دولت آمریکا، داعش و گره کور عراق

 

ناصر پایدار

 

ترجیع بند سخن اوباما در رابطه با اوضاع عراق، حتی در پاسخ این سئوال که آمریکا در مقابل خطر داعش چه خواهد کرد؟ این بوده است که دولتاش وارد جنگ تازه ای نخواهد شد!! نظرسازان بورژوازی و ژورنالیسم رسمی سرمایهداری این پاسخ را همواره چنین تعبیر کردهاند که کشتیبان را سیاستی دگر آمده است!! اگر بوش پدر و پسر و دولتهای دیگر آمریکا بر طبل جنگ میکوبیدند و بی دریغ نسخه حمله نظامی میپیچیدند، اوباما از روز شروع کارزار انتخاباتی گفته است که دیپلوماسی نوشداروی بیماریهاست. محافل فکری و تریبونهای شهره بورژوازی چنین میگویند، ببینیم اصل ماجرا چیست؟ سناریوی جایگزینی لشکرکشیها، با مذاکرات دیپلوماتیک، چه صیغهای است؟ استراتژی روز آمریکا در خاورمیانه علیالعموم و کشور عراق به طور خاص، حول کدام محور میچرخد، در دل این راهبرد، تکلیف داعش چه میشود؟ آیا اوباما و شرکا برای چالش دولت اسلامی ارادهای جدی دارند!! در این گذر با کدامین تناقضات درگیرند و بالاخره و از همه مهمتر، با توجه به نقش نیروهای متنوع دخیل در اوضاع روز عراق و شدت مناقشات میان بلوک بندیهای بورژوازی در این جا، سرنوشت میلیونها کارگر نفرین شده عراقی چه میگردد؟ از پرسش اول شروع کنیم. جار و جنجال جایگزینی جنگ با دیپلوماسی چیست؟

استراتژی، سیاست، راهکار، جهتگیری، نوع برنامهریزی یا هر مولفه و کنش دیگر دولتها از جمله دولت آمریکا، پاسخ خاص آنها به نیازها، منویات و شروط ارزشافزایی سرمایه اجتماعی (کل سرمایه) کشورها است. آمریکا سالیان متمادی است که بزرگترین اقتصاد دنیای سرمایهداری است. عظیمترین حجم سرمایه در جهان را داراست، محصول کار تودههای کارگر مورد استثمارش، یا آن چه که بورژوازی تولید ناخالص داخلی مینامد از هفده تریلیون دلار در سال افزون است. رقمی که معادل بیست و پنج درصد کل تولید ناخالص دنیا را تشکیل میدهد. اولین کشور وارد کننده کالا در سطح جهان میباشد و به لحاظ صادرات یا صدور محصولاتی که فقط در داخل آمریکا با دست کارگران شاغل در حوزههای داخلی تولید میگردد، مقام سوم را دارا است. تراستها و کارتلهای غول پیکر صنعتی ایالات متحده در سراسر دنیا حضور دارند و سرمایههای آنها، مستقیم یا غیر مستقیم، ارقام سهمگین اضافه ارزش ناشی از استثمار کارگران کشورها را به سوی خود سرازیر میکند. سرمایههای بانکها و موسسات مالی عظیمالجثه این کشور مانند گلدمن ساکس، جی پی مورگان چیس، مورگان استانلی، سیتی گروپ و گروههای دیگر از دهها تریلیون دلار متجاوز است. این بانکها با این سرمایهها از طریق بازار بورس و همه اهرمهای دیگر، بخش بسیار عظیمی از سرمایه جهانی را کنترل میکنند. تراستهای مالی و صنعتی ایالات متحده بر سودآورترین حوزههای انباشت سرمایه در جهان تسلط دارند، بیشترین سود را از نیروی کار شبه رایگان کارگران دنیا به چنگ میآورند، از طریق پیشریز مستقیم سرمایه در غالب کشورها، شریک سود سرمایه اجتماعی این ممالک هستند، به دلیل استیلا بر قلمروهای تولید انرژی، مواد اولیه و سایر ترکیبات بخش ثابت سرمایه، بارآوری بالای کار و استثمار نیروی کار شبه رایگان در همه نقاط دنیا، از توان رقابت بسیار بالایی برخوردارند و در این گذر بیشترین حصه سود را از کل اضافه ارزشهای بینالمللی دریافت میدارند. موقعیت، قدرت و هستی بورژوازی آمریکا یا دولت این کشور در جهان صرفا موقعیت برتر و توان سودآوری افزونتر این سرمایههاست. استراتژی، سیاست، دیپلوماسی و قدرت ایالات متحده نیز از درون چرخه ارزشافزایی این سرمایهها بیرون میآید. بورژوازی آمریکا فقط چند صد میلیون کارگر ساکن این کشور را استثمار نمیکند. بیشترین بخش از هزاران تریلیون دلار سرمایه تحت مالکیت تراستها، دولت و کل طبقه سرمایهدار آمریکا و ارقام کهکشانی سود سالانه این سرمایهها حاصل استثمار بربرمنشانه پرولتاریای بینالمللی است، حوزههای تولید این سرمایهها و سودها در سراسر جهان گسترده است، دولتهای روز دنیا نهاد برنامهریزی، ابزار حفظ امنیت و نیروی پاسدار بقای رابطه تولید اضافه ارزشند. درست بر همین پایه، بورژوازی آمریکا به خود اجازه میدهد قدرت مسلط سراسر جهان باشد و به جنایتکارترین و بشرستیزترین شکل ممکن، بر سرنوشت زندگی ساکنان کره ارض اسب قدرت راند. بورژوازی ایالات متحده به عنوان شریک غول پیکر مالکیت کل سرمایه جهانی و در مقام عظیم ترین سهامدار استثمار بربرمنشانه کل کارگران دنیا، تاریخا در تدارک کنترل کامل جهان و انطباق جامع نظم اقتصادی، سیاسی، مدنی، حقوقی، فرهنگی و اجتماعی همه کشورها، با شرایط بازتولید هر چه سودآورتر سرمایههایش بوده است. در همین راستا تاریخ طبقه سرمایهدار آمریکا و دولتهایش، در بند بند خود، تاریخ کودتاگری، جنگافروزی، توطئه، بربریت و سبعیت در نقطه، نقطه دنیا برای تحقق هدف بالاست. استراتژی، سیاست، صلح، جنگ، دیپلوماسی، گفتمان یا هر جست و خیز هر دولت ایالات متحده در هر قالب و هر قواره به هر حال ساز و کار حصول این مقصود است. در نظام سرمایهداری کلا سرمایه است که اندیشهها و تمامی مفاهیم حقوقی، سیاسی، اخلاقی و اجتماعی مسلط را پمپاژ میکند. آن چه بورژوازی ایالات متحده، دموکراسی، حقوق بشر، صلح، آزادی، عدالت، اخلاق، امنیت، نظم یا هر لفظ و عبارت دیگر مینامد، نیز یکراست توسط تراستها، موسسات غولآسای مالی و صنعتی این کشور ابداع، آرایش و تنفیذ میشوند. این مفاهیم با همین خاستگاه و سرچشمه، به موازات هر تغییر مهم در شرایط ارزش افزایی سرمایههای آمریکایی در سطح جهان، دچار تغییر یا جا به جایی میگردند. معنی واقعی این سخن که جنگ ادامه سیاست به شکل دیگر است نیز تا جایی که به بورژوازی مربوط است، همین میباشد. برای حاکمان آمریکا، جنگ و صلح، حمله نظامی و گفتمان سیاسی، دیپلوماسی و جنگافروزی وجوه مختلف یک وحدت یا رویههای متفاوت ایفای یک نقش واحد هستند. نقشی که بورژوازی آمریکا در سالهای بعد از جنگ امپریالیستی دوم تا امروز به شکلهای متفاوت زیر ایفاء کرده است.

 

اول: کودتاگری

دهههای پنجاه تا هشتاد قرن بیستم، دوران سازماندهی و اجرای جنایتکارانهترین کودتاهای نظامی توسط دولتهای مختلف آمریکا در آسیا، افریقا و آمریکای لاتین است. کودتاگری در این دوره یگانه راهکاری بود که نیازهای وقت بورژوازی این کشور را با توجه به آن چه گفته شد، پاسخ میگفت. سخن از دورهایست که جهان سرمایهداری میان دو قطب قدرت غربی و شرقی سرمایه تقسیم بوده است. آمریکا در راس قطب نخست قرار داشت. شرائط جنگ سرد همه جا حکمروایی میکرد. دولتها در همه ممالک نقش خود به مثابه دولت سرمایهداری یا دولت عهدهدار برنامهریزی و پیشبرد پروسه انکشاف کاپیتالیستی را با شاخص تعلق به یکی از این دو اردوگاه جامه عمل میپوشاندند. اگر از مفاهیمی مانند غیرمتعهد سخن میرفت، صرفا پوششی بر اندام همین تعلقات یا احیانا بیان درجه غلظت و میزان قوام آن بود. شالوده کار امپریالیسم آمریکا در این سالها سرنگونی قهرآمیز کلیه دولتهایی است که شریک، یا حتی متمایل به اردوگاه رقیب باشند. دقیقتر بگوییم، هر دولتی که فاقد آمادگی بدون قید و شرط جهت انحلال در برنامهریزی نسخهپیچی شده امپریالیستهای آمریکایی برای نظم سرمایهداری جهانی بود، آماج کودتا واقع میشد. از منظر حاکمان آمریکا این دولتها باید سقوط میکردند و بهترین راه سرنگونی آنها نیز کودتا بود. چرا؟ به این دلیل ساده که کودتا آلترناتیو کاملا مقدورتر و سهلالحصولتر جنگ یا حمله نظامی به حساب میآمد و واقعا نیز چنین بود. کودتا راهبرد امپریالیسم آمریکا و متحدانش در ممالکی بود که اولا بخشی از طبقه بورژوازی و نیروهای نظامی، پلیس و سازمانهای اطلاعاتی آنها آماده هر نوع همکاری با این قطب علیه رژیم حاکم روز خود بودند؛ ثانیا ارتش و دستگاههای امنیتی و پلیسی اردوگاه در آن جوامع حضور موثر نداشت. در این گونه ممالک، کودتا با کمترین هزینه طراحی میشد و به اجراء در میآمد. در یک چشم به هم زدن دولتی سقوط میکرد، جمعیت نظامیان متمایل به غرب سراسر جامعه را پهنه برپایی دار و اعدام مخالفان میساختند، شط خون جاری میشد و بالاخره کودتاگران بر اریکه قدرت مستقر میگردیدند. کودتاگری در این دوره البته در انحصار امپریالیستهای آمریکایی نیست. نیروهای مخالف قطب قدرت غربی سرمایه جهانی و کم یا بیش متمایل به اردوگاه نیز این جا و آن جا از همین شیوه سود میجستند. آن چه این راهکار را در این برهه تاریخی محل توجه و سلاح دست هر دو قطب امپریالیستی سرمایهداری میساخت، اساسا هزینه کم و سهلالحصول بودن آن در قیاس با حمله نظامی یا هر شیوه دیگر براندازی حکومتهای ناموافق بود. شرایطی که اشاره شد، دستیابی به هدف با حداقل دردسرها را تضمین مینمود. در غیر این صورت، یعنی اگر این شرایط وجود نداشت، مسلما راهکارهای جایگزین دستور کار میگردید. جنگهای جنایتکارانه طولانی مدت ویتنام و کره با عظیمترین ابعاد توحش مصداق بارز این جایگزین سازیها بودند. لهستان دهه هشتاد نیز نوع دیگری از همین تغییر تاکتیکهای ضروری در طول همین دوره را نشان میداد. در این جا امپریالیستهای آمریکایی و اروپایی با تشخیص ناممکنی و ناکارآمدی راهکار کودتا و جنگ، دست توسل به دامن پاپ آویختند و آستان سرای لخ والسا و سایر سران اتحادیه همبستگی را کوبیدند.

 

دوم: حمله نظامی

فروپاشی اردوگاه شوروی و پایان دوران جنگ سرد، بهرهگیری از تاکتیک کودتا را برای سران کاخ سفید، در بسیاری موارد غیر لازم و در برخی جاها دشوار یا ناممکن ساخت. عصر دو قطبی بودن قدرتهای امپریالیستی سرمایهداری عجالتا و برای چند صباحی به سر آمد. مهمترین مراکز سلطه اردوگاه مانند جوامع اروپای شرقی دست از پا نشناخته به جرگه اقمار آمریکا پیوستند. در آفریقا، آسیا و خیلی جاهای دیگر، هیچ نیازی به طراحی کودتا توسط سیا و پنتاگون نبود، در این میان کشورهایی باقی میماندند که رژیم سیاسی روز آنها جذابیتی برای امپریالیستهای آمریکایی نداشتند و در سلک دولتهای مطلوب کاخ سفید به حساب نمیآمدند. سرنگونی این رژیمها مثل دوره سابق، به تمام و کمال دستور کار بود و استراتژی بورژوازی ایالات متحده تا جایی که به براندازی هر دولت ناموافق و نامطلوب مربوط میشد، هیچ تغییری در هیچ سطح را بر نمیتافت. معضل کار اما این بود که این رژیمها را با کودتا نمیشد ساقط کرد. دولت آمریکا در جوامع مذکور ساز و برگ نظامی و امنیتی و اطلاعاتی لازم یا توان تدارک و انجام کودتا نداشت. سایر شرایط حاکم نیز اجازه کودتاگری نمیداد. با همه اینها یک چیز محل تردید نبود، این که رژیمهای مستحیل نشده یا به هر حال ناراضی به انحلال کامل در نظم نسخهپیچی شده آمریکا برای سرمایه جهانی باید از سر راه برداشته میشدند. کشورهای حوزه بالکان، عراق، جمهوری اسلامی، افغانستان، کره شمالی، لیبی و برخی جوامع آمریکای لاتین در این زمره قرار داشتند. این جاست که راهکار پیشین پیشبرد هدف باید دستخوش تغییر میشد و حمله نظامی در هر کجا و علیه هر کدام این دولتها به شرط دورنمای توفیق، جای سیاست کودتاگری را میگرفت.

پیششرط اتخاذ این راهبرد از منظر بورژوازی و نهادهای حاکمیت آمریکا، وجود اپوزیسیونهای داخلی همسو، قابل اتکاء و قادر به جلب توهم تودههای ناآگاه و ناراضی بود. کشورهایی که بالاتر نام بردیم، بعضا از این دست بودند و در این میان، حوزه بالکان به لحاظ اهمیتاش برای آمریکا و کلا غرب در صدر فهرست قرار میگرفت. نکته مهم آن است که همین حوزه، اولین و آخرین نمونه موفق راهکار لشکرکشی و حمله نظامی امپریالیستهای غربی بود. یوگسلاوی باید به هر طریق در نظم ویژه نوع آمریکایی سرمایهداری منحل میشد. چند ده میلیون کارگر باید در این گذر قربانی میگردیدند. ساز و کارها همه مهیا بود. نارضایی تودههای کارگر به اندازه لازم وجود داشت، بخشی از ارتجاع بورژوازی در نواحی و مناطق مختلف، رسالت حفاری توهم تودههای کارگر و هدایت این توهمات به باتلاق منافع خویش و شرکای آمریکایی، اروپایی را به دوش میگرفت. فرق بسیار مهم این جا با لهستان در این بود که بورژوازی اپوزیسیون فاقد حداقل وجاهت، نفوذ، تدارک و قدرت بسیج بود. درست به همین دلیل باید برای هر میزان اثرگذاری و میدانداری حتما توسط امپریالیستها ساپورت، دستکاری و تسلیح میگردید. از این گذشته، بورژوازی حاکم آماده جنگی تمامی عیار بود، عزم جزم داشت که تا آخرین نفس مقاومت کند و هیچ نشانی از مماشات با هیچ اپوزیسیون یا قدرتهای امپریالیستی حامی آنها از خود بروز نمیداد. همه این مولفهها بانگ میزد که لشکرکشی نظامی و جنگ طولانی مدت اجباری است. کاری که دولتهای غربی با سرکردگی آمریکا برای آن آمادگی کامل داشتند. جنگ یوگسلاوی پس از دو جنگ جنایتکارانه امپریالیستی اول و دوم، فاجعهبارترین رُخداد انسانی اروپا در تاریخ معاصر بود و قتل عام دهها هزار کارگر و آوارگی و بی خانمایی میلیونها خانواده کارگری را به دنبال داشت. جنگ با پیروزی بورژوازی آمریکا و متحدانش پایان یافت.

لشکرکشی به افغانستان و عراق، آزمونهای بعدی دولت آمریکا در حوزه جایگزینی کودتاگری با جنگ و حمله نظامی در دوره مورد گفتگو بود. این هر دو تجربه، برای بورژوازی ایالات متحده مالامال از شکست، خسارت و بدفرجامی شد. نیاز به گفتن نیست که کل عوارض شکستها، بر روی دوش تودههای کارگر جهان و آمریکا سرشکن گردید و کماکان میگردد؛ اما تضعیف و افت چشمگیر موقعیت دولت آمریکا به ویژه در منطقه خاورمیانه نیز جزیی از عواقب این لشکرکشیها شد. از این که بگذریم، جنگها معادلات هولناک تازهای وارد اوضاع روز دنیا ساختند و برای شرایط انفجارآمیز جاری جهان، نقش بدترین چاشنی احتراق را بازی کردند. درباره این شرایط و چند و چون انفجارآمیزی آن باید به چند نکته زیر نظر داشت.

- نظام سرمایهداری با تشدید روز افزون فشار استثمار، فقر، فلاکت، ستمکشی، بی خانمانی، جنگ زدگی، دیکتاتوری و اشکال گوناگون تبعیض و بی حقوقی انسانی، میلیاردها کارگر و خانوادههای کارگری را به ویژه در بخشهایی از دنیا به ورطه انفجار سوق داده بود.

- بورژوازی آمریکا یا قطب مسلط امپریالیستی سرمایهداری، در ذهن تودههای کارگر و سایر استثمارشوندگان جهان روز، عملا به عنوان نیروی جنگافروز پاسدار کل فقر و فلاکتها، مصیبتها و فجایع رعبانگیز انسانی این نظام تداعی میگردید و در همین راستا آماج بیشترین نفرتها و خشم و قهرها بود.

- اردوگاه شوروی و بورژوازی متحدش در کشورها و قارههای مختلف با آویختن به پرچم مسروقه کمونیسم و در راستای تلاش استراتژیک برای جایگزینی مبارزه طبقاتی پرولتاریا با امپریالیسم ستیزی بورژوایی، از یک سو برای خود جواز اعتبار میخریدند و از سوی دیگر بار تداعی تمامی توحش سرمایهداری با نقش امپریالیسم آمریکا در ذهن کارگران و زحمتکشان را سنگینتر و پر قوامتر میساختند.

- جنبش کارگری جهانی زیر فشار سوسیال دموکراسی، اشکال عدیده کمونیسم بورژوایی و رفرمیسم راست اتحادیهای از مدار جنگ واقعی ضد سرمایهداری خارج بود. کارگران بخش وسیعی از دنیا به ویژه در کشورهای آفریقایی، آمریکای لاتین و آسیا همراه با استثمارشوندگان دیگر، در رکاب بخشی از بورژوازی، زیر بیرق دروغین کمونیسم!! برای جهموری خلق!!، استقلال سیاسی!!، استقرار صنعت ملی!!، رشد آزاد سرمایهداری!! و مسایلی که همه و همه، فرمولبندیها یا بیان اندیشوار انتظارات اقشار پایین تر بورژوازی بودند، جنگ میکردند. آماج تعرض جنبشها و جنگها نیز همه جا، اشغالگری یا تسلط امپریالیستهای غربی و بیشتر از همه امپریالیسم آمریکا، رژیمهای حاکم و لایه یا لایههایی از بورژوازی داخلی شریک قطب قدرت غربی سرمایه جهانی بود. دهههای پنجاه تا هفتاد سده بیستم را با توجه به همین روند و تعینات، شاید بتوان، دوره اعتلای گسترده جنبشهای موسوم به ضد امپریالیستی یا در واقع امپریالیسم ستیزی خلقی نام نهاد.

- سالهای آخر دهه هفتاد به بعد جنبشهای بالا اعم از پیروز یا شکست خورده، پرونده بی ربطی خود با اهداف و انتظارات تودههای کارگر و زحمتکش و خصلت سرمایهسالاری خود را پیش روی کارگران باز کردند. این امر سرخوردگی و یاس عمیقی را در سراسر کره زمین نسبت به چپ و کمونیسم در فضای فکر و زندگی توده کارگر دامن زد!! شکست آن چه بورژوازی اردوگاهی به گونهای دروغین کمونیسم القاء میکرد، به حساب شکست مبارزه طبقاتی و کمونیسم پرولتاریا گذاشته شد. وضعیت جنبش کارگری جهانی حتی از پیش هم بدتر و فاجعهبارتر گردید. فروپاشی اردوگاه شوروی در شرایطی که هیچ کورسویی از هیچ افق روشن سوسیالیستی و لغو کار مزدی بر مبارزه طبقاتی روز  کارگران دنیا پرتو نمیافکند، این وضع را باز هم تشدید کرد و بر وخامتاش افزود.

- همه مولفههای بالا و کل حوادثی که توصیف شد، زمینههای لازم برای رشد، بالندگی و گسترش فزاینده متحجرترین، عقب ماندهترین و ارتجاعیترین نیروهای پان اسلامیستی بورژوازی را در منطقه وسیعی از جهان و به طور مشخص در آفریقا، خاورمیانه، آسیای وسطی و جنوب شرقی، فراهم آورد. ارتجاع هار بورژوازی اسلامی در طول مدت بالا، از دل برهوت آکنده از فقر و فاقه و دیکتاتوری و نکبتی که سرمایهداری بر سر ساکنان دنیا آوار کرده بود و با اغتنام فرصت از موقعیت فرسوده و زمینگیر جنبش کمونیستی و ضد سرمایهداری طبقه کارگر راه را برای ابراز وجود اپوزیسیونی خود و غلطش بختک وار بر موج نارضایی بخش هر چند معدودی از استثمارشوندگان کارگر و غیرکارگر باز کرد.

- امپریالیستهای غربی به ویژه انگلیس و آمریکا در طول دهههای متمادی، با هدف جنگ علیه کمونیسم پرولتاریا و نیز مقابله با اردوگاه شوروی سابق، بر بهرهگیری حداکثر از ماهیت ارتجاعی و ضد کمونیستی نیروهای فوق متمرکز شدند. رژیمهای شریک و همدوش دولتهای آمریکا نیز علیالعموم دست به کار فراهمسازی راه توسعه نفوذ این جریانات بودند تا از این طریق با خطر بالندگی کمونیسم سرمایه ستیز طبقه کارگر و همزمان احزاب اردوگاهی مقابله نمایند. این عوامل در مجموع ارتجاع اسلامی بورژوازی را به ویژه در خاورمیانه و شمال آفریقا بال و پر داد و برای ایفای نقش بیشتر و موثرتر آماده ساخت. گروهها، محافل و مافیاهایی که هسته اصل قدرت جمهوری اسلامی ایران را پدید آوردند از جمله شجرههای خبیثهای بودند که از دل همین گنداب ساخت سرمایه جهانی بالیدند و اولین دولت سرمایهداری تیپ طالبان، داعش و القاعده را در شروع دهه هشتاد سده بیستم، بر تودههای کارگر ایران تحمیل کردند. فاجعه انسانی وحشتانگیزی که راه را برای عروج نیروهای هار ارتجاعی مشابه در خیلی جاهای دیگر هموار ساخت. اصطلاح دولت داعشی برای جمهوری اسلامی به طور قطع متضمن هیچ میزان گزافه یا اغراق نیست. آن چه این رژیم در طول دهه شصت خورشیدی یا حتی بعد از آن انجام داده است، مو به مو از جنس کارکرد القاعده، بوکوحرام و داعش بوده است.

با این توضیحات به محور اصلی بحث بازگردیم. توسل بورژوازی ایالات متحده به حمله نظامی به جای کودتاگری در شرایطی رُخ داد که اوضاع روز جهان شاخصها و دادههای اجتماعی بالا را با خود همراه داشت. هدف جنگها طبیعتا استقرار دولتهای پایبند نسخه بورژوازی آمریکا برای استقرار نظم اقتصادی و سیاسی سرمایهداری در این کشورها بود، اما جنگها همه جا طوفان گند و خون راه انداخت. طاعون نابودی بشریت کارگر و ستمکش را زایید و از دل این طوفانها و طاعونها، القاعده و طالبان و بوکوحرام و الشباب و، جبهه النصره و  انصار الشریعه و فجر لیبی و داعش متولد گردید. نیروهای درنده بشرستیزی که تمامی وجوه هستی خود را مدیون شدت استثمار، توحش و جنگافروزی بورژوازی جهانی، به ویژه و بیشتر از همه امپریالیستهایی آمریکایی، بودند. نظام سرمایه داری با تشدید سرکش فشار استثمار تودههای کارگر موج اعتراض و عصیان و قهر میآفرید، با دیکتاتوری و سبعیت و حمام خونهایش راه همه اشکال مبارزه واقعی علیه این شرایط را سد میساخت، در راستای قلع و قمع سراسری و جهانشمول کمونیستها و با هدف مینگذاری هر جنب و جوش ضد سرمایهداری طبقه کارگر، به ارتجاعیترین محافل اپوزیسون هار اسلامی مجال رشد میداد. مجموعه این عوامل، سوای جمهوری اسلامی، طالبان، داعش، بوکوحرام و در یک کلام طاعون بشرکش فاشیسم دینی بورژوازی ارمغان دیگری تحویل جهان نمیداد. تاکتیک جایگزینی کودتاگری با لشکرکشی و حمله نظامی توسط امپریالیستهای آمریکایی نقش قابلهای نابکار برای این زایش را بازی کرد.

سوم: راهکار دیپلوماسی: اوباما شش سال پیش، سمفونی کارزار انتخاباتی خود را با ریتم دیپلوماسی به جای حمله نظامی و لشکرکشی ساز کرد. پیام دولت او از همه لحاظ مفهوم و آشنا بود. اگر راهکار کودتاگری امپریالیستهای آمریکایی حدود سه دهه دوام آورد، تاکتیک جنگ و اشغال نظامی حتی برای یک دهه نیز کارساز نشد. از این مهمتر پایان عمر دوره اول را تغییرات مهم مربوط به قطب بندیها، فروپاشیها و ناممکن شدن عزل و نصب رژیمها از طریق کودتا رقم زد. در حالی که دوره دوم و رویکرد تهاجم نظامی عملا زیر مهمیز فاجعه آفرینیهای موحش انسانی حدیث ناموفقی میخواند. در همین جا باید تاکید نمود که رویش قارچگونه و سرطانی ارتجاع فاشیستی اسلامی بورژوازی به طور قطع محصول مجرد جنگ افروزیها و لشکرکشیهای دولت آمریکا نبود. فشار سهمگین استثمار و گرسنگی و فقر و بی خانمانی و سیه روزیهای مولود نظام بردگی مزدی، تحمیل شدن تمامی این مصیبتها، محرومیتها و بی حقوقیها بر زندگی تودههای کارگر، زمینگیری کمونیسم و جنبش ضد سرمایهداری پرولتاریا زیر فشار سرکوب و قهر کل بورژوازی از جمله میدانداری و تاخت و تاز دیرپای کمونیسم اردوگاهی، شکستهای متوالی دامنگیر مبارزه طبقاتی کارگران دنیا و بالاخره بسته شدن تمامی روزنههای امید بر روی میلیاردها کارگر سکنه کره زمین، همه و همه دست به دست هم میدادند و فاشیسم به دنیا میآوردند. در اینها شکی نیست، اما جنگهای بالکان، افغانستان، عراق، لیبی و سایر لشکرکشیهای آمریکا یا متحدانش جزء همین عوامل و دقایق بسیار مهمی از پویه فاشیسمزایی سرمایه جهانی را تشکیل میدادند.

جنگافروزیها به گسترش سرطانی فاشیسم کمک نمود، سراسر دنیا و بیشتر از همه جا، خاورمیانه، شمال آفریقا، آسیای میانه و جنوب شرقی، میدان تاخت و تاز بی مهار فاشیسم اسلامی بورژوازی شد. گفتگوی جایگزینی حمله نظامی با دیپلوماسی از همین روند رویید و ترجیعبند حرفهای اوباما و سران کاخ سفید گردید. کل راهکارها از کودتاگری گرفته تا حمله نظامی، دیپلوماسی یا هر ترفند دیگر، این هدف را دنبال میکرد که نظم اقتصادی، سیاسی و اجتماعی چرخه بازتولید سرمایه بینالمللی بر محور نسخه پیچی آمریکا و در چهارچوب تضمین نقش برتر و قاهر سرمایههای آمریکایی و قطب متحد آمریکا چرخ خورد. اما اینک سرکشی وسیع و فزاینده فاشیسم که مولود قهری شدت استثمار و فقرآفرینی سرمایهداری بود، که نتیجه محتوم کمونیسمکشی، حمام خون جنبش کارگری و مینگذاری هر اعتراض هر کارگر علیه سرمایه بود، که نماد طغیان گندیدهترین و درندهترین بخش ارتجاع بورژوازی بود، خود نیز شیرازه نظم سرمایهداری و به ویژه نسخهپیچی آمریکا و شرکایش برای این نظم را را کم یا بیش مختل میساخت. این وضع، نظام بردگی مزدی، دولت آمریکا و متحدانش را به ورطه تناقض فرو میراند و گفتمان آنها درباره دیپلوماسی به جای جنگ را دامن میزد!!

مشکل سرمایهداری، قطبهای قدرت سرمایه و به طور خاص امپریالیستهای غربی اما این بود و این است که غائله با دمیدن در شیپور دیپلوماسی و اعلام برائت فریبکارانه از حمله نظامی حل و فصل نمیگردد. سرمایهداری همیشه فاشیسمزا بوده است و امروز بیش از هر زمان دیگری فاشیسمآفرین و فاشیسمپرور است. فاشیسم اسلامی سرمایه یک مساله جدی جهان موجود است. معضلی که مستمرا توسط سرمایه بازتولید میشود و در هر دور بازتولید متراکمتر، مهلکتر و سرکشتر میگردد. بورژوازی نه فقط قادر به چالش آن نمیباشد، که هر روز بر طول و عرض قدرتاش میافزاید. یک نکته در این میان بسیار مهم است. فاشیسم این جا و آن جا نظم متعارف سرمایه را بر هم میریزد، اما سرمایهداری به ویژه در شرایط روز نیازمند حضور و تاخت و تاز آن هم میباشد. بورژوازی، میدانداری فاشیسم را یک سلاح مهم خارج سازی تودههای کارگر از میدان جنگ طبقاتی میبیند و در این گذر از آن استقبال میکند. از ظرفیت و قدرت فاشیسم برای زمینگیری هر چه بیشتر و حمام خون ضروری و به وقت جنبش کارگری سود میجوید. در کنار اینها وجود فاشیسم را برای پارهای تسویه حسابهای درونی خود مغتنم میشمارد. دولتهای روز جهان، علیالعموم و دولت آمریکا و اقمارش علیالخصوص به خاطر امتیازات فاشیسم در یکسو و نقش مخربش در اختلال نظم جهانی سرمایه در سوی دیگر، حتی برای چالش اضطراری آن اسیر تعارض و سردرگمی هستند. حاکمان آمریکا و متحدان آنها حاضر به مقابله جدی با فاشیسم اسلامی روز بورژوازی نمیباشند. کارنامه اینان در طول دو دهه اخیر در این گذر بسیار گویاست. طالبان و القاعده در نقطه شروع کار خود، بر اساس نقشه پنتاگون و سیا از تمامی حمایتهای مالی و آموزشی و تسلیحاتی آمریکا، عربستان سعودی و پاکستان برخوردار شدند. داعش، جبهه النصره، فجر لیبی، انصار الشریعه همگی با پشتوانه کافی دولتهای عرب شریک آمریکا، ترکیه و اتحادیه اروپا آماده شروع کارزار علیه رژیمهای سوریه و لیبی و به کجراه راندن موج مبارزات جاری تودههای کارگر این کشورها گردیدند. القاعده و داعش و جبهه النصره از آغاز تا امروز، مرتبط یا غیرمرتبط، با واسطه یا بدون واسطه، سلاح دست آمریکا و متحدان عربش برای کاهش توان چانهزنی و زیادت خواهی و اقتدارجویی جمهوری اسلامی در منطقه و جهان بودهاند. رویه دیگر ماجرا نیز دقیقا همین وضع را داشته است. جمهوری اسلامی ایران از آغاز تا امروز در سازماندهی، آموزش، تسلیح و بسیج فاشیسم در خاورمیانه و آفریقا و هر کجای دیگر با هدف سنگینسازی کفه توان خود در مقابل رقبای جهانی از هیچ کوششی دریغ نوریده است، در این گذر، کثیفترین و بشرستیزترین کارنامهها را دارد و همین کارنامه مالامال از توحش برگهای برنده زیادی را در اختیارش قرار داده است. سرمایهداری جهانی، دولتها و قطبهای عظیم قدرتش به یُمن تاخت و تاز گسترده فاشیسم اسلامی بورژوازی، خود را از خطر سرکشی جنبش ضد سرمایهداری طبقه کارگر در امان میبینند، زیرا فاشیسم اولا دشمن تا بُن دندان مسلح این جنبش است و ثانیا با بدیلسازی ارتجاعی و ضد بشری در مقابل مبارزه طبقاتی پرولتاریا از تودههای کارگر دنیا سربازگیری میکند، اختاپوس پویه پیکار کارگران کشورها میشود و جنبش طبقاتی آنها را بیش از پیش مصدوم و فرسوده و بی رمق میسازد.

حمله داعش به مناطق مختلف عراق حادثه جدیدی نیست. سالهاست که این وحوش بر بخش وسیعی از این کشور حکم میرانند و استانهایی را در سیطره قدرت و حاکمیت خود دارند. این موضوع اما در طول این سالها نه فقط هیچ گاه خاطر دولت اوباما و متحدانش را دچار تشویش نکرد، که آگاهانه و نقشهمند به فال نیک گرفته شد. سیل حمایت شرکای عرب آمریکا را در پی آورد. به این دلیل روشن که تسلط فاشیسم هار اسلامی داعش در این قلمروها و در کل منطقه، حربه کاملا کارایی، برای تضعیف دولت مالکی و اسد و از این طریق کاهش توان مقابلهجویی و زیادتخواهی جمهوری اسلامی بود. اگر آمریکا و اروپا امروز از خطر داعش میگویند، معنای حرفشان مطلقا اعلام آمادگی برای چالش فاشیسم نمیباشد. آن چه این قطب میخواهد، بقا و کنترل همزمان داعش، القاعده، جبهه النصره و طیف نیروهای مشابه است. بقا برای این که علیه کمونیسم و جنبش ضد سرمایهداری طبقه کارگر و نیز در پهنه تسویه حسابهای درونی با رقبای بینالمللی مورد بهرهبرداری قرار گیرند و کنترل به خاطر آن که شیرازه نظم نسخهپیچی شده خود برای چرخه ارزشافزایی سرمایه جهانی را دچار آشوب نسازند. آیا بورژوازی موفق خواهد شد که چنین کند؟ پاسخاش قطعا منفی است و همین جواب منفی  یک سئوال عظیم تاریخی را پیش روی طبقه کارگر جهانی قرار میدهد. بورژوازی نه فقط فاشیسمزاست، نه فقط نیازمند فاشیسم است، که قادر به کنترل فاشیسم آن گونه که میخواهد و چهارچوب نیاز اوست نیز نمیباشد؛ به این دلیل بسیار ساده که عصر حاضر سرمایهداری، عصر انحطاط انفجارآمیز و گندیدگی طغیانآلود، این نظام، عصر سرکشی آتشفشانآسای تضادهای ذاتی سرمایه است. دورانی که سرمایهداری تاریخا ظرفیت خود برای تحمل نازلترین امکانات معیشت و رفاه و حقوق انسانی میلیاردها کارگر را از دست داده است. روزگاری که کارگران جهان چند ده برابر آن چه برای متعالیترین سطح رفاه و آسایش و زندگی بدون هیچ نیاز آنان است تولید میکنند، اما بیش از نود درصد کل این کار و تولید، سرمایه و سود و باز هم سود میشود و از دسترس آنها خارج میگردد. عصری که سرمایه با کارگران چنین میکند و با این حال قادر به بازتولید پویه ارزشافزایی خود نیست. سرمایهداری در چنین وضعی یا باید به دست کمونیسم لغو کار مزدی پرولتاریا و جنبش ضد سرمایهداری این طبقه نابود شود و یا در غیر این صورت فاشیسم و باز هم فاشیسم خواهد زایید. انتظار تودههای کارگر عراق و منطقه و جهان که دولت آمریکا یا ائتلاف جهانی بورژوازی خطر داعش را از سر او رفع کند، انتظاری آکنده از سفاهت، توهم، نومیدی و استیصال است. گفتگوها، همراهیها و همزداییها همه چیز را دنبال میکند و آن چه را اصلا در برنامه کار ندارد، خلاصی میلیونها کارگر منطقه از شر فاشیسم اسلامی بورژوازی است. آمریکا، جمهوری اسلامی، دولت اقلیم کردستان، رژیم عراق، عربستان سعودی، امارات، اتحادیه اروپا، ترکیه، مصر و اسراییل، در درون قطببندیها و صفآراییهای همیشگی، هر کدام منافع خاص خویش را جستجو مینمایند. آن چه آنها را کنار هم قرار میدهد نه دفع شر داعش، که کاهش خطر آن برای نظم سرمایه و در همان بهرهگیری از غائله فاشیسم برای تسویه حساب با همدیگر است. رفع خطر داعش، القاعده و طالبان و بوکو حرام و الشباب و فجر لیبی و انصارالشریعه و کل فاشیسم بورژوازی از سر کارگران، نه کار دولتها، که فقط در گرو میدانداری موثر جنبش ضد سرمایهداری، برای لغو کار مزدی و انترناسیونالیستی پرولتاریاست. این تودههای کارگر منطقه و جهانند که میتوانند راه افتند، متحد شوند، شعور و شناخت طبقاتی خود را عمق دهند، قدرت خود را به صورت شورایی و سرمایه ستیز سازمان دهند. برای جلب حمایت و افزایش قدرت پیکار بر سر میلیاردها توده همزنجیر خویش در سراسر جهان فریاد زنند، با همه وجوه هستی سرمایهداری از جمله فاشیسم در جنگ شوند و بر بستر این کارزار خود را و بشریت را رها سازند.

سپتامبر 2014

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com