه به عنوان یک اشتباه در درک علتها و رخ دادها، بلکه برای شناخت خودش، شناخت ارزش مصرفاش به مثابه یک غیاب. با این قربانی کردن ارزش مصرف، او وارد مبادلهای میشد که روابط اجتماعی را بنیان مینهاد. مراسم و تابوها نیرومندترین شکل اجتماعی جوامع بدوی است. با توجه به این که جامعهی طبقاتی بعد از مذاهب و مراسم رخ داده، این عقیده را هم نمیتوان پذیرفت که مذهب صرفا تدبیر طبقات مسلط  برای غلبه و خریداری رضای فرودستان است. از نظریهی روان کاوی صحبتی به میان نیامد. میان نظریهی روان کاوی دربارهی مذهب و دیدگاهی که در بالا مطرح کردم، هم سویی وجود دارد. البته نظریهی روان کاوی چون از درک کژدیسگیهای تاریخی ارزش مصرف ناآگاه است و آن را صرفا شکافی در روان انسان میداند، شاید تنها توجیه روانی فرد را برای پذیرش مذهب توضیح دهد و نه خاستگاه آن. همان طور که فروید میان  رشد بدوی به سوی تمدن و رشد  کودک به سوی بلوغ تناظری ساختاری ایجاد کرد، بهتر است این تناظر را میان بُعد فردی و اجتماعی مذهب نیز به کار گیریم.

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com