منطق و سرمایه‌داری

 

امین قضایی

   

فرض اساسی بنیان ماتریالیسم تاریخی برای من، هم­سویی مکانیزم تولید ثروت و معنا است. اجازه دهید برای آغاز، شیوه­ی تولید ساده­ی کالایی نظام­های پیشاسرمایه­داری را با شیوه­ی تولید نظام سرمایه­داری مقایسه کنیم.  شیوه­ی تولید ساده­ی کالایی در نظام­های پیشاسرمایه­داری، همان طور که مارکس در کتاب «سرمایه» توضیح می­دهد، مبتنی بر مبادله­ی کالا با کالا با وساطت پول است. در این جا هدف از مبادله و فروش کالا به دست آوردن کالایی دیگر است و پول در این جا تنها برای سهولت مبادله نقش واسطه را ایفا می­کند. برای مثال فروشنده یک رول پارچه را با یک دلار مبادله می­کند و چون احتمالا او مرد دین­داری است و به تورات بیشتر از پارچه نیاز دارد، پس به کتاب فروشی رفته و یک دلار خود را با یک جلد کتاب تورات معاوضه می­کند. در این جا هدف از مبادله برای فروشنده­ی پارچه آنست که ارزش مصرفی تورات برای وی بیش از ارزش مصرفی پارچه است. در نهایت رسیدن به ارزش مصرفی کالا، هدف اصلی مبادله در نظام­های اقتصادی مبتنی بر کالا- پول - کالا است.

اما در شیوه­ی تولید سرمایه­داری، هدف از مبادله برای سرمایه­داری، رسیدن به ارزش مبادله­ای بیشتر و در نهایت ارزش­افزایی است و نه ارزش مصرفی کالاها (بسیاری از سرمایه­گذاران حتی نمی­دانند و نیازی نیست بدانند که سرمایه­ی آنان در این روند چه تحولاتی می­یابد و به چه کالایی تبدیل می­شود). در این جا به جای رابطه­ی کالا- پول - کالا، مبادله به صورت پول- کالا- پول انجام می­پذیرد. سرمایه­دار، پول را به صورت سرمایه در یک بنگاه تولیدی خرج کرده و به کالا تبدیل می­کند (به وسایل تولید، مواد اولیه، مزد کارگران و…) سپس با فروش محصولات حاصل از این سرمایه گذاری دوباره به پول خود بازمی­گردد. اما در این جا پول بازگشتی باید بیشتر از پول ابتدایی باشد که این مبلغ اضافی همان ارزش افزوده است که از کار اضافی استخراج شده از کارگر نشات می­گیرد.

در مبادله­ی پول- کالا- پول، سرمایه­دار بر خلاف مبادله­ی ساده­ی کالایی، هدف ارزش مبادله­ای افزوده است و نه رسیدن به ارزش مصرفی کالاها. البته برای اکثر کارگران، هم­چنان هدف از مبادله، تامین مایحتاج خود و ارزش مصرف است یعنی شیوه­ی تولید ساده­ی کالایی مبتنی بر کالا- پول - کالا هم­چنان انگیزه­ی اصلی مبادله برای اکثریت مردم یعنی مزدبگیران را شامل می­شود. دلیل اصلی دگردیسی رابطه­ی کالا- پول - کالا به رابطه­ی پول - کالا- پول در توانایی نوظهور سرمایه­داری برای خرید نیروی کار استوار است.  امری که گذشته امکان آن وجود نداشت. چون سرمایه­دار قادر به خرید نیروی کار و بهره­گیری از مقدارکار اضافی از کارگر است، می­تواند از پول به عنوان سرمایه برای ارزش­افزایی استفاده کند. بنابراین پول از نقش واسطه­ای خود برکنده و به سرمایه تبدیل می­شود.

اما هدف ما از تبیین  این رهیافت مارکس در اقتصاد سیاسی، برداشتن گام بزرگی به سوی انطباق ساختاری مکانیزم تولید ثروت در نظام سرمایه­داری و مکانیزم تولید معنا در این نظام است. اجازه بدهید پیشتر بگویم که اگر در نظام سرمایه­داری مبادله­ی سرمایه دار به هدف تحقق ارزش مصرف صورت نمی­گیرد، در جوامع پیشاسرمایه­داری نیز ارزش مصرفی اکثریت رعایا با ناتوانی از مبادله  نفی و قربانی می­شود. تفاوت کلیدی در این جاست که در نظام پیشاسرمایه­داری ارزش مصرف  طبقه­ی فرودست با محرومیت از مبادله قربانی شده، در حالی که در نظام سرمایه­داری این کارکردهای نظام است که با قلب مبادله به صورت پول – کالا- پول، ارزش مصرفی را از سیستم  به عنوان انگیزه­ی اصلی مبادله بیرون می­راند.  اما نظام سرمایه­داری حداقل به صورت بالقوه (و یا می­توان گفت به صورت فرمالیستی) امکان تحقق ارزش مصرف کارگران در مبادله را فراهم می­آورد. امیال، آمال و ارزش مصرف توده­ها که در نظام پیشاسرمایه­داری به صورت ذهنی و بالقوه  نفی و طرد می­شد، اکنون به صورت عینی و بالفعل نفی می­شود. بنابراین، سرمایه­دار به جای برتری ذاتی و اصالت خویش به برتری بالفعل خود در رقابت استناد می­کند.

اکنون بهتر است هم­سان با مقایسه­ی شیوه­ی تولید ساده­ی کالایی و شیوه­ی تولید نظام سرمایه­داری، دو شیوه­ی منطق در متافیزیک و شیوه­ی منطق علمی را با هم مقایسه کنیم. اگر در آن جا کالا- پول - کالا، با رابطه­ی پول­ کالا- پول جایگزین می­شود، در مکانیزم تولید معنا، متد قیاسی با متد استقرایی و روش تجزیه و تحلیل جایگزین می­شود.

در متد قیاسی متافیزیک، ابتدا از گزاره­های جزیی، تجربی و محسوس، مفاهیم کلی را انتزاع کرده و سپس مفهوم کلی به تمامی امور جزیی مصداق می­یابد. برای مقایسه­ی ساختاری، کالا را با جزء، و پول را با کل در تناظر قرار می­دهیم. همان طور که در شیوه­ی تولید ساده­ی کالایی، کالا (امر جزیی، متعین و ملموس) با یک امر انتزاعی و مجازی یعنی پول جایگزین می­شود، در این جا نیز ابتدا از امور جزیی، امور کلی استنتاج می­گردد. این استنتاج توسط انتزاع صورت می­گیرد که معادل فروش است در مبادله­ی کالا- پول­- کالا، سپس مفهوم کلی و منتزع (مانند استنتاج مفهوم زیبایی از چیزهای زیبا) قابل مصداق است برای تمام امور جزیی دیگر، درست همان طور که پول برای پارچه فروش مثال ما، قابل تعیین است؛ یعنی می­تواند با آن هرچیزی را خریداری نماید. پول در رابطه ک - پ - ک، ابتدا با فروش به دست می­آید و سپس با خرید، فرد را به ارزش مصرف کالایی مورد نظر خود می­رساند. همین طور در متد قیاسی، مفهوم کلی ابتدا با انتزاع از تجربه­ی به دست آمده و سپس این مفهوم یا گزاره­ی کلی با استفاده از قیاس مصداق می­یابد به تمامی امور جزیی. اگر با استفاده از انتزاع دریابیم که انسان ناطق است، با استفاده از قیاس می­توانیم دریابیم که سقراط هم ناطق است. اگر بتوانیم با استفاده از فروش پولی به دست آوریم، با استفاده از آن پول می­توانیم هر گونه ارزش مصرفی کالایی را (به اندازه­ی معادل) خریداری کنیم.

حرکت کالا به پول (فروش) و سپس کالا (خرید) متناظر است با حرکت از جزء به کل (انتزاع) و سپس به جزء (قیاس) در روش قیاسی. این دینامیسم  از وحدت ساختاری مکانیزم تولید ثروت و معنا را در جوامع پیشاسرمایه­داری خبر می­دهد، یعنی آن که شیوه­ی تولید ثروت و دانش در نهایت هر دو یک شیوه­ی یک­سانِ تولید هستند و از عقلانیت تولید آن جامعه در آن سطح تاریخی ریشه می­گیرند.

اکنون روش استقرایی و تجزیه و تحلیل را در متد علمی با مبادله­ی سرمایه­داری به صورت پول – کالا- پول مقایسه می­کنیم. در این جا نیز کالا را باید امر جزیی  و متعین و ملموس  از یک­سو و پول را با امر کلی، ذهنی و انتزاعی از سوی دیگر در تناظر قرار داد. در روش تجزیه و تحلیل علمی، بر خلاف روش متافیزیکی، امر تجربی را جزیی در نظر نمی­گیریم که کلیتی را از آن انتزاع کنیم، بلکه برعکس، تجربه، در بدو امر به صورت یک پدیدار ذهنی قلمداد می­شود که باید به تجزیه در آید و به امور جزیی و ساده مطابق روش دکارتی تجزیه شود، سپس از امور جزیی، گزاره­های با معنای کلی یا تحلیل می­شود (دکارت) و یا به صورت استقراء استنتاج می­شود.(بیکن) باید در نظر داشت که  بر خلاف آن چه معمولا پنداشته می­شود، روش علمی با استقرای ساده کار نمی­کند، بلکه باید امر تجربی (که یک پدیده­ی ذهنی فرض می­شود) به امور مجزا و متمایز تجزیه شود، چون تجربه هیچ گاه ساده و بسیط نیست. ارنست کاسیرر این موضوع را به خوبی گوشزد می­کند:

«شناخت علمی عناصر را پس از آن که با عمل انتقادی از یک دیگر تفکیک و متمایز و متعین کرد، می­تواند آن­ها را با یک دیگر طبق برخی از روابط منطقی ترکیب کند.»(ارنست کاسیرر: فلسفه­ی صورت­های سمبلیک، صفحه­ی ۱۲۵)

در مبادله­ی سرمایه­داری به صورت پول - کالا- پول نیز ابتدا پول به عناصر مشخص و متمایز تفکیک می­شود: سرمایه­ی ثابت، سرمایه متغیر (شامل هزینه­ی مواد و مزد کارگران)، ارزش افزوده. سپس این عناصر با یک دیگر در ارزش محصول تولیدی ترکیب می­شود. اما همان طور که هر نوکانتی به خوبی می­داند، در این ترکیب مقولات پیشینی نقش دارند و در واقع نوعی معنای خودساخته تحمیل می­شود، در مبادله نیز ارزشی افزوده می­شود. همان طور که در مبادله، پول اولی با پول دومی برابر نیست و عمل سرمایه گذاری بدون نتیجه و سود نیست، شناخت علمی یعنی تجزیه­ی یک کل و سپس ترکیب اجزا نیز یک این­همانی ساده نیست.

کاسیرر می­گوید: «آن چه حکم ترکیبی را از حکم تحلیلی متمایز می­سازد، این است که حکم ترکیبی وحدتی که ایجاد می­کند وحدت مفهومی امور این­همان نیست، بلکه وحدت امور متفاوت است.»(ارنست کاسیرر: فلسفه­ی صورت­های سمبلیک، صفحه­ی ۱۲۳)

چیزی به این وحدت دوباره اضافه می­شود و آن همان رابطه­ی خودساخته­ای است که توسط مقولات پیشینی به عناصر تجزیه شده تحمیل می­شود. بنابراین، منشا معناسازی و قانون­مندی فاهمه­ی بشری در دوره­ی سرمایه­داری درست همان منشایی را دارد که مکانیزم­های تولید ثروت دارند. ارزش­افزایی در این جا معادل است با  حمل (مضاف) مقولات پیشینی بر وحدت ترکیبی در شاکله­ی فهم بشر.

سئوال اصلی این جاست که آیا این تناظر ساختاری با این جزئیات دقیق می­تواند تنها نوعی استفاده­ی زیرکانه‌ی من از مفاهیم دو مبحث به ظاهر مجزای شناخت‌شناسی و اقتصاد سیاسی باشد؟ اگر نخواهید من را این قدر جاعل و زیرک بدانید، باید به این سئوال پاسخ منفی دهید. باید بپذیریم که شیوه­ی تولید، تنها شیوه­ی تولید ثروت نیست، بلکه شیوه­ی تولید لذت و دانش هم هست. تحولات تاریخی معرفت بشری که رویکرد او را در شناخت جهان و جامعه­اش تغییر داد، کاملا متناظر است با تحولات تاریخی جامعه­ی او و روابط اقتصادی‌اش. این گامی است بسیار فراتر از رابطه‌ی مکانیکی تعیین روبنا توسط زیربنا و در عین حال تایید بسیار نیرومندی است بر اهمیت شیوه­ی تولید در درک معرفت بشر.

بسط شیوه­ی تولید به ساختارهای تولید دانش، گامی است در جهت پیشبرد ماتریالیسم تاریخی به ایدئولوژی بنیادین طبقه­ای جدید و جهانی جدید. در این مقاله نشان دادم که حتی پیشرفت­های روش شناختی نیز چگونه بخشی از فرآیند پیشرفت شیوه­ی تولید هستند. این تبیین موجز و راهبرد تطبیق ساختاری، یاوه‌های بورژوازی درباره‌ی یک جانبه‌نگری و کلیت‌گرایی ماتریالیسم تاریخی را خواهد روبید.

 

منبع: «مایند موتور»، www.mindmotor.org

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com