كمون پاريس‏ و دريافت ماركس‏ از ديكتاتورى پرولتاريا!

 

مونتى جانستون

برگردان: م. مهديزاده

 

كمون پاريس‏ نقشى محورى در انديشه سياسى ماركس‏ اشغال می­كند. در همان اولين پيش ‏نويس‏ كتاب خطابيه درباره­ی جنگ داخلى در فرانسه، كه در اواسط آوريل 1871 آغاز شد، او از كمون به «مثابه آغاز انقلاب اجتماعى در قرن نوزدهم نام می­برد كه سرنوشت آن‏ در پاريس‏ هر چه باشد جهان را درخواهد نورديد»(1). كمون براى او نمایش­گر اولين تجربه­ی كسب قدرت سياسى توسط طبقه­ی كارگر بود، هر چند طول عمر آن بسيار كوتاه و نيز تحت شرايط بسيار استثنائى دريك شهر به وقوع می­پيوست(2).

براى ماركس‏ كه همواره به مثابه يك اصل روش‏ اسلاف اتوپيك خود در «بازى با تصاوير تخيلى ساختار جامعه­ی آينده»(3) را مردود می­دانست، كمون تنها فرصتى در سراسر زندگی­اش‏ بود كه به اتكا آن می­توانست به بحث پيرامون مشخصات تفصيلى دوران گذارى بپردازد كه از نظر او فاصله ميان سرمايه دارى و جامعه بى طبقه­ی كمونيستى را می­پوشاند. و  بالاخره مطالعه­ی نوشته­هاى ماركس‏ درباره­ی كمون پاريس‏ براى درك آن بخش‏ از انديشه او: مفهوم ديكتاتورى پرولتاريا و رابطه­ی آن با دموكراسى، كه براى يك قرن بيش‏ از هر موضوع ديگرى رويارویی­هاى حاد نظرى را دامن زده ضرورى است. اين مقاله خود را به اين جنبه از پیوند ماركس‏ با كمون محدود می­سازد.

 

مفهوم هژمونى طبقه­ی كارگر

از پائيز 1870، ماركس‏ و انگلس‏ به دلائل تاكتيكى با هر تلاشى براى قيام در پاريس‏ مخالفت می­كردند(4). با اين وصف هنگامی كه قيام عليه تلاش‏ تيرز براى به چنگ گرفتن توپخانه­ی گارد ملى شعله ور شد، آنها به حمايت پاريسى­ها پرداختند.(5) در نامه­اى به لودويك گوگلمان درهانور در دوازدهم آوريل 1871ماركس‏ «تحرك، ابتكار تاريخى و ظرفيت براى فداكارى» انقلابيون پاريس‏ را مورد ستايش‏ قرار داد. او نوشت كمون، «شكوه مندترين اقدام حزب ما از زمان قيام پاريس‏ در 1848 بوده است»(6). همان گونه كه در نامه­اش‏ به فرايلى گرات در بیست و نهم فوريه 1860 ياد آور شده بود (7)، واژه­ی حزب در اينجا در معناى وسيع تاريخى به كار رفته و اشاره­اى است به جنبش‏ كارگران به مثابه يك طبقه­ی مستقل، كه او اكنون تجسم نيرومند آن را در كمون باز می­شناخت(8). در نامه­ی ديگرى به كوگلمان در هفدهم آوريل 1871 ماركس‏ حتى مشتاق­تر است. او می­نويسد «با كمون پاريس‏، مبارزه­ی طبقه­ی كارگر عليه طبقه­ی سرمايه دار و دولت او وارد مرحله­ی جديدى شده است حال نتايج مستقيم آن هر چه می­خواهد باشد" - و اين در حالى است كه او در ششم آوريل در نامه­اى به ليبكنشت با بدبينى بيشترى به مسئله نزديك شده بود(9) - «نقطه­ی عزيمت جديدى كه داراى اهميت تاريخى _ جهانى است پا به عرصه ظهور نهاده است»(10).

بررسى اين مسئله كه آيا نظر ماركس‏ درباره­ی خصلت پرولترى كمون درست است يا نه درحوصله اين مقاله نمی­گنجد. آنچه كه من می­خواهم تاكيد كنم اينست كه - اگرچه نظر من نيز جاى بحث و مخالفت دارد - او واقعاً اين گونه می­انديشيد و نظر او در اين باره نه فقط در اثر معروف خطابيه درباره­ی جنگ داخلى در فرانسه بلكه در ساير موارد نيز بيان شده است(11). ادعاى دكتر شلموُ اوينيرى(12) Shlomo Avineri مبنى بر اين كه «پيش‏ نويس­هاى گوناكون جنگ داخلى در فرانسه شواهد روشنى را فراهم می­آورد كه ماركس‏ كمون را نه به مثابه امرى كارگرى بلكه به عنوان يك شورش‏ خرده بورژوائى و دموكرات - راديكال به حساب می­آورد»، قادر نيست در برابر يك كار تحقيقى حقانيت خود را اثبات كند. طرح­هاى ماركس‏ تاكيد هر  چه بيشترى است بر اين حقيقت كه «پرچم سرخى كه به وسيله­ی كمون پاريس‏ به اهتزاز در آمده(13)، برازنده­ی حكومت كارگران در پاريس‏ است. و اين كه انقلاب كارگران، عناصر واقعى طبقات متوسط را ... از شر نمايندگان كاذبشان خلاص‏ كرده است...»(14).

در آخرين عبارت نقل شده، جوهر درك ماركس‏ از مفهوم هژمونى پرولتاريا بيان شده است كه جايگاه مهمى در تئورى انقلاب سوسياليستى ايفا می­كند(15). او می­نويسد «براى اولين بار درتاريخ، طبقات خرد و متوسط بر گِرد انقلاب كارگران حلقه زده و آن را تنها راه رهائى خود و فرانسه قلمداد كردند. با آنها در تشكيل گارد ملى شركت كردند، در كمون در كنار آنها نشستند و در اتحاديه­ی جمهوری خواهان (Union Republicaine) برايشان ميانجی گرى كردند. تنها طبقه­ی كارگر می­تواند آنها را از تنگناى اقتصادى رها ساخته و نيز "علم را از يك سلاح طبقاتى به نيرویی مردمى مبدل كرده و مردان علم (روشنفكران) را به سطح عاملان آزاد انديشه ارتقا دهد. در حقيقت "تدابير اصولى" اتخاذ شده توسط كمون پس‏ از استقرارش‏ "در خدمت رهائى طبقه­ی متوسط- يعنى طبقه بدهكار پاريس‏ از قيد طبقه­ی طلبكار بود»(16). يك بخش‏ پنج صفحه­اى از اولين طرح ماركس‏ انحصاراً به دهقانان اختصاص‏ يافته است(17). خطوط اساسى استدلال او در متن نهائى خطابيه گنجانده شده است كه پيروزى كمون را تنها اميد دهقانان براى رهائى از بدهكارى معرفى می­كند. يك قانون اساسى كمونى براى همه­ی فرانسه «توليد كنندگان روستائى را تحت رهبرى فكرى شهرهاى مركزى مناطق سكونت­شان "گرد خواهد آورد" و آنها در وجود كارگران شهرها مدافعان ملى منافع خود را باز خواهند يافت»(18).

بدين ترتيب مفهوم قدرت سياسى طبقه­ی كارگر مستلزم وجود طبقه­ی كارگر به مثابه اكثريت جمعيت نيست(19). ماركس‏ سه سال پس‏ از كمون نوشت:

«در جائى كه دهقانان به مثابه يك طبقه­ی صاحب مالكيت خصوصى موجوديت دارند، در جائى كه آنها كمابيش‏ يك اكثريت اساسى را تشكيل می­دهند، مانند كشورهاى قاره اروپاى غربى ... حالت­هاى ذيل اتفاق می­افتد: يا آنها همان گونه كه تا حالا در فرانسه انجام داده­اند مانع هر انقلاب كارگرى شده و آن را در هم خواهند شكست؛ و يا پرولتاريا (زيرا دهقان صاحب مالكيت به پرولتاريا تعلق ندارد و در جائى هم كه، بنا بر موضع­اش‏، چنين تعلقى پيدا می­كند به آن اعتقادى ندارد) به مثابه يك حكومت بايد تدابيرى اتخاذ كند كه وضعيت دهقانان به طور مستقيم بهبود يابد و آنها به انقلاب جلب شوند»(20).

چنين حكومت كارگرى بايد بر ائتلاف با طبقات ديگرى كه رهبرى پرولتاريا را پذيرفته­اند بنا شده و حمايت اكثريت را در كشور بسوى خود جلب كند. برغم تلاش­هائى از اين نوع كه البته هم ناپيگير و هم دير انجام شد، كارگران پاريس‏ نتوانستند ‌اكثريت دهقانان شهرستان­ها را قانع سازند كه پرولتاريا پرچمدار حمايت از منافع آنها می­باشد. به نظر ماركس‏ خود سرمايه دار "طبقه­ی كارگر را... به مثابه طبقه­اى" مشاهده می­كند «كه آشكارا به عنوان تنها طبقه­اى كه واجد ابتكار اجتماعى است مورد تائيد قرار می­گيرد، حتى از سوى انبوه عظيم طبقه­ی متوسط پاريسى- مغازه داران، معامله گران، تجار - به استثنای سرمايه داران ثروتمند»(21). با چنين دركى از هژمونى بود كه او اعلام كرد: «اگر كمون بدين ترتيب نماينده­ی همه­ی عناصر سالم جامعه­ی فرانسه و بنابراين يك حكومت واقعى ملى است، در همان حال حكومتى كارگرى به مثابه قهرمان جسور رهائى كار بوده و موكداً داراى خصلت بين المللى است.»(22) براى او ميان انقلاب كارگرى به مثابه يك انقلاب خلقى(23) و حكومت كارگرى به مثابه حكومت مردم به وسيله­ی مردم(24) هيچ تضادى وجود ندارد.

 

ديكتاتورى پرولتاريا

در واقع ماركس‏ اصطلاح ديكتاتورى پرولتاريا را براى توصيف كمون به كار نبرده است. او اين اصطلاح را معادل "حاكميت پرولتاريا" يا " قدرت سياسى طبقه­ی كارگر" كه مكررا در آثارش‏ مورد استفاده قرار گرفته­اند به كار برده است(25). به سختى می­شد انتظار داشت كه او از اين اصطلاح در يكى از آثارش‏ «خطابيه درباره­ی جنگ داخلى در فرانسه» استفاده كند، زيرا اين اثر نه به نام او بلكه از طرف شوراى عمومى انترناسيونال اول و اعضای انگليسى آن انتشار يافته كه لاجرم كاربرد چنين اصطلاحى می­توانست براى آنها نامانوس‏ و به طور بالقوه هراس‏ انگيز باشد(26). اما با اين وصف اگر ما شيوه­اى را كه او بر اساس‏ آن كمون را خصلت بندى می­كند با تعاريف او از كاركرد ديكتاتورى پرولتاريا مقايسه كنيم، انطباق آنها با هم آشكار می­شود.

انگلس‏ در 1872 اشاره می­كند «نقطه نظرات سوسياليسم علمى آلمان در ضرورت اقدام سياسى توسط طبقه­ی كارگر و ديكتاتوری­اش‏ به مثابه انتقال به الغای طبقات و سپس‏ دولت... تا هم اكنون در مانيفست كمونيست و از آن پس‏ درموارد بيشمارى بيان شده است»(27). در 1848در مانيفست، مفهوم ديكتاتورى پرولتاريا (اگر چه هنوز با كاربرد اين واژه، كه براى اولين بار در ژانويه 1850 در آثار ماركس‏ ظاهر شد مواجه نيستيم)(28) اين چنين تشريح شده است: «اولين اقدام طبقه­ی كارگر در انقلاب دستيابى او به قدرت سياسى و پيروزى در نبرد دموكراسى است. پرولتاريا برترى خود را در خدمت خلع گام به گام سرمايه از بورژوازى، و تمركز همه ابزار توليد در دست دولت قرار خواهد داد... پرولتاريا خود را به مثابه طبقه­ی حاكم سازمان خواهد داد.»(29) در 1852 او در نامه به ويدماير اين نظر را كه "مبارزه­ی طبقاتى" ضرورتاً به ديكتاتورى پرولتاريا منجر می­شود و اين "ديكتاتورى پايه­ی گذار به الغای همه­ی طبقات و يك جامعه­ی بى طبقه است»(30) به عنوان نكته­اى جديد در تئوری­اش‏ مورد تاكيد قرار داد. هيچ سندى براى كاربرد مجدد اين واژه توسط ماركس‏ تا 1871، چهار ماه پس‏ از پايان كمون، وجود ندارد. در آن زمان ماركس‏ در ضيافت شامى كه در آن پناهندگان كمون حضور داشتند، پس‏ ازاشاره به كمون، خاطر نشان كرد كه قبل از آن كه امكان امحای شالوده­ی حاكميت طبقاتى به وجود آيد، «يك ديكتاتورى پرولترى لازم خواهد بود»(31). معروف­ترين فرمول بندى او از اين انديشه در اين دوره در 1875 در اثرش‏ «نقد برنامه گوتا» ارائه شده است. «بين جامعه­ی سرمايه دارى و سوسياليستى دورانى وجود دارد كه دوران انتقال انقلابى اولى به دومى است. متناسب با اين دوره يك دوران گذار سياسى نيز وجود دارد كه طى آن دولت چيزى نمی­تواند باشد جز ديكتاتورى انقلابى پرولتاريا»...(32).

همه­ی اين نقل قول­ها نشان می­دهد كه براى ماركس،‏ ديكتاتورى پرولتاريا معادل يك جامعه­ی بى طبقه با اقتصاد كامل سوسياليستى نيست. اين يك دوران انتقال طولانى است كه در آن قدرت سياسى به دست طبقه­ی كارگر افتاده و او از آن براى نابود ساختن شالوده­ی اقتصادى موجوديت طبقات استفاده خواهد كرد(33).

ماركس‏ در اولين پيش‏ نويس‏ بر جنگ داخلى، باز هم كمون را به مثابه يك رژيم دوران انتقال تشريح كرد. اين عبارت بود از: «اشكال سياسى رهائى اجتماعى، رهائى كار از سودجویی­هاى (برده دارى) انحصارگران ابزار كار»(34). در پيش‏نويس‏ نهایی خطابيه اين جمله معروف ديده می­شود كه كمون «اساسا حكومت طبقه­ی كارگر بود... آن شكل سياسى كه سرانجام كشف شده و وظيفه­اش‏ رهائى اقتصادى كار است ... كمون بايد به مثابه اهرمى در خدمت ريشه كن كردن پايه­هاى اقتصادى موجوديت طبقات و بنابراين حاكميت طبقاتى عمل كند»(35).

از نظر من، اين نقطه نظر كه توسط برخى از ماركسيست­هاى قرن بيستم ابراز شده و بر اساس‏ آن گويا ماركس‏ بين حكومت كارگرى و ديكتاتورى پرولتاريا تفاوت قائل شده به لحاظ تاريخى يك اشتباه است(36). همچنين براى من قانع كننده نيست كه انگلس‏، كه توافقش‏ در همه­ی مسائل اساسى سياسى با ماركس‏ در طول بيش‏ از چهار دهه مكاتبه ثبت شده است، كمون يا مفهوم ديكتاتورى پرولتاريا را به گونه­اى متفاوت از همفكر خود تفسير نموده باشد. اين انگلس‏ بود كه با صراحت در 1891 در «مقدمه­ی جنگ داخلى» ماركس‏ نوشت: «ديكتاتورى پرولتاريا ... آيا می­خواهيد بدانيد كه اين ديكتاتورى چگونه است؟ به كمون پاريس‏ نگاه كنيد. اين ديكتاتورى پرولتاريا بود»(37).

 

آيا كمون سوسياليستى بود؟

در 1881 در فضائى كاملاً متفاوت با ده سال قبل از آن، ماركس‏ اثر به يادماندنى خود از انقلاب مارس‏ فرانسه را آماده كرده بود و در همين هنگام در نامه به سوسياليست هلندى ف. دوملانيوونهيوس‏ نوشت: «كمون تنها قيام يك شهر در شرايطى كاملا استثنائى بود، اكثريت كمون نه سوسياليست بود و نه می­توانست چنين باشد»(38). من فكر نمی­كنم كه اين اظهار نظر، استدلال ماركس‏ را مبنى بر اين كه كمون ديكتاتورى پرولتاريا لااقل در شكل جنينى آن باشد از اعتبار بياندازد - اگر چه در وهله نخست چنين به نظر برسد. در دوره­ی موجوديت كمون ماركس‏ كاملا آگاه بود كه فرصت­ها براى بارور كردن ظرفيت­هاى نهفته در آن تا چه اندازه محدود است. بدين ترتيب در اولين طرح جنگ داخلى نوشت: «خصلت واقعى "اجتماعى" جمهورى آنها در اين است كه كارگران بر كمون پاريس‏ حكومت می­كنند. تدابير اتخاذ شده توسط آنها بايد از جريان واقعى امور نشأت بگيرد كه در وهله­ی نخست به دفاع نظامى از پاريس‏ و فراهم آوردن تداركات لازم براى آن محدود می­گردد»(39). ماركس‏ می­گويد كه هيچ چيز سوسياليستى در هيچ كدام از تصميمات كمون به "استثناى گرايش‏ آنها" وجود نداشت و بدين ترتيب از اين واقعيت استقبال می­كند كه «ديگر شرايط واقعى جنبش‏ در افسانه­هاى تخيلى محو نشده است»(40). در خطابيه، نكات مشابهى وجود دارد كه اعلام می­كند «بزرگترين معيار اجتماعى كمون موجوديت كارگرى آن بود»(41).

خطابيه با اين وصف از اين هم فراتر می­رود و گرايش­هایی را وارد پروژه­هاى جامعه­ی آينده می­سازد كه ماركس‏ معتقد بود در تصميم شانزدهم آوريل كمون درباره­ی واگذارى كارگاه­هاى بسته شده به انجمن كارگران با پرداخت بخشى از غرامت به صاحبانشان به منصه ظهور رسيده است(42). بدين ترتيب ماركس‏ نتيجه می­گيرد كه «كمون قصد داشت آن مالكيت طبقاتى را الغاء كند كه كار اكثريت را به ثروت اندك قليلى تبديل می­كند و با خلع يد از خلع يد كنندگان به سوى كمونيسم برود»(43). و اين اعتبار دادن به گرايش­هاى ناخودآگاه كمون به شكل نقشه­هاى كمابيش‏ آگاهانه... از نظر انگلس‏ ... «موجه و حتى متناسب با شرايط پديد آمده امرى ضرورى بود»(44). با اين كار، ماركس‏ آن دسته از تدابير سوسياليستى را پيش‏بينى می­كرد كه بر اساس‏ تحليل طبقاتى او از جامعه (همچنين آگاهى او به آن گرايش­ها و مطالبات اجتماعى كه در جنبش‏ كارگرى پاريس‏ وجود داشت) می­توان از يك دولت كارگرى انتظار داشت كه دير يا زود به اجراء بگذارد. او در خطابيه نوشت: «حاكميت سياسى توليدكنندگان نمی­تواند با تداوم بردگى اجتماعى آنها همراه باشد»(45).

اين انديشه براى ماركس‏ به هيچ وجه امر تازه اى نبوده و از درونمايه­ی ديالكتيك او درباره­ی تحولات اجتماعى نشات می­گرفت. او و انگلس‏ در 1844 در «خانواده­ی مقدس»‏ نوشتند: «مسئله اين نيست كه اين يا آن كارگر و يا حتى كل پرولتاريا در يك بُرهه زمانى درباره­ی اهداف خود چه می­انديشد. مسئله اينست كه پرولتاريا چه بوده و در نتيجه اين هستى اجتماعى خود ناچار است چه كند»(46). در اولين پيش‏ نويس‏ جنگ داخلى او نوشت: «اگر چه قصد طبقه كارگر آنست كه همه طبقات را الغاء كند، اما كمون مبارزه­ی طبقاتى را از بين نمی­برد... بلكه با ايجاد يك بستر عقلانى اجازه می­دهد كه مبارزه­ی طبقاتى در منطقی­ترين و انسانی­ترين شكل ممكن در مراحل گوناگون خود جارى شود»(47).

كمون پاريس‏ براى ماركس‏ شكل مقدماتى حاكميت طبقه­ی كارگر يا ديكتاتورى پرولتاريا بود. اگر او سطح بسيار عالى فعاليت مستقل Selbsttätigkeit (ابتكار و خودپوئى) طبقه­ی كارگر پاريس‏ را مورد تحسين قرار می­داد، اما در مقام مقايسه با آن هيچ گونه توهمى درباره­ی سطح پائين خودآگاهى Selbstbewusstsein آنها نداشت، كه به سطح نازل تكامل صنعتى و پرولتارياى صنعتى مربوط می­شود(48). او اين واقعيت را در دامنه­ی نفوذ ايدئولوژی­هاى پرودونيسم و بلانكيسم مشاهده می­كرد كه به اين يا آن شكل در ميان كارگران پاريس‏ كه در آن دوره اكثرا شبه- پيشه ور بودند غلبه داشت و او طى ساليان متمادى به نقد آنها پرداخته بود. در كمون به سختى می­شد حتى يك ماركسيست پيدا كرد.(49) اعضای پاريسى سازمان متعلق به ماركس‏، انجمن بين المللى مردان كارگر، انترناسيونال اول، از مكتب پرودونى سوسياليسم برخواسته بودند. بر خلاف داستان­هاى ضدكمونيستى آن دوره، ماركس‏ نه می­خواست و نه قادر بود سياست­هايش‏ را به آنها ديكته كند(50). بالاتر از همه، در پاريس‏ هيچ حزب كارگرى وجود نداشت، عاملى كه ماركس‏ مدت­هاى مديد به ضرورت آن براى پيروزى اعتقاد داشت و همراه انگلس‏ با علم به اين ضعف به طور فعال و به ويژه پس‏ از شكست كمون در كشورى پس‏ از كشور ديگر وقت خود را صرف بناى آن كرد(51).

عليرغم همه­ی اين عوامل محدودكننده، ماركس‏ اعتماد خود را به همه گرايش­هاى سوسياليستى ابراز می­كرد كه در درون طبقه­ی كارگر فرانسه موجود بوده و براى "رهانى خويش‏" در طى يك "پيكار طولانى" براى دگرگونى شرايط و انسان­ها، تلاش‏ و مبارزه می­كردند(52). آنها بيشك بايد حزب خود را به مثابه يك عامل حياتى براى ارتقای سطح آگاهى و انسجام طبقاتی­شان بنا می­كردند. انديشه­ی ماركس‏ در كليت خود هر گونه قيد و بند قيم گرايانه را مردود می­شمرد.(53) همان گونه كه انگلس‏ در مقدمه خود بر «مانيفست كمونيست» می­گويد: «براى پيروزى نهائى انديشه­هائى كه در مانيفست مطرح شده، ماركس‏ انحصارا و اساسا بر تكامل فكرى طبقه­ی كارگر تكيه می­كرد كه بايد از اقدام و مباحثه متحد او نشأت بگيرد.»(54)

 

كمون چه چيزى به تئورى ماركس‏ افزود

درباره­ی اين موضوع كه آيا ماركس‏ ديكتاتورى پرولتاريا را «به مثابه يك توصيف اجتماعى و بيانى براى سرشت طبقاتى قدرت سياسى»(55) يا علاوه بر آن، توصيفى از خود قدرت سياسى ارزيابى می­كرد(56)، بحث زيادى شده است. بر اساس‏ آنچه كه من خوانده­ام، معتقدم كه ماركس‏ ابتدا اين مفهوم را در معناى آخرى مطرح كرده است. حاكميت طبقه­ی كارگر كه منافعش‏ در دگرگونى سوسياليستى جامعه است و مستقيما در قطب مقابل "ديكتاتورى بورژوائى" قرار دارد، آن گونه كه ماركس‏ حاكميت سرمايه را توصيف می­كرد. با اين وصف بعدا، پس‏ از تجربه­ی كمون پاريس‏، او شاخص‏هاى عمومى براى آن نوع از دولت و آن اشكال حكومتى معين ساخت كه از نظر او بايد كاركردشان در راستاى ايجاد جامعه­اى بدون طبقه و دولت باشد. اينها وسيعا در اشارات او به كمون توصيف شده است، «جامعه به جاى آن كه زير سيطره و انقياد قرار گيرد، قدرت دولتى را با اتكاء به نيروهاى زنده خود جذب می­كند و به جاى تشكل نيروهاى سركوبگر، نيروهاى توده­اى خود را سازمان می­دهد. شكل سياسى رهائى اجتماعى، به جاى آن كه نيروى تصنعى... جامعه به نيروى سركوب آنها توسط دشمنانشان مبدل گردد»(57).

شرط مقدماتى دست يابى به آنها درهم شكستن «ماشين بوروكراتيك – نظامى» دولت سرمايه دارى است نه در انتقال آن از اين دست به آن دست. ماركس‏ نوشت: «اين شرط مقدماتى هر انقلاب حقيقى خلقى در قاره می­باشد»(58). چنين انديشه­اى را نمی­توان در مانيفست كمونيست مشاهده كرد كه ماركس‏ و انگلس‏ اكنون «آن را در برخى از جزئيات كهنه شده» ارزيابى می­كردند. آنها بدين ترتيب در مقدمه چاپ آلمانى در سال 1872 جمله­اى را از خطابيه درباره­ی جنگ داخلى وارد كردند كه به ترتيب زير بود: «طبقه­ی كارگر به سادگى نمی­تواند ماشين دولتى حاضر و آماده را تصرف كرده و آن را در خدمت اهداف خود قرار دهد.» به نظر آنها نكته­ی ياد شده به وسيله­ی «كمون به اثبات رسيده بود»(59).

ساختار دولت بوروكراتيك كهن بايد توسط «نهادهاى دموكراتيك حقيقى» تعويض‏ شود(60) كه منعكس‏ كننده­ی «توده­ی مردمى است كه براى خود و به اتكای خود به اقدام برخاسته­اند»(61). اين بدان معناست كه حق راى عمومى، به جاى آن كه هر سه يا شش‏ سال يك بار تصميم بگيرد كه چه كسى مردم را «در وراج خانه­ی پارلمانى» به شكل انحرافى نمايندگى كند، بايد گسترده­تر شده و به مردم اين امكان را اعطا كند كه نظارت واقعى خود را بر كليه­ی سطوح دستگاه ادارى اعمال كنند (62). ماركس‏ نوشت: «قرار بود كمون ارگانى نه پارلمانى، بلكه اجرائى باشد؛ در عين حال هم قوه مجريه و هم مقننه، پليس‏ به جاى آن كه عامل حكومت مركزى باشد، بلادرنگ از وظائف سياسى خود محروم شده و به عامل مسئول و در هر زمان قابل فراخوانده شدن در برابر كمون تبديل شد... از اعضای كمون به پائين خدمات عمومى بايستى در برابر حقوق يك كارگر انجام می­گرفت.» اولين دستورالعمل كمون تعويض‏ ارتش‏ دائمى توسط مردم مسلح بود، كه در گارد ملى گرد آمده و اكثر آنها از كارگران بودند(63).

ماركس‏ همه­ی تدابير ضد بوروكراتيك اتخاذ شده توسط كمون را مورد تاكيد قرار می­داد. او نوشت: «مانند ساير خدمت گزاران دولتى، دادرسان و قضات نيز بايد انتخابى، مسئول و قابل فراخواندن باشند»(64). همان طور كه انگلس‏ در مقدمه­ی خود در سال 1891 اشاره می­كند، ضرورى است كه طبقه­­ی كارگر در هر لحظه و بدون استثناء بتواند نمايندگان و مقامات منتخب خود را فراخواند و بدين وسيله خودرا در برابر آنها حفاظت كند(65). همه­ی كاركردها، چه ادارى، چه سياسى و چه نظامى به جاى آن كه در قلمرو توانایی­هاى دست نيافتنى يك كاست نخبه قرار داشته باشد، بايد به كاركردهاى واقعى يك كارگر مبدل شود. كمون راه رهائى از «تمامى فريب كارى اسرار و ادعاهاى دروغين دولتى را نشان می­داد»(66). كمون هيچ گاه خود را‌‌ خطاناپذير وانمود نكرده و از طريق انتشار گفتار و اعمال خود «مردم را در جريان نقائص‏ كار خود قرار می­دهد»(67).

 

تدابير سركوبگرانه

اين احكام كه در اكثر موارد داراى خصلت رهایی بخش‏ هستند با انتقادات ماركس‏ از كمون درباره­ی «اعتدال بيش‏ از حد» نسبت به دشمنانش‏ منافاتى ندارد(68). از نظر او، پاریسی­ها از همان اول در نيافتند كه تيرز جنگ داخلى عليه آنها را آغاز كرده و در نتيجه­ی جوانمردى بيش‏ از حد و وسواس‏ گونه از اتخاذ ابتكارات ضرورى باز ماندند (69). او به ويژه، بر آن بود كه آنها (كموناردها- مترجم) پس‏ از عقب نشينى تيرز كه نتوانسته بود در هجدهم مه توپخانه مستقر در مون مارتر را تصرف كند، بايد بلادرنگ به طرف ورساى يورش‏ می­بردند(70). آنها به جاى آن كه هم خود را مصروف چنين حمله­اى كنند، «وقت گرانبهاى خود را... در انتخابات كمون تلف كردند»(71). مسئله به هيچ وجه مخالفت با انتخابات كمون نبود، كه او (همان گونه كه مشاهده كرديم) از آن با تحسين تمام به عنوان الگوى يك حكومت دموكراتيك نام می­برد، بلكه مسئله گزينش‏ نادرست زمان اين انتخابات بود كه توجه را از وظائف فورى نظامى منحرف می­ساخت.

نتيجه­ی طبيعى،«واگذارى خيلى سريع قدرت» توسط كميته­ی مركزى به كمون منتخب جديد بود(72)، آن هم در لحظه­اى كه براى مقابله با نيروهاى مخاصمى كه از بيرون آماده حمله به پاريس‏ می­شدند و حاميان ارتجاعى آنها كه از داخل تظاهرات مسلحانه را سازماندهى می­كردند، وجود آتوريته­ی يك پارچه آن ضرورى بود. انتقاد ماركس‏ از ملاحظات اضطرارى زمان جنگ ناشى می­شد. همچنين تنها از اين زاويه بودكه او دو هفته بعد از آن كه نيروهاى ورساى اطراف پاريس‏ را مورد حمله قرار داده و شهر را بمباران می­كردند، توقف انتشار روزنامه­هائى را مورد تائيد قرار داد كه با كمون دشمنى می­ورزيدند. او نوشت: «با توجه به جنگ وحشيانه­ی ورساى كه در خارج از پاريس‏ جريان داشت، و با تلاش­هائى كه آنها براى رشوه دهى و توطئه در داخل انجام می­دادند، كمون اگر می­خواست همانند يك دوره­ی صلح عميق(73)، تمام مبادى و ظواهر ليبراليسم را رعايت كند، آيا به طرز شرم آورى به اعتمادى كه به او شده بود خيانت نكرده بود؟ چگونه انقلاب پرولترى پاريس‏ از هجدهم مارس‏ تا زمان ورود قواى ورساى به پاريس‏ از هر اقدام قهرآميزى سر باز زده بود(74).

اگر براى ماركس‏، ديكتاتورى پرولتاريا بايد آمادگى آن را می­داشت كه به تدابير قهر و سركوب متوسل شود، اين تنها به وكالت از سوى اكثريت مردم و عليه اقليتى از دشمنان فعال طبقاتى كمون آن هم در شرايط يك جنگ داخلى بود.

تفاوت بين اين «ديكتاتورى» دموكراتيك توده­اى و آن چه كه توسط يك گروه كوچك نخبه اعمال می­گردد با فراست تمام توسط انگلس‏ در مقاله­اى به نام «برنامه­ی كموناردهاى بلانكيست پناهنده» در سال 1874 تشريح شده است. در اين مقاله او مفهوم ماركسيستى «ديكتاتورى ... يك طبقه انقلابى ... پرولتاريا را» با اين مفهوم بلانكيستى كه «هر انقلابى دست ساز يك اقليت كوچك انقلابى است»، در برابر هم قرار می­دهد. دومى، پس‏ از پيروزى، ضرورتا به ديكتاتورى تعداد معدودى از كودتاگران منجر می­شود كه خود قبلا تحت ديكتاتورى يك يا چند نفر سازمان يافته­­اند(75).

در نوشته­هاى ماركس‏ درباره­ی كمون، هيچ نشانى از موافقت او با نظام تك حزبى و يا هر شكل ديگرى از ساختار يك پارچه­ی سياسى ديده نمی­شود، «كيش‏ شخصيت» كه جاى خود دارد. برعكس‏، آنچه كه از كمون حاصل می­شود مفهوم تكثرگرايانه آن به مثابه «يك شكل سياسى كاملا باز است، در حالی كه تمام اشكال حكومتى سابق به شكل موكدا سركوبگر بوده­اند»(76).

در پيش ‏نويس‏، ماركس‏ خلاصه­اى از روزنامه­ی «لندن ديلى نيوز» را نقل كرده، كه در آن اين حقيقت آشكار می­شود كه «كمون تجمع افراد برابر بود كه هر يك ديگرى را تحت نظارت داشت، بدون آن كه به هيچ يك از آنها توانایی كنترل ديگرى اعطاء شده باشد.» در زير جمله­ی آخر، ماركس‏ خط كشيده و نوشته بود كه «بورژوازى ... به وفور به بت­هاى سياسى و مردان بزرگ نياز دارد»(77).

 

عنصر بيگانه در انديشه ماركس‏؟

بسيارى براين عقيده­اند كه نظريه­ی درهم شكستن قدرت متمركز بوروكراتيك ماشين دولتى در كتاب جنگ داخلى در فرانسه، يك عنصر بيگانه در انديشه­ی ماركس‏ است (78). از نظر من، اين نظريه حاصل مطالعه­ی آثار او نيست. برعكس‏، براى او از اوائل 1840 تا پايان زندگی­اش‏، مبارزه عليه بوروكراسى به عنوان يك موضوع قوى و دائمى همواره مطرح بوده است. در 1843 در اثرش‏ به نام «نقد فلسفه دولت هگل» او با بوروكراسى به عنوان "فرماليسم دولتى" جامعه­ی مدنى... يك جامعه­ی ويژه و بسته در درون دولت به مخالفت برخاست كه خود را به مثابه قدرت واقعى بنا كرده و به مضمون مادى خود مبدل می­گردد. روحيه­ی عمومى حاكم بر بوروكراسى عبارت است از "رموز و اسرارى كه به وسيله­ی سلسله مراتب در درون بوروكراسى نگهدارى شده و از آنها در برابر خارج از حيطه­ی خود به مثابه يك موسسه­ی بسته حفاظت می­شود(79). در مخالفت با سلطه­ی سلطنت مورد علاقه­ی هگل، او از دموكراسى جانبدارى می­كرد كه "تداوم آن تنها در گرو اراده­اى واحد خواهد بود كه آن هم در حقيقت عبارتست از حق تعيين سرنوشت مردم... كه بر شالوده­اى واقعى يعنى انسان واقعى و افراد واقعى بنا شده، نه به طور ضمنى و مجازى، بلكه به لحاظ وجودى و واقعى(انسانى)"(80). "اتميزه شدن" جامعه­ی بورژوائى "در حركت سياسى خود" مستقيماً از اين واقعيت ناشى می­گردد كه "جامعه­اى كه فرد در آن زندگى می­كند، جامعه مدنى است كه از دولت جدا شده، و يا دولت سياسى از آن تجريد شده است"(81).

در 1852، در «هجدهم برومر لوئى بناپارت»، ماركس‏ با قوه­ی مجريه­ی دولت فرانسه كه "با سازمان­هاى بوروكراتيك و نظامى انبوهش‏" به مثابه "انگلى دهشتناك پيكر جامعه فرانسه را می­مكد و خلل و فرج شبكه تار عنكبوتى خود را با آن پر می­كند" به مخالفت پرداخت. تاكنون "همه­ی انقلابات به جاى آن كه اين ماشين را درهم شكنند، آن را تكميل كرده­اند"(82).

ماركس‏ اين مضامين را برگزيده و آنها را غالباً با واژه­هاى بسيار مشابه تكامل می­دهد، در «جنگ داخلى در فرانسه»، او كمون را به مثابه "آنتى تز مستقيم" امپراطورى دوم كه "قدرت دولتى را آشكارا بر فراز جامعه قرار می­دهد"(83) معرفى می­كند. او می­نويسد، در برابر كمون "احيای آن پيكر اجتماعى" قرار داشت كه نيروهاى آن تا هم اكنون به وسيله خصلت انگلى دولت جذب شده و راه حركت آزاد آنها مسدود شده بود"(84). آخرين كلمات نقل شده در بالا به وسيله­ی رفيق هم سنگر باكونين، جيمز گيوم نقل و در زير آن خط تاكيد كشيده بود با اين تصور كه ماركس‏ برنامه­اش‏ را رها كرده است(85). حتى لنين، كه اشارات ماركس‏ به "درهم شكستن ماشين دولتى" به مثابه "غده­ی انگلى"(86) را همراه با خلاصه­هاى زياد ديگرى از كتاب جنگ داخلى در "دفترچه­هاى معروف آبى" كپى كرده است به اين نتيجه می­رسد كه: "با اطلاق غده­ی انگلى" به دولت، "ماركس‏ اغلب از الغای دولت سخن می­گويد." با اين وصف، او از نظر من به درستى اضافه می­كند كه: "مسئله، در حقيقت، نه واژه بلكه جوهر آنست"(87). اگر نقل قول­هاى ماركس‏ و انگلس‏ به صورت جدا از هم در نظر گرفته شوند، می­توان در آن تا هر اندازه ممكن تناقضات در گفتار كشف كرد. از آنچه كه در اين متن آمد آشكار است كه آن قدرت دولتى كه ماركس‏ و انگلس‏ خواهان درهم شكسته شدن آن بودند آن قدرت دولتى است كه به مثابه تجسم اتحاد (ملى)، خود را مستقل از ملت و بر فراز آن قرار می­داد(88). نقش‏ اين دولت كه نه خدمتگزار، بلكه سرور جامعه است(89)، در "جامعه كاملاً رشد يافته بورژوائى" عبارتست از تدارك " ابزار بردگى كار توسط سرمايه"(90). كمون در پى درهم شكستن چنين دولتى و نيز جايگزينى آن توسط دولتى از نوع جديد بود، كه "در آن نه تنها بايد ارگان­هاى سركوب قدرت دولتى كهن ساقط می­شد"، بلكه "كاركردهاى مشروع آن از قدرتى كه از جايگاه ممتاز خود بر فراز جامعه سوءاستفاده می­كند جدا شده و به مجريان مسئول در برابر جامعه واگذار می­گرديد(91).

 

سانتراليسم و خودمختارى محلى

آيا «جنگ داخلى در فرانسه» ماركس‏ بخشاً يك عقب نشينى ماركسيسم در برابر پرودونيسم نيست؟(92) آيا اكنون ماركس‏ به تقديس‏ موضعى نمی­پرداخت كه در انترناسيونال اول، در برابر پرودونيست­هاى فرانسه كه می­خواستند همه چيز به" گروه­هاى" كوچك يا" كمون­هائى" تجزيه شود كه در كمون پاريس‏ و دريافت ماركس‏ حكم" انجمن" هستند نه "دولت" به مخالفت پرداخته بود؟(93) بررسى نزديك­تر متن اجازه دفاع از اين نتيجه گيرى را نمی­دهد، عليرغم آن كه تشابهى سطحى وجود دارد.

ماركس در اولين پيش‏ نويس‏ خود، ‏ نشان می­دهد كه در "فرانسه­اى كه خود را به صورت كمون­هاى خودگردان و خود حكومتى سازمان داده" بود " كاركردهاى - دولت" محو نشده، بلكه "به چند كاركرد براى مقاصد عمومى ملى تنزل می­يافت"(94). او در خطابيه تاكيد می­كند:

"چند عملكرد محدود اما مهم به جاى مانده براى دولت مركزى بر خلاف آنچه عامدانه و به غلط گفته شده بود، نبايد سركوب می­شد بلكه بايد به عوامل كاملاً مسئول كمون سپرده و بدين وسيله اثرات منفى آن، خنثى می­شد. وحدت ملى نبايد درهم شكسته می­شد، بلكه برعكس‏ بايد بر مبناى قانون اساسى كمون سازمان می­يافت."

و براى آن كه جاى هيچ شك و شبهه­اى باقى نماند، او ادامه می­دهد: "قانون اساسى كمون در آن عرصه كه تلاش‏ می­كند خود را به فدراسيون دولت­هاى كوچك تجزيه كند، همان گونه كه آرزوى مونتسكيو و ژيروندن­ها بود به اشتباه در غلطيده است، وحدت ملت­هاى بزرگ اگر هم قبلاً به وسيله اعمال زور سياسى به دست آمده باشد، اكنون يك ضريب قدرتمند در توليد اجتماعى است. آشتی ناپذيرى كمون در برابر قدرت دولتى نادرست بود، زيرا شكل افراطى يك مبارزه قديمى عليه فوق - تمركز را پيدا كرد"(95).

علاوه بر آن ماركس‏ روشن ساخت كه "جوامع هميار (co _operative) متحد شده، بايد توليد ملى خود را براساس‏ يك برنامه مشترك تنظيم نموده،"(96) و بدين ترتيب تمركز نظام اقتصادى را تامين كنند كه مانيفست برايش‏ آن همه اهميت قائل بود(97).

ماركس‏ همواره يك تمركزگرا بود و باقى ماند. با اين وصف براى او همانند همه ماركسيست­هاى ديگر، مسئله نه تقابل تمركزگرائى و عدم تمركز، بلكه يافتن تعادل اصولى بين اين دو جنبه می­باشد. اين تعادل به طور اجتناب ناپذيرى متغير بوده و خصوصيات آن از يك كشور به كشور ديگر و در دوره­هاى تاريخى مختلف، متفاوت خواهد بود. در 50- 1848 او قويترين حد تمركز ممكن را به مثابه شرط ضرورى انقلاب دموكراتيك - بورژوائى در آلمان می­دانست كه بايد عليه حكومت مطلقه فئودالى كه شاهزاده نشين­هاى كوچك شالوده قدرت آن بودند، به وقوع می­پيوست(98). در فرانسه، در 1871، مسئله كاملاً برعكس‏ بود. از همان سال 1852، در «هجدهم برومر لوئى بناپارت»، ماركس‏ به "تمركز فوق العاده دولت بورژوائى فرانسه اشاره می­كند كه نقطه مقابل خود را "در وابستگى علاج ناپذير و در بى شكلى كامل اندام­هاى واقعى سياسى در برابر دولت به نمايش‏ می­گذاشت"(99). حتى "يك پل، مدرسه و مالكيت كمونى يك جامعه روستائى" از حوزه­ی فعاليت خود اعضای آن جامعه كنده شده و به موضوع فعاليت حكومت تبديل می­گردد"(100). به سختى می­توان ماركس‏ را متهم كرد كه او در طرح همين درخواست­ها براى يك انقلاب پرولترى كه عليه فوق تمركز افراطى سرمايه دارى به وقوع می­پیوندد، در مقايسه با آن مطالباتى ناپيگير بوده است كه او براى انقلاب بورژوائى در مبارزه عليه منطقه گرائى فئودالى مطرح ساخته بود!

دگرگونی­هاى دموكراتيكى كه با كمون ابداع شد، مستلزم آن چنان اشكالى از خود-حكومتى محلى بودكه بيشترين ابتكار و مشاركت توده­اى در سطوح پائين جامعه را با حفظ اقتدار حكومت مركزى ممكن می­ساخت. برنامه­ی كمون – بيانيه­ی مردم فرانسه مورخ نوزدهم آوريل - هر دوى اين عناصر را در برداشت(101). اين حقيقت كه برنامه­ی كمون به اتفاق آراء و تنها با كسر يك راى به تصويب رسيد، يادآور اين گفته­ی انگلس‏ در مقدمه­ی جنگ داخلى است كه در جريان انقلاب پرودونيست­ها از مواضع ضد تمركزگرائى خود و بلانكيست­ها از مواضع فوق تمركزگرايانه خود عقب نشستند(102). (ماركس‏ حس‏ می­كرد كه قادر است "طرح اوليه­ی سازماندهى ملى كه كمون فرصتى براى تكامل آن‏ در اختيار نداشت"،(103) عليرغم ابهام آن درمورد رابطه بين "استقلال مطلق كمون­ها" و "تمركز عظيم مركزى"(104) مورد تائيد قرار دهد. اين عدم صراحت در جنگ داخلى ماركس‏ نيز منعكس‏ است، كه البته او فكر نمی­كرد جاى آن باشد كه اين پيشنهادات را مورد بررسى انتقادى تفصيلى قرار دهد(105). اما مهم­تر از آن او فكر می­كرد كه خطوط اصلى مطرح شده در قانون اساسى كمون، حقانيت خود را از سرشت اجتماعی­اش‏ كسب می­كرد: جايگزينى ماشين كهن دولتى به وسيله­ی "خودحكومتى واقعى كه در پاريس‏ و شهرهاى بزرگى كه پايگاه­هاى نيرومند طبقه­ی كارگر بودند تبلور حكومت طبقه كارگر بود"(106). بدون وجود چنين شرايطى، "قانون اساسى كمون امرى ناممكن و يك فريب بود"(107).

ماركس‏ با نظر مساعد به پيشنهادات مربوط به آن چنان ساختار ملى برخورد می­كرد كه در آن، كمون­هاى روستائى كه حتى در كوچك­ترين قصبات بر پا می­گردد،"تصدى امور مشترك خود را به وسيله مجلسى از نمايندگان به عهده می­گيرد كه در شهر مركزى هر منطقه بر پا می­گردد." اين مجالس‏ منطقه­اى بايد نمايندگان خود را به مجمع نمايندگان در پاريس‏ اعزام كرده و هر نماينده در هر زمان قابل فراخوانى و تابع وكالت الزامىMandat Imperatif (دستورات رسمى) انتخاب كنندگانش‏ بود(108). با اين وصف، ماركس‏ در هيچ جائى تلاش‏ نكرد كه اين روش‏ ويژه­ی انتخابات غيرمستقيم را به عنوان تنها نظام ممكن حاكميت طبقاتى كارگران قلمداد كند و در حقيقت بعد از آن هم ديگر هرگز به آن رجوع نداد. آنچه كه در اين ارتباط براى او اهميت هميشگى داشت، عبارت از اين بود كه جامعه­ی آينده بايد ارگان­هاى خود-حكومتى محلى با درجه­ی بسيار بالائى از خودگردانى و چشم انداز ابتكار از پائين را گسترش‏ دهد(109). بدين ترتيب در   1874 یا 75، در ياداشت­هاى خود بر كتاب باكونين به نام «دولت گرائى و آنارشى»، او با چالش‏ باكونين به مقابله برمی­خيزد و در كنار اين نظر باكونين كه می­گويد: "آلمانی­ها داراى چهل ميليون جمعيت و اراده هستند. به عنوان نمونه، همه چهل ميليون آنها اعضای حكومت خواهند بود؟" تفسير زير را می­نويسد: "مسلماً ! زيرا كه مسئله با خود-حكومتى كمون (Gemeinde) آغاز می­شود(110). به همين ترتيب بيست سال بعد از كمون، انگلس‏ در نقد طرح برنامه­ی سوسيال دموكراسى (ارفورت) كه در آن به نفع يك آلمان يك پارچه و نه فدرال استدلال شده بود، درخواست می­كند كه در آن "خود-حكومتى كامل استان­ها، مناطق و كمون­ها (Gemeinde) از طريق انتخاب مقامات به وسيله­ی آرای عمومى" گنجانده شود(111).

 

نتيجه گيرى

ماركس در پیوند با كمون، در انديشه­هاى سياسی خود‏ هيچ چرخش‏ عميقى نمی­کند. انقلاب بهار پاريس‏ معذالك تجربه­اى است با اهميت بين­المللى كه دستمايه­هاى نهفته در انتقادات طولانى او به از خودبيگانگى سياسى در دولت­هاى سرمايه دارى و فئودالى را، در اشكال سياسى اثباتى متبلور می­كند. همان گونه كه من استدلال كرده­ام، بدين ترتيب بُعد جديدى در دريافت ماركس‏ از ديكتاتورى پرولتاريا گشوده می­شود كه مستلزم دموكراسى همه جانبه­ی مشاركتى است همراه با تركيب دموكراسى مستقيم در پايه با انتخابات در سطوح منطقه­اى و ملى كه در آن نمايندگان تحت نظارت دائمى و گزارش‏ به پائين كار می­كنند. اين اشكال براى بيان كامل و حفاظت از خصلت طبقاتى آن رژيم انتقالى كه خواهان جدائى بين دولت و جامعه­ی مدنى يعنى كشف ماركس‏، بعد از 1843 و تدارك يك جامعه­ی بدون طبقه و بدون دولت، امرى ضرورى است.

كمون با هفتاد و دو روز موجوديت خود چيزى نبود مگر گام­هائى اوليه كه در اين راستا برداشته شده است و ماركس‏ حس‏ می­كرد كه ناچار است گرايش‏ها را از آنچه متمايز كند كه می­توانست موردى باشد. نقطه نظرات او بدين ترتيب تنها خطوطى مقدماتى بود كه از يك "الگوى" ويژه(112) نشأت می­گرفت كه تجربه­اى محلى در پاريس‏ 1871 را منعكس‏ می­ساخت. اين چيزى جز مرحله­ی مقدماتى يك ديكتاتورى پرولترى نبود كه نه به طور كامل انكشاف يافته بود و نه جنبه­ی سراسرى داشت، تجربه­اى كه روزهاى موجوديتش‏ از همان آغاز در حال شمارش‏ بود. جوانب بسيارى از تشريح ماركس‏ خصلت طرح گونه و آزمون گرايانه داشته و نيازمند تكامل در پرتو انقلابات بعدى بود. اما اگر چه انقلابات ديگرى در طول حيات او به وقوع نپيوست، اما براى ماركسيست­هاى ديگر به هيج وجه كمبود تجربه­ی انقلابى براى تحقيق و تعميم، در پنجاه سال بعدى وجود نداشته است. اين ضعف آنها بوده كه به اندازه­ی كافى به اين امر نپرداخته و در سايه حوادث بعدى تجزيه و تحليل جوامع مابعد سرمايه دارى را به سطوح پيشرفته­ترى ارتقاء نداده­اند.

ولى، حتى پس‏ از صد سال، «جنگ داخلى در فرانسه» اثر ماركس‏ كه سرشار از دموكراسى عميق، مقابله با نخبه گرائى و ضديت با بوروكراسى است به مثابه يك سنگ بنا براى كار تئوريك در اين عرصه، اهميت خود را حفظ كرده است. انديشه­هاى بنيادى نهفته در آن هم چنان خصلت هشدار دهنده­ی خود را حفظ كرده­اند، انديشه­هائى كه منعكس‏ كننده­ی وحشت ماركس‏ از غول بوروكراسى دولتى است كه انسان را به لحاظ سياسى از خود بيگانه می­كند، كنترل موثر او را بر جامعه سلب كرده و فعاليت­هايش‏ را در تنگنا قرار می­دهند. هم چنين مارکس با الهام از كمون، "خودحكومتى توليدكنندگان"،(113) را در برابر "سروران عالی مقام مردم" قرار می­دهد كسانی جايگزين آنها شوند که "قابل فراخوانی... و به طور مداوم تحت نظارت عمومى قرار دارند"(114).

 

به نقل از کتاب «مارکسیسم و دیکتاتوری پرولتاریا»، انتشارات بیدار

 

* * *

 

يادداشت­ها:

1- كارل ماركس، جنگ داخلى در فرانسه (پكن، 1966)، از اين پس‏ با علامت اختصارى C . W . F . ص صد و شصت و شش، اين انتشار داراى دو پيش‏ نويس‏ مقدماتى ماركس‏ به زبان انگليسى است كه قبلاً فقط در Marksa i Engelsa (Moscow , 4391) Arkiv به چاپ رسيده است.

2- مقدمه بر چاپ 1972 «مانيفست حزب كمونيست» به زبان آلمانى، در ماركس‏ و انگلس ، منتخب آثار (مسكو، لندن)، از اين پس‏ با علامت اختصارى S.W . , I ص‏ بیست و دو.

3- ماركس‏ به ف. ا. سورگه، نوزدهم اكتبر 1966، مكاتبات منتخب (مسكو، لندن، 1950)، از اين پس‏ با علامت اختصارى S.C ص سیصد و هفتاد و شش. هم چنين مراجعه كنيد به «مانيفست كمونيست»، S.W. I 59_58.

4- ماركس‏، «جنگ داخلى در فرانسه»، S.W.,I، ص‏ چهارصد و پنجاه و یک، ماركس‏ به انگلس‏، ششم سپتامبر 1870، در ماركس‏، انگلس‏، (Werke برلين، 68_1956) 54.

5- يادداشت­هاى اجلاس‏ شوراى عمومى، بیست و یکم مارس‏ 1871، در اسناد انترناسيونال اول (مسكو/ لندن ) 62_162.

6- S.C صفحات 319_318.

7- Werke ، XXX ، .495

8- انگلس‏ درنامه اش‏ به سورگه در دوازدهم – هفدهم سپتامبر 1874 به همين معنى از كمون سخن می­گويد، "بدون شك (كمون) فرزند آگاهى بين­المللى است، بدون آن كه انترناسیونال در ايجاد آن دستى داشته باشد."( S.C. ص سیصد و پنجاه‌.)

9- منبع بالا ، ص‏ 317.

10- منبع بالا ، ص‏ 320.

11- از دوازدهم آوريل، يعنى از زمانى كه اين فرصت را يافته بود كه تصوير واقعى از اوضاع پاريس‏ از طريق پست، نامه­ها و روزنامه­ها به دست آورد. او دو دفتر يادداشت را از خلاصه روزنامه­هاى فرانسوى و انگليسى درباره­ی كمون پر كرد. اولين آن كه شامل خلاصه برداری­ها از هجدهم مارس‏ تا اول مه بوده و براى نوشتن جنگ داخلى در فرانسه به كار رفته بود همراه با تعدادى نقدنويسى حاشيه اى، در III VIII, Arkiv Marksa i Engelsa , به چاپ رسيد. دومين آن كه شامل خلاصه­هائى از اول آوريل تا بیست و سوم مه بود، در هيچ كدام از آثار او مورد استفاده قرار نگرفته و در جلد پانزدهم (1963Arkiv) به چاپ رسيد.

12- در اثر عالمانه، تاثيربرانگيز اما اغلب مورد مشاجره­اش‏، «انديشه­هاى اجتماعى و سياسى ماركس‏» (كمبريج، 1968)، ص‏ دویست و چهل و هفت.

13- اين در حقيقت بيان به زبان فرانسه است: افراشته شدن، hisse. غير معمول بودن برخى از كلمات انگليسى كه در پيش‏ نويس‏­هاى اوليه به كار رفته، به خاطر آنست كه آنها پانويس‏­هائى بوده­اند كه اغلب بر مطالبى كه از روزنامه­هاى فرانسوى استخراج شده، نوشته شده­اند.

14- پيش‏ نويس‏ اول، C.W. F، ص‏ صد و هشتاد و دو، صد و هفتاد و هشت، اظهارنظرهاى مشابه را می­توان در پيش‏ نويس‏ اول صفحات صد و سی و شش،صد و شصت، صد و شصت و شش، صد و شصت و هشت، صد و هفتاد و صد و هفتاد و یک، و در دومين پيش‏ نويس‏ صفحات دویست و شانزده، دویست و هجده، دویست و بیست و هفت، دویست و سی و دو، دویست و سی و هفت، دویست و چهل و چهار، و دویست و چهل و هفت يافت.

15- ماركس‏ اين انديشه را در «مبارزه­ی طبقاتى در فرانسه» (1850) كه براى اولين بار اصطلاح "ديكتاتورى طبقه­ی كارگر" را به كار برد، فرموله كرده است. او نوشت: "كارگران فرانسه نمی­توانند پيشرفت كنند، مگر آن كه جريان انقلاب توده ملت، دهقانان و خرده بورژوازى را كه ميان پرولتاريا و بورژوازى ايستاده­اند عليه نظم (بورژوائى) به حركت در آورده و آنها را وادار سازد كه به پرولتاريا به مثابه ناجى خود ملحق شوند."( S,W., I, 137) هم چنين مراجعه كنيد به «هجدهم برومر لوئى بناپارت» (1852): "دهقانان متحد و رهبر طبيعى خود را در پرولتارياى شهرى بازمی­جويند كه وظيفه­اش‏ سرنگونى نظم بورژوائى است."(منبع بالا، ص‏ سیصد و شش، تاكيدات از متن اصلى است).

16- اولين پيش‏ نويس‏، C.W.F، ص نود تا صد و هفتاد و هشت‏، اتحاد جمهوری خواهان يك سازمان بورژوائى بود كه در پاريس‏ در 1871 تاسيس‏ شده و هدف آن انحلال مسالمت آميز كمون و پايان جنگ داخلى از طريق ميانجی گرى بين ورساى و پاريس‏ بود. اين پيش‏ نويس‏ شامل يك بخش‏ با عنوان "تدابيرى براى طبقه­ی كارگر ولى اكثراً براى طبقات متوسط" می­باشد. (ص‏ صد و پنجاه دو و سه).

17- همان منبع صفحات صد و هفتاد و سه تا صد و هفتاد و هفت.

18- S.W., I، ص‏ چهارصد و هفتاد و سه و چهارصد و هفتاد و شش تا هفت. از اين عبارت نبايد نتيجه گرفت كه او و انگلس‏ طرفدار ديكتاتورى شهر بر روستا بودند. آنها به ويژه با انديشه شايع بلانكيستى درباره­ی ديكتاتورى پاريس‏ مخالف بودند. نگاه كنيد به انگلس‏ و ماركس‏، ششم جولاى 1869: "از عجايب روزگار است كه ديكتاتورى پاريس‏ بر فرانسه ، كه اولين انقلاب را به شكست كشاند، بار ديگر بدون هر گونه نگرانى و براى يك فرجام متفاوت با آنچه كه اتفاق افتاده، مطرح می­گردد."(Werke XXXII، ص‏ سیصد و سی و شش).

19- چنين نظرى به ويژه توسط تئوريسين هاى سوسيال دمكرات آلمان به ماركس‏ منتسب شده است. نگاه كنيد به H.Cunow, Die Marxsche Geschichtes- Geesellschsfts - und Staatauffassung (برلين، 1920)، ص‏ سیصد و بیست و نه، "از نظر ماركس‏ پرولتاريا زمانى به قدرت خواهد رسيد كه اكثريت جمعيت را تشكيل دهد". كارل كائوتسكى در كتابش‏ «ديكتاتورى پرولتاريا» (منچستر، 1991) نوشت: "ديكتاتورى پرولتاريا براى (ماركس) شرطى بود كه ضرورتاً از يك دمكراسى مبتنى بر اكثريت قاطع عددى پرولتاريا ناشى می­شد."(ص چهل و پنج‌) معذالك او اين را در صفحه بعدى نوشته­اش‏ تغيير داد، آنجا كه تاكيد می­كند: "به عنوان يك قاعده پرولتاريا زمانى به قدرت خواهد رسيد كه اكثريت جمعيت را نمايندگى كند، يا، حداقل، آنها را در پشت سر خود داشته باشد... اين عقيده­ی ماركس‏ و انگلس‏ بود."

20- يادداشت­هاى حاشيه­اى بر كتاب باكونين "دولت گرائى و آنارشيسم"،Werke XVIII633_630.

21- S.W. ,I 475.

22- منبع بالا، چهارصد و هفتاد و هفت.

23- S.C، ص‏ سیصد و هجده.

24- C.W.F، ص ‏صد و هشتاد و دو، S.W منتخب آثار جلد اول، ص‏ چهارصد و هفتاد و هشت.

25- مراجعه كنيد به به اثر بسيار مستند هال دريپر، "ماركس‏ و ديكتاتورى پرولتاريا در Cahiers de l Instiut de Science Economique Appliquee,Seri S. Etudes de Marxologie aris,2691، شماره­ی شش ص پنجاه تا هفتاد و سه. 26- حقيقت اين است كه عليرغم رد خطابيه از طرف دو تن از رهبران اتحاديه­هاى انگليس‏، اُدگار و لوكرافت، نوزده نفر ديگر از اعضاء شوراى عمومى آنرا مورد تائيد قرار داده­اند. (مراجعه كنيد به ماركس‏، «پاسخى به انترناسيونال اول»، 1878، مندرج در Labour Monthly، لندن، سپتامبر 1954 صفحه دویست و چهل).

27- انگلس‏، «مسئله مسكن»، S.W، منتخب آثار، ص‏ پانصد و پنجاه و پنج. عبارت انگلس‏ در تضاد _ و يا می­توان گفت كه در رد _ آنهائى است كه تلاش‏ كردند تا ديكتاتورى پرولتاريا را بمثابه يك عنصر اتفاقى و يا فرعى در نزد ماركس‏ جلوه دهند. كائوتسكى را ميتوان درشمار همين افراد نام برد، كه آنرا(اصطلاح ديكتاتورى پرولتاريا را _مترجم) خرده كلمه اى" "Wِrtchen می­دانست كه ماركس‏ در يكى از نامه­هايش‏ به كار برده است. (كارل كائوتسكى، ديكتاتورى پرولتاريا، وين 1918، ص‏ شصت) و يا می­توان به كارل ديهل اشاره كرد كه از نظر او "درخواست ديكتاتورى پرولتاريا و هم چنين خود اصطلاح، داراى نقشى بى اهميت در آثار ماركس‏ و انگلس‏" است. (كارل ديهل، ديكتاتورى پرولتاريا و نظام شورائى، ينا، 1920، ص‏ چهل و چهار). اخيراً شلموُ آوينرى نقل قولى كه من از مانيفست آورده­ام را (به نقل قول شماره­ی بیست و نه در متن مراجعه كنيد) در نقطه­ی مقابل ديكتاتورى پرولتاريا قرار داده و ادعا می­كند كه ديكتاتورى پرولتاريا واژه­اى است كه ماركس‏ "بيش‏ از دو يا سه بار در طول عمر خود به كار نبرده و از آن پس‏ نيز در ارتباطات خصوصى خود ازآن استفاده كرده است."( مراجعه كنيد به «انديشه­ی اجتماعى و سياسى كارل ماركس‏»، ص‏ دویست و چهار).

28- به شكل «ديكتاتورى طبقه­ی كارگر» در «جنگ طبقاتى در فرانسه» (منتخب آثار، جلد اول، ص‏ صد و چهل و نه). هال دريپر در مقاله­ی خود (مراجعه كنيد به نقل قول بیست و پنج من در متن) به اين "افسانه كه گويا ماركس‏ اين اصطلاح را از بلانكى گرفته است..." حمله می­كند و نشان می­دهد كه هيچ مدرك مستندى در اثبات اين ادعا وجود ندارد،ص پانزده تا نوزده‏.

29- S.W. ,I منتخب آثار، جلد اول ، ص‏ پنجاه.

30- منتخب مكاتبات، ص‏ هشتاد و هفت، تاكيد از خود متن اصلى است.

31- گزارش‏ شده در (The World نيويورك)، پانزدهم اكتبر 1871 و از آن پس‏ در New  Politics (نيويورك)، جلد دوم، تابستان 1953، ص‏ صد و سی و دو، به چاپ رسيده است.

32- S.W. ,II منتخب آثار جلد دوم، ص‏ سی.

33- مراجعه كنيد به حاشيه نويسى ماركس‏ براين اظهار نظر باكونين كه گفته بود: "ماركسيست­ها با اين انديشه خود را تسلى خواهند داد كه اين ديكتاتورى كوتاه و زودگذر خواهد بود."، ماركس‏ می­نويسد: نه عزيز من (Non mon cher!) حاكميت طبقاتى (Klassenherrschaft) كارگران بر اقشار جهان كهن كه عليه آنها مبارزه می­كنند بايد تا نابودى شالوده­هاى اقتصادى موجوديت طبقات ادامه يابد.(حاشيه نويسى بر باكونين ، مجموعه آثار، جلد هجده، ص‏ شصد و سی و شش، تاكيدات از متن اصلى است.) كارل ديهل، در Die Diktatur ص‏ چهل و پنج، معتقد است كه ماركس‏ ديكتاتورى پرولتاريا را "تنها يك وضعيت اضطرارى موقت و كوتاه مدت" می­دانسته است.

34- C.W.F، ص‏ صد و هفتاد و یک، تاكيد از متن اصلى است.

35- S.W. ,I منتخب آثار ، جلد اول ، ص‏ 474_473.

36- به ويژه هنگامی كه در ژوئن 1922، انترناسيونال كمونيستى شعار "حكومت كارگرى" را مطرح كرد بسيارى از رهبران آن را به مثابه يك مرحله مقدماتى و متمايز از ديكتاتورى پرولتاريا می­دانستند. قطعنامه "كميته وسيع اجرائى" درباره­ی اين موضوع، كمون پاريس‏ را به عنوان نمونه­اى در دفاع از مفهوم "حكومت كارگرى" به مثابه بلوكى از احزاب طبقه­ی كارگر و گروه­هاى مخالف بورژوازى... و هم چون مرحله­اى در مسير برقرارى حاكميت سوسياليستى" نقل می­كند.) مراجعه كنيد به اف. رايزبرگ "درباره­ی شعار حكومت كارگرى در سال 1922"Beitrنge zur Geschichte der deutschen Arbeitbewegung (برلين، 1976)، جلد نه، 36_1035(اين شيوه برخورد در آثار تاريخدان ماركسيست مجارى، اريك مولنار، نيز انعكاس‏ يافته كه معتقد است "حكومت طبقه­ی كارگر معادل ديكتاتورى پرولتاريا نيست" و اين كه خصلت بندى انگلس‏ از كمون با تشريح ماركس‏ از آن متفاوت است. از نظر او، كمون هيچ گاه به مرحله­ی ديكتاتورى پرولتاريا نرسيد. كمون از مرحله يك انقلاب دمكراتيك فراتر نرفت... و يك تعريف دقيق از كمون نشان خواهد داد كه كمون ديكتاتورى دمكرايتك طبقه­ی كارگر و خرده بورژوازى، تحت رهبرى اولى است."(ى. مولنار، سياست ائتلافى ماركسيسم 1889_1848، بوداپست، 1967 صفحات دویست و هفده تا نوزده).

37- S.W. ,I منتخب آثار، جلد اول ، ص‏ چهارصد.

38- S.C، ص چهارصد و ده‌. اين عبارت مكررا به مثابه " آخرين اظهار نظر ماركس‏ درباره­ی كمون" نقل شده است. ( گ. ليشتهايم ، ماركسيسم، لندن، 1961، ص‏ صد و بیست و یک) كه هم با آنچه ماركس‏ در اين باره اظهار كرده و هم با تمامى روح ماركس‏ در جنگ داخلى در فرانسه در تضاد است. (ب. د. ولف، ماركسيسم، لندن، 1967، ص‏ صد و چهل و هفت).

39- C.W.F , صفحات صد و هشتاد و دو تا سه.

40- منبع بالا ، صفحات صد و هشتاد و سه تا چهار .

41- S.W. ,I منتخب آثار ، جلد اول ، ص‏ چهارصد و هفتاد و هشت.

42- گزارش‏ فرمان مربوط به ايجاد كميسيونى براى انجام آن در اولين پيش‏ نويس‏ گنجانده شده و در خطابيه نيز به صورت خلاصه آورده شده است. متن كامل آن در كتاب جديد ژاك روژرى درباره­ی كمون همراه با اسناد بسيار جالب تكميلى درباره­ی سياست­هاى اقتصادى آورده شده است. او به روحيه و چشم اندازهاى سوسياليستى كه محرك آنها بود تاكيد می­كند.(ژ. روژرى، پاريس‏ آزاد 1871، پاريس‏ 1971 ص صد و هفتاد و سه تا صد و نود‏).

43- S.W. ,I منتخب آثار ، جلد اول، ص‏ چهارصد و هفتاد و چهار.

44- انگلس‏ به ادوارد برنشتاين ، اول ژانويه 1884، مكاتبات منتخب ص‏ چهارصد و چهل. تاكيد از متن اصلى است.

45- S.W. ,I منتخب آثار ، جلد اول ، ص‏ چهارصد و هفتاد و چهار.

46- ماركس‏ و انگلس‏، «خانواده­ی مقدس‏» (لندن، 1956)، ص‏ پنجاه و سه. تاكيد از متن اصلى است.

47- C.W.F، ص‏ صد و هفتاد و یک.

48- به همين خاطر ماركس‏ در سال 1870 نوشته بود كه در شرايط فعلى انگلستان و نه فرانسه "مهم­ترين كشور براى انقلاب كارگرى است و به علاوه تنها كشورى است كه در آن شرايط مادى براى اين انقلاب تا اندازه­ی معينى رسيده است."(ماركس‏ به ف. س . ميير و الف. فوگت، نهم آوريل 1870 منتخبات آثار ، ص‏ دویست و هشتاد و هفت. تاكيد از متن اصلى است).

49- شايد الف. سراليير، اليزابت ديميترووا و لئو فرانكل را می­شد ماركسيست ناميد، اگر چه در آن زمان هنوز به آگاهى كامل در اين عرصه دست نيافته بودند.(براى مثال مراجعه كنيد به انتقاد ماركس‏ از بدفهمى فرانكل از تئورى ارزش‏، مجموعه آثار، جلد سی و دو، ص‏ چهارصد و هفتاد و چهار).

50- مراجعه كنيد به پيش‏ نويس‏ دوم ماركس‏ كه در آن اشاره می­كند كه "نه پاريس‏ و نه هيچ يك از شاخه­هاى انترناسيونال شعارهاى (mot d’ ordre) خودرا از مركز دريافت نمی­كردند. C.W.F (ص‏ دویست و چهل و چهار). نامه­ی خصوصى او به فرانكل و والين در سیزدهم مه 1871 همين معنى را به ذهن متبادر می­كند. (S.C, ص سیصد و بیست و یک تا دو‏) هيچ مدركى در اينجا و يا درجاى ديگرى در دست نيست كه نشان دهد او تلاش‏ كرده است از لندن، به تقاضاى فرانكل براى دريافت مشورت پيرامون به اجرا نهادن اصلاحاتى توسط شعبه­ی خدمات عمومى كه او مسئول آن بود، ترتيب اثر داده باشد. (مراجعه كنيد به فرانس‏ مهرينگ، ماركس‏، لندن، 1948، ص‏ چهارصد و چهل و نه) اين امر در انطباق با انتقاد او از كسانى مانند لاسال يا پرودون است كه بجاى آن كه خود را بر "عناصر اصيل جنبش‏ طبقاتى متكى كنند... می­خواستند كه مسير حركت اين جنبش‏ را تابع نسخه آرمانى معينى سازند. (ماركس‏ به ج. ب. شوايتزر، سیزدهم اكتبر ,.1868) S.C، ص دویست و پنجاه و هفت تا هشت‏) براى ماركس‏، هر قدم جنبش‏ واقعى مهم­تر از يك دوجين برنامه بود.( نقد برنامه گوتا، S.W., II 15).

51- حتى قبل از كمون، ماركس‏ و انگلس‏ كه بويژه تحت تاثير پيروزی­هاى انتخاباتى حزب سوسيال دمكرات آلمان ليبكنخت و ببل (كه در 1896 در شهر ايزناخ تاسيس‏ شده بود) قرار داشتند، علاقمند بودند كه انترناسيونال چنين احزابى را ايجاد كند. همان گونه كه اين امر در نامه­ی سیزدهم فوريه انگلس‏ به شوراى فدرال انترناسيونال اسپانيا مشاهده می­گردد (مراجعه كنيد به منتخب مكاتبات، صفحات سیصد و چهارده تا پانزده). پس‏ از كمون اين امر به مسئله محورى براى آنها مبدل شد و در قطعنامه معروف نهم كنفرانس‏ انترناسيونال لندن، سپتامبر 1871، وارد قواعد عمومى انترناسيونال شد كه مقرر می­كرد "تبديل پرولتاريا بيك حزب سياسى" "براى پيروزى انقلاب اجتماعى به مثابه هدف و الغای طبقات اجتناب ناپذير است." (منتخب آثار، جلد اول، ص‏ سیصد و پنجاه و دو). براى بحث پيرامون اين كه ماركس‏ و انگلس‏ در شرايط مختلف چه دركى از چنين حزبى داشتند مراجعه كنيد به مقاله­ی من در سوسياليست ريجستر،1967 (لندن) صفحات صد و بیست و یک تا صد و پنجاه و هشت.

52- S.W. ,Iمنتخب آثار ، جلد اول ، ص‏ چهارصد و هفتاد و چهار.

53- سازمان­ها و گروه­هائى كه اين چنين حزبى بايد از آنها تشكيل می­شد در سازمان­هاى مختلف كارگرى پاريس‏ حضور داشتند (به ويژه شاخه­هاى انترناسيونال)، كلوپ­هاى سياسى سوسياليستى، كميته­هاى مراقبت همسايگان، اتحاديه­هاى زنان براى دفاع از پاريس‏ و مداواى زخمى شدگان. (مراجعه كنيد به اى. و. شول كيند، «فعاليت سازمان­هاى توده­اى در كمون پاريس‏ در سال 1871»؛ مطالعات تاريخى فرانسه، 1960، صفحات سیصد و نود و چهار تا چهارصد و پانزده. ژ. روژرى ، پاريس‏ آزاد، صفحات هفتاد و سه تا هشتاد و یک؛ «بسوى ايجاد يك حزب سوسياليست انقلابى»، ژ. بروهات ، ى. ترسن و آل ، كمون 1871، پاريس‏، صفحات صد و پنجاه و سه تا صد و شصت و دو).

54- S.W. ,I منتخب آثار ، جلد اول، ص‏ سی.

55- هال دريپر، «ماركس‏ و پرولتاريا»، ص‏ شصت و شش، چنين به نظر می­رسد كه دريپر اين را بعداً عوض‏ كرده است. اخيراً او نوشته است كه براى ماركس‏ و انگلس‏ " انديشه دولت كمون و هر دولت اصيل كارگرى ، دولتى نيست كه داراى يك حاكميت طبقاتى ديگر باشد بلكه اساساً يك دولت طرازجديد است." («مرگ دولت نزد ماركس‏ و انگلس‏»، در سوسياليست ريجستر (1970، ص‏ سیصد و یک).

56- اين نظر رالف ميلى باند است، «ماركس‏ و دولت» سوسياليست ريجستر ، 1965 ص‏ دویست و هشتاد و نه.

57- پيش‏ نويس‏ اول ، ص‏ صد و شصت و هشت.

58- ماركس‏ به ل. كوگلمان ، دوازدهم آوريل 1871، S.C., ص‏ سیصد و هجده.

59- S.W. ,I منتخب آثار، ص بیست و دو.‌

60- منبع بالا، چهارصد و هفتاد و سه.

61- پيش‏ نويس‏ اول ، C.W.F، ص‏ صد و چهل و یک.

62- S.W. ,I، منتخب آثار .

63- منبع بالا، صفحات چهارصد و هفتاد تا هفتاد و یک. تاكيد از متن اصلى است.

64- منبع بالا، ص چهارصد و هفتاد و یک.

65- منبع بالا، ص‏ چهارصد و سی و هشت، ايروينگ، م، زايلتين در اثرش‏ به نام ماركسيسم: بررسى مجدد(پرينستون،1967)، به اين عبارت بمثابه پيش‏ بينى كلمه به كلمه تز ميشل درباره­ی "قانون آهنين اليگارشى" اشاره می­كند. (ص‏ صد و پنجاه و یک) به هر حال بايد تاكيد شود كه براى ماركس‏ و انگلس‏ چنين خطرات بوروكراتيكى در حكم يك "قانون آهنين اليگارشى" نبوده، بلكه هم چون گرايشى بود كه می­شود و بايد بر آن فائق آمد.

66- اولين پيش‏ نويس ، C.W.F، ص‏ دویست و بیست و سه.

67- S.W. ,I منتخب آثار .

68- پيش‏ نويس‏ دوم، C.W.F، ص‏ سیصد و نوزده.

69- ماركس‏ به كوگلمان، S.C. ص‏ سیصد و نوزده.

70- منبع بالا.

71- ماركس‏ به و. ليبكنخت، ششم آوريل 1871، منبع بالا. ص‏ سیصد و هفده.

72- ماركس‏ به كوگلمان.

73- S.W. ,I منتخب آثار، ص چهارصد و هفتاد و هشت تا نه‏. تاكيد از من است. نقد ماركس‏ تنها معطوف به سركوب "حزب نظم" می­باشد. روزنامه­ها (به عنوان نمونه­ی دست راستى، ارتجاعى و ضدكمونيستى) و نه منع برخى از روزنامه­هاى انقلابى در آخرين روزهاى آن كه نسبت به كمون موضع انتقادى داشتند، توسط كميته امنيت عمومى. (مراجعه كنيد به ف. ژيلينيك، كمون پاريس‏ در 1871، لندن، 1937، صفحات دویست و نود و پنج تا شش).

74- منبع بالا، ص‏ چهارصد و شصت و سه.

75- مجموعه آثار، جلد پانزده، ص‏ پانصد و بیست و نه.

76- S.W. ,I منتخب آثار، ص‏ چهارصد و هفتاد و سه.

77- C.W.F، ص‏ صد و پنجاه و هفت.

78- اين استدلال اولين بار توسط باكونين و طرفدارانش‏ مطرح شد، مراجعه كنيد به گيوم، انترناسيونال: اسناد و خاطرات (پاريس‏، 1907) جلد دوم، صفحات صد و نود و یک تا دو.  

79- نوشته هاى ماركس‏ جوان درباره­ی فلسفه و جامعه. ترجمه و ويرايش‏ توسط ل. د. ايتون و ك. ه. گودات (نيويورك، 1967) صفحات صد و هشتاد و چهار تا شش. تاكيد از متن اصلى است.

80- منبع بالا، ص‏ صد و هفتاد و سه، تاكيد از متن اصلى است.

81- مجموعه آثار ، جلد اول ، ص‏ دویست و هشتاد و سه.

82- S.W. ,I منتخب آثار ص‏ 301

83- منبع بالا، ص‏ چهارصد و هفتاد.

84- منبع بالا، ص‏ چهارصد و هفتاد و سه.

85- گيوم ، انترناسيونال: جلد دوم، ص‏ صد و نود و یک تا دو.  

86- S.W. ,I منتخب آثار، ص‏ چهارصد و بیست و هفت.

87- و. اى. لنين، Marxism o Gosudarstve (مسكو، 1958) ص‏ دویست و چهار اين دفترچه يادداشتى است كه لنين در تابستان 1917 با خود به مخفيگاه برد و از آن در نوشتن دولت و انقلاب استفاده نمود.

88- S.W. ,I منتخب آثار، ص‏ چهارصد و هفتاد و دو.

89- اولين پيش‏ نويس ، C.W.F، ص‏ صد و شصت و هفت.

90- S.W. ,I منتخب آثار، ص‏ چهارصد و هفتاد.

91- منبع بالا، ص‏ چهارصد و هفتاد و چهار.

92- آى. روزنبرگ، دمكراسى و سوسياليسم (لندن، 1939) ص‏ دویست و چهار، اين نقطه نظر قوياً توسط برنشتاين در اثر معروفش‏ پيش‏ شرط­هاى سوسياليسم مطرح شده است. (چاپ به زبان انگليسى، Evolutionary Socialism لندن، 1909 ص صد و پنجاه و شش). لنين در دولت و انقلاب به آن جواب داد (مسكو، 1965) صفحات چهل و هفت تا پنجاه در بخشى تحت عنوان "سازمان اتحاد ملى".

93- ماركس‏ به انگلس‏، بیستم ژوئن 1866، منتخب مكاتبات، ص‏ دویست و شانزده.

94- C.W.F , ص‏ صد و هفتاد و یک.

95_ S.W. ,I منتخب آثار، ص‏ چهارصد و هفتاد و دو.

96- منبع بالا ، چهارصد و هفتاد و چهار.

97- منبع بالا ، صفحات پنجاه و پنجاه و یک.

98- براى مثال مراجعه كنيد به ماركس‏ و انگلس، خطابيه­ی كميته مركزى اتحاديه­ی كمونيست­ها، مارس 1850، "كارگران نه فقط براى يك جمهورى واحد و تجزيه ناپذير آلمان، بلكه هم چنين در درون جمهورى براى قاطع ترين تمركز قدرت در دست مقامات دولتى بايد تلاش‏ كنند. آنها نبايد به خود اجازه دهند كه تحت تاثير بيانات دمكراتيك درباره­ی آزادى جوامع و خودحكومتى قرار گيرند." فرانسه 1973 هم چون نمونه­اى براى چنين تمركز بالائى نقل می­شد. در يادداشتى بر چاپ 1885، انگلس‏ اشاره می­كند كه نقل اين نمونه بر "بدفهمى تجربه­ی انقلابى فرانسه" بنا شده است. مقامات محلى با آزادى كامل عمل می­كردند، عاملى كه هم چون اهرمى نيرومند در خدمت انقلاب قرار داشت. او اين نتيجه را می­گيرد كه "خودحكومتى محلى و منطقه­اى" در "تناقض‏ با تمركز سياسى و ملى قرار ندارد."

99- S.W. ,I منتخب آثار، ص‏ دویست و هشتاد و پنج.

100- منبع بالا، ص‏ سیصد و یک.

101- به متن كامل روژرى در پاريس‏ آزادمراجعه كنيد، صفحات صد و پنجاه و سه تا شش، روژرى تفسير آن به مثابه يك متن پرودونى را مردود می­شمارد. (صفحات صد و پنجاه و شش تا هفت).

102- S.W. ,I منتخب آثار، صفحات سیصد و سی و هفت تا چهارصد و سی و هشت. ‏

103- منبع بالا، صفحات چهارصد و هفتاد و یک تا دو.  

104- روژرى ، پاريس‏ آزاد، ص‏ صد و پنجاه و چهار.

105- اگر چه در جنگ داخلى ماركس‏ چند انتقاد از ضعف­هاى كمون به عمل آورده بود، اما به قول مهرينگ اين كتاب در درجه­ی اول به مثابه كتاب جنگ (Kampfschrift) نگاشته شده بود كه در آن ماركس‏ در نقش‏ مدعى (Ehrenretter) كمون ظاهر می­شود. (كارل ماركس‏ به ف. آى. سورگه، نهم نوامبر 1871 مجموعه آثار ، جلد سی و سه، ص‏ سیصد و چهارده).

106- پيش‏ نويس‏ دوم ، C.W.F، ص‏ دویست و سی و دو.

107- S.W. ,I منتخب آثار ، ص چهارصد و هفتاد و سه تا چهار. ‏

108- منبع بالا، چهارصد و بیست و هفت.

109- در 1850 در خطابيه­ی مارس‏، ماركس‏ و انگلس‏ چشم انداز قدرت دو گانه را مطرح كرده بودند، كه به موازات حكومت­هاى رسمى جديد بورژوا دمكراتيك، كارگران حكومت­هاى كارگرى خود را بنا خواهند كرد، چه در شكل كميته­هاى شهردارى و يا شوراهاى شهردارى و يا به شكل كلوپ­ها و يا كميته­هاى كارگرى (S.W. ,I منتخب آثار، ص‏ صد و چهار) حال در پرتو تجربه­ی كمون، ماركس‏ پيش‏ بينى می­كرد كه چنين ارگان­هاى قدرت كارگرى در شهرها بايد واحدهاى پايه­ی دولت پرولترى را بنا كنند.

110- مجموعه آثار ، جلد هجده، ص‏ ششصد و سی و چهار.

111- منبع بالا، ص‏ دویست و سی و هفت.

112- به عنوان نمونه مراجعه كنيد به دومين پيش‏ نويس‏،C.W.F، ص‏ دویست و سی و دو، "همان گونه كه پاريس‏ مبتكر و الگوئى بود كه ما ناچاريم به آن رجوع كنيم".

113- S.W. ,I منتخب آثار ، ص‏ چهارصد و هفتاد و یک.

114- پيش‏ نويس‏ اول، C.W.F، ص‏ صد و شصت و نه.

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com