چرا خدا وجود ندارد؟

 

امین قضایی

 

مذاهب ادعاهای شگرفی دربارهی حقیقت جهان و هستی دارند که حتی بزرگترین نظریات علمی و متون فلسفی با چنین قطعیتی گزارهای ابراز نمیکنند. این مذاهب هنوز بر رفتار و ذهنیت اکثریت عظیم مردم جهان سلطه دارند. مذاهب سامی یعنی سه مذهب یهودیت، مسیحیت و اسلام به پیروان خود میگویند: خدای یگانهای خالق هستی است و آن را از هیچ ظرف شش روز آفریده است. آفرینش انسان نیز بی دلیل نیست و دنیای اصلی برای زندگی سعادتمند جهانی است بعد از مرگ و این دنیای زودگذر تنها عرصهای برای آزمون رفتارهای انسان توسط خداوند است. سپس در روز قیامت که پایان جهان است، مردگان زنده خواهند شد و خداوند نسبت به اعمال انسانها، آنها را جزا یا پاداش خواهد داد. 

اینها سخنانی است که از کودکی به ما آموختهاند، اما آیا واقعا چنین داستانها و پیشگوییهایی صحت دارد؟ بر چه اساس میتوانیم دربارهی آنها قضاوت کنیم؟ مطمئنا یگانه راه برای تعیین صحت یا سقم یک گزاره، عقل ماست. (در کتب درسی به ما گفته میشود که به جز عقل، از طریق وحی هم میتوان شناخت حاصل کرد، اما  این مغلطهای است آشکار، چون تشخیص این که  یک سخن مشخص، وحی منزل است یا یک شیادی باز بر عهدهی عقل است.) عقل به ما میگوید چیزی را بدون دلیل کافی نپذیریم. این اصلی است که فیلسوفان به آن اصل دلیل کافی میگویند. در واقع باید به هر ادعایی بگوییم "نه"، مگر آن که مدعی مورد نظر دلایل کافی برای باور کردن آن ادعا به ما ارائه دهد.

چرا باید به اصل دلیل کافی متکی باشیم؟ به دلیل این که اصل دلیل کافی بر اصل دیگری متکی است به نام اصل عدم تناقض. به بیان دیگر، اگر به اصل دلیل کافی متکی نباشیم، مجبوریم گزارههای متناقض را بپذیریم. مثلا به کسی که در یک خانوادهی مسلمان به دنیا آمده باشد، از کودکی گفته میشود که او بعد از مرگ به عالم برزخ خواهد رفت و در آن جا تا روز قیامت منتظر خواهد ماند؛ اگر او در خانوادهای بودایی به دنیا میآمد، به او گفته میشد که بعد از مرگ، روح او در موجود دیگری حلول خواهد کرد و دوباره در پیکرهی یک موجود زندهی دیگر چرخهی زندگی را از سر خواهد گرفت. اگر فرد بدون دلیل کافی هر گزارهای را بپذیرد، تنها به خاطر این که در یک موقعیت جغرافیایی و فرهنگی خاص به دنیا آمده است، گزارههای متفاوتی را خواهد پذیرفت که با هم در تناقض هستند. اگر بدون دلیل  کافی هر چیزی را که از کودکی به خورد ما میدهند بپذیریم، در این صورت در طول زندگی مجبوریم گزارههای متناقضی را بپذیریم و بنابراین انسان خردمندی نخواهیم بود. در واقع، ابلهی هستیم که به چیزی اعتقاد داریم که اولین شیاد به ما گفته است.

علاوه بر این، اکثر دعویات مذهبی، عقاید و باورهایی هستند مربوط به هزاران سال پیش، یعنی در زمانی که ذهن انسان هنوز قادر به کشف طبیعت نبود و اصلا درک درستی از جهان اطراف خود نداشت. اگر به اسطورههای مردمان بدوی در هزاران سال پیش رجوع کنیم، باورهای آنها آن چنان خنده دار است که هیچ  انسان امروزیی حاضر به قبول آنها نیست. مشکل این جاست که اکثر اعتقادات این مذاهب بزرگ امروز هم به همان قدمت اسطورههای قدیمی است و ریشهی آن به اسطورههای کهن باز میگردد. انسان بدوی درست مانند کودک که در  کمد اتاق خواب خود هیولا میبیند، جهان اطراف را پر از اشباح شرور و ارواح نیاکان خود میدید. با توجه به این انبوه اسطورهها و خرافات کهن، باید راهی برای درک درستی  یا نادرستی آنها پیدا کنیم.

اکنون سئوال بعدی این است که بر چه اساس میتوانیم درستی یا نادرستی یک گزاره را تشخیص دهیم؟ از لحاظ روششناسی و فلسفه، تنها دو راه برای تعیین صحت یا سقم یک گزاره وجود دارد: اول از طریق تجربه و دومی از طریق منطق. ما پنج حس داریم که از طریق آن دنیای اطراف خود را ادارک میکنیم. شناخت تجربی به شناختی میگویند که بتوانیم که با استفاده از حواس خود و در اثر مشاهدهی مکرر، یک نتیجه را به دست آوریم. مثلا هر روز صبح مشاهده میکنیم که خورشید از شرق طلوع میکند. میتوانیم بگوییم که چرخش زمین در جهتی است که خورشید از شرق طلوع میکند، چون تجربهی مکرر ما این ادعا را نشان میدهد. نه فقط یک نفر که تمامی کسانی که قوهی بینایی دارند، میتوانند این تجربه را مشاهده کنند. علومی که بر این روش شناخت اتکا دارند، علوم تجربی نام دارند. اکنون سئوال این است که آیا دعویات مذهبی بر شناخت تجربی متکی هستند؟ هیچ کس تاکنون خدا را مشاهده نکرده است، هیچ کس تاکنون تجربهای از جهان بعد از مرگ را گزارش نکرده است، مگر این که ادعایی پوچ و دروغین باشد. ممکن است برخی به صورت فردی، ادعای تجربهی خدا یا جهان بعد از مرگ را کرده باشند، اما این ادعاها در صورتی معتبر هستند که تجربهی آنها برای دیگران هم ممکن باشد. مبنای شناخت تجربی، ادعای تجربهی نیست، بلکه خود تجربه است. یعنی تجربه باید برای همگان میسر باشد. شناخت تجربی، یک مشاهدهی خاص و منحصر به فرد نیست که کسی آن را ادعا کند و دیگران کورکورانه بپذیرند، شناخت تجربی مبتنی بر امکان تجربهی امری است که توسط همگان میسر باشد و البته این تجربه قابل تکرار باشد. بماند که حتی خود تجربه نیز خطاپذیر است و بستگی به دقت حواس ما، ابزارهای اندازهگیری و مشاهدهی ما، تعداد مشاهدات ما و موارد دیگر دارد.

اگر کسی در هزاران سال پیش ادعا کند که موجودی فراطبیعی با او سخن میگوید، این تجربهی وحی باید برای همگان میسر باشد. در غیر این صورت بر چه اساس باید چنین ادعایی را پذیرفت؟ از پیشگویان معبد دلفی در یونان تا محمد پیامبر همگی چنین ادعایی میکردند. اما چرا باید چنین سخنانی را پذیرفت، مطمئنا پیشگویان معبد دلفی برای گذران زندگی به هدایایی که مردم پیشکش معبد میکردند، نیاز داشتند و محمد نیز به لطف ادعای خود، به فاتحی بزرگ تبدیل شد. آنها برای این ادعاهای خود منافعی داشتند. وقتی چنین منافعی  برای مدعیان وجود دارد، باید نسبت به این دعویات بدگمان باشیم و تا وقتی خود آن را تجربه نکردهایم، چیزی را نپذیریم.

ادعاهای مذاهب، به وضوح با شناخت تجربی اثبات نمیشوند. اغلب آنها ادعای وجود معجزاتی در گذشته است که نه از نظر علمی و تجربی امکانپذیر است و نه از نظر تاریخی شواهد معتبری دال بر آن است. از نظر تاریخی، اعتبار آنها همان قدر است که اسطورههای رنگارنگ هزاران اقوام بدوی در گذشته. متون تاریخی هر چه به گذشته میرود، در اسطورهها محو میشود و هر قدر متن قدیمیتر باشد، اعتماد کمتری به صحت آن وجود دارد. دیگر ادعاهای مذهبیون نیز پیشگوییهایی است که آن چنان به آیندهای نامعلوم سپرده میشود که کسی امیدی به تجربهی آن را ندارد و اگر هم داشته باشد مرده است و دیگر امکان بازگویی آن را برای دیگران ندارد!

اما به جز شناخت تجربی، تنها یک راه برای شناخت باقی میماند و آن شناخت تحلیلی و منطقی است. برای مثال، فرمولهای ریاضی و هندسی اگر چه تجربه  و ادارک به درک آنها کمک میکند، اما بدون تجربه نیز این گزارهها قابل اثبات است. برای مثال، برای این که قبول کنیم از دو نقطه تنها یک خط میگذرد، نیازی به اثبات آن در جهان بیرونی نیست. کافی است تصور دو نقطه و خطوط متعدد را در ذهن مرور کنیم. همه میدانند که دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند (چون اگر به هم برسند دیگر موازی نیستند). این پیشگویی نیست، بلکه منطقی است که در خود تعریف خطوط موازی نهفته است. شناخت تحلیلی، نیازی به تجربه ندارد و با منطق صوری اکتساب میشود. با استفاده از منطق صوری اگر بپذیریم که سقراط انسان است و نیز بپذیریم که انسان ناطق است، بدون تجربهی سخن گفتن ِ سقراط میتوانیم بفهمیم که سقراط ناطق است.

آیا دعویات مذهبی با شناخت تحلیلی قابل اثبات هستند؟ دعویات مذهبی، فرمولهای ریاضی و قضایای هندسی نیستند. ما نمیتوانیم دایرهای را تصور کنیم که مربع هم باشد، پس این گزاره که "دایرهی مربعی شکل غیرممکن است"، از نظر تحلیلی قابل اثبات است. اما به راحتی میتوانیم تصور کنیم که خدا وجود ندارد و یا معجزات رخ ندادهاند، پس چطور از نظر تحلیلی میتوانیم اثبات کنیم که خدا وجود دارد؟!  

دو برهان ابلهانه وجود دارد که ادعا میکنند وجود خدا را اثبات میکنند. اولی مدعی است با شناخت تجربی این کار را میکند و دومی مدعی است با شناخت تحلیلی. هر دو برهان به راحتی تمام در فلسفه رد شده است و قرنهاست که هیچ فیلسوفی دیگر به چنین براهینی اتکا نمیکند. اما متاسفانه متون درسی مذهبی و عقاید عامه همچنان به این براهین استناد میکنند. واقعیت این است که حاکمین جامعه که سود و منفعت آنها در گروی جهل و فرمانبرداری مردم است، اهمیتی به شناخت واقعی من و شما نمیدهند، بنابراین ابایی ندارند از توجیهات قدیمی فلسفههایی استفاده کنند که قرنهاست در تاریخ فلسفه رد شده است.

اولین برهانی که به خورد ما داده میشود، برهان نظم است و اگر چه این برهان اصلا برهان محسوب نمیشود و کاملا قابل رد است، اما متاسفانه هنوز هم در میان معقتدین مذهبی و خداباوران طرفدار فراوانی دارد. برهان نظم، مدعی است که ما از طریق تجربه میتوانیم به وجود نظم در جهان پی ببریم. از طرف دیگر همانطور که هیچ کس نمیپذیرد یک خانه یا یک میز و هر ساختهی دست بشر خود به خود به وجود آمده باشد، پس هر نظمی به ناظمی احتیاج دارد و بنابراین نظم موجود در جهان طبیعی نیز به ناظمی احتیاج دارد و این ناظم همان خداوند است.

اتکای این استدلال، نه شناخت تجربی و استقرایی است و نه شناخت تحلیلی، بلکه متکی بر روشی قدیمی و منسوخ از شناخت است که به آن شناخت قیاسی یا شناخت مبتنی بر تشابه میگوییم. در واقع، انسانهای بدوی برای توضیح جهان خود بیشتر از تشابهات نتیجه میگرفتند. منظور از قیاس یا تشابه این است که چون فرد میبیند مصنوعات بشری حتما به صانع و سازنده احتیاج دارند پس اشیای طبیعی که احتمالا منظم هم هستند، حتما صانع و ناظمی دارند.

این مانند قیاس و تشابه ابلهانهی داستان طوطی بقال است که وقتی شیشهی عسل را خورد، صاحبش او را با چوب کتک زد و پرهای کلهاش ریخت و کچل شد. طوطی آن گاه وقتی یک مشتری را دید که کچل است، بر اساس قیاس نتیجه گرفت که این مشتری نیز مانند او حتما عسل و اموال صاحبش را خورده است و در اثر کتک خوردن کچل شده است. اگر بخواهیم به قیاس متکی باشیم، مجبوریم چنین نتایج خندهداری در زندگی بگیریم. برهان نظم نیز بر قیاس مصنوعات بشری با اشیای طبیعی متکی است. چون مصنوعات بشری حتما سازندهای دارند، پس اشیای طبیعی هم سازندهای دارند که مانند انسان دارای ذهن و خرد است!

اما به راحتی میتوان این برهان را رد کرد. در این برهان گفته میشود که در جهان اطراف نظم مشاهده میشود، پس سازنده و صانع این جهان نیز ناظم است. اما در جهان بی نظمی هم مشاهده میشود، بنابراین قیاس ساده پس باید نتیجه بگیریم که خداوند این جهان موجودی شلخته است و نتوانسته است جهان را کاملا منظم بیافریند!

در ثانی، بر اساس قیاس، مصنوعات بشری ساختهی دست میلیونها یا میلیاردها انسان است، پس بر اساس قیاس باز باید نتیجه بگیریم که جهان نیز ساختهی دست خدایان بسیاری است. اگر بخواهیم به همین نحو قیاس کنیم، باز باید نتیجه بگیریم که چون هیچ کس نمیتواند از هیچ، چیزی را بسازد، پس خدا هم اولیه برای ساخت دنیا، از مواد خامی برای جهان استفاده کرده است و خود مانند هر انسانی سازندهی این مواد نبوده است! ادامهی این قیاسها مانند همان طوطی نادان، به نتایج خندهداری منجر میشود. واقعیت این است که نظم ساختهی ذهن انسان است. این ما هستیم که چون ترتیب امور برخی چیزها خوشایند ماست و یا منجر به استفادهی دقیق از آنها میشود، آن ترتیب امور را منظم مینامیم. اما در واقع، در جهان بیرونی، تنها اشیایی هستند که موقعیتهای متفاوتی را اشغال میکنند و اگر ذهنی نباشد که بر اساس کارکرد خود قضاوت کند، هیچ موقعیتی نسبت به موقعیت دیگر بی نظم یا منظم نیست.

نکتهی آموزنده در این به اصطلاح برهان، مغلطهای است که فیلسوفان به آن "مصادره به مطلوب" میگویند. در این برهان گفته میشود که ما تجربه میکنیم که هر مصنوع بشری، سازندهای دارد. اما اگر چیزی سازندهای نداشته باشد که اصلا به آن مصنوع بشری نمیگوییم. بنابراین این نتیجه که هر مصنوعی سازندهای دارد، از قبل در تعریف شی مصنوع نهفته است. نتیجهای که از قبل فرض گرفته میشود را مصادره به مطلوب میگویند. مصادره به مطلوب، مغلطه است و شناخت محسوب نمیشود.

برهان دیگر که به ظاهر بر شناخت تحلیلی استوار است، برهان علیت نام دارد. این برهان بر یک اصل متکی است که میگوید وقتی چیزها به جای این که باشند، میتوانند نباشند، به آنها ممکنالوجود میگوییم. وقتی چیزی که وجود دارد را میتوان به راحتی تصور کرد که وجود ندارد، و به جای این که باشد میتواند اصلا نباشد، به آن ممکنالوجود میگوییم .اگر این طور است، تمامی اشیای جهان را میتوانیم ناموجود بپنداریم. بنابراین برای وجود داشتن یک ممکنالوجود، باید دلیلی وجود داشته باشد و اگر دلیل لازم دارد،  پس آن چیزی معلول است و هر معلولی دلیل لازم دارد. اما علت ِ معلول هم از دو حال خارج نیست. یا باز هم ممکنالوجود است که باز دلیلی برای وجودش لازم است و به همین ترتیب، این سلسله علتها و معلولها تا بی نهایت ادامه پیدا میکند. خداباوران سپس استدلال میکنند که این تسلسل علتها محال است و حتما باید به یک علت نخستینی ختم شود که وجودش به خودش وابسته است و خود دلیل وجودی خویشتن است. این خداباوران ناگهان به این موجود که واجبالوجود مینامند، خدا میگویند!

این برهان هم برای یک ذهن اندیشمند معاصر خندهدار است. اول آن که چون ما تصور میکنیم چیزی میتواند به جای این که باشد، وجود نداشته باشد، دلیل بر این نیست که آن موجود، ماهیتا ممکن است و هیچ ضرورتی در جهان بیرون برای وجود داشتن آن در کار نبوده است. این که ما به چیزی محتمل و ممکن میگوییم، ناشی از عدم شناخت خود ماست. برای مثال، ممکن است امروز باران ببارد و یا نبارد. بارش امری ممکن است، اما از نظر ما و اگر کسی قادر به بررسی دقیق ویژگیهای اتمسفر زمین باشد، میتواند نشان دهد که این پدیده ممکن و تصادفی نیست، بلکه ضروری است. بنابراین، اشیای جهان به ممکنالوجود و واجبالوجود و ممتنعالوجود تقسیم نمیشوند. این تقسیم بندیهای ذهنی ماست که آنها را به چیزهای بیرونی تحمیل کردهایم. فیلسوفان قرن هجدهم مانند هیوم و کانت نشان دادند که رابطهی علت و معلولی میان پدیدهها در واقع رابطهای است که ذهن انسان خود میان اشیای بیرونی برقرار میکند.

در ثانی، این برهان به طرز ناگهانی و مسخرهای، "دور" و "تسلسل" را محال دانسته و بدتر این که واجبالوجود را خدا به حساب میآورد، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که واجبالوجود یعنی علت نخستین همان خدا باشد، یعنی موجودی باشد دارای شخصیتی شبه انسانی که نگاه میکند، خشمگین میشود، انسان را میآزماید و تصمیمگیری میکند! این برهان به هیچ رو مبتنی بر شناخت تحلیلی استوار نیست و پر از مغلطههایی است از این دست که ذکر تمامی آنها از حوصلهی این مقاله خارج است.

براهین دیگری مانند برهان "دفع خطر احتمالی" (که اصلا برهان محسوب نمیشود) و "برهان وجودی" نیز توسط فیلسوفان رد شده است. اما از جنبهی دیگر میتوان برهانی آورد که تحلیلی است و به راحتی ثابت میکند وجود خداوند مطلق غیرممکن است. لازمهی این که چیزی وجود داشته باشد، این است که برای آن حدودی تصور کنیم و مرز و دامنهی آن را مشخص کنیم. مثلا من به شما میگویم که در جهان عنصری وجود دارد. اگر من مکان، اندازه و هیچ کیفیتی و ویژگی را برای این عنصر ذکر نکنم و بگویم این عنصر همه جا هست و اگر بگویم این عنصر همه چیز هست و هیچ حد و حدودی برای آن قائل نباشم، چطور میشود گفت این عنصر فراگیر اصلا وجود دارد و اصلا چه فرقی با نیستی محض دارد؟ این عنصر هیچ کیفیت و تعینی از خود نشان نخواهد داد، که من بتوانم وجود آن را نشان دهم. پس چون لازمهی وجود، تعیین حدود است، خداوند مطلق نمیتواند وجود داشته باشد، چون مطلق بودن با تعیین حدود در تناقض قرار دارد. بنابراین، وجود داشتن خداوند مطلق ناممکن است.

اما خداباوران بدون هیچ برهان قاطعی، بدون هیچ تجربهی علمی مشخص و بدون هیچ منطقی تحلیلی صحیحی به وجود خداوند اساطیری گذشتگان اعتقاد دارند. اما آیا به اصل دلیل کافی متکی هستند؟ در واقع خیر. چون آنها وجود چیزی را بدون این که دلیل کافی برای باور به آن وجود داشته باشد پذیرفتهاند. بنابراین، آنها انسانهایی خردمند محسوب نمیشوند.

اما نگاهی به تبار و ریشهی مذاهب زندهی موجود نشان میدهد که آنها ادامهی اساطیری هستند که تا کنون دوام آوردهاند، چون هدف آنها یعنی حفظ نظم موجود از بین نرفته است. تبار خدای واحد مذاهب سامی (یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام) به خدایان متعدد و متکثری باز میگردد که اقوام کهن میپرستیدند. ادیان از سه مرحله گذر کردند. ابتدا ادیان توتمی وجود داشتند. هر قبیلهی بدوی برای خود حیوان و یا گیاهی را انتخاب میکرد و آن را به عنوان خدا و نماد آن قبیله مورد احترام و پرستش قرار میداد. سپس با پیشرفت انسان و ایجاد تمدنها، ادیان سماوی ایجاد میشوند و توتم جای خود را به ستارگان میدهد. در نهایت وقتی انسان قادر شد تصور ایدهآلی از جمیع ویژگیهای خدایان متعدد به دست آورد، خدای واحد ظهور کرد.

اما همان طور که کودک بدون پدر و مادر خود توانایی زندگی ندارد، انسان بدوی نیز بدون تصور وجود خدا، هیچ تکیهگاهی در این جهان نداشت. اگر تصور میکنیم که دیگر کودک نیستیم و به بلوغ فکری رسیدهایم، باید عقل و ارادهی خود را در زندگی جایگزین اوامر خداوندی خیالی کنیم که در واقع نمادی است از حاکمین مسلط در جامعهی طبقاتی.

* * *

 

برای خواندن نوشتههای دیگر نویسنده میتوان به وبلاگ www:guru.blogfa.com مراجعه کرد.

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com