مبارزه در پهنه‌ی امکان و امید، تزهایی دربارهی جنبش اعتراضی مردم ایران

 

امین حصوری

 

(بخش اول)

مقدمه: سخن گفتن از ماهیت رخدادهای تاریخی مهم و تحول ساز در زمان وقوع آنها امری دشوار است؛ به این معنا که علاوه بر بالاتر بودن اجتناب ناپذیر میزان خطاهای بینشی و تحلیلی (در مقایسه با بررسی موضوعاتی مربوط به گذشته)، چنین ارزیابی و تصویری در ذات خود ناقص خواهد بود. چرا که از یک سو گستردگی و سیالیت و دینامیزم رویداد تاریخی در حال وقوع، امکان اشراف بر تمامی مشخصههای آن و نیز پیش بینی خصلتها و جهت گیریهای آتی آن را کاهش میدهد و از سوی دیگر بررسیِ کیفیت و چگونگی مناسبات این رویداد با مولفههای فضای تاریخیِ حادث شدنِ آن، تنها زمانی میسر میشود که تاثیرات این مناسبات در فضای تاریخیِ پس از آن نمودهایی عینی یا قابل شناسایی بیابند.

با این وجود، برای کسانی که ورای دغدغههای آکادمیک و کنجکاویهای بی طرفانه، تحولات ایران را دنبال میکنند و به نوعی خود را درگیر در آن حس میکنند، از پذیرفتن این دشواری و تن دادن به اشتباهات عجین  با آن گریزی نیست. چرا که دل بستن به این جنبش و دستاوردهایش و همراه شدن با آن خواه ناخواه چیزی از جنس امید و امکان است و برای متحقق شدن امید و امکان نیز چارهای جز مشارکت در عمل برای دستکاری در واقعیت نیست. بنابراین آنهایی که بی طرف نیستند و حضور و دخالتگری در جنبش را وظیفهی خطیری پیش روی خود میبینند، ناچارند تصویری هر چند ناکامل و آلوده به خطا از مختصات جنبش و ماهیت آن داشته باشند تا بتوانند به نحو موثرتری خواستههای مورد نظر خود را در درون جنبش و در تعیین سمت و سوی آتی آن مشارکت دهند. وانگهی تصاویر ناقصی که هر یک از ما در مورد این جنبش در ذهن داریم، تنها در حین حرکت و کنشگری و همراهی نقادانه با جنبش است که از امکان بازخورد و تصحیح و تکمیل برخوردار میگردد.

چنین نگاهی بر این پایه استوار است که دست زدن به عمل سیاسی با ضمانت پیشینی موفقیت و ثمر بخش بودن اتفاق نمیافتد، بلکه بیشتر کوششی است در پهنهی امکان و برخاسته از حس مسئولیت، که امید پشتوانهی اصلیِ آن برای تغییر واقعیت است. به عبارتی، هیچ تصویر پیشینی کاملی از جنبشی که در حال وقوع است وجود ندارد. برای شناخت یک جنبشِ جاری باید (ضمن بهره گیری از تجربیات و درسهای تاریخی) در ساختن و شکل دادن به آن جنبش سهیم شد. طبعا این سهیم شدن در جنبش نیز، به عنوان یک پروسهی عمل، برای تداوم و بهبود خود متکی بر بهره گیری از شناختهای مقطعی است که به یاری بازبینیهای نقادانه به طور پیوسته تصحیح و تکمیل میگردند. از این رو شاید دیالوگ میان کنشگران یک جنبش(1)، مهمترین ابزار کمکی برای ارتقای درک و تحلیل آنان از جنبش و بهبود کیفیِ تصاویری باشد که هم حاصل تجربیات مشارکتی آنهاست و هم بر چگونگی دخالتگریهای بعدی آنان در جنبش تاثیر خواهد گذاشت.

 

1- خاستگاههای جنبش

خاستگاههای جنبش اعتراضی اخیر در یک بیان کلی، انبوه مطالبات بی پاسخ و ستمهای انباشته شده و نارضایتیهای سرکوب شدهی مردم از نظم موجود است؛ تضادها و شکافهایی که همیشه با خشونت یا فریبکاری از نظرها پنهان میشدند و لاجرم عمیق تر و حادتر گشتند. اما در رویاروییِ درازمدت میان استبداد مخوف مذهبی و مطالبات ترقی خواهانهی انسانی و شهروندی که در بستر خفقان و سرکوبی سی ساله در جریان بوده است، هیچ گاه ظرفهای متعددی برای بیان این نارضایتیها و مطالبات اجتماعی پیش روی مردم نبوده است تا امکان انتخابی برای شکل و نحوهی بروز این نارضایتیها در میان باشد. از این رو، هر روزنه و مجرایی که امکان طرح جمعی این اعتراضات در بستری هر چه وسیعتر را فراهم کند، میتواند دستاویزی برای ظهور اجتماعی این نارضایتیها باشد. (مردم به تجربه واقفند که بسترهای اعتراضی محدود نه تنها توان تاثیرگذاری ندارند، بلکه با خطر جدی سرکوب تمرکز یافته مواجهند). بر این اساس، تقلب انتخاباتی خرداد ماه 88 از آن جا که در وسیعترین سطح ممکن همهی جامعه را تحت تاثیر قرار داده بود، مجرای مناسبی برای بروز اعتراضات همگانی فراهم کرد؛ به ویژه آن که این انتخابات به طور بی سابقهای با حضور انبوه پر شمار مردم رقم خورده بود که خواست محوریِ نه گفتن به احمدی نژاد و حامیانش، نوعی همبستگی نسبی و نانوشته میان آنها ایجاد کرده بود. همین همبستگی عمومی حول خواستی سلبی، که نشان از لبریز شدن آستانهی تحمل عمومی از پیشرویهای زورمدارانه و تمامیت طلبانهی حکومت به حریم عمومی جامعه داشت، نوعی امید اجتماعی برای تاثیرگذاری برانگیخت؛ پایمال شدن ناگهانی این امید بود که به دستکاری متقلبانه و وقیحانهی حاکمیت در آرای مردم، بیش از همیشه وجهی تحریک آمیز بخشید. از سوی دیگر، سابقهی آن همبستگیِ امید بخش پشتوانهای شد برای شروع اعتراضات خودجوش مردم از روز اعلام نتایج کذایی انتخابات.

اما همهی این گفتهها تنها ظرف و مجرای آغازین این جنبش اعتراضی را تشریح میکند، نه خاستگاههای آن را. برای فهم خاستگاههای این جنبش باید به مجموعه اعتراضات کوچک و بزرگ و پراکنده و یا منسجمی رجوع کرد که در تمامی این سالیان به رغم فضای بسته و امنیتی و خفقان آمیز، سعی در طرح و پیجویی مطالبات بخشهای مختلف جامعه را داشتهاند، اما همواره در نطفه خفه شدند تا سکوت اجباری نشانهی رضایت همگانی قلمداد شود؛ ولی مردم ما در هیچ دورهای ساکت نبودهاند، هر چند به اجبار در مقیاسهای کوچک فریاد زده باشند: از شورشهای درماندگی محرومان در سالهای آغازین دههی هفتاد در اسلام شهر و قزوین و مشهد و شیراز تا قیام دانشجویی تیر ماه 78 در تهران و تبریز و البته به خون کشیده شدن همهی آنها؛ از تحصنها و اعتراضات بی وقفهی کارگران و معلمان که دستگیری و اخراج از کار و زندان پیامد عادی آنها بود (در مواردی مانند اعتراض کارگران خاتون آباد شهر بابک پاسخ البته از جنس گلوله بود) تا به کارگیری خشونت و ارعاب و زندان برای متوقف ساختن تلاشهای پیگیرانهی گروههای فعالین زنان در جهت طرح عمومیتر حقوق پایمال شدهی زنان و واکنشهای قهرآمیز برای به سکوت کشاندن فعالین فمینیست؛ از مبارزات همواره سرکوب شده، ولی خاموش نشدنی و مداومِ اقوام و ملیتهای تحت ستم برای دستیابی به حداقلهای حقوق شهروندی و آزادیهای انسانی و مدنی (برای نمونه اعدام یعقوب مهرنهاد، رونامه نگار و فعال مدنی در بلوچستان و صدور حکم اعدام برای فرزاد کمانگر(5) و تعداد دیگری از فعالین مدنی کرد و دستگیریهای گسترده و حبسهای طولانی مدت برای فعالین مدنی ترک)، تا سرکوب تلاشهای بر حقِ اقلیتهای مذهبی برای مقاومت در برابر نظام تبعیض دینی و محدودیتهای اجتماعی پیامد آن (برای نمونه تعقیب و تهدید دائمی بهائیان و حتی اخیرا تخریب قبرستانهای آنان و یا تار و مار کردن دراویش گنابادی و حتی اعدام دو تن از پیروان یک حلقهی درویشی در آذربایجان غربی)؛ از مبارزات ناکام فعالین کارگری برای کمک به تشکلیابی مستقل کارگران (نظیر رنجهای محمود صالحی و همراهانش در کردستان و دستگیری گستردهی فعالین کارگری در مراسم اول ماه مه در تهران) و یا تلاشهای سرکوب شدهی فعالین صنفی و سندیکایی برای احیای سنت سندیکایی و ایجاد اتحادیههای کارگری در حوزههای مختلف (شرکت واحد، کارگران هفت تپه، معلمان شهرهای مختلف) تا مجاهدتهای خانوادههای جان باختگان سیاسی برای زنده نگاه داشتن یاد و راه فرزندان و عزیزانشان در حافظهی اجتماع و جلوگیری از حذف و نابودی سندهای جنایت علیه بشریت نظیر خاوران؛ از بی پروایی روزنامه نگارانی که سالهاست هزینهی زندان و بیکاری را به اتهام عبور از خطوط قرمز نظام را در اندک مجراهای باقیمانده برای خبررسانی و روشنگری آگاهانه پذیرا میشوند، تا شهامت گروههای دانشجویی و نیز وبلاگ نویسانی که برای انتشار نشریات دانشجویی غیر متعارف یا راهاندازی و ادارهی وبلاگهای آگاهی بخش تاوان سنگینی پرداختهاند (حبس و تعلیق و ستارهدار کردن و محرومیت از تحصیل دانشجویان و بازداشت وبلاگ نویسان دگراندیش با اتهامات واهی، که در مورد امیررضا میرصیافی حتی به مرگ او در زندان انجامید)؛ از تلاشهای بی وقفهی گروههای دانشجویی برای مقابله با موج جدید محدودیتها در سالیان اخیر (نظیر پادگانی کردن فضای دانشگاهها با میدان دادن به بسیج و گماشتن چهرههای نظامی در سمتهای مدیریتی دانشگاهها به همراه اخراج یا بازنشستگی اجباری اساتید قدیمی، یا پدیدهی دفن بقایای کشته شدگان زمان جنگ در صحن دانشگاهها، و یا طرح جداسازیهای جنسیتی و نظایر آن) تا اعتراضات فعالین مدنی و تشکلهای فرهنگی و زیست محیطی به پروژهای مافیایی و مخرب سدسازی و راهسازی و نادیده گرفتن نابودی سرمایههای طبیعی و میراث فرهنگی کشور(بارزترین نمونهی آن اعتراضات مدنی نافرجام به احداث ویرانگرانهی سد سیوند در سال 86 بود)؛ از تلاشهای عموما نافرجام ولی روشنگرانهی وکلای متعهد و فعالین و انجمنهای حقوق بشر برای دفاع از حقوق قربانیان این نظام قرون وسطایی و مبارزه با حکم اعدام و سنگسار و غیره تا کوششهای مستمر نویسندگان و چهرههای فرهنگی - هنریِ متعهد به آزادی و مردم برای زنده نگه داشتن حافظهی جمعی و ارزشهای انسانی از طریق خلق آثار انتقادی و یا برگزاری مراسم مختلف و مناسبتهای نمادین زیر تیغ سانسور و سرکوب حکومتی (نظیر بزرگداشت سالانهی شاملو بر مزار او.)

باید گفت این کوششها و اعتراضات و مبارزات محدود، اگر چه به واسطهی فضای سرکوب و خفقان، عموما دستاوردهای مستقیم یا نتایجی متناسب با نیازها و انتظارات جامعه نداشتهاند، اما به طور غیر مستقیم در زنده نگاه داشتن و گسترش گفتمانهای انتقادی و اعتراضی و نیز بر ملا کردن سویههای پنهان یا بزک شدهی حاکمیت (به دلیل سرکوب ناروای آنها) سهم به سزایی داشتهاند. از سوی دیگر، گسترش امکانات رسانهای و شبکههای ارتباطی مدرن در دههی اخیر موجب بازتاب اجتماعی وسیعتر این اعتراضات و گفتمانهای انتقادی پیامد آنها گردیده است که بدون شک نسل جوان به دلیل پیوند بیشتر با این فضای مدرنِ ارتباطی، سهم بیشتری از آن برده است و به نوبهی خود در بازانتشار آن نیز سهیم موثرتری داشته است.

ولی شاید مهمتر از همهی این اعتراضات و نارضایتیهای عیان شده، در تحلیل خاستگاههای این چنبش باید به نقش آن دسته از نارضایتیهای عام و ملموسی توجه کرد که بنا به محدودیتهای مختلف هیچ گاه فرصت بروز اجتماعی مستقیم و سازمان یافته نمییابد (بخش پنهان کوه یخ)؛ همانهایی که ذره ذره به صورت خشم اجتماعی در درون انسانهای به ظاهر خاموش و مطیع انباشته میشوند و عموما به صورت بیگانگی و بی اعتنایی به سیستم حاکم یا به سخره گرفتن ارزشهای رسمی آن نمود مییابند. بازتاب این گونه نارضایتیهای خاموش را به راحتی میتوان در محاورات روزمرهی مردم (خصوصا در میان نسل جوان که شکاف بارزتری با فرهنگ مسلط دارند) به شکل ادبیات گفتاری ویژهای مانند لطیفهها و هجویات سیاسی و غیره و یا در تبادل پیامهای موبایلی و اینترنتی میان مردم ردیابی کرد. حوزهی این نارضایتیهای ملموس فردی میتواند علاوه بر نمونههای اعتراضی یاد شده در بندهای پیشین، سایر مصداقهای ستم اجتماعی را نیز در بر بگیرد، اما وجه مشخصهی این نارضایتیهای عیان نشده، تجربهی شخصی و مستقیم آدمها از واقعیتهای کلانی نظیر ناامنی شغلی و اقتصادی، نبود آزادیهای فردی و شهروندی، ناکارآمدی و فساد دستگاههای اجرایی و انتظامی و قضایی و ماهیت خردکنندهی اقتدار و سرکوب اجتماعی (به ویژه در سناریوهای ضربتی تحقیرآمیزی مانند طرح امنیت اجتماعی) است؛ یعنی هر آن چه در قالب درک و تجربهی فردی و مستقیم از ستم و تبعیض سیستماتیک و نیز ناکارآمدیهای ساختاری حکومت در اجرای وظایف و تعهدات خود در جامعهی ما قابل ارجاع و بازگویی است؛ بیهوده نیست که جوانان نیروی محرکهی این جنبش هستند، چرا که خردکنندگی اجبار و تحقیر و حس ناامنی نسبت به آینده، تجربیات و احساسات مشترکی در میان اکثریت آنهاست؛ و به ویژه بیهوده نیست که دختران و زنان جوان سهم ویژهای در این جنبش دارند، چون به جرم زن بودن در یک نظام مردسالار و مذهبی، همهی این ستمها و تبعیضها را همواره به طور مضاعفی به دوش کشیدهاند.

اما به رغم این واقعیتها و همهی پیشینهها و زمینههای انباشت نارضایتیهای اجتماعی که میتوان آنها را به عنوان خاستگاههای جنبش اعتراضی اخیر مردم ایران تلقی کرد، عدهای از همان نخستین روزهای آغاز این جنبش عامدانه اصرار میورزند از ظرف و مجرای بروز جنبش، یعنی از تقلب انتخاباتی، خاستگاهی برای جنبش بسازند تا با بازتاب رسانهای و گسترش و تحمیل عمومی این تصویرسازی، ضمن قطع ارتباط این اعتراضات با پیشینههای اجتماعی آن، بازپسگیری آراء و تجدید انتخابات و نظایر آن را اهداف این جنبش قلمداد کنند. در واقع، این جریان بر آن است تا با ایجاد گسست تاریخی میان عملکرد اخیر حاکمیت و ساختار و ماهیت تصلب یافتهی سی سالهی آن، مرزهای جنبش را به محدودهی خواستهها و منافع و محدودیتهای خود تقلیل دهد. در این رویکرد، نخست انتخابات به طور ضمنی تا حد سمبلی تقدس آمیز از جنبش ارتقاء مییابد (مقدس ساختن شعار رای من کجاست؟ و چماق ساختن از آن علیه سایر رویکردها، نمود بارزی از این امر بوده است)؛ سپس از آن جا که حضور در انتخابات عملی در چهارچوب قانون است، هر گونه درخواستی فراتر از قانون اساسی و حتی تغییر قانون اساسی، خواستی افراطی و مغایر با اهداف جنبش و خواستههای مردم معرفی میگردد؛ و این خود تقلبی فراگیرتر است که اصلاح طلبان حکومتی و بازوهای رسانهای آنها، به رغم همهی خونهای ریخته شده، به طور مصمم و سازمان یافته در حال ارتکاب آن هستند. [رجوع نمایید به مصاحبه مهاجرانی با جرس (2)] تو گویی همان گونه که در طی انتخابات مردم مجبور و محدود بودهاند که یکی از آنان را به عنوان آلترناتیو خود در مقابل خطر احمدی نژادیسم برگزینند، اینک نیز مردم در جنبش اعتراضی خود همچنان بایستی اهداف اصلاح طلبان حکومتی را به عنوان اهداف خود بپذیرند! [برای نمونه میتوان به متنی ارجاع داد که چندی پیش موج سبز آزادی در فرموله کردن اهداف جنبش نگاشته است(3) و یا مطلبی که اخیرا گردانندگان همین رسانه با عنوان چرا "استقلال، آزادی، جمهوری ايرانی" شعار ما نيست منتشر ساخته اند.(4)]

بر همین منوال واضح است که حاد شدن شکاف در بدنهی حاکمیت را هم نمیتوان در شمار خاستگاههای این جنبش قرار داد؛ هر چند شکاف یاد شده یکی از عوامل اصلیِ تاثیرگذار بر مقطع زمانی و شکل بروز جنبش و نحوهی گسترش آن بوده است.

به طور کلی میتوان گفت در یک نظام استبدادی (به ویژه استبدادی با گرایشهای توتالیتاریستی)، نفس ستم و انباشت اجتماعیِ اجتناب ناپذیر آن میتواند خاستگاه هر گونه جنبش اعتراضی باشد؛ چون نظامی که مردم را از حقوق اولیهی انسانی و آزادیهای شهروندی محروم کند، بی تردید آنها را در سهم بردن از ستم و بهرهکشی بی نصیب نمیگذارد و این خود عامل پیوند دهندهایست که به رغم اعمالِ انواع محدودیتهای سیستماتیک در مقابل سازمان یابی مطالبات و اعتراضات شهروندان، خواه ناخواه پتانسیل همبستگیهای خودجوش را نیز در میان آنها خلق میکند. بر این اساس شاید درستتر آن باشد که به جای پرسش از خاستگاههای این جنبش، این پرسش را طرح کنیم که: چرا با وجود چنین انباشت عظیمی از ستم اجتماعی در طی سه دهه در جامعهی ما، جنبش اعتراضی حاضر - در مقیاسی چنین وسیع - تا اکنون به تعویق افتاده بود؟!

 

2- پیش زمینههای وقوع و فراگیر شدن جنبش

قطعا برای توضیح آغاز خودجوش اعتراضات مردمی در تهران از همان روز اعلام نتایج انتخابات باید به شور و التهاب هفتههای پیش از انتخابات و آن همبستگی و امیدی بازگردیم، که برای مدتی در میان مردم ایجاد شده بود، ولی ناگهان با حس فریب خوردگی و ناامیدی بی رحمانهای جایگزین شد. اما این کافی نیست: چنین خیانتهای اقتدارآمیزی پیش از این هم بارها در کارنامهی جمهوری اسلامی ثبت شده بود. استقبال بی سابقهی مردم از انتخابات بیست و دوم خرداد با وجود سرخوردگی یا نفرت اکثریت آنها از نظام موجود و به رغم غیر دموکراتیک دانستن این انتخابات (که در شعار انتخاب میان بد و بدتر نمود داشت) آخرین تلاش مسالمت آمیز آنها برای اعلام نارضایتی خود از سیستم تمامیت طلب حاکم بود؛ حرکتی از روی ناامیدی مفرط که به واسطهی فراگیر شدن خود به طور تناقض نمایی همبستگی و امید آفرید (شاید امیدی از جنس دیدن روزنهای از نور در تاریکی مطلق). و این در شرایطی بود که در طی دورهی احمدی نژاد، علاوه بر افزایش نارضایتیهای حاصل از ناکارآمدی مزمن حکومت، خشمی کمابیش همگانی هم به انبان نارضایتیهای عمومی افزوده شد که ناشی از حس تحقیری بود که ادبیات سیاسی جدید نظام از زبان احمدی نژاد در اکثریت مردم ایجاد کرده بود. در عین حال، اغلب مردم به خوبی واقف بودند که احمدی نژاد بدون حامیان قدرتمندش در راس هرم قدرت فاقد هر گونه اعتبار و قدرتی است. بنابراین نه گفتن به احمدی نژاد از مجرای این انتخابات، نه به کلیت ساختار حاکم بود. و درست به همین خاطر، تقلب در این انتخابات بیش از همیشه وجهی تحریک آمیز و برانگیزاننده داشت.

با این وجود، حاکمیت چارهای جز انجام این تقلب وقیحانه نداشت. به عبارت دیگر، اشتباهی که - به قول دلسوزان نظام-  حاکمیت مرتکب شد، بنا به دلایلی چند، از جنس اشتباهات اجباری بود:

از یک سو، رشد شکاف میان لایهها و جناحهای حکومتی در سالهای اخیر (در کنار وابستگی هر طیف به مجموعهی مشخصی از دولتهای امپریالیستی رقیب) به چنان مرحلهای رسیده بود که تقسیم قدرت به سیاق سابق امکان پذیر نبود/ نیست؛ از سوی دیگر، به واسطهی جوان بودن جمعیت ایران و رشد شتابناک تعداد دانشگاهها و مراکز آموزش عالی، که مقارن با گسترش اقبال عمومی به رسانهها و شبکههای ارتباطی جدید بوده است، میانگین بینش اجتماعی و سیاسی نسل جوان (و به تبع آن مردم در معنای عام آن)، رشد چشمگیری داشته است که عوارض آن به طور بی واسطه در قالب افزایش کمی و کیفی سطح توقعات و مطالبات آنها از جامعه و سیستم حاکم بروز کرده است. این امر شکاف میان امکانات چهارچوب قرون وسطایی مستقر و توقعات کمابیش مدرن و رو به رشد اکثریت جامعه را بیش از همیشه وسعت و عمق بخشیده است که خواه نا خواه با دامن زدن به انباشت نارضایتیها، افزایش پتانسیلهای اعتراضی را در جامعه در پی داشته است. به یاد بیاوریم که در سالهای اخیر حتی در اوج خفقان احمدی نژادی موارد متعددی از انفجار این نارضایتیها در غالب اعتراضاتی محدود و موردی رخ داده است که فضای اعتراضی و ملتهب بسیاری از دانشگاهها  نمونهی برجستهای از آن بوده است. (شاید به همین دلیل حکومت پروایی ندارد که سالانه حدود صد و پنجاه هزار تحصیل کرده کشور را ترک کنند). همچنین پدیدار شدن فاز ابتدایی جنبشهای حقوق زنان و حقوق قومیتها و نیز اقدام به تشکلیابی مستقل در میان کارگران و دانشجویان و جریانات مدافع حقوق بشر و پایداری و مقاومت آنها در برابر انواع سرکوبهای سازمان یافته، زنگ خطری جدی را برای حاکمان به صدا در آورد. (به طور خاص، شرایط ستم عینی به کارگران و ورشکستگی اقتصادی مکمل آن به حدی عینی و عیان شده است که کارگران حتی بدون برخورداری از امکانات سازمان یابی و بدون پشتوانهی تشکلهای مستقل، و به رغم سرکوبهای خشن و پر هزینه، اعتراضات و اعتصاب های پر تعدادی را برای احقاق حقوق خود در سالهای اخیر برپا کردهاند.)

در چنین شرایطی حتی گشایشی نسبی و محدود در فضای سیاسی جامعه (نظیر آن چه که تا حدی در دورهی اول ریاست جمهوری خاتمی برقرار شد) میتواند جامعه را وارد فاز برگشت ناپذیری نماید که فراتر از توان کنترل حکومت و دستگاه سرکوب آن باشد. به عبارت دیگر، اگر زمانی گشودن نسبی و محدود فضای سیاسی با روی کار آمدن خاتمی، به رغم برخی دردسرهای آن، برای حکومت نقشی چون سوپاپ اطمینان را بازی میکرد، اکنون همین فرمول میتواند بسیار خطرآفرین باشد (بماند که در همان دوره هم بلافاصله همهی ابزارهای نظارت و سرکوب برای کنترل عواقب این سیاست و بستن فضا با جدیت بسیج شدند)؛ بر این اساس، قابل درک است که چرا حاکمیت نمیتوانست سکان دولت را به کسی جز احمدی نژاد بسپارد. چرا که جناح رقیب علاوه بر مجموعهی سابقهداری از اختلاف منافع و اختلافات مسلکی و داعیههای حقانیت، در جمعبندیهای سالیان اخیر خود، در تقابل با جناح حاکم، به شیوههای جدیدی از اعمال حاکمیت و مدیریت نظام و مهندسی جامعه گرایش پیدا کرده است که از قضا ابزار موثری هم برای بهره برداری از نارضایتیهای مردمی در جهت جلب حقانیت و محبوبیت و کسب اقبال عمومی نسبی برای این جناح بوده و هست. در این شرایط، واگذاری بخشی از قدرت به این جناح که به روشهای متفاوتی برای حفظ نظام باور دارد، میتوانست پتانسیلهای اعتراضی جامعه را به طور بازگشت ناپذیری آزاد کند. به بیان دیگر، موازنهی قوا میان مردم و حاکمیت پس از تحولات و فراز و نشیبهایی سی ساله اکنون در مرحلهایست که شیوهی متفاوتی از حکومت کردن را میطلبد و آن چیزی نیست جز اقتدار و خفقان عریانتر با پشتوانهی دستگاه سرکوب؛ به طبع نظامی - امنیتی شدن هر چه بیشتر فصای جامعه نمود بارزی از این دور تازهی حکومتداری خواهد بود. و طرفه آن که این مشخصه مدتها پیش از سرکوبهای خونین چند ماههی اخیر در طرحهای رعب انگیز امنیت اجتماعی، رشد شتابناک بسیج و پیشروی آن در دانشگاهها و سطح شهرها، دفن استخوانهای شهدا در میادین شهرها و دانشگاهها و غیره آشکار شد (برای نمونه رژهی سی هزار نفرهی ماموران پلیس ضد شورش در خیابانهای تهران در اردیبهشت 88 را به یاد بیاورید). بنابراین، تقلب در این انتخابات اجتناب ناپذیر بود، هر چند عواقب آن بر کسی حتی بر خود متقلبان آشکار نبود.

اما به همهی اینها که ناگزیری تقلب و برپایی حکومت کودتا را با ارجاع به فضای کلی دوران پیش از انتخابات نشان میدهد و در عین حال بر پیش زمینههای وقوع چنین جنبشی دلالت دارد، باید دو مورد مهم دیگر را هم افزود: یکی فساد فراگیر دولتی و تاثیر آن در رشد بحران مشروعیت نظام و دیگری وجه ویژهای از نارضایتی که نزد انبوه قربانیان سرکوب در سه دههی اخیر نهفته است:

- اسفبارتر شدن شرایط کلی زیست اقتصادی-اجتماعی در ایران در کنار افشاگریهای حاصل از علنی شدنِ جنگ قدرت حول شکافهایی حاد شونده، موجب گردید تا در این سالها فساد درونی نظام و خصلتهای مافیاییاش در حوزههای قدرت و اقتصاد هر چه بیشتر و در سطحی گستردهتر عیان گردد. از آن جا که فساد فراگیر همزاد با شبکههای مافیایی قدرت، به ناکارآمدیهای مزمن و صعودیِ این ساختار ذاتا معیوب (نظام) به شدت دامن میزند، حضور و نقش فساد حکومتی مدام در مناسبات روزمره برای مردم بازنمایی میشود. این فرآیند مجموعا در عمیقتر شدن بحران مشروعیت نظام در سالهای اخیر تاثیر چشمگیری داشته است.

- در سه دههی اخیر کسانی که قربانی اشکالِ گوناگون سرکوبهای نظام واقع شدهاند، طیف بسیار وسیع و متنوعی را تشکیل میدهند: از خانوادههای جان باختگان و زندانیان سیاسی - عقیدتی دههی شصت تا خانوادههای کسانی که به دلیل تبعیضات و فیلترهای عقیدتی، مذهبی، قومیتی و جنسیتی و غیره لطمات سنگینی از جمله محرومیتهای شغلی و تحصیلی را متحمل شدهاند؛ از کسانی که در تلاش برای دستیابی به حقوق انسانی اولیهی خود (در هر حوزهای) و یا پایبندی به مسئولیتهای انسانی طعم سرکوب و ستم و محرومیتهای اجتماعی را چشیدند تا جوانانی که به واسطهی سبک زیست فردی - نظیر پوشش- مورد آزار و تحقیر و سرکوب رسمی قرار گرفتند. به این مجموعهی ناتمام همچنین باید خانوادههای پرشماری را اضافه کرد که عزیزانشان را در جنگی مقدس نما از دست دادند و با عیان شدن تدریجی عیار حکومت و نخ نما شدن شعارهای ایدئولوژیک آن، در کنار داغ فراق، به تلخی با عمق خسران و بار تراژدیک موقعیت خود روبرو شدهاند. بی تردید این خیل انبوه قربانیان و زخم خوردگان نظام مقدس، در کنار مجموعهی نارضایتیهای عمومی، دلایل ویژهای برای حضور در خیابان و تداوم اعتراض دارند.

 

3- ترکیب جمعیتی و طبقاتی شرکت کنندگان در جنبش

این گزاره که این جنبش، جنبش طبقهی متوسط جامعهی ایران است، در عین این که واقعیتهایی را در خود دارد، جزمهای نظری و محدویتهایی را بر تصویر ما از جنبش تحمیل میکند و در عمل هم برای تحلیل جنبش چندان راهگشا نیست. نخست آن که تعیین مرز طبقات و همپوشانیهای آنها در جامعهی کنونی ایران کاری است دشوار و پر ابهام. دیگر آن که چنین گزارهای میبایست بر پشتوانهی کار میدانی وسیعی شامل بررسی خاستگاه طبقاتی شرکت کنندگان در جنبش استوار باشد، که به طبع این گونه نیست. و مهمتر این که درک مستتر در مفهوم طبقهی متوسط از نظرگاه اقتصاد سیاسی با تعریف طبقهی کارگر در ارتباطی تنگاتنگ است. در این جا میتوان پرسید طبقهی متوسط یاد شده بر چه تعریفی از طبقهی کارگر استوار است؟ برای مثال اگر درکی ارتدوکس از مفهوم کارگر مد نظر است (چیزی در حوالی فروش نیروی کار از مجرای کار یدی و تولیدی، که کارگر صنعتی صورت نمادین آن است)، در این صورت باید گفت بخش بزرگی از جمعیت ایران در طبقهی متوسط جای میگیرند، که این نتیجه گیری به وضوح با نشانههای عینی و آمار مربوط به خط فقر و سطح درآمدها در ایران ناسازگار است.

اما چیزی که با قاطعیت در مورد ترکیب جمعیتی این جنبش میتوان گفت آن است که بخش عمده و حتی به تعبیری نیروی محرکهی این جنبش از جوانان تشکیل شده است و این دور از ذهن نیست، چون حدود هفتاد درصد از جمعیت ایران در محدودهی سنی زیر سی سال جای دارند. به طبع ادعای دشواری است که همهی این جوانان را متعلق به یک طبقه بدانیم. گر چه پذیرفتنی است که خواستههای یک طبقهی معین میتواند در شرایطی خاص وجهی هژمونیک در یک جنبش بیابد. اما موضوع این است که در این مرحله به ضرورت زیست و رویارویی با نظام استبدادی تمامیت طلب، جنبش حول خواستههایی سیاسی و عموما آزادیخواهانه متمرکز شده است و مسلما نمیتوان گفت چنین خواستههایی با زندگی روزمرهی سایر طبقات اجتماعی از جمله طبقهی کارگر و شرایط معاش و سازمان یابی آنان در ارتباط مستقیم نیست و یا کارگران برای حضور در آن بی انگیزهاند (گیریم این حضور بالاجبار غیر متشکل و در غالب فردی باشد). به واقع آن چه همهی این جوانان شهرنشینِ متعلق به اقشار و طبقات مختلف را در غالب حمایت از جنبش و همراهی با آن همبسته میکند، وجود وجه مشترکی از دغدغهها و نارضایتیها و انتظارات در آنهاست. یعنی به رغم تفاوتهای فراوان میان آنها به لحاظ طبقه و لایهی اجتماعی، سطح معیشتی و وضعیت اشتغال، میزان تحصیلات و تاریخچهی زیسته، باورها و پایبندیهای مذهبی، دانش سیاسی و تعلقات ایدئولوژیک، تعلقات قومی و جنسیتی و غیره، همپوشانی و اشتراکات آنها چنان پر رنگ است که در عین ناهمگونی درونی و حتی در عین تفاوت در تلقیها و انتظارات از جنبش، چنین همراهی و همبستگیای را ممکن ساخته است. از این منظر میتوان به تعبیر آقای شیدان وثیق، این جنبش را یک جنبش همگانی به معنای فراطبقاتی آن نامید.

از سوی دیگر این واقعیت که جنبش تاکنون عموما در تهران و شهرهای بزرگ تمرکز یافته است، بیش از آن که بر خاص بودن اقشار شرکت کننده در آن دلالت کند، از قابلیتهای سرکوب تمرکز یافته و محدودیتهای رسانهای و ارتباطی در شهرهای کوچک ناشی میشود. در واقع، تنوع جمعیتی افراد شرکت کننده در جنبش در محدودهی کلان شهری مثل تهران به سادگی گواه آن است که جنبش بر شانههای طبقه و قشر و لایهی اجتماعی به خصوصی استوار نیست.

 

* * *

 

توضیح: این مطلب نخست در شمارهی چهل و نه نشریهی خیابان درج گردیده است و بازانتشار آن اینک با پارهای تصحیحات و اضافات انجام میگردد.

 

پانوشتهای بخش اول:

* عنوان این مطلب اشارتی دارد به مقالهای از محمد رضا نیکفر با عنوان جنبش 68 گسترش پهنهی امکان. با این حال، هدف از انتخاب این عنوان تاکید بر سیال بودن ماهیت و نامحتوم بودن سرنوشت این جنبش است، تا اهمیت حضور فعالانه و دخالتگری هر یک از ما در آن مورد تاکید قرار گیرد.

1- مشارکت در جنبش در معنای وسیع آن فراتر از حضور فیزیکی در خیابانهاست (گرچه خیابان قلب تپندهی این جنبش و نقطه ی قوت آن است). هر گونه تلاش آگاهانه برای تاثیرگذاری بر روند این جنبش نشانگر سطحی از مشارکت در آن است. بر این اساس، کنشگر بودن در این جنبش محدود و مشروط به موقعیت جغرافیایی این سو و آن سوی مرزها هم نیست.

2- مصاحبهی جرس با عطا الله مهاجرانی، تاریخ انتشار سوم مهر 1388:

http://www.rahesabz.net/story/1930/

3- موج سبز آزادی: ﻣﺎ ﭼﻪ میخواﻫﯿﻢ؟، تاریخ انتشار سوم مهر 1388: ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳئوﺍﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﺣﺮﮐﺖ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻣﺒﺘﻨﯽ ﺑﺮ ﺁﮔﺎﻫﯽ (ﭘﺲ ﺍﺯ ﻓﺮﻭﻧﺸﺴﺘﻦ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺍﻭﻟﯿﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺤﺮﮎ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺁﻥﺑﻮﺩﻩﺍﻧﺪ) ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﭙﺮﺳﺪ، ﻫﻤﯿﻦ ﺳئوﺍﻝ ﺍﺳﺖ. ﺷﻔﺎﻑ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻫﺪﺍﻑ. ﺑﻪ ﻧﻈﺮ میرسد ﮐﻪﺍﻫﺪﺍﻑ ﻫﺮ ﺣﺮﮐﺖ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ میتواند ﺑﻪ ﺩﻭ ﮔﻮﻧﻪﯼ ﮐﻠﯽ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﺷﻮﺩ: ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺳﻠﺒﯽ ﻭ ﺍﻫﺪﺍﻑﺍﯾﺠﺎﺑﯽ. ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺳﻠﺒﯽ: ﻣﻨﻈﻮﺭ ﺍﺯ ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺳﻠﺒﯽ، ﺗﻤﺎﻡ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﺸﺘﺮﮐﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺣﺮﮐﺖﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ﻭ ﻧﭙﺴﻨﺪﯾﺪﻧﺶ ﻣﺘﻮﻟﺪ میشود ﻭﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻧﻔﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻗﺪﻡ ﺑﺮمیدارد. ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ میرسد ﮐﻪ ﺭﻭﺡ ﺟﻤﻌﯽ ﺣﺮﮐﺖ ﺳﺒﺰ، "ﺩﺭﻭﻍ" ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏﭘﺪﯾﺪهی ﺍﺧﻼﻗﯽ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ نمیپسندد ﻭ ﺩﺭ ﺻﺪﺩ ﻧﻔﯽ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ (ﻣﺼﺪﺍﻕ: ﺷﻌﺎﺭ "ﺩﺭﻭﻍﻣﻤﻨﻮﻉ" ﻭ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎﯼ ﻣﺸﺎﺑﻪ). ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺍﯾﺠﺎﺑﯽ: ﺍﻫﺪﺍﻑ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺣﺮﮐﺖ ﺑﻪﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﺤﻘﻖ ﺁنهاﺳﺖ. ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﺜﺎﻝ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻥ "ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻗﺎﺋﻞ ﺷﺪﻥ ﺑﺮﺍﯼﺭاﯼ ﻭ ﻧﻈﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺣﺎﮐﻤﯿﺖ" ﺭﺍ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻫﺪﺍﻑ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎﯾﯽﻣﺜﻞ "ﺧﺲ ﻭ ﺧﺎﺷﺎﮎ ﺗﻮﯾﯽ." ﯾﺎ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﺁﻥ ﺗﺠﻠﯽ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.

4- موج سبز آزادی: چرا "استقلال، آزادی، جمهوری ايرانی" شعار ما نیست :

http://news.gooya.com/politics/archives/2009/10/095123.php

5- در بازبینی و تصحیح این مطلب، با اندوه و دردمندی نام احسان فتاحیان را نیز به لیست قربانیان ستم و تبعیض قومی اضافه میکنم. بی گمان اجرای این حکم جنون آمیز و ضد انسانی را باید سرآغاز دور تازه و مخوفتری از سرکوب آزادی خواهان کُرد تلقی کنیم، که در عین حال پیغام تهدیدآمیزی است از موضع اقتدار به سایر فعالین حقوق ملیتها و همهی آزادیخواهان ایران.

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com