خاورمیانه در بازتقسیم جهان

 

لیلا دانش

 

مقدمه

جنگ و کشتار، فقر و نابسامانی، استبداد و خشونت، مهاجرت و بی خانمانی، وجوهی از سیمای منطقه­ی خاورمیانه بوده در طول دهه­های متوالی. مساله­ی فلسطین و اسرائیل، مساله­ی کرد، قریب سی سال جنگ در عراق و افغانستان، شش سال جنگ در سوریه، هشت سال جنگ ایران و عراق، تهدید جنگ بر سر ایران در رابطه با پرونده­ی هسته­ای، عروج داعش و گسترش جنگ­های سکتی، نظام از دست رفته و جنگ­های قبیله­ای در لیبی، جنگ نیابتی میان ایران و عربستان در یمن و اکنون شاید قطر که به نظر می­رسد هنوز اوج این نابسامانی نیست... و سئوال اینست که چرا بی ثباتی، جنگ، خشونت و ناامنی از سیمای این منطقه زدوده نمی­شود؟ چرا منطقه­ای از جهان، که زمانی یکی از مراکز قدرت­مند فرهنگی جهان بود، در چنبره­ی دور باطل جنگ گرفتار است؟ چرا هر «تلاشی» برای صلح و دموکراسی، آتش جنگ دیگری را برپا می­کند؟

در گذشته­ی نه چندان دوری نفت و تسلط بر منابع انرژی، رایج­ترین توضیح بود بر چراهای نام­برده. سقوط قیمت نفت بعد از بحران سال 2008، یا به عبارت بهتر، پایین نگه داشتن قیمت نفت به عنوان یکی از محصولات سیاست مشترک آمریکا و عربستان در رابطه با معضلات منطقه­ای و جهانی این تصویر را عوض کرد. به علاوه، بسیاری از کشورهای نیازمند سوخت فسیلی (نه فقط در اروپا، که حتا هند و عربستان) با توسعه­ی تکنیک­های جدید و استفاده از انرژی خورشیدی توانسته­اند بخش­هایی از نیازهای خود را تامین کنند. به این معنا، مساله­ی نفت و کنترل منابع انرژی - بر خلاف دهه­های پیشین- تنها یا مهم­ترین توضیح دهنده­ی وضعیت سیاسی منطقه نیست. تلاش برای پاسخ­گویی به چرایی وضع حاضر منجر به بیان دیدگاه­های متفاوتی در این زمینه شده است. این دیدگاه­ها را در یک سطح تجریدی می­توان به دو دسته تقسیم کرد.

دسته­ی اول: دیدگاه­هایی است که معضلات جاری منطقه­ی خاورمیانه را با روی­کردی فرهنگی مورد مداقه قرار می­دهند. بخشی، ریشه­ی معضلات منطقه­ی خاورمیانه را اساسا در حیطه­ی بنیادگرایی اسلامی و درگیری­های سکتی و فرقه­ای جست­وجو می­کنند. بخش دیگر بر آنند که خشونت، ذاتی مردم این منطقه است و «مردم» هم در این­جا البته بیش­تر به اعراب اشاره دارد. این دیدگاه در غرب، به ویژه در مطبوعات دست­راستی و راسیستی، و تحت تاثیر مهاجرت­های گسترده­ی سال­های اخیر، بازار گرمی دارد. حاملین این تفکر اغلب حتا از تاریخ جنگ­ها و کشتارهای دو سه قرن اخیر اروپا (آخرین­اش جنگ بالکان، اگر از اوکرائین چیزی نگوییم) یا چیزی نمی­دانند و یا کشتار اروپایی را خشن تلقی نمی­کنند! در خود منطقه­ی خاورمیانه نیز این روی­کرد اغلب مهر شووینیسم فارس و یا ترک را بر خود دارد.

دسته­ی دوم: ریشه­ی معضلات جاری منطقه­ی خاورمیانه را در ساختارهای اجتماعی دنبال می­کنند و علت نابسامانی منطقه را عموما در عدم استقرار مدرنیته و مدرنیزاسیون می­بینند. متحقق نشدن کامل پروسه­ی دولت/ ملت به عنوان شاخصی از وارد شدن به دوران مدرن، علت نابسامانی­های موجود قلمداد می­شود. مطابق این دیدگاه، کشورهای موجود - خصوصا پس از جنگ اول جهانی- از جمله به دلیل مناسبات قومی و قبیله­ای و سکتی، امکان این را نیافته­اند تا با شکل  دادن به مقوله­ی دولت/ ملت بنیاد هویتی را بگذارند که می­تواند منشا تغییرات سیاسی و اجتماعی شود. هم­چنین تصور می­شود که عدم استقرار دموکراسی پارلمانی، در مفهوم رایج آن (خصوصا مدل غربی)، رشد ضعیف تکنولوژی، عدم وجود آزادی­های اجتماعی، عدم برابری زن و مرد، یا به عبارت بهتر نوع برخورد به مساله­ی زن، حقوق فردی، و فقر سیستم آموزش و نظام ارزش­ها، وجود مناسبات قبیله­ای و عشیرتی، زمینه­ساز نابسامانی­های اجتماعی موجودند.(1)

این دو روی­کرد را هم در مطالعات آکادمیک و هم در تحلیل­های سیاسی می­توان مشاهده کرد و با اغماض از میزان عُمق تحلیلی­شان، همگی در تبیین معضلات منطقه انگشت بر فاکت­های درستی می­گذارند. در این که بسیاری از کشورهای این منطقه هنوز در چنگال مناسبات عقب­مانده­ی اقتصادی اجتماعی اسیرند، تردیدی نیست. اما، حتا کشورهایی که چنین مناسباتی در آن­ها سال­هاست از میان رفته، یا به عبارت دیگر سال­هاست که مناسبات کاپیتالیستی در آن­ها مستقر شده و مقوله­ی دولت/ ملت شکل گرفته است (نمونه­ی ایران و ترکیه)...، از وقوع جنگ و نابسامانی و عدم ثبات در امان نبوده­اند. روی­کردهای نام­برده، علی­رغم مشاهدات درست، به دلیل عدم توجه به نقش سیاست­های جاری قدرت­های بزرگ دخیل در معادلات منطقه­ای، و رابطه­ی آن با عمل­کرد دولت­های محلی، تصویر درستی از شرایط موجود نمی­دهند.

مقاله­ی حاضر قصد دارد بر این نکته تمرکز کند که از زمان کلونیالیسم تا به امروز، یک خط سیاسی واحد از جانب قدرت­های بزرگ سرمایه­داری (خصوصا غربی) در رابطه با این منطقه اعمال شده است. در این سیاست­ها، تخریب پروسه­های مبارزاتی محلی، شقه شقه کردن کشورها، دامن زدن به تفرقه­های مذهبی و قومی، دامن زدن به جنگ­های منطقه­ای و سازمان دادن کودتاها، همگی در هم­خوانی با ارتجاع منطقه، موجب بی ثباتی و ناامنی، جنگ و کشتار شده است. عوارض جهان­گشایی و بازتقسیم دنیا را حتما می­توان با رجعت به تاریخی قدیم­تر نیز بررسی کرد. این نوشته، اما محدود به دوره­ای است که به قول هابسبام با امپراتوری­های جدید آغاز می­شود: دوره­ی عروج و گسترش نظام سرمایه­داری.(2) به عبارت دیگر، از مقطع اعمال سیاست­های کلونیالیستی در منطقه تا دو جنگ جهانی در قرن بیستم و شرایط در آستانه­ی جنگ امروز.

 

دو نکته

پیش از وارد شدن در بحث، توضیح دو نکته لازمست. اول این که منطقه­ی خاورمیانه شامل چه کشورهایی می­شود و معنای جغرافیایی­اش چیست؛ و دوم، نام و مفهوم «خاورمیانه». هر دوی این مفاهیم متاثر بوده­اند از تحولات سیاسی دوره­های مختلف و هم­چنین این که چه کسی به سئوال پاسخ می­دهد. به این دلیل، «خاورمیانه» در این بحث تنها سمبل یا معاون مجهولی است برای نشان دادن زمین اعمال قدرت استعماری و امپریالیستی که بسته به نیاز دوره­ای خود، مرزهای جغرافیایی را با کشتار و جنگ و قتل عام مردم جابه­جا کرده است.

نام خاورمیانه، امروز از جمله، به دلیل هسته­ی اروپا محورانه­ی آن مورد جدل است. این روی­کرد اروپا محورانه را در نام­گذاری شبه قاره­ی هند شامل هند، پاکستان، بنگلادش، نپال و... (متعلق به انگلیس) و هندوچین شامل ویتنام، لائوس، سنگاپور، کامبوج... (متعلق به فرانسه) نیز می­شود دید. «خاورمیانه» در حقیقت محصول حضور انگلیس در منطقه­ی آسیا (و مشخصا هند) است.(3) دولت استعماری بریتانیا منطقه­ی وسیعی را در پیرامون مستعمره­ی بزرگ خود - هند- با صفت خاوری بودن آن نام­گذاری کرد. گفته می­شود این نام بعدها حتا در محافل قدرت­های امپریالیستی دراوایل قرن بیستم نیز به شکلی منسجم استفاده نمی­شده است و تماما ناظر بوده بر مناطقی که در ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم با سیاست­های انگلیس در دوره­ی کلونیالیسم قرار می­گرفتند. اما، مستقل از تاریخ شکل­گیری نام این منطقه باید توجه کرد که مسایل ناشی از موقعیت جغرافیایی و تشابهات حتا فرهنگی و زبانی و مذهبی، همه­ی کشورهای منطقه را در معرض عوارض معضلات گریبان­گیر منطقه قرار می­دهد. جنگ در سوریه، جنگ ایران و عراق، اعراب و فلسطین، جنگ در چهارپاره­ی کردستان، جنگ­های نیابتی میان قدرت­های منطقه، همگی مستقل از اهداف و نیت­هاشان بر کُل منطقه تاثیر گذاشته و می­گذارند.  

 

عمل­کرد قدرت­های استعماری - امپریالیستی

منطقه­ی خاورمیانه تا پیش از حضور انگلیس و فرانسه، در اواخر قرن نوزدهم میلادی، عموما زیر سلطه­ی امپراتوری عثمانی بود. برای استعمار انگلیس، که در رقابت با کشورگشایی و دریانوردی اسپانیا و پرتغال پا به منطقه شرق گذاشته و از طریق کمپانی هندشرقی در قاره­ی هند (قرن هفدهم میلادی) پایگاه محکمی دایر کرده بود، نیاز و امکان دست­رسی به راه­های آبی و امکان تجارت عاجل بود. اهمیت نفوذ در خاورمیانه نیز از همین جا بود. انگلیس در منطقه­ی هند دست به اتخاذ سیاستی زد که مطابق آن باید با کنترل ممالک عربی، دست­رسی به منابع خلیج فارس را برای خود تسهیل می­کرد. دست­رسی به خلیج فارس نیز به نوبه­ی خود ریسک درگیر شدن با «دزدان دریایی»(4) را داشت، که انگلیس را وا می­داشت تا برای مقابله با آنان حمایت عشایر و امرای محلی را جلب کند. پراکندگی اعراب و مناسبات عشیرتی و قبیله­ای حاکم بر بسیاری از مناطق عرب زبان، راه پیش­روی سیاست استعماری را - از جمله با وعده و وعیدهایی مبتنی بر تشکیل دولت با کمک انگلیس- باز کرد. سرزمین­های این حامیان منطقه­ای با تعابیر مختلف در سیاست انگلیس به «خاورمیانه» تعبیر می­شد. اگر هند، شرق بود پس مناطق غربی­تر آن باید شرق میانه نامیده می­شدند. اما، چنین تعبیری حتا تا سال­هایی پس از جنگ اول جهانی هنوز کاملا تثبیت نشده بود. ارتباط استعمار انگلیس با دولت­های عرب طبعا تنها بر متن خواست انگلیس برای امکان کنترل خلیج فارس و راه­های آبی منطقه نبود. بسیاری از این دولت­ها برای خلاصی از امپراتوری چند صد ساله­ی عثمانی به دامن انگلیس پناه برده بودند. فرانسه نیز از سال­ها پیش چنین رابطه­ای با برخی دولت­ها، امرا و عشایر محلی داشت. شماری از کشورهای منطقه­ی خاورمیانه و شمال آفریقا از دوره­ی ناپلئون در مقاطع مختلف تحت سیطره­ی فرانسه بودند.

قدرت­های نوین کاپیتالیستی اروپا (انگلیس و فرانسه)، که در مسیر رشد و توسعه­ی صنعتی خود در قرن هجده و نوزده در  پی بازارهای تازه بودند، برای گسترش مناطق نفوذ خود با امپراتوری عثمانی در خاورمیانه، و با امپراتوری روسیه در اروپا و بخش­هایی از آسیا، درگیر شدند و جنگ به سرعت تقریبا به تمامی اروپا کشیده شد. حضور قدرت­های استعماری در خاورمیانه (خصوصا انگلیس) با عزیمت از کنترل راه­های آبی در حفظ و توسعه­ی منافع کلونیالیستی شروع شد و بعد با کشف و استخراج نفت در منطقه­ی خاورمیانه پایه­های مادی قوی­تری یافت. در دهه­ی اول قرن بیستم، و پیش از جنگ جهانی اول، برای اولین بار در ایران نفت استخراج شد و سپس در کشورهای دیگر منطقه ادامه یافت.(5) وجود نفت و لزوم کنترل آن­ها نیز منشا یک سلسله تلاش­های دیگر شد برای شکل دادن به دولت­های دست نشانده­ای که بتوانند منافع انگلیس (و تا حدودی فرانسه) را تضمین کنند. جنگ اول جهانی، با بیش از بیست میلیون نفر کشته، اولین نمونه از جنگ در تاریخ بشر بود که تلفات گسترده­ی انسانی تنها به نظامیان محدود نمی­شد. جغرافیای وقوع این جنگ، اروپا بود که لیبرالیسم بورژوایی با حقوق فردی و آزادی بیان و نظام ارزش­های دموکراتیک در آن شکوفا شده بود. با این وصف، منطقه­ی وسیعی از جهان، و از جمله خاورمیانه که بخش بزرگی از آن تحت سیطره­ی عثمانیان بود، از این جنگ متاثر شدند. بازترسیم مرزهای جغرافیایی در عراق، سوریه، لبنان، و یا ساختن کشورهای جدید (مثل اردن و کویت)، محصول این دوره است. علاوه بر این، اشغال برخی کشورها در دوره­ی جنگ (ایران) برای نقل و انتقالات نظامی، عوارض اجتماعی گسترده­ای داشت که گاه شاید کم­تر از کشتارهای جنگی نبود.

فاصله­ی میان دو جنگ جهانی در خاورمیانه، دوره­ی تداوم حضور انگلیس، اکتشاف و گسترش صنعت نفت و هم­چنین تلاش­های انگلیس، فرانسه و آمریکا برای یافتن جای پای قابل اطمینان­تر است. تجربیات کمپانی هند شرقی گواهی می­داد که تنها تجارت و راه تجارت کافی نیست. باید در سرزمین مورد نظر مستقر شد تا امنیت تجارت و منافع قدرت استعمارگر تضمین شود. برای تامین چنین هدفی، تجهیز امیران و شاهان به تکنولوژی برای وابسته نگه­داشتن­شان کافی نبود. نفوذ سیاسی و مهم­تر از آن شکل دادن به روندهای سیاسی نیز امر مهم دیگری بود. توجه به اسلام، به عنوان یکی از داده­های منطقه، از این رو مورد توجه بود. با این که اسلام در هیات نیروی حاکم در قالب امپراتوری عظیم عثمانی از تخت به زیر کشیده شده بود، اما کماکان عاملی مهم در شکل دادن به تحولات سیاسی و فرهنگی منطقه باقی مانده بود. شکل­گیری جریان اخوان­المسلمین، به عنوان بزرگ­ترین جریان متشکل دنیای تسنن، محصول این دوره است.  

در همین دوره، مصرو عراق از انگلیس استقلال یافتند؛ سوریه که پیش­تر جزو امپراتوری عثمانی بود و در اواخر قرن هجده توسط فرانسه اشغال شده بود، اکنون پس از ختم جنگ اول شاهد تلاش­هایی برای استقلال بود. این تلاش­ها در 1920 مورد تایید فرانسه و انگلیس قرار نگرفت و سوریه مجددا در جریان جنگ دوم جهانی در 1941 از طرف انگلیس و فرانسه اشغال شد. مبارزات استقلال طلبانه این بار با محوریت حزب ناسیونال سوسیالیست میشل عفلق به نتیجه رسید. اوج­گیری مبارزات استقلال طلبانه در این دوره مانع از کشیده شدن بخش­های مهمی از خاورمیانه به جنگ دوم جهانی در سال­های بعدتر نشد. بر خلاف جنگ اول، که تمرکز آن در اروپا بود، این جنگ با آغاز در اروپا وبا حداقل پنجاه میلیون کشته به قول هابسبام به معنای «دقیق کلمه» جهانی شد و کشورهای کوچک و بزرگ در چهارسوی دنیا مستقیم یا غیر مستقیم به آن کشیده شدند. اشغال مجدد سوریه، ایران و عراق، نمونه­هایی از این دست است که در هر سه مورد با تغییر رژیم­های موجود، حملات نظامی و استفاده­ی لجستیکی از امکانات این کشورها توام بود.

در حقیقت، هر دوی این جنگ­ها نشان دادند که دولت­های صاحب پارلمان و مجلس و آزادی­های به رسمیت شناخته شده­ی سیاسی و حقوق فردی، وقتی پای منافع اقتصادی و گسترش شمول قدرت­شان در میان باشد، از درگیر شدن در جنگ و کشتار واهمه­ای ندارند. علت بی ثباتی و ناامنی و جنگ در خاورمیانه، عدم تشکیل دولت­های ملی و یا شکل نگرفتن مقوله­ی دولت/ ملت به همان سبک رایج اروپایی نیست. واکاوی تجربه­ی جنگ اول جهانی در بهشت لیبرالیسم بورژوایی نشان می­دهد که بورژوازی مقولات آزادی و حق فردی و پارلمان و... را برای تفوق بر مناسبات کُهن فئودالی و نقش نهادهای آن در جامعه احتیاج داشت، نه برای صادر کردن به کشورهای تحت سلطه! هم­چنین محرکه­های جنگ دوم جهانی نیز ربطی به مقوله­ی دولت/ ملت و یا استقرار مدرنیسم نداشتند. اهداف ناتمام مانده­ی جنگ اول در حیطه­ی تقسیم جهان میان انگلیس و فرانسه و آمریکا از مهم­ترین عوامل شکل­گیری جنگ دوم جهانی بود. سلطه­ی انگلیس، آمریکا و فرانسه و... وقتی می­توانست و می­تواند پایدار باشد که در بسیاری از کشورها، از جمله در خاورمیانه نه حق فردی معنا داشته باشد، نه آزادی بیان و جامعه­ی مدنی؛ نه سرمایه­داری از همان امکان رشد و توسعه­ای برخوردار باشد که قدرت­های بزرگ جهان و نه مقوله­ی دولت/ ملت پدیده­ی تثبیت شده­ای باشد. 

 

جنگ سرد

ترم­های جهان اول و دوم و سوم، محصول دوره­ی جنگ سرد هستند. جهان اول (بلوک غرب) و دوم (بلوک شرق) در این دوره از ثبات سیاسی و اجتماعی قابل توجهی در عصر طلایی سرمایه برخوردار بودند؛ در حالی که جهان سوم، که شامل کشورهای کم­تر توسعه یافته­ی صنعتی، مستعمره، و با معضلات عدیده­ی اقتصادی و سیاسی می­شد، عموما با مبارزات رهایی­بخش و تلاش برای حفظ استقلال و یا مدرن کردن جامعه دست به گریبان بودند. موج استقلال­طلبی، جنگ­های چریکی و آزادی­بخش، آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین و خاورمیانه را در می­نوردید. نظامیان در مصر با کودتایی نظام پادشاهی را لغو و جمهوری مصر را بنا گذاشتند؛ ایران، عراق و شماری از کشورهای آمریکای لاتین، در معرض کودتاهای سازمان سیا قرار گرفتند؛ مبارزات آزادی­بخش در الجزایر و ویتنام علیه فرانسه و آمریکا، جنگ­های چریکی در فلسطین، یمن، ظفار، ایران، کردستان، نمونه­هایی دیگر از تحولاتی بودند که وضعیت سیاسی کشورهای موسوم به جهان سوم (از جمله در خاورمیانه) را توضیح می­دادند. این تحولات بر متن مناسبات جنگ سرد، طبعا منجر به شکل­گیری اتحادها و ائتلاف­های گوناگون با بلوک شرق و غرب می­شد. اما، از میان این­ها دو تحول تاثیرات پایدارتری بر منطقه­ی خاورمیانه داشت؛ اول، شکل­گیری دولت اسرائیل پس از جنگ دوم جهانی با بیرون راندن فلسطینیان از سرزمین­شان؛ و دوم، قدرت گرفتن جمال عبدالناصر در مصر که منشا شکل­گیری سنت ناسیونالیسم عربی شد و بر بسیاری از کشورهای عرب منطقه تاثیر گذاشت.

فلسطین، که پیش­تر به دولت امپراتوری عثمانی تعلق داشت، از انتهای قرن نوزدهم میلادی و با فروپاشی امپراتوری عثمانی، تحت حمایت انگلیس قرار گرفته بود. مهاجرت یهودها به خاورمیانه، از اوایل قرن بیستم، به دلایل مختلف شروع شده بود. اما، ایده­ی ساکن شدن یهودها در این منطقه و تشکیل دولت یهود، از ابتدا ایده­ای انگلیسی بود که از جانب سیاست­مدار یهودی انگلیسی در مجلس عوام بریتانیا مطرح شده و سپس توسط لرد بالفور، وزیر خارجه­ی وقت انگلیس در سال 1917، تصویب شد. این ایده مورد حمایت دول غربی پیروز در جنگ دوم و محافل یهودی لابی آن­ها قرار گرفت و بالاخره در سال 1948، در سازمان ملل تصویب شد. شکل­گیری دولت اسرائیل، با حمایت و دخالت آشکار غرب، موجی از اعتراضات در کشورهای عربی برانگیخت و سرآغاز یک سلسله جنگ­های جدید شد. صدها هزار فلسطینی از فلسطین بیرون رانده شدند، تا دولت اسرائیل شکل بگیرد. در تمام دهه­های بعد از این واقعه، جنگ میان اسرائیل و ترکیب­های مختلفی از کشورهای عربی منطقه، یک وجه شاخص سیمای خاورمیانه بوده است. اسرائیل با ایده­ی انگلیس، با حمایت گسترده­ی انگلیس و امریکا و سازمان ملل ساخته شد، از جانب شوروی مورد تائید قرار گرفت و با تبدیل شدن به یک حلقه­ی اصلی در حفظ سلطه و سیاست آمریکا در منطقه، و یک نیروی نظامی مهم، منشا ناآرامی­ها و بی ثباتی فراوانی شد. اسرائیل پیش از ختم جنگ سرد به سلاح هسته­ای دست یافته بود.

تشکیل دولت اسرائیل، در حقیقت نه از سر دل­سوزی برای یهودیان بی سرزمین و قتل عام شده در جنگ دوم جهانی، بلکه جزیی از یک نقشه­ی استعماری بود برای داشتن پایگاهی محکم و قابل اطمینان در منطقه­ی خاورمیانه. دولت ساخته­ی دست پیروزمندان جنگ جهانی، موظف می­شد که گوش به فرمان باشد و هست. حکومت اسرائیل تا همین امروز نه سمبل دفاع از مردم یهود و سرزمین یهود، بلکه خود یک پای گسترش بنیادگرایی متحجر مذهبی در منطقه بوده است. 

 

جنگ­های منطقه­ای

در تمام دوره­ی عروج مناسبات کاپیتالیستی، پس از سقوط عثمانیان در منطقه­ی خاورمیانه، انگلیس و فرانسه و آمریکا عموما یک پای اصلی جنگ­ها بوده­اند. با این همه، بیش­ترین حجم جنگ­های منطقه­ای در دوره­ی جنگ سرد حول مساله فلسطین/ اسرائیل و عوارض آن وقوع یافته است.(6)

تشکیل دولت اسرائیل در سال 1948، و اشغال سرزمین فلسطین، با موجی از خشم و نفرت در جهان عرب مواجه شد. جنگ­های گسترده­ای در اعتراض به این اقدام صورت گرفت و از میان آن­ها جنگ­هایی که در حافظه­ی تاریخ ماندند، کم نبودند: کشتار دیریاسین، نبرد کرامه، کشتار صبرا و شتیلا، وقایع روزمره در انتفاضه­ی اول و دوم، کشتار بچه­ها در مدارس توسط اسرائیلی­ها... با این حال، چند جنگ در طول تثبیت اسرائیل به عنوان یک دولت مهم هستند:

جنگ در کانال سوئز: این کانال به دلیل نقش جغرافیایی مهم­اش در اتصال میان دو قاره­ی آسیا و آفریقا، اهمیت خاصی در گسترش و تسهیل تجارت داشته است. دولت­های استعماری انگلیس و فرانسه، در اواسط قرن نوزدهم، این کانال را به خرج دولت مصر و با نیروی کار مصری ساختند و بیش­ترین بهره­ی تجاری را از آن بردند. فریدر سال 1956، ملی اعلام کردن این کانال توسط جمال عبدالناصر موجب خشم انگلیس و فرانسه شد. آن­ها اسرائیل را تجهیز کردند، تا این منطقه را اشغال کند و سپس با حمله­ی گسترده­ای - به بهانه­ی حفظ امنیت منطقه- تلاش کردند حتا مصر را اشغال کنند. این واقعه، بر بستر جنگ سرد، موجب واکنش­های زیادی در سطح جهانی شد و سرانجام انگلیس و فرانسه از منطقه بیرون رانده شدند. جنگ در کانال سوئز ربط مستقیمی به مساله­ی اسرائیل و فلسطین نداشت، اما جزیی از نقش تعریف شده دولت تازه تاسیس اسرائیل بود که موجی از خشم در میان اعراب برانگیخت.

جنگ شش روزه­ی 1967: این جنگ یکی از خونین­ترین جنگ­هایی است که اسرائیل، با سیاست تهاجمی در منطقه، بانی آن بوده است. اسرائیل با حمله­ای گسترده به مصر، که گفته می­شد مورد حمایت انگلیس و فرانسه بوده است، بخش­هایی از آن را اشغال کرد. سرزمین­های تحت سیطره­ی اسرائیل در این جنگ گسترش یافت و قریب یک میلیون دیگر به آوارگان منطقه افزوده شد.

جنگ 1973 و بحران نفت: پس از مرگ جمال عبدالناصر، سادات برای بازپس­گیری صحرای سینا، که در 1967 توسط اسرائیل اشغال شده بود، به هم­راه سوریه در 1973 دست به یک حمله­ی گسترده به اسرائیل زد تا این مناطق را آزاد کند. این حمله، که مورد حمایت شوروری نیز بود، چند ماه طول کشید و تلفات سنگینی برای دو طرف به بار آورد. آمریکا (و به تعاقب آن انگلیس) با آشکار شدن نشانه­های بحران اقتصادی در ابتدای دهه­ی هفتاد میلادی، با شناور کردن ارزش دلار، تلاش کردند بار بحران را بر کشورهای صادر کننده­ی نفت بیاندازند. کاهش ارزش دلار، به دلیل خرید و فروش نفت با دلار، مستقیما باعث کاهش درآمد این دولت­ها می­شد. این مساله موجب نارضایتی شدید بین اعضای اوپک و در نتیجه، افزایش قیمت نفت برای حامیان اسرائیل شد. عواقب افزایش قیمت نفت بر کشورهای غربی (به خصوص اروپا) سرانجام باعث شد که برخی از این دولت­ها اسرائیل را برای عقب­نشینی از صحرای سینا زیر فشار بگذارند. و سرانجام این جنگ با دخالت سازمان ملل و استرداد صحرای سینا خاتمه یافت. سادات پس از بازپس­گیری صحرای سینا (1978)، وارد پروسه­ی صلح با اسرائیل و به رسمیت شناختن این دولت شد، که عملا موجب طرد او و شکافی در جبهه­ی مقاومت اعراب در برابر اسرائیل شد.

افزایش قیمت نفت توسط اوپک، سرآغاز بحران معروف نفت و به تعاقب آن بحران اقتصادی جهانی در دهه­ی هفتاد میلادی شد. این بحران در بسیاری از کشورهای پیش­رفته­ی صنعتی - بر متن انقلاب انفورمایتک- پایه­ی تحولاتی شد که عروج  ریگانیسم/ تاچریسم، سیاست اقتصادی نئولیبرال، تضعیف دولت­های رفاه و در یک کلام، ختم دوران طلایی جهان سرمایه پس از جنگ دوم جهانی بود.

 

شکست ناسیونالیسم عرب و عروج سنت اسلامی

دوره­ی هویت­یابی ناسیونالیسم عرب با شکل­گیری و تثبیت دولت یهود به موازات هم پیش رفت. عروج ناصریسم بخشی از پروسه­ی انکشاف دولت ملی، هویت ملی، بود که در همه­ی کشورهای سرمایه­داری در شرف شکل­گیری بودند. مشابه همین پروسه، پس از جنگ دوم جهانی، در بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین و در خود منطقه نیز (مثلا در ایران و ترکیه) در جریان بود. از طرف دیگر، جنگ­های گسترده­ی اسرائیل با فلسطینیان و کشورهای عرب حامی فلسطین، بستر صیقل یافتن و قدرت­مند شدن دولت اسرائیل شد؛ هم به مثابه دولت تازه تاسیس یهود و هم به مثابه عنصری در خدمت سیاست­های دول غربی و مشخصا آمریکا. دوره­ی تشکیل دولت اسرائیل تا صلح سادات با اسرائیل را می­توان دوره­ی چالش­های این دو هویت در منطقه دانست، که سرانجام به سقوط ناسیونالیسم عرب منجر شد.

پروسه­ی مدرنیزاسیون و عروج نهادهای جامعه­ی مدرن در مصر (و حتا به درجاتی در سوریه و عراق) محصول همین دوره است. این ترند در کُل خاورمیانه یک ویژگی داشت و آن سیمای سکولار آن بود، که عملا با نهضت تازه پاگرفته­ی اخوان­المسلین (از 1928)  در اصطکاک قرار می­گرفت. این جریانات فکری - فرهنگی اساسا مذهبی نبودند، ولی به هیچ­وجه نتوانستند حتا در حد هند منشا ارزش­های سکولار در جامعه باشند. بعضا به این دلیل که جریان ضد استعمار خود به نوعی پرورده­ی فرهنگ الیتی بود و این الیتیسم وجه مشخصه چنین حرکتی بود، مستقل از جغرافیای زیست­اش. در ایران نیز حکومت پهلوی از جمله به همین دلیل نتوانست منشا استقرار ارزش­های سکولار در جامعه شود. نقطه­ی اوج ابراز وجود ناسیونالیسم عرب در افزایش قیمت نفت و بحران نفت در سال 1973 بود، که هم منجر به ثروت­مند شدن چند کشور عرب شد و هم پایه­ی بحران­های اقتصادی درازمدت­تری در مقیاس جهانی. 

ناسیونالیسم عرب بر بستر چالش­های گسترده با دولت اسرائیل، و با ناتوانی از پاسخ به نیازهای جوامع در حال گذر از مناسبات روستایی به مناسبات سرمایه­داری، در مرز جامعه­ی مدرن در جا می­زد. با این حال، بسیاری از کشورهای عربی در این دوره توانستند به جرگه­ی کشورهای کاپیتالیستی با هویت ملی عربی وارد شوند. در این که تفاوت­هایی میان کشورهای مختلف و میزان استقرار جامعه­ی مدرن در آن­ها وجود دارد، تردیدی نیست. نکته­ی مهم اینست که استقرار و گسترش مناسبات سرمایه­داری، دستورالعملی نیست که در یک اقدام موزون و مطابق یک نسخه پیش می­رود. وجود و حضور قدرت­های بزرگی، که با ده­ها پیمان نظامی و اقتصادی مشغول اعمال قدرت در اقصا نقاط جهان هستند، اجازه نمی­دهد و یا ضروری می­کند که توسعه­ی مناسبات کاپیتالیستی در دیگر کشورها به همین شکلی پیش رود که شاهد آن هستیم. به عبارت دیگر، در عصر جهان­گستری قدرت­های بزرگ، مدرنیزاسیون و استقرار جامعه­ی مدنی بورژوایی با زور سرنیزه، با جنگ، با جابه­جایی مرزها، و حتا با دامن زدن به خرافه، صورت می­گیرد. دیدگاهی که علت ناملایمات در خاورمیانه را در عدم تکوین مدرنیسم می­داند، در این مشاهده محق است. اما حامیان این دیدگاه، اغلب مدرنیسم و مدرنیته را با معیارهای رایج اروپایی می­سنجند و از این نقطه عزیمت، آن چه را که در جوامع معروف به جهان سوم می­بینند، نمی­توانند مدرنیسم بنامند؛ در حالی که مناسبات و روابط اجتماعی در همه­ی وجوه خود حکایت از تکوین جامعه­ی سرمایه­داری دارد. آن­ها مشغول چک کردن سیر وقایع با لیست­هایی هستند، که به نحوی انتزاعی پروسه­ی شکل گیری جوامع سرمایه­داری را توضیح می­دهند.

شکست ناسیونالیسم عرب و ناتوانی آن در حل معضلات اجتماعی در مهد تولد خود (مصر)، زمینه­های نارضایتی­یی را فراهم کرد که به تدریج با رشد جریانات اسلامی پُر شد. با این که اخوان­المسلمین از اوایل قرن بیستم به عنوان بزرگ­ترین و متشکل­ترین سازمان مسلمانان سنی موجود بود، اما وقایعی دیگر در توضیح رشد جریانات اسلامی در خاورمیانه نقش داشته­اند: تشکیل یک دولت اسلامی در ایران در نتیجه­ی شکست انقلاب (1979) و سیاست گسترش انقلاب اسلامی در منطقه؛ شکل­گیری یک مقاومت ارتجاعی اسلامی پس از کودتای 1979 در افغانستان، که بعدها به دلیل دخالت و حمایت عربستان و پاکستان از یک­سو و ایران از سوی دیگر، محل بروز جنگ­های فرقه­ای ارتجاعی گسترده­ای شد و با چند حلقه­ی واسط به تولد نامیمون القاعده و داعش انجامید؛ شکل­گیری حزب­الله لبنان در سال 1982 تحت تاثیر ایران؛ رشد یک جریان اسلامی در صحنه­ی سیاسی ترکیه از سال 1983؛ و بالاخره شکل­گیری جریان اسلامی هوادار اخوان­المسلمین در مقاومت فلسطین (حماس) که در سال 1987 شکل گرفت و در انتفاضه­ی اول نقش زیادی داشت. اسلامیون در فلسطین، با دایر کردن خدمات اجتماعی، منشا تغییراتی شدند که قاعدتا دولت­ها باید در مقابل شهروندان به آن متعهد می­بودند.

* * *

 

خاورمیانه در طول دوره­ی جنگ سرد یکی از مناطق مهم رقابت آمریکا و شوروی بود. قدرت­های رقیب منطقه­ای (ترکیه، ایران، عربستان و اسرائیل) نیز، همه کمابیش، جزو ابواب جمعی آمریکا محسوب می­شدند. و در عین حال، توازن قوای موجود میان دو بلوک فرصتی برای برخی دولت­های منطقه فراهم آورده بود که بتوانند بدون رابطه بسیار پیوسته با اتحاد شوروی، نسبتا از دول غربی صاحب منافع در منطقه مستقل بمانند. برآیند تحولات سیاسی در منطقه، در طول جنگ سرد، ناتوانی ناسیونالیسم عرب، جنبش­های استقلال­طلبانه و ضد استعماری، و حتا دولت­های پروغرب، را در توسعه و هدایت جامعه نشان داد. انتظار ایجاد تغییر در مناسبات دولت­های منطقه با آمریکا/ ناتو و شوروی هم از این دولت­ها انتظار به جایی نبود. در عین حال، بحران اقتصادی بعد از افزایش قیمت نفت و عوارض سیاسی آن نه فقط در اروپا، بلکه در بسیاری از کشورهای منطقه نیز (ایران، برجسته­ترین مثال) موجب بروز اعتراضات اجتماعی شده بود. صحنه­ی سیاسی بعد از شکست سنت­های ناسیونالیستی، و سرکوب عموما رایج چپ در این کشورها، برای سنت اسلامی خالی ماند.   

 

جهان تک قطبی و معضل نظم نوین  

فقدان رقابت بلوک­ها، پس ازختم جنگ سرد، از نظر آمریکا زمینه­ای برای شکل دادن به هژمونی بلامنازع آمریکا در جهان بود و از نظر ارتجاع منطقه فرصتی برای گسترش موقعیت و قدرت خود.  لشکرکشی صدام حسین به کویت، پس از ختم جنگ با ایران، یکی از نشانه­های چگونگی رفتار رهبران منطقه­ای بود در غیاب تنظیمات ناشی از جنگ سرد. این رفتار صدام حسین را طبعا باید مدعیان رهبری بلامنازع آتی، یعنی آمریکا و ناتو، پاسخ می­دادند. لشکرکشی به عراق، آغاز دوره­ای شد که خاورمیانه را یک­سره در متن تلاش­های همه جانبه­ی آمریکا برای تثبیت جهان تک قطبی قرار داد. صدام از کویت اخراج شد و منطقه­ی پرواز ممنوع آمریکا در شمال عراق، عملا به «آزادی» دوفاکتوی کردستان عراق تعبیر شد. کردستان عراق استقلال نیافت، دولت خود را نداشت. اما، حضور آمریکا در منطقه و سیاست شناخته شده­ی قطعه قطعه کردن دولت­های موجود برای تسهیل اعمال قدرت بر آن­ها، کردستان عراق را به کارت منطقه­ای مهمی در سیاست­های بعدی آمریکا تبدیل کرد.

واقعیت این است که عروج گسترده­ی سرمایه­داری در اقصا نقاط جهان، اتوماتیک به معنای سرکردگی آمریکا و اقمارش در غیاب بلوک شرق و جهان موسوم به کمونیسم نبود. گسترش گلوبالیزاسیون تنها با ارکستر بزرگ مدح و ثنای نظام سرمایه­داری و ارزش­های کاپیتالیستی و رواج و نرمالیزه کردن فرهنگ بی عدالتی هم­راه نبود. در این ارکستر، ترویج و باد زدن هویت­های قومی و ملی و مذهبی نیز جای خود را داشت و البته، مابه­ازای نظری خود را نیز بسیار پیش­تر از جمله در تئوری «تقابل تمدن­ها» بازیافته بود. چنین شد که دهه­ی نود میلادی، که با جنگ در خلیج آغاز شد، با جنگ خشونت­بار دیگری در بالکان و با تکه پاره کردن یوگسلاوی ادامه یافت. آمریکا بنا نبود رهبری جهان سرمایه را با اتحادیه­ی تازه پای اروپا تقسیم کند. شعله کشیدن جنگ در بالکان، و تقسیم کشورهای سابق به چندین و چند کشور دیگر، بستری بود برای تحقق این هدف؛ همان طور که در وقایع پس از جنگ اول نیز در خاورمیانه اتفاق افتاد. جنگ بالکان هم اتحادیه­ی اروپا را به نوعی وابسته­ی آمریکا می­کرد و هم به آمریکا امکان می­داد پایگاه­های حضور خود در این منطقه را تقویت کند.

پس از ختم جنگ سرد، تلاش برای شکل­گیری یک حکومت خودگردان فلسطینی به انعقاد قرارداد صلحی میان فلسطین و اسرائیل، با وساطت آمریکا، منجر شد. این قرارداد مورد قبول حماس نبود، ولی حکومت خودگران فلسطین با ریاست جمهوری عرفات چند سالی دوام آورد. این پروسه با مرگ عرفات (2004) و بروز درگیری­های داخلی میان فلسطینیان (حماس و فتح) در سال 2006 و هم­چنین روی کار امدن جریان اولترا راست اسرائیلی عملا ناکام ماند و صلح نیمه تمام بار دیگر جای خود را به جنگ و کشتار داد. 

علی­رغم سقوط بلوک شرق و افزایش تعداد کشورهای پیوسته به پیمان نظامی ناتو؛ علی­رغم گسترش دیوانه­وار سیاست نئولیبرالی در حیطه­ی اقتصاد جهانی و گسترش بی سابقه­ی نظم سرمایه­داری (گلوبالیزاسیون) چه با گفتمان «دموکراسی غربی» و چه با بمباران­های دموکراتیک؛ و علی­رغم موج گسترده­ی توسعه­ی اقتصادی در«جهان سوم»، که خود از جمله محصولات جهانی شدن سرمایه بود؛ در پایان قرن بیستم، آمریکا هنوز نتوانسته بود به تنها قدرت جهان تبدیل شود. و عدم تثبیت جهان تک قطبی، با زعامت آمریکا، هم­چنان فرجه­ای بود برای چالش آن.

 

شکست سیاست آمریکا محور در خاورمیانه

تا پیش از یازده سپتامبر 2001، لااقل به طور رسمی، برنامه­ی حمله به یک کشور به یک دلیل «موجه» نیاز داشت. با یازده سپتامبر 2001، و به تعاقب آن، در دستور گذاشتن جنگ پیش­گیرانه و جنگ علیه تروریسم به عنوان خط سیاسی جدید آمریکا و ناتو، این تصویر تغییر کرد. مستقل از این که واقعیت یازده سپتامبر چه بود و کدام دولت­ها خود در طراحی آن نقش داشتند یا نداشتند، این واقعه نقطه­ی آغاز دور جدیدی در روابط بین­الملل و مناسبات قدرت در سطح جهانی شد. بحث تنها بر سر مجازات عاملان این حمله نبود، بلکه اکنون در راستای سیاست جنگ پیش­گیرانه باید همه­ی نقاط بالقوه خطرناک، در رابطه با منافع آمریکا، زیر ضرب گرفته می­شد. حمله به افغانستان، به دلیل تمرد جماعت طالبان از واگذاری افراد القاعده، به فاصله­ی کوتاهی پس از انفجار در برج­های دوقلو صورت گرفت؛ حکومت طالبان توسط نیروهای آمریکا و انگلیس ساقط و ناتو عملا در منطقه ماندگار شد.(7)

به فاصله­ی کمی پس از حمله به افغانستان، جرج بوش در تشریح سیاست جنگ پیش­گیرانه گفته بود مردم آمریکا باید بدانند که در یک دوره­ی طولانی ما چگونه با تروریسم مبارزه خواهیم کرد و در عین حال کشورهای ایران، عراق و کره شمالی را - که گفته می­شد مجهز به سلاح­های هسته­ای هستند- «محور شرارت» خواند. در ادامه­ی همان سیاست جنگ پیش­گیرانه، در سال 2003، جرج بوش با این استدلال که صدام حسین به القاعده یاری می­رساند و سلاح­های مرگ­بار شیمیایی نیز تولید می­کند، به عراق لشکر کشید. اگر در حمله به افغانستان هنوز معلوم نبود که معنای این سیاست برای جهان چه خواهد بود، اکنون دیگر صدای اعتراض علیه جنگ و سیاست جنگی آمریکا بلند شده بود؛ به ویژه که ادعای آمریکا در مورد عراق قابل اثبات نبود. میلیون­ها نفر در سراسر جهان به شروع چنین جنگی اعتراض کردند. اما، نظم نوین مورد نظر غرب، بی حریف، یک بار دیگر در بمباران عراق سیمای کریه خود را نشان داد. سقوط عراق، سقوط صدام، و تبدیل عراق به یک میدان جنگ گسترده، حاصل این جنگ تروریستی بر علیه تروریسم بود. عراق در جریان دو جنگ خانمان­سوز آمریکا، در طول بیست سال، عملا به چند پاره تقسیم شده و خشونت و جنگ و ناامنی تصویر روزانه­ی زندگی در این کشور شده است. اگر به این دو دهه، هشت سال جنگ با ایران را نیز اضافه کنیم، یعنی چیزی قریب سی سال جنگ.

پس از سقوط صدام، عراق علی­رغم این که ظاهرا صاحب دولت و نهادهای دولتی بوده است، اما عملا چند پاره شده و تماما با هرج و مرج، ناامنی، و آشوب دست به گریبان بوده است. گرچه چنین شرایطی نتیجه­ی محتوم جنگ است، اما هم در مورد افغانستان و هم در مورد عراق (هم­چنان که در مورد یوگسلاوی)  ازهم گسیختگی امور، در حقیقت، هدف جنگ بوده است. شقه شقه کردن کشورها و بر متن آشوب ایجاد شده، نظم دل­خواه را سازمان دادن، سیاست شناخته شده­ای است. در حقیقت، آشوب حاکم بر عراق، پس از سقوط صدام، زمینه­ی عروج داعش در سال­های بعدتر شد. ایران با جیش الشعبی خود در بخش­های شیعه نشین عراق، عربستان با گسترش سلفیسم و وهابیسم در مناطق سنی نشین، و کردستان نسبتا خودمختاردر بخش شمالی عراق، اجزای این تصویر هستند. احزاب کرد با شرکت در دولت عراق، از سال 2005، از اختیارات بسیاری برخوردار شدند. آن­ها با رابطه­ی نزدیک با دولت ترکیه، عملا راه دخالت­گری ترکیه را نیز در سرنوشت عراق گشودند. و البته، نباید فراموش کرد که  اسرائیل در همین دوره، بی سر و صدا - با خرید املاک گسترده در کردستان عراق- مشغول مستقر کردن خود در یک نقطه­ی استراتژیک در طرح­های آمریکا و ناتو برای منطقه (از جمله برای زیر فشار گذاشتن ایران) شده است. نتیجه این که، دو جنگ ویران­گر آمریکا و ناتو در عراق و برای استقرار نظم نوین آمریکا محور، با نابود کردن مدنیت میلیون­ها نفر را از هستی ساقط و میلیون­ها نفر را در معرض خسارات جبران­ناپذیر گذاشته؛ راه عروج داعش را هموار کرده؛ و به محلی برای رقابت­های منطقه­ای (ایران، عربستان، اسرائیل و ترکیه) تبدیل شده است.

محور مهم دیگر در این دوره، تمرکز بر برنامه­ی هسته­ای ایران، تحریم­های گسترده­ی اقتصادی و تهدید جنگی علیه آن، از سال 2005، توسط آمریکا و ناتو و طبعا با حمایت ارتجاع منطقه (مشخصا اسرائیل و عربستان) بود. ایران زیر فشار تحریم اقتصادی و تهدید جنگ قرار گرفت. برنامه­ی هسته­ای ایران بیش از آن که تحقیقا بر تولید سلاح هسته­ای تمرکز کرده باشد، ابزاری بود در رقابت­های منطقه­ای برای دولت ایران که سیاست­های توسعه طلبانه­اش برای گسترش انقلاب اسلامی و فتح قدس از راه کربلا به بُن­بست رسیده بود. در ایران هیچ­گاه جنگی به معنای تقابل نظامی صورت نگرفت، اما تهدید جنگ و در آستانه­ی جنگ بودن تبدیل شد از یک­سو به عامل فشاری بر دولت و جامعه­ی ایران و از سوی دیگربه ابزاری برای نزدیک شدن اسرائیل با عربستان و اقمارش.  

 

«بهار عرب»

نیاز به تغییرات اجتماعی گسترده در بسیاری از کشورهای منطقه و شمال آفریقا، محرک حرکت­های اعتراضی و خصوصا حضور نسل جوان شده بود. موج اعتراضات گسترده­ای که از تونس از سال 2010 شروع شده بود، با خودسوزی محمود بوعزیز، به سرعت به انقلابی تبدیل شد که دولت بن علی را به زیر کشید. گسترش این موج به مصر و تظاهرات میلیونی عظیم برای به زیر کشیدن مبارک، موجی از امید در منطقه برانگیخت. «بهار عرب» البته با نوعی از انقلابات رنگی/ مخملی، که در آن سال­ها خصوصا در جمهوری­های سابق شوروی باب شده بود، تفاوت داشت. اما، حضور نسل جوان و در نتیجه استفاده از امکانات تکنیکی و میدیای دنیای مجازی، باعث گسترش این حرکت شد. چند دیکتاتور در نتیجه­ی این تحول سرنگون شدند و امیرنشینان و شیوخ مرتجع به سرعت به اتخاذ راه­هایی پرداختند، که جلوی سرایت این موج را به کشور خود بگیرند. در میان این کشورها، سوریه و لیبی اما سرنوشت دیگری یافتند. در لیبی، قذافی تلاش کرده بود که به یک اتحادیه­ی پولی آفریقایی (چیزی شبیه پول واحد در اتحادیه­ی اروپا) شکل دهد، که به نوبه­ی خود می­توانست سلطه­ی مالی باقی­مانده از استعمار کُهن را متزلزل کند . فرانسه آن کشوری بود، که بیش­ترین خسارت را می­توانست از این بابت متقبل شود. با حمایت آمریکا و ناتو، سارکوزی جنگنده­های فرانسوی را به لیبی فرستاد و در یک سری عملیات گسترده­ی هوایی، و بسیج عشایر محلی، حکومت قذافی را سرنگون کردند. در تونس و مصر تلاش برای جای­گزین کردن دیکتاتورهای پیشین، با نمایندگان سنت اسلامی، به قطبی شدن جامعه منجر شد. در مصر، اخوان­المسلمین قدرت را در دست گرفت تا پس از یک سال، با حمایت مالی عربستان، از قدرت ساقط شده و جای خود را به ژنرال­های حسنی مبارک دهد. در تونس، رهبر از تبعید بازگشته­ی نهضت اسلامی با اعتراضات گسترده­ای مورد استقبال قرار گرفت. در سوریه، ترکش­های بهار عربی به سرعت به یک جنگ داخلی گسترده دامن زد، که تا اهمین امروز میدان تقابل گسترده­ی قدرت­های غربی، روسیه و رقبای منطقه­ای است.

واقعیت اینست که ناکامی آمریکا و هم­پیمانان اروپای­اش، در عراق و افغانستان، از همان سال­های اول هزاره­ی سوم، زمینه­های حمایت و تقویت اسلام میانه­رو را به عنوان ابزار مناسب­تری برای تاثیرگذاری بر تحولات سیاسی در منطقه فراهم کرده بود. آن چه که این سمت­گیری را مطلوب می­کرد، از جمله عبارت بود از: بازخوانی اصلاح­طلبانه از اسلام در ایران و محصولات فکری و سیاسی آن، و هم­چنین رشد اقتصادی و پیش­رفت­های حزب اسلامی ترکیه، که در عین حال مشغول داد و ستد و نزدیکی با اتحادیه­ی اروپا بود. مدل ترکیه، اما هم­پای بحران اقتصادی عمومی سال 2008، سیر نزولی را پیش گرفته بود و نتوانست مدل قابل اتکایی برای «بهارعرب» باشد.

بهار عربی اگر فرصت می­یافت تعمیق شود، می­توانست منافع بخش بزرگی از ارتجاع منطقه و حامیان غربی­شان را به خطر اندازد. عروج گسترده­ی دسته­جات تروریست منطقه­ای متعلق به همین دوره است. عربستان سعودی و اقمارش با شُل کردن سر کیسه تبدیل شدند به مهم­ترین حامیان مالی گروه­های جهادیستی. سازمان دادن فرقه­های تروریست، در کنار فعالیت­های سیاسی در شکل جمع­آوری اپوزیسیون سوریه در خارج کشور برای شکل دادن به یک حکومت آلترناتیو، از علاقه­ی وافر شاهزادگان سعودی به خلاصی مردم سوریه از حکومت بشار اسد نبود، بلکه تنها برای سد کردن گسترش بهار عربی بود. بهار عربی مهار شد و تداوم جنگ در سوریه تبدیل شد به یک نقطه­ی بحران­زا نه فقط در رقابت­های منطقه­ای، بلکه حتا در سیاست جهانی. نه فقط آمریکا و روسیه بعد از یک توقف بیست ساله در جنگ سرد دوباره با هم رو در رو شدند، بلکه عروج داعش و تهدید عملیات تروریستی و هم­چنین موج گسترده­ی پناهندگان به اروپا، باعث انشقاق در اتحادیه­ی اروپا شد. در سطح منطقه­ای نیز رقبای قدیمی هر کدام به نوعی مشغول گسترش تروریسم شدند: ایران با گسترش هلال شیعی برای مقابله با عربستان؛ عربستان و اسرائیل با حمایت القاعده و داعش برای سد کردن نفوذ ایران؛ و ترکیه با حمایت از داعش و اقمارش به منظور مقابله با قدرت­گیری کردهاف که اکنون در سوریه با ارائه­ی مدل ویژه­ی حکومتی خود نیروی موثر در مقابله با داعش بوده­اند.

 

صد سال پس از جنگ اول جهانی

چیزی قریب صد سال از جنگ جهانی اول می­گذرد و جهان در چند سال گذشته، بارها در یک قدمی فجایع بزرگ قرار گرفته است. عروج ناگهانی داعش در سال 2014، وقایع مهندسی شده­ی اوکرائین با هدف زیر فشار گذاشتن روسیه به دلیل حمایت از سوریه، و هم­چنین موجی از حملات تروریستی در اروپا، حکایت از نزدیک بودن و یا قریب­الوقوع بودن جنگ­های بزرگ­تر می­کرد. پروسه­ی به توافق رسیدن با ایران بر سر مساله­ی هسته­ای، در سال 2015، به طور قطع از فشار بر ایران می­کاست، ولی نه تضمینی برای ختم مجادله با ایران و تضمین صلح در خاورمیانه بود، و نه ناشی از صلح خواهی و صلح طلبی آمریکا. واقعیت اینست که از مدت­ها پیش با رشد و توسعه­ی اقتصادی گسترده­ی چین، روشن شده بود که اهمیت منطقه­ی خاورمیانه تنها (و یا در درجه­ی اول) برای نفت و منابع انرژی نیست. در این منطقه باید بتوان پایگاه­هایی دایر کرد، که می­تواند زمین مناسبی باشد برای مقابله با پیش­روی آهسته و پیوسته­ی چین، قدرت­گیری بلوک شانگ­های و بریکس.  

مجله­ی «فارین پلیسی»، در ژانویه­ی 2016 (زمان اوباما)، در بررسی نقش چین در خاورمیانه نکات مهمی را طرح می­کند: آمریکا باید سیاست جدیدی در منطقه­ی خاورمیانه اتخاذ کند. و در این سیاست، چین باید تشویق شود که ضمن ایفای نقش فعال­تری در منطقه در مبارزه علیه تروریسم شرکت کند. نکته­ی دوم این که، ثبات در منطقه بدون دخالت خارجی ممکن نیست. و نکته­ی سوم این که، علی­رغم کثرت اهل سنت به شیعیان در خاورمیانه، اما تاثیر شیعیان بر بازار نفت زیاد است و درگیری احتمالی میان عربستان و ایران می­تواند از جمله بر افزایش قیمت نفت تاثیر گذارد. چیزی که در درجه­ی اول، چین را - به دلیل این که بیش از نیمی از مواد خام­اش را از خلیج فارس تامین می­کند- مورد فشار قرار می­دهد. این سیاست، کمابیش، در بحث تحلیلی جامع­تری از سوی موسسه­ی تحقیقی راند نیز طرح می­شود(8). حملات اخیر آمریکا به سوریه و افغانستان (در کنار تهدیدهای گسترده علیه کره شمالی) و سفر ترامپ به خاورمیانه، تلاش برای تشکیل «ناتوی عربی»، و وقایع پس از آن نشان می­دهد که دولت فعلی آمریکا لااقل در دو نکته­، سیاست فوق را مطلوب یافته است: اول این که، ثبات منطقه­ی خاورمیانه نیازمند دخالت خارجی است؛ و دوم، تشدید اختلافات ایران و عربستان با هدف زیر فشار گذاشتن چین.

پیش­تر در دوران کلونیالیسم، وقتی قدرت استعمارگر کشوری را تصرف می­کرد یا تحت­الحمایه قرار می­داد، نشانه­هایی از پیش­برد توسعه­ی یک صنعت، استخراج یک معدن، تولید محصولاتی جدید... آشکار می­شد، که در بسیاری مواقع منجر به ایجاد اشتغال و عمران و آبادی می­گشت. نردبازان قدرت در جهان امروز، عطای هر گونه عمران و آبادی را به لقایش بخشیده­اند و کمر همت به تخریب و تلاشی بسته­اند. اگر چه معادل مواردی چون به گلوله بستن مردم در بغداد، که در نتیجه­ی افشاگری ویکی لیکس علنی شد، قطعا در دوره­ی استعمار کُهن نیز موجود بوده است اما آن چه دوره­ی حاضر را متفاوت می­کند، اینست که تلاش برای ظاهر متمدن داشتن دیگر ضروری نیست. هرچه زبان تهدید خشن­تر و هرچه زبان بمب و آتش بُراتر و خانمان­سوزتر باشد، ظاهرا «دموکراسی» بیش­تری درو می­شود! فروش مهاجران در بازار برده­فروشی در لیبی، آتش زدن مستمر کمپ­های پناهندگی در اروپا، نبود آب آشامیدنی و شیوع وبا در کمپ­های جنگ­زدگان یمن شاید هنوز کم­ترین خسارات روندهای جنگ افراوزانه­ی جاری باشند. آن چه در خاورمیانه می­گذرد، نتیجه­ی عدم استقرار مدرنیسم و عدم تکوین مقوله­ی ملت/ دولت نیست، بلکه محصول بلاتردید نظام مدرن سرمایه­داری، رقابت دول مرتجع منطقه در همه­ی سطوح، سیال شدن مفهوم دولت و ملت در عصر گلوبالیزاسیون، و نتیجه­ی حرص سیری­ناپذیر این اختاپوس هفت سر است که با همه­ی دستگاه­های امنیتی پشت صحنه و ارتش جلوی صحنه و میدیای نوکرش، مشغول ساختن فضای جنگی و دامن زدن به شرایط جنگی است.

رقیبان منطقه­ای هر کدام قبایی از یک مذهب را هم یدک می­کشند؛ دولت­های کوچک­تر، که در هر کدام شیخی و امیری و شاهی تا دندان مسلح شده تا حافظ چاه­های نفت و منافع غرب باشند، هم از آخور قدرت­های بزرگ غرب می­خورند، هم از توبره­ی اختلافات رقیبان منطقه­ای، و هم­ دستی در حمایت و گسترش فرقه­های مذهبی و جدال­های آنان دارند. خاورمیانه زادگاه سه دین بزرگ جهانی است. این که این ادیان (و بنیادگرایی­شان) هنوز تاثیرات عمیقی بر جامعه دارند را نمی­توان ناشی از عدم استقرار مدرنیته دانست. مذهب همواره عنصری مهم در سیاست­های دول سرمایه­داری مدرن، از زمان کلونیالیسم تا همین امروز، در منطقه­ی خاورمیانه بوده است. برای دولت­های منطقه تعلقات سکتی و فرقه­ای، ابزاری برای سرکوب و تحمیق و تداوم حکومت استبدادی­شان است. و قدرت­های بزرگ جهانی هم سیاست­های خود را بر متن  تشدید این جنگ­های فرقه­ای در منطقه پیش می­برند. در این سیاست، خاورمیانه می­تواند یا باید بتواند پایگاه مناسبی شود برای جنگ­های سرنوشت­ساز آتی آمریکا و ناتو.

غرب رو به زوال، در هراس از غول چین، هم با تخریب زیرساخت­های لازم برای گسترش جاده­ی ابریشم و هم با تلاش برای کنترل آن به جنگ دامن می­زند. در این پروسه، ارتجاع منطقه با رقابت­ها و تفاهم­های­شان ابزار تحقق این سیاست هستند. عمل­کرد این دولت­های ارتجاعی، با هر پوشش سیاسی یا مذهبی، ربطی به منافع اکثریت مردم منطقه ندارد. حتا تئوریسین­های بورژوازی به این نتیجه رسیده­اند، که وقت یک تغییر اساسی در این منطقه بر آتش نشسته است. این تغییر می­تواند به جای جنگ، انقلاب باشد!

ژوئن 2017 

* * *

 

توضیحات:

1- از دیرباز، روی­کرد دیگری نیز در توضیح معضلات منطقه­ی خاورمیانه موجود بوده است، که تمرکز خود را اساسا بر شرایط اقلیمی و آسیب­های جغرافیایی منطقه می­گذارد. بررسی نقش عوامل طبیعی در مصیبت­های این منطقه، گرچه مهم است، ولی کافی نیست. برای یافتن راه­حلی بر این معضلات پیچیده، طبعا باید به این فاکتور نیز توجه کرد و این کاری است که اساسا باید در حیطه­ی مطالعات تخصصی و علمی صورت گیرد. در این­جا تنها به طرح یک سئوال و بیان یک نکته بسنده می­شود. سئوال اینست که چطور می­شود در همین اقلیم خشک، شهری مثل دُبی ساخت که یکی از مدرن­ترین و لوکس­ترین شهرهای دنیاست و در گرمای جهنمی منطقه حتا صاحب پیست اسکی هم هست؟ و نکته این است که منطقه­ی خاورمیانه حتا در دهه­های پنجاه و شصت میلادی نیز، به نسبت اروپا و مناطق وسیعی از آسیا، خشک بوده است. اما، میزان ناآرامی­های منطقه­ای، علی­رغم جنگ اسرائیل و فلسطین در انتهای دهه­ی پنجاه، که بخش زیادی از اعراب را درگیر کرده بود، به هیچ­وجه با وضعیت امروز قابل قیاس نیست. برجسته­ترین نکته در این تحلیل­ها، ندیدن نقش آمریکا و هم­پیمانان غربی­اش در برپا داشتن جنگ­های دو سه دهه­ی اخیر در این منطقه است.

2- هابسبام قرن نوزده را «اروپایی­ترین قرن تاریخ» می­داند. او امپراتوری جدید را امپراتوری مستعمراتی می­نامد، که در آن برتری نظام سرمایه از مدت­ها پیش برقرار شده بود. اما، از پایان 1880 تا 1914، شامل چند کشور اروپایی می­شد که با گسترش مناسبات سرمایه­داری و صنعت پیش­رفته به نحو «مسخره­ای» بخش­های بزرگی از جهان را میان خود تقسیم کرده بودند. هابسبام، «عصر امپراتوری»، ترجمه: ناهید فروغان. و هابسبام «عصر نهایت­ها»، تاریخ جهان 1914-1991، ترجمه: حسن مرتضوی.

3- نگاه کنید برای مثال به مقاله­ی «خاورمیانه­ی ابداعی انگلیسی»، از نشریه­ی الکترونیکی «قلمرو»:

www.ghalamro.net

4- «دزدان دریایی» مقوله­ای است متعلق به دوره­ی گسترش تجارت. گفته می­شود استعمار انگلیس از طریق کمپانی هند شرقی در توافقی با امیران وقت هند، خواستار تسهیلاتی برای تجارت و فروش کالاهای خود شدند. در نتیجه­ی این توافق، آن­ها توانستند به مناطقی از هند برای استقرار دست یابند و از «دزدان دریایی» نیز در امان باشند. این تجربه، بعدها پایه­ی رابطه با خُرده امیران ناحیه­ی خلیج فارس و تحکیم موقعیت انگلیس در آن­جا نیز شد.

5- اولین تجربه­ی استخراج نفت در پنسیلوانیای آمریکا، در نیمه­ی دوم قرن نوزدهم، وقوع یافته بود. در منطقه­ی خاورمیانه، پس از استخراج نفت در مسجدسلیمان توسط انگلیس­ها در سال 1908، از دهه­ی دوم قرن بیستم در عراق نیز به کمک انگلیس­ها نفت استخراج شد و سپس در دهه­ی سی میلادی هم­زمان با رکود مشهور این دوره، دولت آمریکا با عربستان سعودی که در موقعیت نامساعد اقتصادی بود، قراردادی برای استخراج نفت منعقد کرد. و مشهور است که امرای عربستان سعودی به آمریکاییان قول دادند مزد کارشان را با طلا بدهند. تا همین امروز هم روسای جمهور تازه انتخاب شده­ی آمریکا، در اولین دیدار خود از سعودی، مدال طلا می­گیرند!

6- از جنگ­هایی که مستقیما ناشی از دخالت خارجی نبود، می­توان برای مثال از جنگ ایران و عراق، که یکی از طولانی­ترین و خونین­ترین جنگ­های اواخر قرن بیستم بود؛ هم­چنین حمایت شاه ایران از سلطان عمان در سرکوب ظفار در دهه­ی هفتاد میلادی؛ و یا سیاست دولت­های منطقه در برخورد به مساله­ی کرد نام برد. در همه­ی این موارد و موارد بسیار دیگر، که فرصت ذکرش نیست، معمولا با چند حلقه واسط می­توان رد پای آمریکا و ناتو و شوروی/ روسیه و... را پی گرفت. رابطه­ی خصمانه ایران و آمریکا، در طول دوره­ی جنگ ایران و عراق، بر کسی پوشیده نیست. اما، قطعا بسیاری ماجرای فروش اسلحه به ایران توسط آمریکا و با وساطت قاچاقچی­های اسلحه در دوره­ی جنگ ایران و عراق را به یاد می­آورند.

7- با تعریف­های رایج از خاورمیانه، افغانستان جزو این منطقه به حساب نمی­آید. اما، به دلیل همسایگی با جمهوری شوروی، از دیرباز این کشور مورد توجه آمریکا و متحدان غربی­اش بوده است. تلاش­های گسترده برای تقویت و حمایت ارتجاع اسلامی در این منطقه در مقابله با شوروی در دهه­ی هشتاد میلادی به همین دلیل بود. اما، مساله­ی افغانستان پس از ختم جنگ سرد اهمیت دیگری یافته است. افغانستان صاحب معادن غنی و متنوعی است. علاوه بر مس و آهن و سنگ مرمر...، عناصر کمیاب معدنی­ای در آن یافت شده است که به خصوص در تکنولوژی جدید مورد استفاده دارند. در دهه­های گذشته، و به موازات همه­ی مجادلات سیاسی در مورد دولت حامی شوروی، طالبان و دیگر گروه­های اسلامیست، بحث­هایی در جریان بوده در مورد تحقیقات و نقشه­هایی که شوروی از این معادن داشته و انطباق آن با آن چه که معلومات امروز آمریکا - توسط تیم­های زمین­شناس پژوهش­گر- در این منطقه در خلال جنگ­ها است. ارزش ذخایر معدنی افغانستان رقمی نجومی است.

8-

Luft, Gal- Chinas’s New Grand Strategy for the Middle East; Foreignpolicy; January 26, 2016.

Scobell Andrew, Nader Alireza- China in the Middle East- The Wary Dragon; RAND Corporation, 2016

هم­چنین نگاه کنید به:

Krause, Koachim; The Times They Are a changin’- Fundamental Structural Change in International Relations as a Challenge for Germany and Europe ; SIRIUS –Zeitschrift fur Strategische Analysen 2017,01(1): p 3-23

این مقاله اساسا متمرکز است بر مستدل کردن ضرورت یک پارادایم جدید در روابط بین­الملل و با اشاره به نقش دنیای غرب در شکل دادن به ارزش­های دموکراتیک در جهان، که این دوره را رو به پایان می­بیند. مقاله ضمن اقرار به این که حفظ صلح دراروپا مدیون هژمونی آمریکا بوده، بر آنست که غرب نقش برجسته­ی خود را در عرصه­های اقتصاد، تجارت و تکنیک از دست داده است؛ روسیه همه­ی اجزای امنیت اروپا را زیر سئوال برده؛ و چین دارد به مرکزی تبدیل می­شود، که نقطه­ی رجوع بسیاری از کشورهای آسیایی است.

هم­چنین یک نمونه­ی دیگر از مجموعه­ی مقالات آکادمیک در مورد وضعیت حاضر خاورمیانه:

Fawcett Louise; The Middle East in the International System- Improving, Understanding and Breaking Down the International Relations. Durham Middle East Papers 2017- Durham University

در یکی از مقالات این مجموعه با صراحت بر لزوم یک تغییر، یک نقطه عطف در خاورمیانه، تاکید شده است. و گفته می­شود که منظور از نقطه عطف، چیزی است که تاثیرات بلندمدت و عمیق می­گذارد، مثل: سقوط دیوار برلین، نقش جمال عبدالناصر در خاورمیانه، انقلاب 1979 ایران، بحران نفت در 1973... توجه داشته باشیم که این تحقیقی تازه است و اشاره به «بهار عرب» ندارد. 

 

توضیح: در دفتر سی و یکم «نگاه»، ژوئن 2017، درج شده بود. 

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com