پدیده­ی دونالد ترامپ و نشانه­های عینی پایان جهان آمریکا

 

سیروس بینا

 

«جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بنه

چون ندیدید حقیقت  َرهِ افسانه زدند»

حافظ شیرازی

 

آغاز سُخن

در حدود سه دهه­ی پیش، یعنی در اواسط دهه­ی هشتاد میلادی، که رونالد ریگان، رییس جمهور وقت آمریکا، بر مرکب قدرت سوار بود و هنوز به میخاییل گورباچف، رهبر شوروی سابق، «دستور» پایین کشیدن دیوار برلن را نداده بود، من در خلال کارهای تئوریک خود - منجمله در تز دکترایم که شامل جهانی شدن بخش نفت می­باشد- افول هژمونی و فروپاشی جهان آمریکا را پیش­بینی کرده بودم. این پیش­بینی خود بر اساس چگونگی تحولات جهان آن روز و نحوه­ی نهادینه شدن گلوبالیزاسیون سرمایه در عرصه­ی جهان، و مهم­تر از آن تلقی من از عمل­کرد تئوری ارزش در نظام سرمایه­داری (مدرن) امروزی بود. اما، متاسفانه در آن سال­ها این گونه نگرش و ارزیابی، به ویژه در محافل نظری چپ و چپ­گرایان ایرانی خارج (و یا داخل) کشور، جای چندانی نداشت و یا اگر هم داشت، اندک بود. البته نشانه­های تحول، که رفته رفته با بحران سراسری انباشت در سال­های اوایل دهه­ی هفتاد خود را به نمایش می­گذاشتند، اندک می­نمود. و در این ره­گذر چشم بصیرتی نیز نبود که تا اندازه­ای بتواند - چنان که باید و شاید- بین خطوط این دگرگونی دوران­ساز را بخواند.

در عرض تقریبا یک دهه، از بحران پولی بین­المللی (اواخر سال­های دهه­ی شصت)، که از افول نظام پولی پس از جنگ جهانی دوم (معروف به بِرِتون وودز: 1971-1944) شروع شد، تا فروپاشی کامل «پاکس امریکانا» (نظام بین­المللی در لوای هژمونی آمریکا)، سنتز «قرن آمریکا» در بطن به بُن­بست رسید، در حالی که دولت­مردان و دولت آمریکا با تکیه به تجهیزات نظامی گسترده­ی پیش­رو و اعتلای پُر طمطراق تاریخ طی شده در پشت سر، با توسل به ایدئولوژی من-در-آوردی «آمریکای استثنایی»، مست و غزل­خوان دهه­ی هشتاد را نیز پشت سر گذاشتند. این دوران مصادف بود با ریاست جمهوری رونالد ریگان، که خود سابقا به بازی­گری در فیلم­های درجه سوم هالیوودی اشتغال داشت و در این بزن­گاه تاریخی نقش رییس جمهور آمریکا را شخصا در صحنه­ی کاخ سفید در واشنگتن ایفا می­نمود. به همین جهت، هواداران و مخالفان ریگان، هر دو - به ویژه در رابطه با مناظره­های تبلیغاتی و توده­پسند وی- هنوز از او به عنوان «ارتباط گیرنده­ی بزرگ» یاد می­کنند.

بحران فروپاشی «پاکس امریکانا» (1945-1979) و بحران افول هژمونی آمریکا از یک فرآیند تنگاتنگ نشئات می­گیرند و از این ره­گذر، اولی - به مثابه دورانی تاریخی- با دومی - به مثابه عامل فراز و فرود این دوران- نقش علت و معلول را ایفا می­کنند. بدین ترتیب، تحولات مادی مربوط به تغییر در موازنه­ی قدرت جهانی و دیگر ویژگی­های دوران برزخ - علی­رغم تعرضات واپس­گرا، عملیات خون­بار و تلاش­های بی حاصل دو حزب جمهوری­خواه و دموکرات در دولت آمریکا- هم­چنان ادامه دارد. نشانه­های تحولات مادی در این ویژگی را البته باید در فرود، اضمحلال، و عدم کارآیی نهادهای بینابینی اقتصادی- سیاسی- اجتماعی دوران آمریکا و تنگاتنگی اُرگانیک آن­ها با فراز و فرود هژمونی آمریکا جست­وجو کرد. این نشانه­ها همانا به چگونگی استحکام، کارآیی، و کاربُرد نهادها و تاسیسات گسترده و پایه­ای اِعمال هژمونی بستگی دارد. در سیستم (نظام­مند) سرمایه­داری، گسترش و احیای روابط اقتصادی- اجتماعی- سیاسی به وجود نهادهای چندجانبه­ی بینابینی نیاز دارد. و از برکت همین نهادهاست که در نظام­های هژمونیک می­توان از قدرت هژمونیک سخن گفت. به عبارت دیگر، هژمونی به نهادهای هژمونیک نیازمند است و در صورت فروپاشی و نبود چنین تاسیساتی، اصولا اثری نیز از آن باقی نخواهد ماند. بنابراین، بر خلاف نظر بسیاری از چپ­گرایان (رادیکال) سنتی، سوسیال دموکرات­های لیبرال، و نیز طیف وسیعی از راست­گرایان، در نبود هژمونی هر گونه توسل به قدرت نظامی و قدرت­نمایی بلاواسطه نه تنها کاربُردی در قوام و تمشیت، و یا مثلا در بازسازی، هژمونی ندارد، بل این گونه عملیات خود نشانه­هایی بارز در افول قدرت و نماد هژمونیک در صحنه­ی بین­المللی می­باشد.  

در این ویژگی، برای مثال، در مورد آمریکای فاقد هژمونی، اشغال عراق و افغانستان با توسل به «دکترین پیش­دستی»، و شکست­های پی در پی و مفتضحانه در این دو کشور، و نیز عقب­نشینی قابل پیش­بینی در دیگر مناطق مورد تعرض در سال­های اخیر، پسامدهایی بس ناگوار برای آمریکا به هم­راه داشته است. در نتیجه، این ناکامی­ها در جنگ افروزی و این همه شکست سیستمانیک نمی­تواند به مثابه نشانه­هایی عینی در مردود بودن نظریه­ی «قدرقدرتی آمریکا» به حساب نیاید؛ اگر چه این نظریه­ی منسوخ و گُم­راه کننده هنوز نزد شماری نه چندان اندک از چپ­گرایان مُنکر فروپاشی جهان آمریکایی (این دُن کیشوت­های خواب­آلود دوران سپری شده­ی «امپریالیسم»)(1) موجود است. به عبارت دیگر، گَرد و غباری که از پسافروپاشی دوران آمریکا برخاسته، اکنون حوزه­ی دید بسیاری از چپ­گرایان رادیکال را - از هر گروه و دسته- آن چنان تیره و تار نموده است که برای پژوهش­گران جدی چاره­ای جز بازگشت به روش جهان­شمول کارل مارکس (در کاربُرد تئوری ارزش) - هم­راه با بازنگری دقیق در مفهوم هژمونی آنتونیو گرامشی- در ویژگی­های جهان امروز باقی نگذاشته است.

در این نوشتار، کُمدی تحلیف ترامپ به ریاست جمهوری آمریکا و تراژدی جهان آمریکا در طوفان دوران­برانداز گلوبالیزاسیون سرمایه، داستان پُر ماجرایی است؛ اما، چگونه می­توان این ماجرا را جز با زبان پالوده­ی فردوسی آغاز نکرد:

ز ُسّم ستوران در آن پهن دشت/ زمین شد شش و آسمان گشت هشت.   

 

سده­ی بیستم: بستر دردناک دو دگرگونی

پایان استعمار کهن

در اواخر سده­ی نوردهم میلادی، وقایعی در شُرُف تکوین بوده است که تا اندازه­ای دورنمای نوین مبارزه­ی طبقاتی، هم­راه با اسکلتی نامتکامل (یا شاید شبحی) از سرمایه­داری، را به نمایش می­گذارد. این وقایع، در پرتو رویارویی بلاواسطه­ی توده­های تحت ستم و سلطه­ی استعمار کهن، جملگی دو نکته را به ذهن متبادر می­کنند: 1- عدم کارآیی نهادهای سرکوب مستقیم و تاسیسات سیاسی- نظامی- ایدئولوژیک بلاواسطه و تابع آن­ها در اداره­ی مستعمرات؛ و 2- مبارزات خودانگیخته­ی توده­ها در گوشه و کنار جهان - ضمن آگاهی حسی (و در برخی نقاط جهان فراتر از آن) از بحران فراگیر این دوران- از شناخت دقیق دشمن خارجی حکایت می­کند؛ زیرا در این فرآیند، چهره­ی عُریان سرکوب و استیلا در زندگی روزمره­ی توده­ها در مستعمرات بر همگان آشکار است. به عبارت دیگر، ظاهر و باطن عمل و روی­کرد «مدیریت» تقریبا بر یک­دیگر منطبق اند، و به مصداق کارل مارکس (1818-1883) احتیاج چندانی به کاربُرد «عِلم» نیست تا بطن پدیده را از تظاهر حالت آشکار آن تشخیص دهد.  

استعمار کهن، هر آن چه بود، همین بود. در این نظام، «دیپلوماسی کشتی­های توپ­دار» همواره اساس هر گونه رابطه­ی بین­المللی بوده است. یا جای­گاه اجتماعی- سیاسی مردمان بومی در مقابل افراد، عناصر، و لایه­های اجتماعی- استعماری خارجی همیشه تابع رده­بندی و اِعمال دقیق تشخیص و جدایی فیزیکی خارجیان از مردم بومی در رابطه با اداره­ی مستقیم مستعمرات به حساب می­آمده است. برای مثال، می­توان به تاریخ بخش نفت، و تا سال­ها پس از کشف آن در خوزستان، در رابطه با نظام استعماری انگلیس در آبادان و مناطق دیگر مراجعه کرد. حتا پس گذشت سال­ها از اثرات نهضت ناکام ملی کردن نفت - و افشای چگونگی اِعمال «مدیریت» استعمارگران انگلیسی در سازمان­های بین­المللی وقت (نظیر دیوان بین­المللی لاهه) از جانب مصدق- تا سال­ها بعد رد پای نژادپرستانه و اثر رده­بندی اجتماعی- استعماری انگلیسی به طرزی واضح بر جای ماند؛ زیرا این گونه نظام­ها از لحاظ ساختار جملگی بلاواسطه­اند، در حالی که نظام­های هژمونیک، به سبب لزوم نهاد های بینابینی، طبیعتا باواسطه­اند. به همین دلیل، شناخت و شناسایی استعمار کهن کار چندان سختی نیست.

 

 

تحّولات بین دو جنگ بین­ا­لمللی اول و دوم

به قولی جنگ اول جهانی (1914-1918) را می­توان به عنوان گورستان دوران­شمول تمام امپراطوری­های اوایل سده­ی بیستم تلقی کرد. در این جنگ، امپراطوری عثمانی و امپراطوری اطریش-مجارستان پس از شکست در جنگ، هر دو، مضمحل شدند. در همین فرآیند، امپراطوری روسیه (با انقلاب اکتبر) نیز ساقط شد. امپراطوری انگلیس را - برخی به لحاظ اضمحلال در گستره­ی تشکیلات و اداره­ی مستعمرات در اکناف جهان، و نیز با وجود بحران گریبان­گیر مالی و اقتصادی در مرکز آن- اگر چه از این جنگ پیروز بیرون آمد- به شبحی سرگردان از یک امپراطوری تشبیه کرده­اند. این همان امپراطوری است که گفته­اند خورشید در پهنه­ی تسلط جغرافیایی آن هرگز غروب نکرد. اما، چنان که می­دانیم، لاشه­ی متعفن و متحرک (زامبی) امپراطوری انگلیس - در عین «موش مردگی»- تا نیمه­ی دهه­ی پنجاه، تجارب دردناکی در ایران (در رابطه با ملی کردن نفت در زمان مصدق) و در رابطه با استقلال شبه قاره­ی هند به وجود آورد.(2) 

بر همین منوال، امپراطوری (دست دوم) فرانسه نیز نعش متعفن خویش را تا دروازه­ی شکست­های مفتضحانه در هندوچین (دیِن بیِن فو، ویتنام، 1954) و الجزیره (1962) در صحنه­ی ناهنگام تاریخ به نمایش گذاشت. اما، دوران استعمار کهن پس از جنگ جهانی دوم عملا به سر آمده بود؛ زیرا مبارزات ضد استعماری (که خود هاله­ای از مبارزات بالقوه­ی طبقاتی در آینده را در بر داشتند) از یک سو، و روش­های شکست خورده و نابه­هنگام گذشته از سوی دیگر، جایی برای عرض اندام این اشباح متحجر نگذاشته بودند. این بود که آمریکا، پس از بحران فراگیر در جهان استعماری، فشار اصلی خود را بر امپراطوری انگلیس - در پیش­بُرد «استعمارزدایی» و انحلال «جهان انگلیس» (پاکس بریتانیکا)- اِعمال کرد.(3)

انحلال جهان انگلیس، و جانشینی آمریکا، البته بدین معنی است که دوران جدید پساکلونیالیسم، یعنی مناسبات سیاسی- اقتصادی مرحله­ای بالاتر در سرمایه­داری، انطباق با شرایطی داشت که در فاصله­ی میان دو جنگ جهانی، آمریکا را پیشاپیش به سرکردگی جهان منصوب کرد. بنابراین، نخستین قدم آمریکا، در دوران جدید، پس از جنگ جهانی دوم، استعمارزدایی (به مثابه کلاسیک آن) از مستعمرات انگلیس و تبدیل آن­ها به کشورهایی ظاهرا مستقل - اما در رابطه­ای بالقوه اُرگانیک با جهانی که شالوده­ی آن در آن زمان در حال تکوین بود- انجامید. بدیهی است که چنین استقلالی از لحاظ سیاسی معنای چندانی ندارد. اما، نتیجه­ی نهایی این «استقلال» از لحاظ تحول اقتصادی تا اندازه­ای به ایجاد نهادهای بینابینی سیاسی انجامید، و این فرآیند خود نه تنها با عمل­کرد بلاواسطه­ی استعمار کهن متفاوت است، بل از لحاظ تاریخی (یعنی کیفیت رشد سرمایه­داری) و بیان روش شناختی نیز فرق بسیار دارد. این امر نیز از لحاظ روش شناختی حائز اهمیت است که این وجود بالقوه­ی دگرگونی دورانی (و شرایط عینی تاریخی) بود که آمریکا را انتخاب کرد، و نه گزینش آمریکا در انتخاب دوران. این نکته­ بعدا، پس از فروپاشی پاکس امریکانا و انحلال هژمونی آمریکا، کاربُرد کلیدی دارد.  

        

پاکس امریکانا (1979–1945)

خاتمه­ی جنگ جهانی دوم، آغاز دورانی است که آمریکا را با قدرت هژِمونیک به سرکردگی این نظام بین­المللی منصوب کرد. چنان که در بالا اشاره شد، شرایط این انتصاب مرهون شرایط اقتصادی- سیاسی و چگونگی رشد سرمایه­داری بین دو جنگ اول و دوم جهانی می­باشد، و نه این که انگار آمریکا، در بطن خویش، تافته­ی جدا بافته­ای بوده است و یا اکنون نیز می­باشد. بنابراین، فراز و فرود قدرت هژمونیک در نظام پاکس امریکانا را می­توان به سه مرحله تقسیم کرد: 1- توسعه­ی سرمایه­داری، از هم گسیختن موارنه­ی متعارف قدرت بین­المللی پیشین، و ایجاد بالقوه­ی ظرفیت اقتصادی- سیاسی جهت ایجاد موازنه در ساختار جدید قدرت در دوران برزخ دو جنگ؛ 2- پیروزی تمام عیار آمریکا در جنگ جهانی دوم، هم­راه با بر پا ساختن نهادهای فراگیر و تاسیسات دوران­شمول و هژمونیک حامل قدرت در ابعاد اقتصادی- سیاسی و اجتماعی در سطح بین­المللی؛ و 3- تضاد فزاینده­ی ناشی از عدم تطابق ظرفیت تاریخی نظام با مناسبات متحول و تکامل یافته­ی درون آن، و در نتیجه فروپاشی نهادهای بر پا دارنده (و هژمونیک) این دوران در ابعاد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، ایدئولوژیک – هم­راه با شکست­های استراتژیک نظامی و بحران­های پی در پی سیاسی- و سرانجام، افول قدرت هژمونیک و رهبری در حل و فصل مناسبات بین­المللی.

مقدمتا باید متذکر شوم که منظور اصلی در این جا، ارائه­ی ضمنی روشی است که با بُت­وارگی (فتیشیسم) مستولی بر انگاره­های چپ­گرایان سنتی (و مدعیان تبعیت از مارکس) قرابتی  ندارد. بدین معنی که از لحاظ روش شناختی: 1- نه عینیت «امپریالیسم» را می­توان مستقلا و جدا از روابط ویژه­ی دوران مشخص آن در سرمایه­داری بررسی کرد؛ و 2- نه، به مثابه یک قدرت امپریالیستی، آمریکا را می­توان از دورانی که آن را «آمریکا» کرده، جدا کرد. بنابراین، در این مقاله با مفهوم بُت­واره­ی امپریالیسم (و پیروان متعارف آن در میان چپ­گرایان سنتی) کاملا خط کشی شده است. مطلب دیگر، الهام از نگاه آنتونیو گرامشی و انتقاد دیرین نگارنده به بسیاری از چپ­گرایان رادیکال در رابطه با مفهوم «هژمونی» است. هژمونی از دیدگاه گرامشی، رابطه­ای اجتماعی است از سرمایه، و در روندی انضمامی در حوزه­ی مبارزه­ی طبقاتی و رابطه با طبقات و لایه­های اجتماعی است. این مفهوم توسط بورژوازی به طرزی همان­گویانه، ذات باورانه، و بی تاریخ در روابط بین­المللی نیز به کار رفته، و افرادی چون هنری کیسینجر یا بیگنف برژنسکی آن را در عمل از درون تُهی کرده­اند. به این ترتیب، در ادبیات روابط بین­المللی ارتدوکس، مفهوم هژمونی به معنای مکانیکی و بلاواسطه­ی «سیطره» یا «استیلا» یا «سلطه» تغییر ماهیت یافته است. در این ویژگی، و با کمال تاسف، مقلدان شتاب­زده در طیف رنگارنگ چپ نیز آن را به سبک بورژوایی از میان تُهی نموده­اند.

 

نهادهای اِعمال هژمونی پس از جنگ دوم

گفتیم که در رابطه با نظام پساکلونیالیستی پاکس امریکانا، هر گونه قدرت بین­المللی لزوما باید بر نهادها و تاسیسات گسترده­ی اقتصادی- سیاسی- اجتماعی هژمونیک متکی باشد. در این بخش به اختصار از این نهادها و نقش تاریخی و عمل­کرد آنان در تحکیم قدرت هژمونیک آمریکا سخن خواهد رفت. نظر به اهمیت دوران­بندی در تحول و انتشار مناسبات سرمایه­داری -  گذار از مراحل بالقوه به مراحل بالفعل- و لزوم وجود تاسیسات بینابینی (قدرت و رهبری)(4) در رشد و ابقای این مناسبات، نهادهای اصلی بر پا دارنده­ی نظام پاکس امریکانا را می­توان در بُعدهای اقتصادی و سیاسی طبقه­بندی نمود.(5) بدیهی است که این ابعاد خود در مقیاسی دقیق­تر شامل مراتب تبلیغاتی، فرهنگی، اجتماعی، ایدئولوژیکی، و دیگر مسایل مربوط به این دوران می­باشد.  

 

نهادها و سیاست­های اقتصادی پاکس امریکانا

الف: نظام پولی بین­المللی بِرتون وودز بر اساس اولویت دلار (آمریکایی) به عنوان تنها ارز بین­المللی با ارتباط مستقیم با ارزش و پشتیبانی طلا (هر 35 دلار برابر یک اونس طلا) و در نتیجه به حاشیه راندن ارزهای تمام کشورهای دیگر، اعم از صنعتی یا غیر صنعتی. تاسیس این نظام پولی در همایشی در شهر برتون وودز (در ایالت نیوهمپ شایر) آمریکا در سال 1944 به انجام رسید. در بررسی علل وجودی این دوره از تاریخ جهان، لازم به تکرار است که این آمریکا (به عنوان محدوده­ای جغرافیایی یا یک کشور) نیست که «جهان آمریکا» را به اصطلاح تعریف می­کند، بل این شرایط مادی و توسعه­ی سرمایه­داری در آن سال­ها و در آن جهان است که بر «آمریکا» محاط می­باشد. پس، ایجاد نظام (هژمونیک) آمریکایی منوط است به وجود شرایطی که از خود آمریکا افزون است. برای مثال، نظام پولی برتون وودز تنها به اصرار آمریکا بستگی نداشته؛ قبول این نظام توسط جملگی این کشورها - صرف نظر از پیشنهاد معروف جان می­نارد کینز، نماینده بریتانیا- نیز در پایه­گذاری آن سهم به سزایی داشته است؛ چرا که در چنین جهانی، حتا در زمانی که مناسبات سرمایه­داری هنوز جهانی نشده بود، روابط بین­المللی آن زمان تکوین یک سلسله نهادهای اساسی و اُرگانیک را طلب می­کرد و از صدقه­ی سر این نظام، این آغازی بود درجهت دگردیسی آمریکا (از موقعیت کشوری مثل همه­ی کشورها) به آمریکای هژمون. بدین ترتیب، به لحاظ روش شناختی، پُر واضح است که از همان اوان پایه­های هژمونی آمریکا بر طبق دیالکتیک تفوق لازم و ملزوم یا - به قول هگل- منطق سنتزوار نهاده شده است. این البته با نظریات یک طرفه، نادرست، و مکانیکی لیو پانیچ در چگونگی نقش آمریکا متفاوت است.(6)

ب: نظام پولی پس از جنگ به مثابه «مادر» نهادهایی نظیر «صندوق بین­المللی پول» و «بانک جهانی» است. این دو نهاد، چه پس از خاتمه­ی جنگ، در رابطه با جبران خرابی­های ناشی از جنگ در اروپای غربی و ژاپن با عنوان «برنامه­ی مارشال»، و چه در عرصه­ی اعتلای دوران پاکس امریکانا، نموداری بارز از قدرت هژمونیک آمریکا، در رابطه با حل و فصل ارتباط اقتصادی- ایدئولوژیک کشورهای غیر صنعتی یا نیمه صنعتی (موسوم به «جهان سوم») به حساب می­آیند.

پ: علاوه بر این دو سازمان، نقش سازمان­هایی نظیر «کمک برای توسعه­ی اقتصادی»(7)، با بودجه­ای مکفی از وزارت خارجه­ی آمریکا برای پاسخ­گویی به تضادهای ناشی از پولاریزاسیون طبقاتی، مبارزات ضد امپریالیستی، و یاری به احیای حکومت­های دست­آموز و بر مسند نشانده­ی دیکتاتوری. «اصل چهار ترومن»، که در ایران نیز پیاده شد، یکی از همین برنامه­ها بوده است. اما مهم­ترین تکیه­گاه جهان آمریکایی، در جهت دگرگونی در «جهان سوم» آن زمان، همانا برنامه­ی اصلاحات ارضی (هم­راه با اندکی تغییرات رونمایی) در بسیاری از این کشورها بوده است.

ت: توسعه­ی اقتصادی و سیاست «جانشینی واردات» در «جهان سوم»، که این خود دو هدف اساسی و توامان آن را در بر داشت: 1- ریشه­کن کردن مناسبات پیشاسرمایه­داری خودکفایی و تولید خُرد، و در نتیجه هموار کردن ورود، انتشار، و انباشت سرمایه­ی بین­المللی در اعماق روستاها؛ و 2- ایجاد ذخایرعظیم نیروی کار (ارزان) و گسیل آن­ها به شهرها جهت اشتغال در رابطه با فرآیند بازار بین­المللی، به ویژه در صنایع «جانشین واردات»، که به سهم خود به تولید زنجیره­ای و واردات قطعات پیش ساخته در خارج متکی، و در نتیجه دایره­ی تولید و مصرف داخلی را هم­زمان و از بنیان در مدار بازار و انباشت بین­المللی ادغام می­کرد. ازدیاد نیروی کار سرازیر شده به شهرها، هم­چنین، صرف کارهای ساختمانی (چه در رابطه با تولید و چه در حیطه­ی غیر تولیدی) شده، و در نتیجه حجم قابل ملاحظه­ای از مبادلات و معاملات غیر تولیدی در رابطه با زمین را در بر می­گرفت.

با نگاهی اجمالی به مقایسه­ی اصلاحات ارضی، در اغلب کشورهای «در حال توسعه» در مدار هژمونیک جهان آمریکا، نقش کلیدی بُریدن بی بازگشت از تولید خُرد و خودکفا (با جدا کردن «رعیت» از زمین و ایجاد کارگر «آزاد»)، نه به لحاظ تئوریک (از دیدگاه مارکس) و نه با ملاحظه­ی نتایج حاصله از این اصلاحات سرمایه­دارانه نمی­تواند در تایید ایجاد «خُرده مالکی» در روستا باشد. به عبارت دیگر، نظری که از تکه تکه شدن زمین­های بزرگ، و در نتیجه مالکیت خُرد، عزیمت می­کند و مالکیت خُرد را (بدون توجه به پولاریزاسیون طبقاتی و نفی بلاواسطه­ی چنین مالکیتی)  به جای جواب مساله می­نشاند. و حال این که، این خود دورنمایی است از تراکم و تمرکز سرمایه در حوزه­ی تولید و حرکتی بالقوه در مدارهایی (فراملی) از سرمایه که در سال­های بعد بالفعل شده، و از آن پس تمامی مرزهای جغرافیایی، سیاسی، و دولت-­ ملتی را در پهنه­ی گیتی درهم شکست.(8)

ث: ادامه­ی «برنامه­ی مارشال»، استفاده از نفت کارتلی و نقش هژمونی در توسعه­ی اقتصادی اروپای غربی و ژاپن. کارتل بین­المللی نفت (1972-1928) اگر چه نزدیک به هفده سال  پیش از پاکس امریکانا موجودیت یافت، اما پس از تاسیس این نظام به جهت اهمیت روزافزون بخش انرژی در تولید و توسعه­ی سرمایه­داری به مثابه پاره­ای جداناپذیر از این نظام در آمد. این تنگاتنگی البته از علل مشخصی که غالبا مورد مناقشه میان دولت­های ایران و انگلیس بوده - مثلا در رابطه با قرارداد دارسی (1933) یا قرارداد کنسرسیوم (1953-1950)- فراتر رفته است؛ زیرا مساله­ی صدور مستمر «نفت ارزان»، در رابطه با تقاضای روزافزون اقتصادی در اروپای غربی و ژاپن و ارتباط آن با انباشت سرمایه در نظام آمریکایی، بُعدی استراتژیک دارد که خود بیان­گر هژمونی آمریکا است. به عبارت دیگر، آمریکا، در آن زمان، نفت را برای مصرف داخلی خود نمی­خواست.  نظام آمریکایی نفتی را طلب می­کرد که: 1- در کنترل غرب بوده باشد؛ 2-  بهای ارزان داشته باشد؛ و 3- بدون وقفه در تولید بتواند به سوی اروپای غربی و ژاپن سرازیر شود. در این جا «نفت» باید عامل حفظ و اعتلای هژمونی به حساب آید.

 

نهادها، هدف­ها، و دکترین سیاسی پاکس امریکانا

سران کشورهایی که تنها یک گام تا پیروزی در پیش داشتند، در کنفرانس بِرِتُن وودز، یک سال پیش از خاتمه­ی جنگ (1944)، در آمریکا گرد هم آمدند. این گردهمآیی، چنان که بعدا آشکار شد، خود از کلیدی­ترین طرح­ریزی­های نظام آمریکایی جهت برقراری سیستم جدید پولی در جهان بوده است. در میان حاضران در این اجلاسیه، نمایندگان کشورهای اروپای شرقی و اتحاد شوروی نیز حضور داشتند. از همان اوان، حضور برجسته­ی این نمایندگان در این کنفرانس و به زودی عدم حضور آنان در بسیاری از تصمیم گیری­های بعدی باید تعجب برانگیز باشد. از مدارک و شواهد این گونه بر می­آید که آمریکا، و تعدادی از متحدان غربی آن (به ویژه انگلستان)، حتا اندکی پیش از اتمام جنگ می­دانستند چگونه نظامی را باید پایه­گذاری کرد. اما، در این اجلاسیه از نظریات هژمونیک و نحوه­ی اداره­ی جهان هیچ نگفتند. در این مورد، این را نیز اجمالا می­دانیم که نخست­وزیر اتحاد شوروی (و بعدا چین پس از انقلاب 1949) هژمونی آمریکا را قبول نکرد.(9) بنابراین، پس از یک سلسله شلنگ­تخته انداختن­های نخستین (مثلا در 1946 در یونان و ایتالیا) - و با پشت گرمی به بمب اتم و استفاده­ی آشکار از آن در خاتمه­ی جنگ- آمریکا ماسک «اتحاد» را از رُخ بر گرفت و متحد جنگی خود، اتحاد شوروی، را در اسرع وقت پشت «پرده­ی آهنین» محصور کرد.(10) اما در بیست و نهم ماه اوت 1949، نخستین آزمایش اتمی در اتحاد شوروی به انحصار اتمی آمریکا خاتمه داد، و با این حادثه­ی تاریخی - با وجود برخورداری از خبرهای مخفیانه- هیات حاکمه­ی آمریکا قدری یکه خورد. از این زمان بود که «استراتژی مهار» به عنوان ساختاری اساسی و هژمونیک در مدیریت روابط بین­المللی پاکس امریکانا طرح شد؛(11) چرا که این استراتژی تنها به آمریکا تعلق نداشت، و شامل تمام نظام بود.

الف: استراتژی مهار: استراتژی مهار حاصل دو عامل تنگاتنگ و توامان است که در عمل تعادلی میان سر فرود نیاوردن بلوک شوروی در مقابل هژمونی پاکس امریکانا از یک سو، و هژمونی جهان آمریکایی پس از جنگ از سوی دیگر، به وجود آورد. این «مهار»، از لحاظ عملی، نمایش­گر عدم موفقیت در گسترش هژمونی جهان آمریکا، و در نتیجه یک کاسه کردن تمام دنیا در لوای هژمونی آمریکا می­باشد. علاوه بر مهار بلوک شوروی (که پس از انقلاب 1949، «چین سرخ» را نیز در بر گرفت)، دو مهار دیگر نیز در رابطه با هژمونی آمریکا وجود داشته است، که نه هیات حاکمه­ی آمریکا، نه سیاست­گزاران غربی، نه عاملان و دست نشاندگان آنان در نظام پاکس امریکانا، و نه تبلیغات­چی­ها و بازاریاب­های این نظام در حیطه­ی آکادمیک، نه تنها آن دو را (تنگاتنگ در کنار مهار نخست) مستقلا نشان نداده­اند، بل هر دو را تعمدا و با قصد دانسته با «مهار شوروی» و «مبارزه با خطر کمونیسم» - یا به قول خودشان «جنگ سرد» هم­گون و از یک قماش پنداشته، و به همین جهت تاکنون مستور و مخدوش نگاه داشته­اند. این دو «مهار» جداگانه اما مرتبط از این قرارند: 1- مهار بر آزادی­خواهی و مبارزات ملی و ضد امپریالیستی در کشورهای سابق «جهان سوم» در جهان آمریکا؛ و 2- مهار بر خیزش­های رادیکال کارگری، مبارزات مترقی سیاسی- اجتماعی، و دیگر تمایلات رادیکال روشن­فکری در محدوده­ی جغرافیایی آمریکا. در این­جا بقایای «خاموش فکری» مُزمن و چشم­گیر در جامعه­ی روشن­فکری آمریکا - در مقایسه، مثلا، با روشن­فکران متعارف در اروپا- را نیز می­توان اثر مستقیم این مهار (سوم) به شمار آورد.(12)

ارتباط اُرگانیک هر سه مهار و نیز تفکیک آن­ها از یک­دیگر، ما را به تصویری دقیق­تر از چهره­ی این دوران، ماهیت اصلی سیاست خارجی (و داخلی) آمریکا، و مهم­تر از همه تناقض­های عمیق و آشکار در عمل­کرد و رجزخوانی استراتژیک کارگزاران امپریالیسم آمریکا هدایت می­کند. به عبارت دیگر، زمینه­ی عینی این تقسیم­بندی، دست تاریخ­نویسان دروغ­پرداز سیاست خارجی آمریکا را در برابر افکار عمومی جهان و جهانیان رو می­کند، و در بررسی­های روابط بین­المللی، و نیز در قلمرو فرهنگ سیاسی، نه کاربُرد واژه­ی میان تُهی «جنگ سرد» و نه نعل واژگونه­ی «دموکراسی» نمی­تواند بنیانی سازگار داشته باشد.(13) با استناد به «مهار دوم» می­توان دقیق­تر در نحوه­ی انجام، ملاحظات استراتژیک، و دغدغه­ی کارگزاران امپریالیسم آمریکا در رابطه با بقای این نظام به جملگی کودتاهای آمریکایی در کشورهای «جهان سوم» آن زمان - نظیر ایران (1953)، گواتمالا (1954)، کنگو (1960)، برزیل (1964)، بولیوی (1964)، دومینیکن (1965)، اندونزی (1965)، یونان (1967)، شیلی (1973)، آرژانتین (1976)- در  این دوران نظر کرد. این نکته نیز حائز اهمیت است که اِعمال هژمونی نظام - در مقاطعی که این کودتاها به انجام رسیده­اند- اندکی گسستگی پیدا کرد. اما، به سبب وجود تاسیسات و نهادهای هژمونیک در این دوران، هژمونی نظام - و از صدقه­ی سر آن، هژمونی آمریکا- تا زمان سال 1979 پا بر جا بوده است.

ب: «جنگ سرد» و نقش «پیمان ناتو»: «جنگ سرد» نتیجه­ی استراتژی «مهار» است وگرنه به خودی خود وجودی ندارد. گفتیم که مهار بلوک شوروی، حلقه­ی بنیانی مهار سه گانه­ی پاکس امریکانا به حساب می­آید. خود این مهار از خاست­گاه احداث «پرده­ی آهنین» به دور شوروی ناشی می­شود. هم­چنین، می­دانیم که به انجام رساندن چنین امر مهمی از همان اوان به شیرازه­ی پاکس امریکانا مرتبط بوده و از ستون­های اصلی هژمونیک آن محسوب می­شود. «پیمان ناتو»، در بدو تاسیس (1949)، سازمانی بود متشکل از کشورهای اروپای غربی و کانادا تحت حمایت و رهبری آمریکا.(14) در سال 1949، هم­زمان با تاسیس «پیمان ناتو»، دولت آمریکا «رادیو اروپای آزاد» و متعاقبا (1953) «رادیو آزادی» را جهت اجرای برنامه­های وسیع تعرضی- ایدئولوژیک تاسیس کرد. 1953 سال نخستین کودتای (رسمی)، از سری کودتاهای «موفق» بعدی آمریکا، در ایران است.

در این زمینه، باید از دیگر ارگان­های (غیر رسمی) تبلیغاتی، مانند مجله­ی «تایم»، مجله­ی «لایف»، و مهم­تر از همه نقش پُر طمطراق و دست اول «هالیوود» در اجرای مقاصد امپریالیستی دولت آمریکا غافل نبود. برای مثال، نقش کمکی روزنامه­ی «نیویورک تایمز» و یا هم­کاری مستقیم هنری لوس (مُهره­ی غیر رسمی دولت آمریکا و ناشر مجله­ی «تایم») با دولت آیزنهاور در زمینه­ی انتشار تهمت و دروغ به مصدق و نیز انتشار عکس وی به عنوان «مرد سال» (هفتم ژانویه 1952) را باید از ریزه کاری­های ایدئولوژیک این دوران به حساب آورد. در مورد کودتا علیه آربنز (رییس جمهوری گواتمالا، 1954) نیز، برادران دالس (وزیر امور خارجه و رییس سازمان سیا) حتا از کاردینال فرانسیس اسپلمن (کاردینال نیویورک) و اسقف اعظم راسل آره­لانو (در گواتمالا) استفاده کردند تا با پخش «فتوای ضد کمونیستی» از درون هواپیما، زمینه را برای سقوط حکومت مردمی یاکوبو آربنز فراهم کنند. در حالی که می­دانیم آربنز و اعضای حکومت او اصلا کمونیست نبودند.(15) در نتیجه، تشخیص، تفکیک، و تقسیم استراتژی «مهار» به سه مهار مُجزا خالی از اهمیت نیست.

نگاهی اجمالی به چگونگی و علت تاسیس پیمان ناتو، در رابطه با ایزوله کردن شوروی، به ما می­آموزد که آمریکا با ابتکار عمل، و به اصطلاح با دست بالا، به چنین امری مبادرت  نمود. در حالی که نه حرکتی خصمانه و نه برنامه­ای عامدانه و ناهنجار از طرف مقابل هنوز به راه نیفتاده بود. به عبارت دیگر، شوروی، به ویژه در آن زمان، حالتی دفاعی در برابر نهادهای در حال رشد هژمونی در جهان آمریکا داشت.(16) در حقیقت، اهرم اصلی سیاست وارونه­انگاری هژمونیک در جهان آمریکا، در چگونگی پیش­بُرد روابط بین­المللی، را می­توان به «گناه نخستین» و نعل واژگونه­ی «پرده­ی آهنین» نسبت داد. در این فرآیند ساخته و پرداخته بود، که آمریکا از یک سو از مبانی «بازار آزاد» و چسباندن آن به «دموکراسی» سخن می­راند، و از سوی دیگر بند ناف سیاست خارجی خود را به نفت انحصاری (و دیگر مونوپل­های جهان آن روز) و گماشتن دیکتاتورهای رنگارنگ (مهار حق دموکراتیک تعیین سرنوشت)، و در نتیجه نابودی دموکراسی در بسیاری از کشورهای پسا-استعماری و تازه به عرصه رسیده، اختصاص داده بود.

این تضاد حل ناشدنی (آنتاگونیستی)، که در حقیقت خود علت وجودی پدیده­ی (هژمونیک) آمریکا می­باشد، بعدها با ضربت فروکاهنده­ی دوران گلوبالیزاسیون سرمایه در دستور کار قرار گرفت. بحران گلوبالیزاسیون نفت در دهه­ی هفتاد، برای مثال، تنها نمادی از چگونگی فروپاشی جهان آمریکا، افول هژمونی، و در نتیجه از هم گسیختن تاریخی تمامی ارگان­ها، نهادها و تاسیسات اقتصادی، سیاسی، و ایدئولوژیک آمریکایی در پهنه­ی جهان امروز است. به عبارت دیگر، فروپاشی جهان آمریکا (و افول هژمونی خود آمریکا) در اواخر دهه­ی هفتاد، نه تنها امری تصادفی نیست، بل واقعه­ای است اجتناب ناپذیر که خود از تکامل سرمایه­داری و جهانی شدن آن سرچشمه می­گیرد. پس، این خود سرمایه­داری است که به مثابه یک سیستم جهان شمول، اکنون با «آمریکا» تسویه حساب کرده است.(17)

 

مفهوم، شرایط، و نشانه­های هژمونی

با اندکی دقت در گفت­وگوهای روزانه و نوشته­های ژورنالیستی و غیر ژورنالیستی، استفاده و سوء­استفاده از واژه­ی «هژمونی» را می­توان به عادتی همه­گیر و همه­پسند تشبیه کرد. در اغلب کتب متعارف اقتصاد، تاریخ و روابط بین­المللی نیز اثر این گونه ناروایی و نابه­جایی فراوان است. چپ­گرایان (حتا چپ­گرایان رادیکال) نیز از این عادت مرضیه، اما ناشیانه، مستثنی نیستند. بسیاری، احتمالا جهت ابراز تشخص، این واژه را به  جای «استیلا» به کار می­برند. جمعی، معنای «سلطه» را در بیان نظر خود به مخاطب القا می­کنند. برخی، مفهوم «به چنگ آوردن» یا «تفوق» را تجسم می­بخشند. گروهی نیز به واژه­ی هژمونی، مفهوم «کنترل» را نسبت می­دهند. این تعارضات در فرهنگ عامه البته چندان غیر طبیعی نیست؛ زیرا اغلب فرهنگ­های لغات، در زبان انگلیسی، واژه­ی «هژمونی» را به همین گونه معنا کرده­اند، و این خود نیز سابقه­ای طولانی دارد، که آن هم برمی­گردد به قرون متمادی در کاربُرد و استفاده در عرصه­های گوناگون تاریخی و سیاسی از قرون وسطی تا منشاء اصلی آن در عصر یونان قدیم.(18) بنابراین، لازم است مفهوم هژمونی را در حیطه­ی مارکسی آن، که ضمنا نیز به منشاء آن در یونان قدیم نزدیک­تر است و در ادبیات مارکسی برای نخستین بار از جانب مارکسیست ایتالیایی آنتونیو گرامشی (1891-1937) ارائه شده، بشناسیم.(19) شناخت این مفهوم ما را دقیقا به درک نظام هژمونیک پاکس امریکانا (و رهبری بین­المللی آمریکا) و چگونگی فراز آن - در فرآیند فزاینده­ی فراملی شدن سرمایه- و چرایی فرود آن در دوران گلوبالیزاسیون هدایت می­کند.

نخستین نکته در شناخت هژمونی، اهتراز از بُت­وارگی است. بدین معنی که این پدیده حاصلی است از روابط مشخص در میان اجزای یک کُلیت، و این کُلیت است که لزوما این روابط را حل و فصل می­کند. برای مثال، این کُلیت نظام پاکس آمریکاناست که هژمونی کُل سیستم را به دلایل تاریخی به برجسته­ترین و شایسته­ترین عضو خویش تفویض می­کند، نه بالعکس. در نتیجه، به لحاظ فراهم آمدن نهادهای لازم  و امکان وجود تاسیسات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی هژمونیک در نظام بین­المللی پس از جنگ، آمریکا هژمون می­شود. پس هژمونی آمریکا قائم به ذات نیست تا بتوان با همان­گویی از آن گذشت. نکته­ی دوم، نگرش به مجموعه­ی این تاسیسات و نهادهاست که هر کدام وجهی (یا بُعدی) مشخص از این هژمونی اُرگانیک­اند. در این­جا، تعلق متعارف این تاسیسات و نهادها به رشته­هایی خاص، مانند اقتصاد، سیاست، فرهنگ و ایدئولوژی، و دیگر مناسبات اجتماعی، فاقد معنی است. به موازات همین نقد، می­دانیم که به زعم کارل مارکس، سخن از سرمایه با پسوند «تولیدی» یا «کالایی» یا «مالی» بی معنی است؛ زیرا هر سه پسوند، سه وجه، سه مدار و سه فرم اُرگانیک سرمایه را در حرکت انباشت بیان می­کنند. پس در مورد هژمونی (یک کُل اُرگانیک) نیز نمی­توان و نباید از «هژمونی اقتصادی»، «هژمونی سیاسی» و یا - بدتر از همه- از «هژمونی نظامی» سخن راند. نکته­ی سوم، وجود تاسیسات و نهادهای هژمونیک و فروپاشی آنان تابع علیت (و موجودیت) دورانی است که آنان را در بر می­گیرد. این گونه نهادها و تاسیسات، در بیرون از دوران خود نه لزومی دارند و نه فایده­ای. اما به خاک سپردن کالبد پاکس امریکانا، هم­راه با تاسیسات از کار افتاده و فسیل شده­ی آن خود کاری نسبتا دشوار است.

در میان بسیاری از چپ­گرایان سُنتی، در انطباق با همین زمینه، وجود تفکر و تصور ایستا و بُت­واره در ارزیابی مفهوم و دوران امپریالیسم است. بدین معنی که اگر ما مفهوم امپریالیسم را به طریق آن چه در اغلب سازمان­های سیاسی - به ویژه در ایران- مرسوم است، بر وجود تمرکز و تراکم عظیم سرمایه بنا نهیم و این تراکم را نیز به مثابه کمبود یا نبود رقابت (در انباشت سرمایه)، و وفور انحصار (و کارتل)، در سرمایه­داری جهان امروز تلقی کنیم، نتیجه­ی این نگرش البته بر آنان که اندکی آشنایی با  دگرگونی­های نیمه­ی دوم سده­ی بیستم و دهه­های آغازین سده­ی بیست و یکم دارند، پوشیده نیست. در این ویژگی، استناد همان­گویانه به مفهوم «انحصار»، اعتیاد چیزگونه و بُت­واره به «امپریالیسم آخرین مرحله­ی سرمایه­داری»، و بالاخره اعتقاد بیمارگونه به مکتب «سرمایه­داری انحصاری»، دو بُن­بست غیر قابل عبور روش­شناختی، نظری و بینشی، و هم­چنین عملی، را فراراه کُنش­گران متعارف چپ از هر گروه و از هر تمایل سیاسی قرار می­دهد: 1- منسوخ شمردن تئوری ارزش مارکس (رُکن اصلی شناخت نظام سرمایه­داری)؛ و 2- مُنحرف کردن و تحریف هژمونی گرامشی (رُکن اصلی شناخت قدرت اُرگانیزه و رهبری).(20)

نگارنده، با توجه به ملاحظات بینشیِ گرامشی و منطبق بر اصول روش­شناختی مارکس، هژمونی را در رابطه با مفهوم «قدرت» و «رهبری» بیان می­کند. هژمونی به مصداق گرامشی- مارکسی آن باید شامل ویژگی­های زیر باشد (نگاه کنید به سیروس بینا، 2013: صفحات 191-188)(21):

الف: هژمونی مفهومی است خودانگیز و مبتنی بر رضایت؛(22)

ب: هژمونی مضمونی است درون­زا؛

ج: هژمونی رابطه­ای است تاریخی از تاریخی مشخص؛

د: هژمونی مقوله­ای است تفکیک ناپذیر؛

ه: هژمونی ساختاری است با تحرک و سنتزوار؛

و: هژمونی به ایجاد و وجود نهادهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعیِ میانجی و واسطه نیاز دارد.(23)    

با توجه به ملاحظات بالا، اکنون ما باید به اهمیت وجود نهادها و تاسیسات اقتصادی، سیاسی، و اجتماعی پاکس امریکانا و نقش دوران­ساز آن­ها پی برده باشیم. و این را نیز دانسته باشیم که فروپاشی این نظام (1945-1979)، همه و همه، در گرو فروپاشی این نهادهای هژمونیک آن بوده است. اما مهم­تر، دانستن این نکته­ی کلیدی است که با پایان این نظام، افول هژمونی (قدرت و رهبری بین­المللی) آمریکا - قدرقدرت سابق- نیز به اصطلاح ضمانت (شش قبضه­ی) تاریخی دارد.(24) به قول معروف، «فواره چون بلند شود، سرنگون شود.»

 

افول دوران و دوران افول

بحران نظام پولی بین­المللی برتون وودز (1971-1944)

گفتیم که سیستم پولی برتون وودز به مثابه سنگ­بنای نظام پس از جنگ آمریکا به حساب می­آید. به همین علت است که آن را نیز قبل از هر نهادی، اندکی پیش از پایان جنگ دوم، بنا نهادند. این نکته را نیز متذکر شدیم که برتون وودز نمایش­گر یک نهاد هژمونیک است، و به همین جهت فروپاشی آن برای ما باید قابل ملاحظه باشد. به عبارت دیگر، تغییر پایه­ی مبادله­ی ارز بین­المللی از نرخ ثابت دلار (35 دلار برای هر اونس طلا) به پایه­ای «شناور» در حوزه­ی بازار، باید حاکی از تغییراتی باشد که از حیطه­ی ساده­ی مبادله افزون است. این تغییرات سرمایه­دارانه بعدا آمریکا را در مبادلات بین­المللی با (بحران) کسری «تراز پرداخت­ها» درگیر کرد. و نیز این همان مقوله­ای است که هم­اکنون ترامپ نیز در رابطه با مبادله­ی آمریکا با چین یا آلمان از آن شکایت دارد. از سوی دیگر، سیستم برتون وودز خود «مادر» نهادهایی مانند بانک جهانی و صندوق بین­المللی پول، دو شاخص هژمونی در حیطه­ی مناسبات اقتصادی، بوده است. با فروپاشی این سیستم، این دو نهاد نیز رفته رفته از تک و تا افتادند، و دیر زمانی است که با اندک کاربُردی به موزه­ی متروک اسباب و اساس هژمونی آمریکا تعلق دارند.

فروپاشی برتون وودز نیز داستان رقت­انگیزی دارد، که جان می­نارد کینز (1946-1883) آن را در بدو این نشست (1944) - به دلیل ناممکن بودن پرداخت همیشگی طلا از جانب آمریکا- پیش­بینی کرده بود. همین طور هم شد. در معیت برتون وودز، در سال­های پس از جنگ، آمریکا در مقیاسی عظیم به چاپ دلار دست زد تا بتواند از عُهده­ی هزینه­های برنامه­ی مارشال و دیگر هزینه­های ترویج و تبلیغ هژمونیک در داخل و خارج بر آید. در زمانی کوتاه، در اروپا، حجم این دلارها (مُلقب به دلارهای اروپایی) به قدری زیاد شد، که متحدین اروپایی آمریکا از تنزل روزافزون ارزش آن وحشت کردند. سرانجام، شارل دوگل، رییس جمهور وقت فرانسه، در سال 1968 به زبان آمد و از آمریکا خواست تا به قول خود در برتون وودز عمل کند و به جای دلارهای «باد کرده»، بدهی خود را به طلب­کاران به طلا پرداخت نماید. در این جا بود، که این بار، آمریکا وحشت کرد؛ زیرا اگر تمام خزانه­ی طلای شمش آمریکا را در فورت ناکس (ایالت کنتاکی) خالی می­کردند، باز دولت آمریکا از عُهده­ی این همه بدهکاری بر نمی­آمد. به ناچار، در پانزدهم اوت 1971، ریچارد نیکسون (رییس جمهور وقت آمریکا) رابطه­ی دلار را با طلا قطع کرد و بدین ترتیب، رُکنی عُمده از ابزار هژمونی آمریکا فرو افتاد. از لحاظ سیاسی، مقارن همین ایام، در مقطع «حمله­ی تت» (1968)، تکلیف آمریکا با جنگ ویتنام با شکستی مفتضحانه یک­سره شد، و این خود نیز نشانه­ای انکارناپذیر از اُفول قریب الوقوع هژمونی آمریکا می­باشد.  

 

بحران جهانی شدن نفت (1972-1975)

اهمیت بخش نفت، به ویژه تحول تاریخی آن از انحصار استعماری تا جهانی شدن به سبک سرمایه­داری،  بر کسی پوشیده نیست.(25) کارتل بین­المللی نفت (1928-1972) بنیادی استعماری بود که در شبکه­ای انحصاری، اکتشاف، استخراج، حمل و نقل، تصفیه، بازرگانی، و خُرده فروشی نفت و مشتقات آن را انجام می­داد. در سراسر دنیای آن زمان (منهای شوروی سابق)، این شبکه­ی گسترده، نه تنها کانالی برای تولید و تاراج نفت در مناطق نفت­خیزِ پیشاسرمایه­داری (و استعماری) به حساب می­آمد، بل به مثابه دولتی در دولت، به نیابت از جانب قدرت­های بزرگ، در امور داخلی و سیاسی کشورهای نفت خیز - از خاورمیانه تا شمال آفریقا و آمریکای لاتین- دخالت می­کرد. پس از پایان جنگ جهانی دوم و آغاز دوران پاکس امریکانا، بند ناف سیاست خارجی آمریکا (و نیز «نعش» خزنده­ی امپراطوری انگلیس) به همین کارتل متصل بود. هدف این اتصال نیز تنها به خاطر تاراج نفت انحصاری نبود؛ فایده­ی استراتژیک کارتل در این بود که در استتار - علی­رغم اعلام سیاست استعمارزدایی از جانب آمریکا- رُل نفوذی در سیاست را نیز بازی می­کرد. آنان که دستی در پرده­برداری از این گونه روابط و پیامدهای تاریخی حاصله از آن دارند، باید از داستان مصدق در ملی کردن نفت، پیامد کودتا، و پیروزی کارتل (شرکت نفت ایران و انگلیس، بخشی بود از همین کارتل) آگاه باشند.(26)

مثلی است مشهور، می­گویند: «زمستان تمام شد، اما رو سیاهی­اش به ذغال ماند.» در اواخر سال­های  دهه­ی شصت و اوایل دهه­ی هفتاد، به سبب تحولات قابل ملاحظه­ی درونی، نزدیک به دو دهه پس از کودتای نفتی سازمان سیا (1953)، سرانجام با بحران سراسری نفت، کارتل بین­المللی نفت فرو پاشید. این فروپاشی ناشی از جهانی شدن سرمایه در این بخش، و به راستی نشانه­ای روشن از طلایه­داری بخش نفت، در فرآیند فراملی شدن (گلوبالیزاسیون) سرمایه در دیگر بخش­های اقتصادی، در پهنه­ی جهان، می­باشد. با گلوبالیزاسیون نفت در نیمه­ی نخست دهه­ی هفتاد، بند ناف سیاست خارجی دولت آمریکا از نفت (کارتلی) گسست و بدین ترتیب، یکی دیگر از نهادهای هژمونی آمریکا از گردونه خارج شد.(27)

جالب است بدانیم، در این گیر و دار، حتا سردم­داران و مشاورین تراز اول امپریالیسم آمریکا، نظیر هنری کیسینجر و بیگنف برژنسکی، نفهمیدند که چه شد و از که و کجا خوردند. حتا رییس جمهور وقت آمریکا، جرالد فورد، در سفری که در سال 1976 به استرالیا کرده بود، در یک مصاحبه­ی مطبوعاتی، محمدرضا شاه را مسئول بحران نفت - و در نتیجه، عامل کارتل­زُدایی و گلوبالیزاسیون آن- دانست، و ظالمانه به این نوکر چاکر و وفادار بد و بی­راه نثار کرد. بلاهت آنان که سازمان اُپِک را هنوز مسئول این ماجرا دانسته و این عینیت - در ویژگی شکستن دیوار انحصار (به قول مارکس، گذر از دیوار چین)- را مورد سئوال قرار می­دهند، کم­تر از حماقت جرالد فورد نیست. در چهارچوب همین ناتوانی در تشخیص رابطه­ی علت- معلولی بحران نفت، ریاست جمهوری آمریکا، جیمی کارتر (با مشاورت با برژنسکی) یک «نیروی چالاکِ آماده به خدمت» را جهت گسیل به منطقه­ی خلیج فارس طرح­ریزی کرد که به «دکترین کارتر» معروف است.(28) این خود نشان می­دهد که در دهه­ی بحران­زای هفتاد - در سراشیب تُند فروپاشی- جمعی از کارگزاران و سردم­داران برجسته­ی امپریالیسم آمریکا کماکان در خواب خرگوشی می­زیسته­اند. سرانجام، پس از گذشت زمانی طولانی، حقیقت افول بر بسیاری آشکار شد.  

 

فراملی شدن و جهان وطنی سرمایه

ریشه­های «جهان وطنی» سرمایه را می­توان در لابه­لای «سرمایه» (اثر جاودان کارل مارکس) جُست­وجو کرد. در آن زمان، هر جا که مارکس به مقوله­های انضمامی (کانکریت)، نظیر «بازار جهانی»، اشاره می­کند، از ماهیت بالقوه­ی آن سخن می­راند؛ زیرا او نه «کف­بین» است که ادعای دیدن بازار جهانی را به همین گونه که ما در این زمان می­بینیم، داشته باشد، و نه به «پایان شناسی» تاریخ معتقد است که قادر باشد چگونگی تاریخ آینده را پیشاپیش بداند. مارکس پدیده­ها را در دو مرحله­ی «پژوهش» و «بازنمایی» بررسی می­کند (نگاه کنید به پانوشت 13 در همین مقاله). بنابراین، بازار جهانی این زمان شکل گسترده و بالفعل «بازار جهانی» زمان مارکس است. به همین منوال، فراملی شدن سرمایه در دوران گلوبالیزاسیون، شکلی است متکامل از آن چه که مثلا در سده­ی نوزدهم در انگلستان رواج داشته است.

پس، دست­کم به طور ضمنی، از اهمیت دوران و دوران­بندی در رابطه با شکل جنینی و بالقوه­ی سرمایه، در مقایسه با اشکال بالفعل آن (به مثابه یک رابطه­ی اجتماعی)، در فرآیند دگرگونی کیفی سرمایه­داری نباید غافل بود. برای مثال، صِرف تاکید بر موجودیت شرکت­های فراملی (مقوله­ی انضمامی) متضمن وجود دوران فراملی یا گلوبالیزاسیون سرمایه (مقوله­ی منطقی) نمی­باشد. فراملی شدن سرمایه واجد کیفیتی است که هر گونه سرمایه را در گردش و انباشت از کالبد ملی خود جدا می­کند. و مهم­تر آن که، جدا شدن از کالبد ملی اصلا اختیاری نیست، و نیز جهان وطنی سرمایه در فرایند بالفعل آن از اختیار سرمایه و سرمایه­دار خارج است. در مورد چگونگی و چرایی جهان وطنی سرمایه سخن بسیار است، اما اشاره­ای مختصر به تجربه­ی فروپاشی تمام عیار صنایع عُمده­ی آمریکا در دهه­ی هشتاد خالی از فایده نیست.(29)

در نیمه­ی دهه­ی هشتاد، زمانی که رونالد ریگان ریاست جمهوری آمریکا را به عهده داشت، موج عظیم تعطیل کارخانه­ها و مراکز صنعتی، و مهاجرت دسته­جمعی و بی سابقه­ی سرمایه (به هر سه فرم: کالایی، پولی، و تولیدی)، تقریبا در تمام بخش­های عُمد­ی اقتصادی و تولید در اغلب مناطق جغرافیایی، آمریکا را به شکل یک مملکت طوفان­زده و بلادیده در آورد. اثرات روانی این موج کوبنده حتا ناظران خوش­خیال و «وطن پرست» راست­گرا را بر آن داشت که در نظرات آمریکا-­محور خویش تجدید نظر کنند. اما اثرات مادی این جابه­جایی گسترده در تولید - در حقیقت «وطن گریزی» آشکار و منطقی سرمایه- شیرازه­ی این مملکت را از بیخ و بُن به هم ریخت. جهان وطنی سرمایه در این بحران بی امان ساختاری، سرانجام به بهای بی خانمانی و فقر و فلاکت ادامه­دارِ و دائمی میلیون­ها آمریکایی بی کار، بی آینده، و ناامید تمام شد. مردم آمریکا، هنوز که هنوز است، اثرات گوناگون جهان وطنی سرمایه را در تمام شئون زندگی خویش تجربه می­کنند.

تجربه­ی بالا دقیقا نتیجه­ی مستقیم فراملی شدن (جهان وطنی) سرمایه، فروپاشی جهان آمریکا، و عینیت اُفول هژمونی آمریکا می­باشد. نظایر این تجربه، و دیگر دگرگونی­های ساختاری چند دهه­ی گذشته، جملگی منادی و نمایش­گر ورود ما به دورانی دیگر است؛ دورانی که نگارنده از دیر باز بر آن «گلوبالیزاسیون» نام نهاده است.

 

آینه­ی تمام نمای ترامپ: داخل ویران و خارج سرگردان

گفتیم که افول دوران آمریکا از فرآیندی خبر می­دهد که از خود آمریکا بسیار بیش است. عروج و افول این دوران، نتیجه­ی 1- آغازیدن و نمو سرمایه­داری در لوای جهان آمریکایی؛ و 2- تکامل، انتشار و تضاد سرمایه­داری فراملی با قالب جهان آمریکایی، است. بنابراین، آن چه از این تضاد حاصل می­شود، به مثابه پدیده­ای است سنتزوار، حامل دگرگونی­های تاریخی جهت آغازیدن جهانی دیگر است.  این که بسیاری از ناظرین سیاسی چپ و راست، آمریکا را - پس از جنگ دوم جهانی- باعث و بانی رشد فراملی سرمایه می­دانند، نکته­ای انکارناپذیر است. برای مثال، در طیف چپ، نظرگاه­هایی نظیر پانیچ (2013) موجود است. چپ­گرایان بسیاری نیز با عَلَم کردن «دوران نئولیبرالیسم» با این مُدعا هم­داستانند. راست­گرایان نیز، نه تنها از این قافله عقب­تر نیستند، بل خود همواره از طلایه­داران نظری آمریکای پیش­تاز در جهان (بین­المللی) آمریکا بوده­اند. پس، تا این جا، فرقی چندان میان چپ و راست نیست.

اما، این چپ­گرایان (حتا مارکسیست­های خودخوانده در میان ایشان) هستند که در این حوزه از نظرات تئوریک راست­گرایان تغذیه می­کنند. چرا که این گونه قضاوت در مورد نقش تاریخی آمریکا صرفا  بیانی است همان­گویانه، که هنوز ما را با حالت بُت­واره در حیطه­ی پاکس امریکانا محدود می­کند. و در بهترین حالت، این خود هنوز نیمه­ی نخست داستان است. به عبارت دیگر، ما هنوز اندر خم کوچه­ی جهان آمریکایی به دور باطل مشغولیم، در حالی که هدف اصلی ما باید جست­وجو، تحلیل، و تشخیص چگونگی دوران فراملی شدن سرمایه باشد. پس، می­بینیم که توسل طوطی­وار به (معلول قابل لمس) سیاست­های نئولیبرالی و طفره رفتن از شناخت علیت فرود دوران آمریکا، درد بزرگی است در طیف چپ. اما افزودن پیشوند «دوران» به این سیاست­های نئولیبرالی (معلول قابل لمس) - از جانب بسیاری از چپ­گرایان سُنتی- دامنه­ی این­همان­گویی را، به زیان درک تئوریک از مفهوم گلوبالیزاسیون، وسعت می­بخشد. بنابراین، با تکیه­ی واژگونه بر معلول - به غلط- تمام تغییرات پساپاکس امریکانا را به حساب اعتبار، اعتلا، و ابتکار عمل دولت آمریکا می­گذارد.

اعطای عنوان بی پایه و من­در­آوردی «دوران» به سیاست نئولیبرالی آمریکا، هزینه­ای سخت سنگین به هم­راه دارد؛ زیرا دولت آمریکا، در جهان (پساآمریکایی) گلوبالیزه، تاکنون با دو نوع از هم گسیختگی روبه­رو بوده است: 1- فروریختگی­های ناشی از حل و فصل مسایل خارجی و فرو افتادن در رهبری جهان؛ و 2- فروریختگی­های داخلی: فقر فزاینده در شهر و روستا، فرار سرمایه و بستن کارخانه­ها در بخش­های عُمده­ی صنعت، بیکاری عظیم و طولانی، شکاف عمیق طبقاتی در تمامی جامعه، رکود عمیق اقتصادی، و شکاف بی سابقه در توزیع درآمد در سراسر کشور. تنگاتنگی این دو فروریختگی از یک سو، و تضاد اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک در وصول به هدف­های داخلی و خارجی، وضعیت انفجاری جامعه­ی آمریکا را از زمان ریگان به این سو به تصویر می­کشد. و این دقیقا مقارن با زمانی است که پاکس امریکانا در حال فروپاشی بوده است. پس، فروپاشی خارجی و نیز فروریختگی داخلی را از چرایی اُفول نمی­توان جدا کرد. آن دسته از چپ­گرایان سنتی که - با بادی در غبغب- هنوز داد سخن از «دوران آمریکایی نئولیبرالیسم» می­دهند، چگونه می­توانند دولت ترامپ (و این ورق برگشتگی) را «نئولیبرال» بنامند؟   

نیمه­ی دوم داستان اُفول آمریکا با وضعیت داخلی این کشور عجین است. انتخاب دونالد ترامپ، زمینه­ای سخت غم­انگیز دارد. این زمینه به طور عُمده از انباشتگی چندین دهه تقارن طبقاتی، قطب­بندی سیاسی و ایدئولوژیک، انقباض و انهدام بی سابقه­ی اقشار و طبقات میانی، رشد شتابان تُهی­دستان و زحمت­کشان بی بضاعت، تا هزینه­های کمرشکن بهداشتی، ازدیاد جمعیت بی خانمان در مراکز شهرهای بزرگ و نواحی تولیدی، در سراسر جامعه­ی آمریکا، هر ساله تشدید شده است. به عبارت دیگر، در حوزه­ی داخلی، کارد اُفول آمریکا نیز به استخوان همگان رسیده و در این زمینه «آش آن قدر شور است که خان هم فهمیده است.» اگر ما فقط آسیب­های جانی، روانی، هزینه­­های نگه­داری معلولین، هزینه­های طولانی مدت بیماران جسمی و روانی، و نیز هزینه­های به هدر رفته­ی ناشی از عدم شرکت چند صد هزار نظامی بازگشته از جنگ­های عراق و افغانستان را به این همه اضافه کنیم، آن گاه به تنگاتنگی نتایج داخلی و خارجی اُفول آمریکا بیش­تر توجه خواهیم کرد. در رابطه با این زمینه است که در این بازار آشفته، فردی پوپولیست مانند ترامپ به صحنه می­آید.(30)

با توجه به ملاحظات بالا، و سوای آن چه که دونالد ترامپ به خیل رای دهندگان آمریکایی خود قول داده است، امروز ما با آمریکای تقسیم شده روبه­رو هستیم، که چرایی و چگونگی آن از حد منازعه میان به اصطلاح مرکانتیلیست­ها و نئولیبرال­ها بیرون است؛ زیرا این گونه اصطلاحات صوری تناسبی با  بررسی ریشه­ای و اختلافات عمیق طبقاتی، نژادی، به ویژه مسایل مربوط به جامعه­ی مهاجرین، در آمریکا ندارد. وانگهی، اغلب نئولیبرال­ها، سرمایه­ی فراملی را «آمریکایی» می­انگارند، و در نتیجه در این برزخ میان دورانی (میان پاکس امریکانا و پساپاکس امریکانا) هنوز به دنبال اعتلای سپری شده می­گردند. آمریکای ترامپ نیز، که از سرمایه­ی فراملی زخم خورده و به شدت مظنون به سازمان­های بین­المللی است، به دنبال اعتلای از میان رفته می­گردد. بر خلاف تضاد و آشفتگی در اغلب اظهارات­اش، ترامپ گذشته را تقدیس و دوران پاکس امریکانا را آرزو می­کند. در یک کلام، هر دو دیدگاه در هیات حاکمه، از دو طریق کاملا متناقض، مشترکا در تلاش کسب برتری یا هژمونی گذشته می­باشند، و امروزه این بیان­گر: 1- سیاست عُریان تهاجمی در حوزه­ی خارجی؛ و 2- سیاست ویران کننده و به غایت شیزوفِرِنیک در حوزه­ی داخلی آمریکا است.

به عبارت دیگر، هر دو جناح هیات حاکمه­ی آمریکا از نوستالژی مُزمن رنج می­برند. و از این رو، هر دو گرفتار اثرات ناکامی­ها و شکست­های فاحش ناشی از دوران اُفول­اند. جناح نئولیبرال (با پشتیبانی «دولت در اختفا» یا «هیات حاکمه­ی در استتار»)، دست­کم پس از واقعه­ی یازدهم سپتامبر 2001، با عزم جَزم، در پی بازسازی هژمونی از دست رفته، تاکنون به هر گونه ماجراجویی و جنگ طلبی در حیطه­ی بین­المللی دست یازیده است. جناح به اصطلاح مرکانتیلیست (ناسیونالیست)، اما، از هم گسیختگی داخلی آمریکا را ملاک نزول قدرت می­انگارد و تمام این بلایا را نیز از اثرات جهان خارج تلقی می­کند.

بنابراین، درین برزخ آشفته، حقایقی آشکار و انکارناپذیر از دو عنصر «نوستالژی» و «شکست» در عرصه­ی فعالیت و رفتار و سلوک این دو «جناح» موج می­زند. از این رو، در این مقطع زمانی، انتخاب دونالد ترامپ به ریاست جمهوری آمریکا به هیچ وجه استثنایی و عجیب نیست. شکست­های فاحش و نوستالژی مُزمن، ترکیبی مناسب برای رواج و گسترش فاشیسم است. به خاطر بیاوریم، تجربه­ی همین ترکیب انفجاری، پس از پایان جنگ اول جهانی (در دوران پیشا-نازی آلمان)، با نتایج تلخ و سهمگین آن پیشاپیش موجود است.

چنان که نگارنده بارها در در رابطه با اُفول جهان آمریکا موکدا سخن رانده است، خطر قدرت در حال اُفول از خطر قدرت در حال عروج برای صلح جهانی (و برای دوران تازه پای استوار بر ویرانه­های جهان آمریکا) به مراتب سنگین­تر است. آمریکا اکنون در کنار پرت­گاه مهیب فاشیسم ایستاده است.

 

پایان سُخن

زمانی که تمام زرادخانه­ی جهنمی جنگ، جهت احیای هژمونی فرو افتاده و به مثابه سیاست خارجی، از جانب یک قدرت نزولی به کار گرفته می­شود، ما مطمئنا به انتهای یک تراژدی پایان یافته رسیده­ایم. شکست­های پی در پی در افغانستان و عراق، و تجاوزهای بی حاصل نظامی و سیاسی آمریکا در اغلب مناطق انفجاری جهان، جملگی شهادت بر پایان فاجعه­آمیز یک دوران می­دهند. جرثومه­ی این شکست، اما بُعدی نهفته (یا فراموش شده) در درون جامعه­ی آمریکا دارد. چنان که در بالا به تنگاتنگی هر دو بخش داخلی و خارجی در رابطه با فراملی شدن سرمایه اشاره شد، «فراز» یا «فرود» آمریکا را نمی­توان شامل تنگاتنگی این دو بُعد ندانست. از این رو، تضاد نئولیبرال­ها (این بازی­گران خیالی هژمونی) و طبقات و اقشار عظیم رنج دیده و مخالف در جامعه­ی آمریکا تضادی جدی است، که با اُفول هژمونی آمریکا گره خورده است؛ درست در چنین مقاطعی از تاریخ است، که ناگهان پدیده­ای به هیات ترامپ احتمال وقوع پیدا می­کند. ترامپ، اما، به طرزی مستقیم - با هدف ویران کردن، انهدام، و انحلال بسیاری از نهادهای مدنی و تاسیسات اجتماعی موجود در این جامعه- انتقام اُفول هژمونی آمریکا را از مردم آمریکا می­گیرد.

در خاتمه، اگر ما نئولیبرالیسم را یک تراژدی بدانیم، نوستالژی ترامپ کمدی بازگشت به ناکجا آباد است. شعار اصلی او این است: «ما آمریکا را دوباره به عظمت خواهیم رساند»، در حالی که آمریکا قدرتی است رو به اُفول و انتخاب ترامپ نیز آشکارا اعترافی است بر این مُدعا. در فرآیند تاریخی اُفول قدرت (و رهبری)، «شکست» و «نوستالژی» دو عامل ویران کننده­اند، و در این عصر فاشیسم نه دُم دارد و نه شاخ.

چهارم ژوئن 2017

الکساندریا، مینه سوتا (آمریکا)

* * *

 

1- به مناسبت یک­صدمین سال انتشار کتاب لنین «امپریالیسم؛ بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری»

بازنشرِ مجموعه‌ی گفت‌وگو با سیروس بینا درباره‌ی امپریالیسم (شش قسمت)

بخش اول: ضرورت بازخوانی‌ِ مفهوم امپریالیسم

https://soundcloud.com/process-group-3/7zqxy4hesxgd

بخش دوم: دو نگرش متفاوت به مفهوم «رقابت» در نزد هابسون و مارکس

https://soundcloud.com/process-group-3/x3cfl6hf8s6t

بخش سوم: نقد و بررسی مفهوم امپریالیسم در دیدگاه لنین

https://soundcloud.com/processgroup-1/cw86yfknzbqk

بخش چهارم: استعمار کهن، استعمار نو و پیدایش نظام(هژمونیک) پاکس‌ آمریکانا

https://soundcloud.com/process-group-4/fzbymnwperzt

بخش پنجم: پایان دوران امپریالیسم و آغاز گلوبالیزاسیون سرمایه در لوای تئوری ارزش

https://soundcloud.com/process-group-4/owfoaquiq1rc

بخش ششم: دوران گلوبالیزاسیون (پساامپریالیسم)، جهان‌شمولی تئوری ارزش و چالشی علیه منتقدان مارکس (اشاره­ای مختصر به آرای دیوید هاروی، جان میلیوش، دیمیتری ساتیروپولوس، رابرت آلبریتون، لئو پانیچ، الکس کالینیکوس و...)

https://soundcloud.com/process-group-5/szskhef8rqng

2- در این­جا Zombie به مفهوم بازگشت بی هنگام و شَبَح وار موجودی مرده است. در این ویژگی به آثار کارل مارکس نگاه کنید.  

3- Pax Britannica.

4- Mediating institutions.

5-

Economy, Polity, and Society (i.e., the management of social relations)

6-

Panitch, Leo and Sam Gindin (2013) The Making of Global Capitalism: The Political Economy of American Empire, Verso.

7- US AID for Development.

8- تاکیدی بر درستی «نظر احمدزاده» و نادرستی «نظر جزنی»؛ به سری تحقیقات روستائی چریک­های فدایی خلق در دهه­ی 1340 رجوع کنید. این نکته تنها به ایران اختصاص ندارد؛ زیرا، در نظام پاکس امریکانا، اعلب برنامه­های رفرم ارضی در کشورهایی نظیر ایران به همین منوال و بیش و کم با همین نتایج انجام پذیرفته است. در این ویژگی، کلید این هم­گونی نسبی نیز ابد تصادفی نبوده و به سیاست «جانشینی واردات»، و ارتباط تنگاتنگ آن با استراتژی توسعه­ی صنعتی در این گونه کشورها بستگی دارد. پس سخن از «ایجاد خُرده مالکی» در این دوره در تصور بیژن جزنی نه تنها مردود است، بل خود همانند کوه یخی است که دیگر انحرافات فاحش این نظر را، مثلا، در تشخیص مفهوم امپریالیسم (و شباهت آن با نظر حزب توده) بیش از پیش آشکار می­کند. انحرافاتی سیاسی که کوچک­ترین آن تصور «استقلال» و شعاع عمل برای شاه در مقابل کارگزاران آمریکایی اوست.

جهت آگاهی از عنوان و تاریخ انجام هر چهار پژوهش چریک­های فدایی خلق درباره­ی اصلاحات ارضی، و اشاره­ی دقیق­تر نگارنده در رابطه با پیش زمینه­های قیام بهمن 1357، به مقاله­ی زیر رجوع کنید:

سیروس بینا، «نگاهی فشرده بر ریشه­های اقتصادی سیاسی انفلاب پنجاه و هفت»، سایت روشنگری، بیست و هشتم سپتامبر 2010 (بازنشر در سایت پروسه (پیش­خوان):

 http://process-pishkhan.blogspot.com/2010/09/blog-post_28.html

9- باید توجه کرد که در ویژگی نظام جدید پولی بین­المللی، حتا جان می­نارد کینز نیز مخالف این طرح بود.

10-

http://www.losal.org/cms/lib7/CA01000497/Centricity/Domain/340/Churchills_Iron_Curtain_Speech_-_Full_Text.pdf (March 5, 1946); by Winston Churchill at the Westminster College in Fulton, Missouri, USA.

آمریکا در این مانور هژمونیک از چرچیل (این مُرده­ی متحرک استعمار کهن) استفاده کرد، که به طرزی سمبولیک پاسخ اتحاد شوروی را بدهد.

11-

https://www.foreignaffairs.com/articles/russian-federation/2016-10-31/sources-soviet-conduct-excerpt

Kennan, George F. (1947) “The Sources of Soviet Conduct,” Foreign Affairs, July.

این مقاله­ای است که جرج کنان را به عنوان آرشیتکت «استراتژی مهار» به جهانیان معرفی کرد. به نظر من، وی از جمله افراد معدودی است که  در میان دولت­مردان وقت آمریکا، معنی «هژمونی» را به درستی درک کرده بود.   

12- گرچه پژوهش­گران بسیاری در نحوه­ی عمل­کرد دولت آمریکا در ستیزه با جنبش­های ملی در «جهان سوم» و نیز مبارزات سیاسی- اجتماعی در  خود آمریکا  بسیار سخن رانده­اند، نگارنده نخستین پژوهش­گری است که این دو «مهار» را در کنار «مهار شوروی» («جهان دوم») تئوریزه نموده و به طرزی سیستماتیک از منشاء سیاست کودتایی و دیکتاتورپروری آمریکا در «جهان سوم»، و هم­چنین برخوردهای خصمانه با مبارزات رادیکال سیاسی-­ اجتماعی در «جهان اول»، - به ویژه در محدوده­ی جغرافیایی کشور آمریکا- پرده برداشته است. برای اطلاع به دو کتاب اخیر نگارنده در زیر رجوع کنید.

Bina, Cyrus (2012) Oil: A Time Machin, Second Edition, NewYork: Linus Publication.

Bina, Cyrus (2013) A Prelude to the Foundation of Political Economy: Oil, War, and Global Polity, NewYork, London:

Palgrave Macmillan.

13- در هر سوژه­ای، منجمله در مبانی روابط بین­المللی، مفاهیم اساسی باید از پدیده­های انضمامی نتیجه و در سطح تئوریک منطبق بر رابطه­های علت- معلولی ساخته و پرداخته شوند. در رشته­ی روابط بین­المللی اُرتدوکس (بورژوایی)، نخست چیزی را فرضی به مثابه «ملت- دولت» در ذهن مجسم می­کنند و پس از آن انتزاع «منافع ملی» را از آن استخراج می­کنند. در محدوده­ی بین­المللی نیز فرض آنان بر این است که وجود قدرتی بزرگ برای پیش­گیری از «هرج و مرج» و ایجاد «تعادل» در سطح جهان لازم است. نظرات، البته در میان پیروان همین شیوه­ی تفکر، متفاوت است. اما، جمع کثیری از پیروان این گونه لاطائلات ذهنی از مُدل عملیاتی «مافیا» در رابطه با اداره­ی عملی جهان الهام گرفته­اند. در ادبیات روابط بین­المللی بورژوایی ما همواره با واژه­ی انگلیسی «پروتکشن» سر و کار داریم. مثل، عربستان به «پروتکشن» آمریکا احتیاج دارد. یا اُکرائین به «پروتکشن» پیمان ناتو (بخوانید آمریکا) محتاج است. این دلقک­های بی شرم (و تئوریسین­های کهنه­کار، مانند هنری کیسینجر یا بیگنف برژنسکی) حتا خرشان به این گِل­ها نخوابیده است که چگونه می­توان در ملاء عام و در روز روشن این همه به مردم دنیا دروغ گفت. جالب این­جاست که این حضرات بر این بازی ابتدایی مافیایی نام «عِلم» نهاده و برای آن دانش­کده نیز تاسیس کرده­اند.

14- این کشورها عبارتند از: کانادا، بلژیک، دانمارک، فرانسه، ایسلند، ایتالیا، لوکزامبورک، هلند، نروژ، پرتقال، و انگلستان. این دوازده کشور در معیت آمریکا نخستین حصار استراتژیک را در برابر شوروی و اروپای شرقی احداث نمودند. بنابراین، پیمان ناتو را باید به عنوان یک نهاد هژمونیک (سیاسی- نظامی- ایدئولوژیک) در دوران پاکس امریکانا (1979-1945) به حساب آورد. در این دوران، بعدا، یونان و ترکیه (1952) و آلمان (1955) به آن پیوستند.

15- برای آگاهی بیش­تر از این و دیگر ماجراهای واژگونه در دشمنی و تضاد دولت آمریکا با دموکراسی در «جهان سوم» آن زمان، و شناخت بیش­تر از برادران دالس، به کتاب اخیر استیون کینزر رجوع کنید.   

 Kinzer, Stephen (2013) The Brothers, Henry Holt & Co., NewYork.

16- برای مثال، شوروی پس از یک سلسله تاخت و تازهای حساب شده­ی آمریکا در رابطه با «دیوار آهنین»، بالاخره در سال 1955 «پیمان ورشو» را در مقابل «پیمان ناتو» بنا نهاد. کشورهای عضو پیمان ورشو از این قرارند: اتحاد شوروی، آلبانی (تا سال 1968)، بلغارستان، چکسلواکی (1990)، مجارستان، لهستان، و رومانی. این پیمان، با فروپاشی کامل بلوک شوروی، در سی و یکم مارس 1991، منحل شد.

17- ممکن است گفته شود که وقایع تاریخی امری «اجتناب ناپذیر» نمی­باشند و این سخن ما را به بُن­بست «حکمت غائی» یا «پایان شناسی» تاریخ هدایت می­کند. بحث نگارنده در این­جا نه ربطی به پیش­گویی و پیشاشناسی دارد و نه مصداقی است بر «پایان شناسی» تاریخ. کلید بحث در این­جا بر محور درک تئوریک از مبحث روش شناختی کارل مارکس می­چرخد، که اصلا در این گونه قالب­ها نمی­گنجد. در وهله­ی نخست آشنایی با حقایق تاریخی (در هر پدیده)، ما با مرحله­ی پژوهش روبه­رو هستیم که از صورت مرکب به سوی کشف لایه­های ساده­تر فرآیند تحول را تجربه می­کنیم. این مرحله به اقتضای طبیعت تجربی آن یک روند تاریخی است. اما این تنها برای شناخت علمی از پدیده­ها کافی نیست. در مرحله­ی دوم لازم است که ما از این تجربه «بازنمایی» نموده، در این فرآیند مخالف جهت با روند تاریخی - از صورت ساده به صورت مرکب- به پیمودن سیر منطقی «شناخت» ادامه دهیم. در این­جا، در انطباق با روش مارکس، بررسی علمی «پاکس امریکانا» هر دو روند «پژوهش» و «بازنمایی منطقی» را تنگاتنگ طلب می­کند. روشی که از واقعیات موجود عزیمت می­کند و با تجرید واقعی در روند شناخت به نتیجه­ی منطقی یا تئوریک (علمی) پایان می­پذیرد. روند تاریخی پاکس امریکانا آن چیزی است که ما در طی این دوران تجربه کرده­ایم. این روند یا این تجربه اصلا و ابدا بحث بر سر اجتناب پذیری یا اجتناب ناپذیری تاریخ نیست. پس سخن از «پایان شناسی» تاریخ در این ویژگی قیاسی بی ربط و مع­الفارق است. نگارنده، ضمن مخالفت اصولی با این قبیل «پایان شناسی»­ها، در این مقوله از مرحله­ی بازنمایی منطقی سخن می­گوید، که نیز حاکی از لزوم شناخت علمی از پدیده­ی پاکس امریکانا (و امپریالیسم آمریکا) می­باشد. انطباق روش نگارنده با روش علمی کارل مارکس این ارجحیت را دارد که: 1- به دام «پایان شناسی» تاریخ و نتایج نامطلوب ناشی از آن نیفتد؛ و 2- با کام­یابی قابل ملاحظه­ای نگارنده را در کشف و ارائه­ی تئوری پایان «پاکس امریکانا» یاری نماید و حتا افول آن را چند سال پیش از وقوع پیش­بینی کند.

18- برای مثال، در زیر نگاه کنید به چند نمونه از فرهنگ واژه­های انگلیسی در رابطه با واژه­ی هژمونی. واژه­هایی مانند «قدرت کنترل کننده»، «سلطه»، «اربابیت»، «فرمان­روایی»، «سیطره»، در میان واژه­های نارسای دیگر در همین سه فرهنگ یافت می­شوند.   

https://www.merriam-webster.com/thesaurus/hegemony

https://en.oxforddictionaries.com/definition/hegemony

http://dictionary.cambridge.org/us/topics/controlling/power-to-control

19- نگاه کنید به دو اثر زیر که حاوی نکات عُمده از اندیشه­ی گرامشی، منجمله مقوله­ی هژمونی، است. در برخی از بخش­ها، گرامشی سخن از «هژمونی فرهنگی» و دیگر «بریده­هایی» از کُلیت تقسیم­ناپذیر هژمونی رانده، و بدین گونه این شُبهه را در ذهن خواننده باقی گذارده که شاید مقصود وی ارائه­ی یک جمع جبری از این کُلیت تقسیم­ناپذیر است. اما با توجه به کلیت آثار گرامشی و نیز آشنائی او با آثار هگل و دیگر اندیش­مندان در حوزه­ی روش شناختی، و نیز به علت شرایط سخت تفتیش و «خودسانسوری» اجباری در زندان (یعنی اجبار به پنهان­نویسی و پنهان­کاری در ارسال)، چنین تصور و تصویر مکانیکی از جملگی آثار وی - و نیز مفهوم اُرگانیک هژمونی- بسیار بعید است. در همین زمینه، خوب است بدانیم، گرامشی در زندان موسولینی نه دست­رسی به رفرانس­های لازم جهت استفاده و استناد داشته و نه امکانات بازنگاری و بازنگری این یادداشت­ها را. و مرگ زودرس وی نیز چند ماه پس از آزادی، در حالی که سخت بیمار بود، اتفاق افتاد.    

Gramsci, Antonio (2007) The Prison Notebooks 3 Vols., NewYork: Colombia University Press.

Gramsci, Antonio (1971) Selections from the Prison Notebooks of Antonio Gramsci, New York, International Publishers.

20- این مجموعه شامل بررسی مُتدیک اقتصاد سیاسی و انتقاد اساسیِ آن از نگاه کارل مارکس (1883-1818) می‌باشد و چگونگی پژوهش اُرگانیک در ویژ‌گی اقتصاد سرمایه‌داری ارائه خواهد شد. پس از آن در قسمت‌های بعدی با بهره‌گیری از روش دیالکتیک و هم‌چنین با تکیه بر مفهوم «سرمایه» به مثابه رابطه‌ای فراگیر و اجتماعی - در روند پُر پیچ و خم ماتریالیسم تاریخی- به تشریح «تئوری ارزش» و لزوم توجه به آن در تمامی بحث‌هایی که در رابطه با جهان کنونی - به ویژه مساله‌ی گلوبالیزاسیون سرمایه- در جریان است، پرداخته خواهد شد.

سیروس بینا - درس‌گفتارهای نقد اقتصادسیاسی (جلسات 21-1)، سایت پروسه

www.processgroup.org

https://www.youtube.com/watch?v=OxONgaNgdh8&list=PL2BCjfkeZ8x-UOxnb2heMJnb66AngMcuH

21-

Bina, Cyrus (2013) A Prelude to the Foundation of Political Economy: Oil, War, and Global Polity, New York, London: Palgrave Macmillan.

22- وجود «رضایت» و اِعمال «قدرت» به خودی خود دو فرآیند متضاد است که در منطق ارسطویی قابل بیان نیست. اما در منطق سنتزوار هگل، تداخل این دو حوزه کاملا قابل درک است. بدین معنا که زمانی ما از «رضایت» (کانسنت به زبان انگلیسی) و «قدرت» (فورس به زبان انگلیسی) در رابطه­ای دیالکتیکی و سنتزوار، در بیان هگلی، صحبت می­کنیم، از این پس نه «رضایت» و نه ِاعمال «قدرت»، هیچ کدام معنای اصلی خویش را با خود حمل نمی­کنند. به عبارت دیگر، آن­ها دیگر دو پدیده­ی جدا از یک­دیگر نبوده و هر دو به چیز دیگری در این سنتز به دگردیسی رسیده و کاملا با هم عنصری دیگرند، و نیز معنایی دیگر را در زبان متعارف طلب می­کنند. گرفتاری بسیاری از پژوهندگان چپ و راست نیز در همین است که از این زبان بینشی چندان شناختی ندارند و یا نمی­خواهند داشته باشند. مشکل اساسی ما در شناخت روش مارکس، مثلا در کتاب «سرمایه»، یا شناخت روش گرامشی، نیز در همین است.     

23- خواننده می­تواند در زیر به برنامه­ی پنجاه دقیقه­ای (هشتم نوامبر 2015) نگارنده در ویژگی مفهوم هژمونی و کاربُرد آن در ربطه با روابط بین­المللی پاکس امریکانا مراجعه کند.

https://www.youtube.com/watch?v=M9E8F4zoNtI

Nov 10, 2015، دریچه تی وی

24- چندی پیش، در محفلی از کُنش­گران سیاسی و نویسندگان غربی در مورد «هژمونی» میان یکی دو مارکسیست خودخوانده و نگارنده بحثی داغ در گرفت. در پایان این بحث نسبتا طولاتی نگارنده، رو به تماشاچیان اعلام کرد: خانم­ها و آقایان، «هژمونی» شباهتی عجیب به «بکارت» دارد؛ زمانی که آن را از دست دادید، به دست آوردن آن محال است؛ و با خنده­ی حاضرین جلسه تمام شد.

25- نگاه کنید به سیروس بینا، «جهانی شدن نفت: پیش­درآمدی بر اقتصاد سیاسی انتقادی»، «سامان نو»، نشریه­ی پژوهش­های سوسیالیستی، شماره­ی سوم، مهر ماه 1386 برابر با اکتبر 2007.

http://www.peykarandeesh.org/safAzad/pdf/saman_no_3.pdf

26- نگاه کنید به سیروس بینا، «مصدق، ملی کردن نفت، و بهای استقلال»، تجربه­ی مصدق در چشم­انداز آینده­ی ایران، ویراستاران: هوشنگ کشاورز و حمید اکبری، انتشارات پازن، 2005.              

سایت پروسه (انتشار مجدد، 2016)

http://media.wix.com/ugd/ef2de6_434e4e6e6fc049f49bdc33e66beb9b39.pdf

گفتمان سیاسی اجتماعی (سخن­رانی بیستم اوت 2016)

سیروس بینا، «مصدق، ملی کردن نفت، و بهای استقلال: پاانداران سلطنت، چپ­نمایان رنگارنگ، و فرزندان بازارزده ی جمهوری اسلامی»

http://goftemanse.blogspot.com/2016/08/20_6.html

27-

See Bina, Cyrus (1985) The Economics of the Oil Crisis, New York: St. Martin’s; Bina, Cyrus (2013) “Synthetic Competition, Global Oil, and the Cult of Monopoly,” in Alternative Theories of Competition eds. J.K. Moudud, C. Bina, and P.L. Mason, New York: Routledge, 55-85.

28-

See Jeffrey Record, “The Rapid Deployment Force: Problems, Constraints, and Needs,” Annals, AAPSS, 457, September 1891:  https://www.jstor.org/stable/1044191?seq=1#page_scan_tab_contents

29-

See Bina, C, Clements, L., and Davis, C. (1996) Beyond Survival: Wage Labor in the Late Twentieth Century (eds.), NewYork: M.E. Sharpe.

Bina, C. and Davis, C. (2008) “Contingent Labor and Omnipotent Capital: Open Secret of Political Economy,”

فصل­نامه­ی اقتصاد سیاسی، سال چهارم، شماره­ی پانزدهم، 1386 (2008)، صفحات 165-211 (مقاله به زبان انگلیسی).

30- سیروس بینا، «بازگشت به نوستالژی: تحلیف ریاست جمهوری دونالد جِی ترامپ» (ترجمه: پروین اشرفی)

https://www.facebook.com/Cyrus-Bina-887282051303474

Cyrus Bina, “Homecoming to Nostalgia: The Inauguration of Donald J. Trump,” The Bullet: Socialist Project, No. 1361 (January 25, 2017). http://socialistproject.ca/bullet/1361.php

 

توضیح: در دفتر سی و یکم «نگاه»، ژوئن 2017، درج شده بود. 

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com