گفتوگوی نگاه با سیروس بینا

دگرگونی دورانی جهان، مناسبات و مذاکرات جمهوری اسلامی و آمریکا و چشمانداز آینده

 

جهان کجا بود و اکنون به کجا میرود؟ چرا آمریکا نظریهی معروف کلاسوویچ که گفت: "جنگ همانا ادامهی سیاست است، اما با طریق دیگر" را به "سیاست همان جنگ است و طریق دیگری ندارد" تبدیل کرده است؟ چرا با وجود فروپاشی شوروی، تغییر موازنهی قدرت در جهان به سود آمریکا نیست؟ چرا و از چه زمان، نهادهای هژمونیک جهان آمریکا ناکارساز شدهاند؟ چرا خطر قدرت رو به نزول از خطر قدرت در حال صعود برای صلح جهانی بیشتر است؟ چرا آمریکا مسالهی اتمی جمهوری اسلامی را بهانه ساخته است؟ و آیا با روی کار آمدن دولت حسن روحانی، جمهوری اسلامی پوست انداخته است؟

* * *

 

نگاه: نخست، بگذارید بپرسیم آیا شما هم، آن طور که برخی گرایشات سیاسی ادعا میکنند، پوست اندازییی در ویژگی دولت جدید در کار میبینید یا این که رژیم جمهوری اسلامی لباس رزم را از تن در آورده و اکنون لباس بزم پوشیده است؟

بینا: در یک جمله، این رژیم با نگاهداری اصول و استخوانبندی گذشته، به ویژه میراث خمینی، در برزخی این چنین بنیانکن و بحرانی همه جانبه اگر چه لباس روی خود را عوض کرده، اما با همان زیرپیراهن قدیمی و اندام بویناک و ناشسته به میدان آمده است. سوای روابط ارتباط و مذاکرات اخیر با آمریکا، برای مثال، فقط کافی است که به فقرهای از برخوردهای این دولت به کانون نویسندگان در ایران نگاه کنید و به عمق فاجعه پی ببرید. اصلاح طلبی را زمانی میتوان به عنوان گزینهای منطقی و با اعتبار قلمداد کرد، که ما با یک پدیدهی مردمی و منطقی روبرو باشیم. گنداب جهل ضد مردمی، به ویژه ضد کارگری، را که نمیتوان مثلا اصلاح کرد. این اصلاحگران عملکردی جز به عنوان دندهی کمک برای اصول گرایان ندارند ـ اصولی که هنوز خود بر حول شبح و شمایل هولناک شیخ فضل الله نوری، یعنی خمینی بی شرمِ و بی شعور مشروطه ستیز، میگردد. این اصلاحگران، اگر چنان چه آنان را المامور و معذور نشماریم، یا خود تُهی مغزند، یا این که دیگران را تُهی اندیشه میانگارند. مگر ندیدیم فجیعترین قتلها (قتلهای زنجیرهای و تعرض خونبار به آزادگان، منجمله کانون نویسندگان) در زمان ریاست جمهوری (اصلاح طلب) محمد خاتمی اتفاق افتاد؟ مگر حمله به دانشگاه و ضرب و شتم و قتل و اسارت دانشجویان مبارز و آزادیخواه مقارن با دولت همین سیّد ظاهرالصلاح، اصلاح طلب، و به قول حافظ، خوی کرده و خندان نبود؟ چند بار تمسک به خودفریبی مطلق؟ چند مرتبه توسل به توهم لجوجانه؟ چند بار غوطه در جهل مرکب؟ چند بار پشتک و وارو؟ پس، در تحلیل نهایی، سگ زرد برادر شغال است.   

 

نگاه: آیا بدون ارزیابی دقیق در فرآیند تحول تاریخی بیش از سه دهه در مناسبات سیاسی ایران و آمریکا میتوان در حد روزمره نیز به چرایی مذاکرات اخیر بین این دو دولت پاسخگویی کرد؟ 

بینا: چرایی انجام مذاکره میان دولت آمریکا و ایران، به ویژه چرایی اکنون این مذاکرات، را نمیتوان بدون شناخت کامل از دو فروپاشی تنگاتنگ تاریخی ـ یعنی افول رژیم  شاه (و چگونگی روی کار آمدن جمهوری اسلامی) و فروپاشی نظام بینالمللی پاکس آمریکانا (نظام پس از جنگ جهانی دوم)ـ به نحوی علمی و عینی بررسی کرد. چه، هر گونه گفتوگو در مورد نحوهی این گونه نشستها در چگونگی مطالبات تاکتیکی و استراتژیک و این که، که چه گفت و که چه میخواست، نمیتواند ما را به علل ریشهای این گفتوگوها هدایت کند. برای همین هم هست که من تا کنون از شرکت در این گونه گفتوگوها سر باز زدهام.

 

نگاه: اگر چنین است، پس بررسی مذاکرات اخیر دولت روحانی با آمریکا محتاج به چه و چگونه پیشدرآمدی است که زمینه را جهت بررسی مسالهی روز بین این دو کشور برای خوانندگان علاقهمند آماده کند؟

بینا: همزمانی افول رژیم شاه و فروپاشی دوران پاکس امریکانا (یعنی نظام بینالمللی پس از جنگ جهانی دوم در لوای هژمونی آمریکا) از رویدادهای یگانهی تاریخ جهان  است، که بندرت برای کشوری اتفاق میافتد؛ گو این که در این مورد نیکاراگوئه نیز با ما  ایران همداستان است. باید توجه داشت، که فروپاشی پاکس آمریکانا از فروریختن یک کُل در جهان آن روز حکایت میکرد، که رژیم شاه خود جزیی از آن به شمار میرفت. بنابراین، با توجه به مناسبات ارگانیک اجزای این نظام بینالمللی، افول رژیم شاه لزوما از شکستن ستون فقرات تمامی رژیمهایی خبر میدهد که خود پارهای عظیم (کشورهایی که تحت هژمونی آمریکا بودند و تعلق به جهان سوم داشتند) از پیکر فرسودهی پاکس آمریکانا به شمار میآمدند. فرسودگی پاکس آمریکانا البته از زمانی شروع شد، که این ظرف دورانی مظروف (یعنی سرمایهی فراملی و مرز ناشناس) را در حیطه و بطن خود به کمال رشد رساند، اما در مسیر پُر پیچ و خم این تضاد خودشکن و خودبرانداز (میان فرم و محتوا، که خود بیانگر دگرگونی کیفیتی از یک جهان به جهانی دیگر است)، نخست با بن بست و فروپاشی برتون وودز (نظام پولی بینالمللی، 1971-1944)، دوپس با پسامدهای نوسانات و ارزش ناهماهنگ دلار در رابطه با تراز پرداختهای ارزی آمریکا، و سپس با بحران فراگیر نفت در دههی 1970، و در نتیجه گلوبالیزاسیون بخش نفت (و نهایتا قطع بندناف سیاست خارجی آمریکا از اهرم انحصار نفت) روبرو شد. به جاست، که از جنگ طولانی ویتنام و شکست مفتضحانهی آمریکا نیز در این رهگذر، به عنوان چاشنی قابل لمس افول سیاسی، یاد کرد.

 

نگاه: اشاره به مقولهی جهان سوم کردید. آیا وقتی ما از گلوبالیزاسیون صحبت میکنیم، این هیچ تناقضی با تقسیم جهان بدین گونه، به ویژه در کاربرد عبارت جهان سوم، ندارد؟ 

بینا: این سئوال یکی از موضوعات کلیدی است و در این جا محتاج شرحی مختصر. من در رابطه با نظام پس از جنگ جهانی پاکس آمریکانا به عبارت جهان سوم اشاره کردم، و این اشاره حاکی از آن است، که در حیطهی بینالمللی، جهان در آن دوران هنوز کاملا گلوبالیزه نشده بود. به عبارت دیگر، مظروف و محتوای جهانی شدن مناسبات تنگاتنگ و ارگانیک فرا ملی در سرمایه داری هنوز در گرو این ظرف، یعنی سلسله مراتب پاکس آمریکانا، قرار داشت. وانگهی، این تقسیم بندی سه گانه، اگر چه قدری ملموس مینماید، اما عُمق چندانی ندارد. من در این جا این عبارت را تحت الفظی به کار بردم و مقصودم توجه دادن به اقمار تحت هژمونی آمریکا بود، که خود در عرصهی حرکت بینالمللی (نه فراملی) سرمایه (به معنای رابطهای ارگانیک و اقتصادی ـ سیاسی ـ اجتماعی در کُل) هنوز مراحل ابتدایی را طی میکردند. بسیاری از چپگرایان به نام مانند گوندر فرانک، دوس سانتوس، کاردوسو، پتراس، امین، نیز از این نمد، کلاهی به اصطلاح تئوریک برای خود دوختند و از این کاه، کوهی که تا همین اکنون در مواجهه با جهان گلوبالیزه هنوز سرگردانند. کاربرد نابهجای این عبارت را در جهان امروز شاید بتوان به درشکه سواری در دنیای فراگیر و فراوانی اتوموبیل تشبیه کرد. چرا که جهان دوم مدتهاست به رحمت ایزدی پیوسته و نواحی بسیاری شبیه به جهان سابق سوم نیز در عرصهی جهان اول (برای مثال، به جامعهی آمریکا به دقت نگاه کنید!) و در فرآیند پولاریزاسیون عمیق و گستردهی طبقاتی چند دههی گذشته در تار و پود این جوامع ریشه دوانیده و دوباره سازی شده است؛ و بدین ترتیب، ما اکنون با چهرهی واقعی نظام سرمایه داری و روشنترین وجه آن، یعنی قانون رشد ناموزون انباشت، روبرو هستیم. جوامع جهان سوم نیز به واسطهی همین انباشت فراملی (جهانی) به گونهای در آمده، که در عرصهی آن رگههایی از جهان اول را میتوان به خوبی مشاهده کرد. در نتیجه، امروزه حتا رادیکالهای منسوب به تئوری وابستگی نیز از استعمال این عبارت خودداری میکنند. اینان اما همچنان به این تقسیم بندی نیم بند ـ تقسیم بندییی که یا اصلا نقشی جهت عملکرد تئوری ارزش مارکس قائل نیست و یا اگر پشیزی برای آن قائل است، آن را به غلط در محدوده و با اولویت نظری این تقسیم بندی چندگانه و خودهمانگویانه ارائه میدهدـ وفادارند. برای مثال، به کارهای اخیر سمیر امین (از پیشکسوتان تئوری وابستگی و سرمایه داری انحصاری) نگاه کنید و با اندکی دقت دوگانگی تئوریک وی را در برداشت از انباشت یکپارچه و سراسری در فرآیند ناموزون، اما فراملی گلوبالیزاسیون ببینید. به عبارت دیگر، در آثار نسبتا جدید سمیر امین، رد پای دیرین تئوری وابستگی را میتوان در تقسیم نابهجای جهان کنونی به جهان شمالی و جهان جنوبی، همراه با تعبیر غیر مارکسی و خودهمانگویانه از انحصار و ترکیب سرمایه داری انحصاری، به وضوح مشاهده کرد.

متاسفانه، در ایران (و در خارج کشور) بسیاری از روشنفکران چپ، با خوانشهای غیر انتقادی و الگوبرداریهایی از این تعبیرهای ناشیانه، هنوز درک درستی از تغییر کیفی جهان امروز و اهمیت تئوری ارزش مارکس (که برای این زمان از رشد و تحول سرمایه داری، نه قرن نوزدهم، نگاشته شده) به دست نمیدهند. اینان اغلب، مستقیم و یا تلویحی، دوران گلوبالیزاسیون را به غلط معادل سیاستهای نئولیبرالی، و این گونه سیاستها را نیز از نشانههای آمریکایی شدن جهان (و وابستگی به آمریکا) به شمار میآورند. و نیز جای بسی شگفت است، که بعضی از اینان، که در گذشته انقلابی هم بودهاند، به زعم مارکس سخن از تغییر جهان میرانند، بی آن که خود از جهانی که در آن زندگی میکنند، و احتمالا سوژهی تغییر آنان باید باشد - سوای مشتی کُلی گویی و سوای چنتهای از خُرده کاریهاـ چندان شناختی داشته باشند.    

 

نگاه: شکست سیاستهای آمریکا در عراق و افغانستان و در کُل خاورمیانه، بحران اقتصادی، و بحران بودجهی اخیر در آمریکا، چه نقشی در موقعیت آمریکا، به طور کُلی، و مذاکره بین دو دولت آمریکا و ایران، به طور اخص، دارد؟

بینا: برای این که بتوانیم به طور انضمامی و قابل لمس دربارهی این مذاکرات و چرایی زمانی آن نظری بدهیم، باید برگردیم به نحوهی فروپاشی جهان آمریکا و در نتیجه، افول هژمونی این کشور در پهنهی بینالمللی. فروپاشی پاکس آمریکانا (و افول هژمونی آمریکا) را باید در گستردگی تمام عیار مناسبات سرمایه داری (شامل جهانی شدن کار مزدوری، انباشت کلان سرمایه و ثروت، و بالنتیجه پولاریزاسیون عمیق طبقاتی در کُل جهان) جستوجو کرد، تا بتوان عوامل علت ـ معلولی ناملموس را از نشانههای قابل لمس و قابل مشاهده استخراج و استنتاج کرد؛ وگرنه، حکایت ما چندان بی شباهت به آن شیخ نخواهد بود، که شیره را میخورد و با بادی در غبغب میفرمود: شیرین است.  

باید به خاطر داشته باشیم، زمانی شوروی و بلوک به اصطلاح شرق از هم فروپاشید (1989-1917) که پاکس آمریکانا خود (1979-1945) چندین کفن پوسانده بود.

قصد این نیست، که در این جا به دلایل فروپاشی شوروی و یا به وضعیت تحولی چین بپردازیم. همان طوری که شرح دادم، هدف من در این جا نشان دادن این حقیقت است که جهان آمریکا (شامل کشورهای صنعتی غرب و وجود یک سلسله نهادهای اقتصادی - سیاسی هژمونیک) به خاطر توسعهی شتابان انباشت و رشد نیروهای مولد ودر نتیجه، پولاریزاسیون عمیق طبقاتی و...، که خود زاییدهی فراملی شدن (فراملی شدن هر سه مدار گردش کالا، پول، و سرمایهی تولیدی در حیطهی جهانی) سرمایه است، زودتر از شوروی به روغن سوزی افتاد. منظور من این است، که گلوبالیزاسیون سرمایه، نه به عنوان حرکت انباشت اشیاء، بل به مثابه مناسبات چیره و درهم فشردهی اجتماعی میان انسانها، توانست مُهری باطل بر این دوران نیرومند و فراگیر بزند. دورانی هژمونیک، که به قول معروف شمر نیز جلودارش نبود. اما از آن جا که هر پدیدهای در سرمایه داری 1- از درون خود تحول مییابد؛ و 2- با تاریخ هم آمیخته است؛ نهاد عظیمی نظیر نظام پولی بینالمللی برتون وودز، که خود مادر صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی به شمار میرفت را نخست ناکارساز ساخت و سرانجام  به موزهی تاریخ گذشته روانه کرد. پس، بی شک، آن چه که در تحلیل نهایی تاریخ مصرف نهادهای سرمایه داری به طرزی فراگیرنده، و نهادهای مربوط به جهان آمریکا به طور خاص، تعیین تکلیف نموده است، همانا غلیان پایهای انباشت دیوارشکن سرمایهای است که دیگر با فرم سلسله مراتبی پس از جنگ جهانی دوم و نهادهای هژمونیک پاکس آمریکانا سازگار نبود.

به عبارت دیگر، سرمایهای که فراملی شده، دیگر آقابالاسر (آن هم از نوع  ملی) نمیطلبد. جهانی که گلوبالیزه شده، دیگر از نظام پیشاگلوبالیزه تبعیت نمیکند. سرمایهای که به عنوان یک رابطهی فراگیر اجتماعی - سیاسی - اقتصادی هژمونی جهانی پیدا کرده، دیگر به هژمونی نیم بند و از مُد افتادهی آمریکا احتیاجی ندارد. این است کلید گشایش عصر حاضر و این که ما کجای این جهنم دره ایستادهایم. بگذارید چشمهامان را باز کنیم، تا تضاد آمریکا و آمریکایی شدن گذشته را با این دوران جدید (گلوبالیزاسیون) نیک نظاره کنیم. بگذارید از پس این همه دیوارهای فروریخته سر نکشیم و کماکان و بر سبیل سنت به آمریکای فرونشسته و هژمونی باخته، پر و بال ندهیم. خروش آمریکا، همه و همه، در تلاش جهت بازگرداندن آب رفته به جوی اکنون تاریخ است. ویلیام شکسپیر میگوید: "کاری را که شده نمیتوان ناشده کرد." و این خود تراژدی اکنون آمریکاست.

سخنان من در این جا حاصل بیش از چهل و پنج سال پژوهش مستمر در تئوری ارزش مارکس و مطالعه در ساختارها و نهادهای اقتصادی - سیاسی مستولی بر قرن نوزدهم تا دو دههی نخستین قرن بیست و یکم است، که سعی در تدقیق و تطبیق این تئوری با سرمایه داری درهم فشرده و جهانی شدهی امروزی میباشد. پس، سخنان من در ریشه نباید چیز عجیب و غریبی به نظر آیند. اما من هنوز در تعجبم، چرا بسیاری از چپگرایان ما هنوز آمریکا را قدرقدرت دانسته و از دایناسورهای گور گم کردهی دوران پیشین، نظیر بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول، هنوز به عنوان نهادهای اصیل دوران کنونی (یعنی گلوبالیزاسیون) یاد میکنند؛ یا چرا در بررسیهای خود این دوران را به غلط معادل سیاست (نئولیبرالی) میشناسند. همچنین، چرا حرکت سرمایه را در عینیت انباشت و تراکم و تمرکز باید با سرمایه داری انحصاری (نظری که پیشاپیش حساب خود را با تئوری ارزش مارکس جدا کرده) تاخت میزنند؛ یا چرا از مفهوم سنتزوار رقابت در سرمایه داری (به کتاب فقر فلسفه رجوع کنید)، که خود اساس تئوری ارزش مارکس و سندی بی همتا در چگونگی مفهوم رقابت در سرمایه داری درهم فشرده است، درک چندانی ندارند؛ و فاجعه بارتر از همه، آن چه را که احتمالا در تقابل انحصارات، در اوایل قرن بیستم، از لنین  خواندهاند، نابخردانه به جای رقابت در آثار مارکس در سخنان خود جا میزنند. باور کنید، من همچنان در عجبم.

سخن به درازا کشید، بگذارید خلاصه کنم: به نظر من برای این که به درک نسبی شناخت دورانی جهان امروز دست یابیم، لازم است بدانیم: 1- دوران کنونی گلوبالیزاسیون سرمایه، چیزی سوای دوران پاکس آمریکانا و نظام سپری شدهی آمریکایی است؛ 2- نظام پاکس آمریکانا نظامی بود هژمونیک و بر پایهی ساختار هرم قدرت (بلاواسطه)، که در راس آن آمریکا قرار داشت؛ 3- فروپاشی پاکس آمریکانا لزوما پایان هژمونی این نظام و آغاز افول این قدرت بلاواسطه است؛ 4- سرمایهی (اجتماعی و فراملی) گلوبالیزه در دوران کنونی هژمونی پذیر نیست، زیرا، به قول مارکس، این گونه نحوهی اجتماعی تولید (و پولاریزاسیون طبقاتی) اکنون به تسخیر تمامی جهان نائل آمده است؛ 5- نه تنها نابخردانه است که جهان امروز را به کشورهای متروپل و پیرامونی تقسیم کنیم، بل از لحاظ روش شناختی مارکس، نادرست است که پسوند وابسته (مفهومی که غیر طبقاتی، کم عمق و رونمایی است و نخستین بار از جانب رائول پِرِه بیش، سوسیال دموکرات آرژانتینی در سازمان ملل در سال 1949 ارائه شده) را در رابطه با توسعهی سرمایه داری در کشورهای به اصطلاح پیرامونی به کار گیریم؛ همچنین، از لحاظ روش شناختی، تکیه برتوسعهی مرکب (که از ابداعات تروتسکی است) دو سطح متمایز از تجرید واقعی، در ویژگی توسعه، را به غلط با یکدیگر درهم آمیخته و در نهایت موجب خدشهدارشدن تشخیص مفهوم دورانی امپریالیزم از دوران گلوبالیزاسیون سرمایه میشود؛ 6- پس از فروپاشی شوروی، آمریکا در برزخ انتقالی پساهژمونیک، خود را یکه تاز دید، اما یکه تازی واقعی به داشتن اسباب یکه تازی محتاج است؛ 7- این همه یکه تازیهای کاذب، دلیل منطقی و عملی بر افول هژمونیک (یعنی بنیاد اِعمال قدرت به معنای استراتژیک و ساختاری) و نزول بی بازگشت و همه جانبهی سیاسی - اقتصادی - ایدئولوژیک آمریکا در عرصهی جهان امروز است.

از دلایل شکست سیاستهای آمریکا در عراق و افغانستان، و در کُل خاورمیانه، بحران اقتصادی، و غیره، پرسیدهاید؛ با برشمردن دلایل این افول (انقراض بی بازگشت قدرت بینالمللی) اکنون میتوان در این آیینهی تمام نما نظر کرد و موقعیت فاجعهبار آمریکا را بر اساس هر آن چه هست مشاهده کرد. جنگهای ناشیانه، تجاوزات غیرقانونی و غیر انسانی، به ویژه جنایات عظیم و بیشرمانه در افغانستان و عراق، به کارگیری مزورانه ی سیاست خارجی انسان دوستانه - که خود یادگاری است نخ نما از سیاست مکارانه و شارلاتانیزم وودرو ویلسون جهت شرکت مستقیم در جنگ جهانی اول - جنگ ابلهانه با لیبی و تبدیل ناخواستهی آن به  سرزمینی (نو مَنز لند) که اکنون متعلق به هیچ احدی نمیباشد، و بالاخره ندانم کاریهای کودکانه و آتش افروزیهای ناسرانجام در سوریه و دخالتهای مستقیم و غیر مستقیم (با دست خونین گماشتگان مستاصل و اندک، نظیر دولتهای عربستان، قطر و اسراییل)، همه و همه به گونهای ملموس از همین افول تاریخی سرچشمه میگیرند. اکنون نیز باید به دیدهی دقت به ژستهای توخالی دولت اوباما در رابطه با اوکراین، و پشتیبانی آمریکا از کودتای راستگرایان و فاشیستهای این کشور، نگاه کرد. سخن در این مورد نیز از محدودهی تقابل عناصر و افراد (مثلا، مصاف اوباما و پوتین) کاملا بیرون است؛ بحث ما چپگرایان با اصالت، و شاید هم با رسالت، نباید دستخوش افاضات فرمایشی مراکز قدرت یا تاسی از تحلیلهای کم عمق نئوکانهای دست اندرکار و یا لیبرالهای بی استخوان قرار بگیرد.

ما روند حرکت و مانورهای سیاسی را باید در رابطه با جهان دگرگون شده، و تازه آن را هم، با چشم بصیرت ببینیم؛ این بار نیز دولت آمریکا از هول حلیم (در ذهن ساخته) در دیگ افتاده است. همین مساله، یعنی گارد گرفتن در مقابل روسیه، معضل مذاکره با ایران را ممکن است بیشتر به  دستانداز بیاندازد. پس، چنان که شرح دادم، نشانههای فروپاشی قدرت جهانی، و نبود هژمونی آمریکا، بسیارند. به قول مارک تواین "زمانی که تجسم انسان از حالت تمرکز خارج میشود، چشم سالم هم نمیبیند."

 

نگاه: با توجه به ملاحظات بالا و پیش از این که به وضع کنونی در رابطهی حاضر آمریکا و ایران برسیم، فروپاشی رژیم شاه و روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی، تا آن جا که به آمریکا مربوط می-شود، را چگونه ارزیابی میکنید؟ 

بینا: اما در چگونگی افول شاه و طلوع خمینی، تا آن جا که به آمریکا مربوط میشود، برای آن که بتوان اندکی به ماهیت رژیم در ایران پی برد و جو سیاسی امروز را بین دو کشور ارزیابی کرد، نمیتوان فرآیند تحولاتی که در نهایت به سقوط رژیم کودتایی شاه انجامید و پیوند ارگانیک این دو فروپاشی را بدون نمودی سنتزواره برای تمامی رژیمهایی که در حیطهی این نظام فروکاسته میزیستهاند، و نیز رژیمهایی (مانند عربستان، کویت، و تا اندازهای اسراییل) که هنوز برج و بارویی از آنان به چشم میخورد، به حساب نیاورد.

بر خلاف تمام اين بازیهای سياسی که مثلا چه کسی ايران را از دست داد، هم سازمان سيا و هم نهادهای اطلاعاتی مرتبط با آن به خوبی میدانستند در ايران چه میگذشته و قبلا هم اپوزيسيون آمريکا-پسند خود را نيز شناسایی کرده بودند. اما در مقابل قيام خودجوش و گستردهی مردمی، بعد از شاه، دنبال کسی بودند که بتواند يا اين موج را بشکند و یا هر گونه دگرگونی واقعی را به بيراهه هدايت نماید. اما وقتی اين گزينه، يعنی تلاش در خاموش کردن مردم، به جایی نرسيد، دولت کارتر ناچار به سوی گزينههای دوم و سوم متمايل شد. و پُر واضح است، آن چه که اتفاق افتاد به هيچ وجه خواست اصلی دولت آمريکا نبوده است. اين نکته البته در رابطه با پيشگيری يک تحول پيشرفته و مردمی در ايران (در خلال مذاکرهی جدی و همکاری با سردمداران سابق رژيم کنونی)، به پيچيدگی نقش دولتمردان آمريکایی (در آماده کردن عناصر رژيم گذشته و سران ارتش شاه و غيره)، به ويژگی فرو نشاندن آتش مبارزات همه گير ضد امپرياليستی در ایران در فرآيند خيزش عظيم مردمی، و تبديل آن به قهر ضد انقلابی و پيروزی ضد انقلاب در لوای متحجر خمينی میافزايد.

اکنون پس از گذشت بیش از سی و پنج سال و دستيابی به اسناد و مدارک بی شمار و گویا، سوار شدن بر موج پُر شور و گستردهی مردمی، در فرآیند قیام 57 در ایران، از جانب خمينی را میتوان در سه مولفه بازنگری کرد. 1- بزک کردن خمينی به عنوان رهبری صرفا مذهبی و بی علاقه به سياست و اداره کردن ارتباطات اوليهی نمایندگان وی با عوامل مقامات آمریکایی و تسهيل کنندگان دولت آمريکا؛ 2- برقراری ارتباط مستقيم و غير مستقيم با عوامل کليدی رژيم شاه، به ويژه تماس با امیران ارشد و برگزیدهی ارتش شاهنشاهی؛ 3- دستور اکید خلع سلاح عمومی (از ترس این که انقلاب واقعی رُخ بدهد)، آغاز بگير و ببندها از هر گروه، قلع و قمع مخالفان بازگشت به دیکتاتوری از ملیون تا چپگرایان، و اعدامهای دسته جمعی. اين مولفهها البته پيش شرطهایی لازم جهت برقراری مقدمات قدرت توسط هواداران برگزیدهی خمینی بودند. پيش شرط کافی برای برقراری جمهوری اسلامی، اما به ایجاد اتفاقات و عواملی بس دگرگون کننده نياز داشت. اتفاقاتی که بتواند از لحاظ  کاربرد سياسی، تودهها را به حالت سر درگُم تدافعی و تمکين سراسری سیاسی و ایدئولوژیک در آورد. ایجاد شرایطی که بتواند با کمال تردستی، توجه تودهها را بر گرفته و آنان را از انديشيدن به سرنوشت سياسی و اجتماعیشان باز دارد. خمينی ترفندباز و کارگزاران فریبکار وی، پیشاپیش در فکر پيش شرطی  کارساز و کافی بودند. به همین جهت، خمینی با یک تیر دو نشان زد: وی هم به گروگان گيری در سفارت آمريکا پاسخ مثبت داد و هم تجاوز نظامی صدام حسين به ايران و آغاز جنگ ایران و عراق را به فال نيک گرفت. این نکته البته آزمونی است قابل ملاحظه برای شناخت دقیق از طیف چپ (و چهرههای چپ نمای درون آن) در این بزنگاه سیاسی و در پیشگاه آزمایش تاریخ ـ و چه روسیاه و سر افکنده! درست در همين فضای آشفته و پُر از رعب و وحشت بود، که کارگزاران سياهکار، سخيف و سفاک خمينی، اين سياه مستان تازه به دوران رسيده، قدرت سیاسی را قبضه، انقلابیون را دشمن شاد، و جمهوری مندرآوردی اسلامی را چهارميخه کردند.

از لحاظ استراتژیک، نتیجهی گروگان گیری و جنگ ایران و عراق به منزلهی شمشیری دو دَم عمل کرد: 1- ضد انقلاب جمهوری اسلامی را با بزک خمینی به جای انقلاب نشاند؛ و 2- آمریکای زخم خورده و فرزند مرده (رژیم شاه را میگویم) را وارد کارزاری مشخص با تحمیل تحریم اقتصادی ناشی از خفت گروگان گیری و تصمیم در براندازی و ایجاد رژیمی از قماش رژیم سابق نمود. بنابراین، تخاصم دولت آمریکا با ایران (پس از قیام بهمن) ریشه در چگونگی نهادن همان خشت اول را دارد. آمریکایی که با فروافتادن رژیمهای ایران و نیکاراگوئه حس کرده بود، که خبری غیر مترقبه در جهان پاکس آمریکانا اتفاق افتاده، اما هنوز باد تغییر دوران کاملا به زخماش نخورده بود. این را خیلی خودمانی بیان کردم، که دیگر جای شک و شبههای باقی نماند. در اوج ریاست جمهوری ریگان ـ دههی 1980 را به خاطر بیاورید ـ تقریبا تمامی تاسیسات صنعتی بسیاری از کمپانیهای آمریکایی در فرآیندی بس دردناک، که به بستن کارخانهها معروف شد، به خارج از آمریکا منتقل گردید.

برگردیم به ایران؛ دیدیم که در فرآیند جنگ فرسایشی ایران و عراق، از همه لحاظ چقدر فرو نشست و عقبگرد کرد. نقش آمریکا در پشتیبانی از صدام حسین را نیز باید به یاد آورد. پس از اتمام جنگ، در اواخر دههی 1980 تا اواسط سالهای دههی 1990، تغییر چندانی در روابط سیاسی ایران و آمریکا به وجود نیامد. تا این که در سال 1996 (در زمان ریاست جمهوری کلینتن) دوباره لایحهی تحریمهای جدیدی (همراه با تحریم لیبی) از کنگرهی آمریکا گذشت و به لیست تحریمهای قبلی علیه ایران اضافه شد. در اوایل دههی 2000، پس از فروپاشاندن برجهای دوقلوی نیویورک، واقع در وال ستریت، و حمله به مقر نظامی پنتاگون در واشنگتن، دولت بوش ـ چینی زمینه را برای اشغال افغانستان آماده کرد. من این همه را ذکر کردم، تا به نقش محمدجواد ظریف، که  در آن زمان سفیر ایران در سازمان ملل در نیویورک بود، برسم.

مسالهی دولت بوش ـ چینی تنها برای انتقام گیری (مثلا گرفتن بن لادن و غیره) نبود. همان طوری که در کتاب اخیرم هم نشان دادهام، دلیل اشغال عراق و از بین بردن رژیم صدام حسین به خاطر تولید و یا وجود سلاحهای کشتار جمعی نبوده است. من با سندی ترخیص شده از خود کاخ سفید نشان دادهام، که این حضرات نقشهی اشغال عراق را نیز باید در ژانویه 2001، یعنی نزدیک به هشت ماه پیش از واقعهی یازدهم سپتامبر همان سال، کشیده باشند. به هر تقدیر، اشغال افغانستان کار سادهای نبوده است. آمریکا، پس از تاراندن طالبان از افغانستان، در آن زمان در این کشور یار و یاوری چندان نداشت تا بتواند به آسانی حکومت دست ساخت خود را جانشین کند. در این میان، پارتیزانهای معروف به جبههی شمال، که خود از نیروهای اصلی این سرزمین به شمار میآمدند، اگر چه با طالبان نیز در ستیز بودند، اما با آمریکا جهت جابهجایی قدرت به راحتی سر یک میز نمینشستند. به شهادت عناصری از خود آمریکا، که در برخی از جلسات حضور داشتهاند، محمد جواد ظریف، نمایندهی ایران، با صرف روزها و حتا شبها تا نزدیک صبح در مذاکره با جبههی شمال حضور داشته و همو سرانجام آنان را قانع کرده است تا همه جانبه با آمریکا در رابطه با اشغال کامل افغانستان همکاری کنند. چندی بعد اما دولت بوش ـ چینی، به پاس خدمات ذیقیمت ظریف، ایران را، همراه با سوریه و کره شمالی، در مثلث شرارت جای نهاده و به دنبال تبلیغات دامنه دار و تلاش روزافزون نئوکانها و لابی اسراییل در واشنگتن، جنگ با ایران را مجاز دانست. به همین سادگی! پس، نمیتوان به خودی خود تحریمها راعامل اصلی سوق دادن جمهوری اسلامی به مذاکره دانست.

این داستان و داستانهای دیگری نظیر همین، به ما میآموزند که سیاست خارجی آمریکا سیاستی است بی ثبات، که اغلب هدفهای آن با یکدیگر مغایرت دارند. بر همین اساس، اصولا نمیتوان اعتماد چندانی  به سرانجام هیچ گفتوگویی در یک فرآیند مشخص با دولت آمریکا داشت؛ زیرا آمریکا در این برزخ افول، اولویتهای خویش را نیز به خوبی نمیشناسد. بگذارید مثالی بزنم، که خود گویای رابطهی سیاسی آمریکا با روسیه میباشد. مسالهی مناقشهی دولت اوباما با لیبی، نقش ارتجاعی برنارد هنری لیوی (نئوکان فاشیست و ضدعرب فرانسوی)، و سرانجام براندازی غیر قانونی حکومت سرهنگ معمر قذافی را به خاطر بیاوریم. چنان که میدانید، آمریکا پس از اندکی مانور تو خالی، مساله را به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع کرد. در شورای امنیت قرار شد (در تاریخ هفدهم مارس 2011) آسمان لیبی منطقهی ممنوع برای پرواز اعلام شود، تا جنگندهها و هلی کوپترهای معمر قذافی نتوانند به مواضع اپوزیسیون در شرق لیبی تعرض کنند و بدین گونه بتوان ترتیبی جهت حل سیاسی مساله پیدا کرد. دولت اوباما به نمایندهی روسیه قول داد، اگر از حق وتوی خود استفاده نکند، مسالهی لیبی را از طریق سیاسی حل کند و رژیم قذافی را نیز، که به ثبات منطقه کمک میکند، ساقط نکند. پس از تصمیم شورای امنیت، که بدون رای روسیه غیر ممکن بود، دولت اوباما از این تصمیم سوء استفاده کرد و همان کاری را کرد که قول داده بود نمیکند. به عبارت دیگر، آمریکا رژیم قذافی را بیشتر به خاطر خوشآمد نئوکانهای فاشیست پشتیبان اسراییل در فرانسه و لابی اسراییل در واشنگتن برانداخت. و بدین ترتیب، امنیت منطقه را در لیبی پساقذافی (که منجر به کشته شدن سفیر خود و همراهان محافط وی نیز شد) مختل کرد. حدود یک سال بعد از ماجرای براندازی قذافی، در مصاحبهای در مورد مسالهی سوریه، سفیر روسیه (در سازمان ملل) که خدمتاش در آمریکا در حال اتمام بود، موضوع لیبی را دوباره پیش کشید و به مصاحبه کننده گفت: "چگونه میخواهید ما به شما در مورد سوریه اعتماد کنیم، در حالی که پروندهی شما حکایت از اطمینان نمیکند."

همین حرکات خودسرانه در روند استراتژیک خود اکنون ضعف سیاسی  آمریکا را در مقابل روسیه، مثلا در ویژگی نیاز مبرم به حل مسالهی اوکرایین، بیشتر کرده است. مقامات روسی گفتهاند، چگونه میتوان به تضمینهای دولت آمریکا اعتماد کرد، در حالی که دولت اوباما از مذاکره و توافق اخیر رییس جمهور منتخب اوکرایین، ویتور یانوکوویچ، با اتحادیهی اروپا (و آمریکا)، در چگونگی استعفای خود و ترتیب انتخابات آینده، دفاع نکرد و جلوی بلوای شورشیان دستراستی و کودتای عوامل پشتیبانی شده از جانب آمریکا را نگرفت. این مساله را قدری با تفصیل بیان کردم، تا شاید توانسته باشم اهمیت مناسبات سیاسی آمریکا و روسیه را در رابطه با ویژگی و پیچیدگی مذاکرات میان دو دولت ایران و آمریکا به طریق غیر مستقیم تصویر کنم. 

 

نگاه: پس با این تفاصیل، به نظر میرسد شما معتقدید مناقشهی آمریکا با جمهوری اسلامی واقعا بر سر فعالیتهای هستهای آن نیست؛ آیا این برداشت درست است؟

بینا: بله، درک شما از سخنان من در این رابطه و ماجرای اتمی شدن ایران درست است. همان گونه که خاطرنشان کردم، تمامی این قیل و قالها بر سر تغییر موازنهی قدرت در جهان، به ویژه در منطقهی خاورمیانه، دور میزند. به همین دلیل هم بود، که در پاسخ به پرسشهای پیشین سعی من در به دست دادن تصویری جامع، اما مشخص بود از دگردیسی دوران و غروب هژمونی آمریکا و در نتیجه، بهم خوردن موازنهی قدرت سیاسی در مجموعهی جهان گلوبالیزهی امروزی. این دگردیسی ـ با وجود تمام نابسامانیهای اقتصادی، تحریمهای گوناگون و عدم کفایت زمامداران جمهوری اسلامی در مدیریت کشور ـ جمهوری اسلامی ایران را نیز به مهمترین قدرت منطقه تبدیل کرده است. با استناد به دیگر پاسخهای من در این گفتوگو، موازنهی قدرت سالهاست که در منطقهی خاورمیانه تغییر کرده است. و ما باید این دگردیسی دورانی را، که در اساس جهانشمول است، جدی بگیریم. در مقابل، همین دگردیسی، اسراییل را در منطقه به خاک سیاه نشانده است. اسراییل، به قول سمیر امین، برای آمریکا نقش یک ناو هواپیمابر را بازی میکند که چهارمیخ است بر زمین خاورمیانه. به عبارت دیگر، اسراییل از لحاظ سوق الجیشی و سیاسی اندکی بیش از انبار مهمات آمریکا بوده است. بنابراین، افول قدرت آمریکا متضمن افول قدرت این انبار مهمات نیز میباشد. با فروپاشی نظام پاکس آمریکانا، موجودیت سیاسی اسراییل نیز برای آمریکای دگردیسی شده چندان مفید نیست؛ اما آمریکا به علل گوناگون، از جمله فشار نئوکانها و لابی اسراییل در کنگره و غیره، این دست شکسته را هنوز به گردن میبندد.

پس تصویر افول قدرت منطقهای اسراییل را نیز باید در آیینهی دگردیسی دوران مشاهده کرد. بنابراین، چندان تعجبی ندارد که ما نئوکانهای آمریکایی، فرانسوی، و انگلیسی را همیشه در خط اول جبهه در مواجهه با مسالهی اتمی ایران ببینیم. و یا دولت اسراییل را، که امروز خود بر کلاهک دویست تا سیصد (این تخمین حداقل است) بمب اتمی نشسته، در این بازار مغشوش، مشوش و مکاره، یکهتاز بیابیم. عُمق این مضحکه در این است، که اسراییل نه عضو ارگان بینالمللی ان پی تی است، نه اعتنایی به قوانین بینالمللی، و نه پروایی از مصوبات پی در پی سازمان ملل در مورد سرزمینهای اشغال شدهی فلسطین دارد.

همین امر تغییر دوران در مورد عربستان سعودی نیز صادق است، بدین معنی که در دوران پاکس آمریکانا، در پاسداری از منافع آمریکا، عربستان (مانند رژیم شاه) نقش ژاندارمی منطقه را در خلیج فارس به عهده داشت. رژیم شاه و عربستان هر دو به عنوان دو ستون دکترین نیکسون در خلیج فارس عمل میکردند، در حالی که، به شهادت هنری کیسینجر، این شاه بود که ستون عمده و اصلی این دکترین را به عهده داشت. پس از بحران انحصارزدایی و گلوبالیزاسیون نفت (اوایل دههی 1970)، نقش کارساز عربستان در تبانی با انحصار بینالمللی نفت (یعنی بندناف سیاست خارجی آن زمان آمریکا) به پایان رسید. در دوران پساپاکس آمریکانا (دوران کنونی)، عربستان قرون وسطایی، چون زائدهای نازیبا، هنوز بر چهرهی آمریکا منقش است. این نقش اصلا ربطی به نیاز آمریکا به نفت و از این قبیل لاطائلات چپ نمایانه ندارد (برای درک بیشتر به دو کتاب اخیر من رجوع کنید*). در دوران کنونی، عربستان برای آمریکا نقشی شبیه به نقش اسراییل ایفا میکند. از این رو، پدیدهی عربستان را باید نشانهای از پوسیدهترین قشر از اندام بی جان پاکس آمریکانا به حساب آورد. تغییر موازنهی قدرت در منطقهی خلیج فارس در مورد افول عربستان نیز صادق است.     

 

نگاه: با این وجود، چه مولفههایی امروزه این دو دولت را به سوی مذاکره با یکدیگر سوق میدهد؟

بینا: چنان که در پاسخ به پرسشهای پیش سخن رفت، مولفههای تمایل به مذاکره را از یک سو در چهارچوب روابط سیاسی منطبق بر دگردیسی دوران، و از سوی دیگر در بازتابهای برزخ رفتاری سیاست خارجی آمریکا در پهنهی جهان باید جستوجو کرد. گرفتاریهای سیاسی، تضادهای اقتصادی، فرونشستنهای استراتژیک، و بالاخره شکستهای ناگوار و پی در پی در رابطه با تمامی جنگهای فرسایشی و ناسرانجام، آمریکا را از نفس انداخته و به همین خاطر، دولت اوباما را مایل به مذاکره نموده است. این یک طرف قضیه برای خود آمریکا است. طرف دیگر قضیه، همانا وحشت شدید، آمیخته با جسارت خودشکن و ابلهانه، در انجام سیاست خارجی آمریکا است که هر گونه مذاکره را ممکن است به بُنبست منتهی کند. به این تضاد در سیاست خارجی آمریکا ـ سوای این که دولت بوش ـ چینی سر کار است یا دولت اوباما ـ باید توجه داشت. در مورد ایران هم، اگرچه تحریمهای دنداندار اقتصادی، فشارهای گوناگون سیاسی، انزوای نسبی، محدودیتهای سرمایه گذاری و عدم شکوفایی در روند تحول تکنولوژیک، به ویژه در بخش انرژی، همه و همه کارگر افتادهاند، اما این کشور هنوز سر پاست و نیز سری میجنباند. به همین دلیل، چگونگی در نحوهی مذاکرات و نیز سرانجام آن را نمیتوان به درستی از پیش پیش بینی کرد. اما قدر مسلم این است، که ایران به هر حال نرمتر عمل خواهد کرد.

 

نگاه: از مضمون کلام شما و تحلیل منطبق بر آن چنین بر میآید، که این همه تحریمهای طولانی اقتصادی علیه ایران در تحلیل نهایی برای براندازی بوده است. آیا این درک درست است؟

بینا: بله، کاملا درست است. این تحریمها نه تنها برای براندازی رژیم به کار گرفته شده است، بل خود فاجعهای را در ایران به بار آورده که شاید بتوان آن را با تحمیل غرامتهای سنگین جنگی علیه آلمان در پایان جنگ جهانی اول مقایسه کرد. در آن زمان (1919) جان مینارد کینز (اقتصاددان معروف انگلیسی) نمایندهی دولت انگلستان در کنفرانس ورسای بود. وی، بر خلاف موضع دولت مطبوع خود، با تحمیل این گونه غرامتها مخالفت ورزید و تقاضای استعفای خود را به خزانهداری انگلستان تسلیم کرد. کینز دلایل خود را در کتابی به همین منظور نگاشته و پیش بینی کرده بود، که نتیجهی تحمیل این گونه غرامتهای نابهجا و سنگین جز سیاه روزی آلمان و توسل به تنها راه نجات، یعنی کنترل کامل اقتصاد و شبه نظامی ساختن آن، نیست.

استحالهی جمهوری اسلامی از یک نظام نیم بند سرمایه داری (آخوندی) به نظامی کاملا درهم فشرده از سرمایه داری، با ساختاری شبه نظامی، را به طور خلاصه میتوان به دو عامل 1- وقوع جنگ ایران و عراق و اعتلای قشر پاسدار و 2- تحریمهای اقتصادی آمریکا و هُل دادن پاسداران به درون عرصهی کنترل اقتصاد و نیز هجوم  در بدنهی ارگانهای سیاسی، قضایی، امنیتی، و فرهنگی بسته دانست. در همان آغاز جنگ با عراق، خود خمینی گفته بود پاسداران را سیاسی نکنید. انتخابات قلابی تابستان 1388 به خوبی نشان داد، کیفیتی در رژیم جمهوری اسلامی دگرگون شده و این کیفیت نمیتواند به این همه تحریمهای هدفمند بستگی نداشته باشد. بنابراین، براندازی رژیم به جای خود، ما همچنین باید به نتایج واکنشی و زیان بار این گونه تحریمها با اندکی دقت و با دید استراتژیک نگاه کنیم.   

 

نگاه: اگر این مذاکرات به نتیجه برسد، چه گشایشی در وضع اقتصادی ایران ایجاد میشود؟ ضمنا این چه سودی برای آمریکا خواهد داشت؟

بینا: سالها تحریم، سالها عدم سرمایه گذاری کافی، سالها تفوق رابطه بر ضابطه، سالها اشتغال به کارهای غیر تولیدی، سالها از این ستون به آن ستون، سالها نبود مدیریت درست، و مهمتر از همه سالها نشو نمای اقشاری که با این نحوه و در این چهارچوب لحظهای و تدافعی روزگار گذرانیدهاند، سالهایی چند طلب میکند که اقتصاد ایران حالتی عادی پیدا کند. وانگهی، هجوم یک باره و انباشت سرمایهی فراملی ممکن است بسیاری از این گرفتاریها را نیز دو چندان کند. اما چیزی که مسلم است، این است که پولاریزاسیون طبقاتی و شکاف میان طبقات در ایران بیشتر و بیشتر خواهد شد.

اما پرسیدید از این رهگذر چه چیز گیر آمریکا میآید. شما را به پاسخهای خودم در این گفتوگو، به تصویری که از وضع آمریکا ارائه دادهام، رجوع میدهم. این تصویر حاکی از آن است، که دولت آمریکا اندکی از دغدغههای خود در منطقهی خاورمیانه میکاهد. مجسم کنید فردا عربستان سعودی در آتش تظاهرات خیابانی میسوزد و آن وقت طپش قلب اوباما را اندازه بگیرید، به خصوص که ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریکا هم در بحرین در همان همسایگی لنگر انداخته است. داستان آمریکا، این تراژدی بزرگی است که هنوز به پایان خود نرسیده است.

 

مارس 2014

الکساندریا ـ مینه سوتا (آمریکا)

* * *

 

* توضیح نگاه: مشخصات دو کتاب مورد اشارهبه شرح زیر است: 

- سیروس بینا، پیش درآمدی بر شالودهی اقتصاد سیاسی: نفت، جنگ و جامعهی جهانی، لندن: انتشارات پال گریو مک میلان،2013.

- سیروس بینا، نفت: ماشین زمان ـ گردشی در ورای علم اقتصاد خیالی و سیاستهای وحشت بار، چاپ دوم، نیویورک: انتشارات لینوس، 2012.

 

توضیح: در دفتر بیست و هشتم نگاه، مارس 2014، درج شده بود.

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com