بورژوازی و امامزاده طبقه متوسط

 

ناصر پایدار

 

وقتی که صدها هزار انسان عاصی تونسی طغیان کردند، همه بلندگوهای نظام سرمایهداری فریاد زدند که طبقه متوسط تونس قیام کرده است!! یک سال و نیم پیش از آن به گاه سرازیری موجوار میلیونها انسان معترض به خیایانهای تهران و سایر شهرهای ایران نیز همان بلندگوها همین عبارت را جنجال کردند. آن روزها هم تمامی محافل بینالمللی بورژوازی از رئیس جمهور اوباما و نمایندگان کنگره آمریکا، تا عظیمترین تراستهای خبری سرمایه مانند CNN وBBC، تا اصلاحطلبان امروزی و حمام خونسالاران دیروزی درون دولت سرمایهداری اسلامی ایران، تا مرتضی محیط و کاتوزیان و حجرهداران چپنمای اصلاحات، تا طیف تودهای، همه و همه از رستاخیز کبیر طبقه متوسط گفتند!! شورشیان میلیونی مصر و فاتحان  میدان تحریر قاهره نیز عین همین مدال افتخار را از زمامداران، سیاستپردازان، صاحبنظران و تریبونهای سراسری نظام بردگی مزدی دریافت کردند!! در اینجا نیز زمین و زمان با تمثال طبقه متوسط آذینبندی شد و همه راهها به ارگ انقلابسالاری و میدانداری این طبقه منجی منتهی گردید!! خیزش تودههای عاصی در لیبی نیز به نام طبقه متوسط ثبت شد!! در الجزایر هم طبقه متوسط بود که با شلیک توپ انقلاب، خوابرفتگان سالیان دراز را بیدار کرد!! قیام چند میلیون یمنیها و بحرینیها نیز آذرخش خشم طبقه متوسط به حساب آمد!! و بالاخره در سوریه نیز همین طبقه بود که سنگ تمام گذاشت و باتلاق ثبات نیم قرنی حکومت بعثیها را دستخوش طوفان کرد!!اصلا شاید تاریخ را طبقه متوسط آفریده است!! و شاید همه رویدادهای سترگ تاریخی حاصل درایت، شجاعت و نبوغ فکری قهرمانان این طبقه بوده است!! در این میان البته چندتا حادثه تلخ خرابکارانه و ترورسالارانه هم رُخ داده است که حتما زیر سر طبقه کارگر بوده است. کمون پاریس، برپایی انترناسیونال اول، انقلاب اکتبر در زمره این خرابکاریها است و دلیل واقعی بروز ناخوشایند آنها هم شاید این بوده است که طبقه متوسط زیر فشار نقاهت بیماری از دفع خطر غافل مانده است!

ممکن است گفته شود که عبارات فوق برای بیان آنچه بورژوازی و نمایندگان فکری، سیاستمداران، دولتمردان و محافل راست و چپ آن در طول این سالها، به ویژه ماههای اخیر، اندر نعت و ستایش و قدرت اعجاز طبقه متوسط گفتهاند و میگویند، اغراقآمیز است. اصلا چنین نیست. هر جمله، هر اظهار نظر، هر بند تحلیل، تفسیر یا گزارش هر کدام از رسانههای خبری بورژوازی درباره رویدادهای اخیر خاورمیانه و شمال آفریقا را نگاه کنید تا تصویر واقعی آنچه را که توصیف کردیم به صورت بسیار زنده در پیش روی خود ببینید. بورژوازی، اعم از دولتمرد یا اپوزیسیون، راست یا چپ، محافظهکار یا اصلاحطلب، در این گذر تا آنجا پیش تاختهاند که اساسا سوای نقش طبقه متوسط هیچ نقش دیگری را رویت نمیکنند. تفاوت میان خیزشها را در تفاوت میان وزن و حجم و طول و عرض و ارتفاع طبقه متوسط جستجو میکنند. آینده جنبشها را در چگونگی قیام و قعود همین غول میبینند، مبنای محاسبات خود برای تعیین راه و چاه و استراتژی و تاکتیکهای توحش را حال و روزگار طبقه متوسط قرار میدهند. در یمن طبقه متوسط وجود ندارد!! در لیبی ضعیف است، در مصر قوی است، در ایران خیلی نیرومند است و در فلان نقطه دیگر چنین و چنان است و نوع این ارزیابها، محور چرخش تمامی تحلیلها و راهحلجوییهاست. طبقه متوسط در همه این گفتگوها، نظریهپردازیها و نسخهنویسیها نماد عالی مدرنیته، آزادیخواهی، دموکراسیطلبی و دیکتاتوری ستیزیهاست!! بورژوازی جهانی از صفهنشینان قطبهای عظیم قدرت تا اپوزیسیونهای مضمحل مغضوب و مقهور چپنما همگی آنچه را میخواهند در وجود این موجود سحرآمیز میبینند و این طبقه است که در سیاست روز همه آنها نقش قطب عالم وجود و واسطه بین غیب و شهود را بازی میکند. بورژوازی این گونه میبیند و میپندارد و تبلیغ میکند و نسخه مینویسد، اما ببینیم که راستی راستی این طبقه متوسط که این همه دربارهاش میگویند و مینویسند و جنجال میکنند، چیست و کیست و موقعیت و مکان و واقعیت اجتماعی آن در دنیای روز و در جوامع مختلف سرمایهداری جهان از جمله ایران چگونه است؟  قبل از هر چیز سری به مانیفست کمونیسم بزنیم.

بورژوازی که هنگام تسلط اربابان فئودال صنفی ستمکش بود، در کمون به صورت جمعیتی مسلح و حاکم بر خویش در آمد. در اینجا جمهوری مستقل شهری بود و در آنجا صنف سومی که به سلطنت مالیات میپرداخت و سپس در دوره صناعت دستی در سلطنتهای صنفی یا مطلقه حریف اشرافیت گردید و به طور کلی پایه اساسی سلطنتهای بزرگ قرار گرفت و سرانجام پس از استقرار صنایع بزرگ و بازار جهانی در دولت انتخابی نوین برای خویش سلطه سیاسی منحصر به فرد به دست آورد. قدرت دولتی نوین فقط کمیتهای است که امور مشترک همه طبقه بورژوازی را اداره مینماید.

مارکس در عبارت بالا، ضمن بررسی گذشته تاریخی بورژوازی از پدیدهای به نام صنف سوم آن هم در گیومه یاد میکند. نیرویی در جامعه فئودال و در سیطره نظام سرواژ که ستمکش بوده است و به سلطنت مالیات میپرداخته است. بورژوازی در مراحل اولیه بالندگی و ابراز حیات اجتماعی خود چنین موقعیتی داشته است و چنین نامی را با خود حمل میکرده است. عنوان طبقه سوم عنوان بورژوازی در دل شرایط یاد شده و به اعتبار موقعیت مذکور است. بورژوازی بعدها در پروسه استقرار صنایع بزرگ و گسترش بازار جهانی به طبقه مسلط اقتصادی و سیاسی در قاره، قاره دنیا و در سراسر جهان تبدیل شد. پروسهای که سالیان متمادی است نقطه فرجام خود را در دورترین نواحی کره مسکونی پشت سر نهاده است. با تسلط جامعالاطراف نظام بردگی مزدی در همه کشورها، و کل دنیا، دیگر سخن از طبقه سوم بسیار بی معنا بود. سرمایه نقطه شروع و رجوع هستی جوامع را تعیین میکرد. طبقه سرمایهدار در مکان سرمایه تشخص یافته، قدرت فائقه دنیا را تشکیل میداد. در مقابل سرمایه و طبقه سرمایهدار طبقه اساسی دیگری میداندار شد که از توده بردگان مزدی نفرین شده تشکیل میشد. از این تاریخ به بعد ما در ادبیات سیاسی چپ با واژه دیگری مواجه هستیم. خرده بورژوازی، اصطلاحی برای بخش پائینتر بورژوازی، کاتاگوری جمعیتی و طبقاتی معینی که جزء لایتجزائی از طبقه سرمایهدار است. هیچ طبقه سومی نیست، زیرا که در سیطره نظام بردگی مزدی طبقه سومی امکان موجودیت ندارد. این حرف یا نظر را قرار نیست از لابهلای این و آن دستنوشته بیرون آوریم. سرمایه خود چنین میگوید و چنین حکم میدهد. سرمایه یک رابطه اجتماعی است. رابطه استثمار کارگران توسط کار مرده آنها که به طور مستمر از سیطره اختیار، دخالت و اعمال اراده آنان خارج میشود، به سرمایه و به قدرت مسلط بر سرنوشت زندگی و کار تولید کنندگان آن تبدیل میگردد و در مالکیت طبقه سرمایهدار قرار میگیرد. در اینجا انسانها یا سرمایه دارند و یا توده فروشنده نیروی کارند. سرمایهداران ممکن است مالک کارخانه، کارگاه، تجارتخانه، بانک، فروشگاه، بنگاههای حمل و نقل، بنادر، تراستهای خبری، کانونهای علمی و دانشگاهی، کازینو، مراکز فحشاء یا دهها نوع موسسه و نهاد و بنگاه صنعتی و مالی و تجاری دیگر باشند. ممکن است مالک هیچ کارگاه و بانک و بنگاه و موسسهای نباشد و به جای اینها، دولتمرد، متفکر، کارشناس، برنامهریز، امیر ارتش و سپاه و پلیس، روحانی، سیاستمدار، محقق و به هر حال مهرهای از مفصلبندی اقتدار، حاکمیت و سیاستگذاری یا اعمال نظم تولیدی و سیاسی و اجتماعی سرمایهداری بر طبقه کارگر باشند. هویت سرمایهدار را طول و عرض مالکیت مستقیم او بر سرمایه، زمین یا ابزار کار تعیین نمیکند. سرمایه به مثابه یک شیوه تولید تاریخا معین، سازمان کار خود را دارد و مکان افراد در این سازمان کار، یکی از اساسیترین مولفههای تعیین موقعیت طبقاتی آنها از جمله سرمایهدار بودن آنهاست. همه سرمایهداران به لحاظ ابعاد مالکیت، سهم قدرت و حصه سودی که از کل اضافه ارزش تولید شده توسط کارگران دنیا کسب میکنند، افراد همطراز، هموزن و همردیفی نیستند. سرمایهدار میتواند بزرگ، کوچک و متعلق به لایههای مختلف طبقه خویش باشد و در عالم واقع نیز حتما چنین است. ممکن است کارفرمای مستقیم هیچ کارگری نباشد، شاید دنیای اضافه ارزشها و سرمایههای او حاصل استثمار جمعیت عظیم کارگرانی باشد که هیچ کدام برای هیچ ثانیهای در حوزه مستقیم پیشریز سرمایههای وی کار نکرده و استثمار نشدهاند. سرمایهدار، سرمایهای است که شخصیت یافته است، همه حالات بالا را میتواند احراز کند و موجودیت و نقش و اعتبار او نیز در وجود سرمایه به صورت یک رابطه اجتماعی قابل تشخیص است.

به طبقه کارگر پردازیم. طبقهای که هویت آحادش با فروش نیروی کار تعیین میگردد. تعریفی بسیار شفاف و ساده که تاریخا با دنیایی وارونهپردازی، اوهامبافی و اختلاف نیز همراه بوده است. خرید و فروش نیروی کار، رابطه سقوط کامل کارگر از هستی آزاد انسانی خویش است. در اینجا بحث فقط بر سر این نیست که کارگر کالایی به نام نیروی کار را به سرمایهدار میفروشد، به دنبال فروش این نیرو استثمار میشود، اضافه ارزش تولید میکند، سرمایه را تولید مینماید. اینها همه به طور قطع واقعیت دارند، کارگر اسیر همه این بلاها هست؛ اما ماجرا به اینجا ختم نمیشود. فروش نیروی کار برای کارگر صرف فروش یک کالا نیست. فروش کلیه آزادیها، اختیارات، حقوق و موجودیت خویش به سرمایه است و کارگر کسی است که با این کار از کلیه این آزادیها و حقوق و اختیارات ساقط میگردد. خیلیها در اعتراض به تعیین مزدبگیری به عنوان شاخص کارگر بودن، میگویند که وزرا، وکلا، مدیران کل، امرای ارتش، مستشاران عالیمقام، روسای بانکها، تراستها و کارتلها یا سایر عمله و اکره سرمایه در کشورها نیز در قبال کار خود حقوق میگیرند!! این استدلال بسیار نادرست است و درک بی نهایت وارونه و مغشوش استدلال کنندگان از رابطه کار مزدی را به نمایش میگذارد. مزد و حقوق در فرهنگ عامیانه به عنوان الفاظی مترادف مورد استفاده قرار میگیرند. بحث بر سر واژهها نیست. گفتگو اینجاست که مزد در رابطه خرید و فروش نیروی کار متضمن بیگانه شدن تام و تمام فروشنده این نیرو از کار خود و از سرنوشت زندگی اجتماعی خویش است. متضمن آن است که کارگر کار میکند، بدون این که از هیچ حق تصمیمگیری در رابطه با کارش برخوردار باشد، بدون این که بداند چرا این کار را و نه کار دیگری را انجام میدهد، بدون این که هیچ حق مداخلهای در تعیین نوع کار، زمان کار، حاصل کار، سرنوشت محصول کار، سرنوشت زندگی خویش در جامعهای که کار میکند را دارا باشد. مزد متضمن استثمار شدن، فرودستی، حکومت شوندگی، مفلوک بودن، تحمل کلیه اشکال نکبت، بیحقوقیها، سیهروزیها و جنایات نظام سرمایهداری است. متضمن قبول فرسوده شدن برای فربه شدن سرمایه، مستهلک شدن برای رشد و انباشت و تراکم بیشتر سرمایه، ضعیفتر و فروماندهتر شدن برای قویتر شدن سرمایه است. اگر همه این شاخصها و مولفهها را خوب در نظر بگیریم، آنگاه بسیار خوب هم در ک میکنیم که استدلال بالا دائر بر جعل تشابه میان فروشنده نیروی کار و یک دولتمرد حقوقبگیر، بیش از حد سفاهتآمیز و چندشبار است. مشاغل، پستها و مقاماتی که صاحبان استدلال فوق برای نقض اعتبار شاخص مزد در تعریف کارگر ذکر میکنند، همگی در جمیع جهات در نقطه مقابل و متضاد کارگر بودن قرار دارند. دارندگان این مشاغل، آحاد یا بخشهایی از طبقه سرمایهدار هستند. از ورای این پستها، نظم تولیدی، سیاسی، مدنی، حقوقی، امنیتی، نظامی، ایدئولوژیک، فرهنگی و اجتماعی سرمایه را برنامهریزی میکنند و بر تودههای طبقه کارگر تحمیل مینمایند. در یک کلام، کارگر انسانی است که نیروی کار خویش را میفروشد. او شاید در صنعت کار کند و استثمار شود؛ شاید کارگر بازار، حمل و نقل، هتل، رستوران، کشاورزی، آموزش، درمان، بهداشت، سکس، فروش مواد مخدر، رسانه یا هر قلمرو دیگر فروش نیروی کار باشد؛ او در همه این حالات کارگر است. اگر معلم است و در مدرسه تدریس میکند، اگر بهیار، پرستار یا تکنیسین بیمارستان است، اگر برای رسانههای خبری دنیا، ماتریال گزارشها را از لابهلای سیر رویدادها استخراج میکند، اگر اتوموبیل مونتاژ مینماید یا کامپیوتر تعمیر میکند، باز هم انسانی فرودست و ساقط از هر میزان حق دخالت آزاد در کار خود و تعیین نظم اجتماعی حاکم بر زندگی خویش است. فراموش نکنیم که از مناسبات بردگی مزدی حرف میزنیم. مناسباتی که در آن نه سرمایه و سهم اضافه ارزش آحاد سرمایهداران با هم هموزن و همتراز است و نه میزان فشار استثمار و شدت بیحقوقی و ستمکشی و ابعاد فقر و گرسنگی و حقارت و ذلت تک تک بردگان مزدی لزوما با هم یکسان و یکنواخت میباشد. تفاوت میان کارگر عمق چند هزار متری کره زمین یا نظافتچی کف بیمارستان با معلم دبیرستان نه در کارگر بودن و نبودن آنها، بلکه در شدت متفاوت فرودستی، استثمار، نکبت و ادبار دامنگیر آنان قابل جستجو و توضیح است. کارگر ممکن است مولد باشد و نیروی کار وی هر دو فاز مبادله با سرمایه و مصرف در پروسه تولید اضافه ارزش و سرمایه را طی نماید و در همین راستا به طور مستقیم اضافه ارزش تولید کند؛ ممکن است غیرمولد باشد و نیروی کارش با سرمایه غیرمولد و به طور مثال سرمایه تجاری یا سرمایههای پیشریز در بخش موسوم به خدمات مبادله شود، به صورت مستقیم اضافه ارزشی پدید نیارد، اما خرید و فروش آن شرط حتمی تولید و بازتولید سرمایه و افزایش میزان اضافه ارزش سرمایهها باشد؛ شاید اصلا نیروی کار او با سرمایه مبادله نشود و هیچ پولی را به سرمایه تبدیل نکند و اضافه ارزشی نیز ایجاد ننماید. در همه این حالتها باز هم به هر حال او کارگر است و در فرایند سراسری تولید سرمایهها و اضافه ارزش ها نقش کارگر و برده مزدی را ایفا میکند.

جامعه سرمایهداری متشکل از دو طبقه اساسی بالا است، میدان جنگ و جدال و صفآرایی، نمایش قدرت و ضعف، تعرض و عقبنشینی، پیروزی و شکست و چگونگی آرایش قوای این دو طبقه است. طبقه سومی وجود ندارد. آن که کارگر نیست، سرمایهدار است. شکل کارگر بودنها و حد و حدود سرمایهها و سرمایهدار بودنها بسیار مختلف، متفاوت و متنوع است. اما از درون این تنوعات نمیتوان طبقه سومی آفرید و وارد معادلات اجتماعی جاری ساخت. با این توصیف، شاید اساسیترین پرسش در این راستا، آن باشد که پس این همه افسانه عالمگیر درباره قدرت اعجاز، سر وجود، عظمت قیام و قعود، شوکت تمدنزایی، جبروت میدانداری، سطوت مدرنیسم، کرامات سکولاریستی و سایر چشمههای جوشان زندگی بخش این پدیده موهوم مریخی از کجا سرچشمه میگیرد؟ جواب این سئوال بسیار مهم است و من حتما پائینتر به آن خواهم پرداخت. اما پیش از آن باید توضیح دهم که اساسا خود این امامزاده مجعول بدون هیچ تذکره از کجا سر برآورده است، از کدام دامان، چگونه و با دست کدام قابله هوشمند متولد گردیده است؟ پاسخ این پرسش را با توجه به نوع نگاهها و دیدگاههای مختلف مسلط در سیر رویدادهای جاری درون جامعه ایران پی میگیرم.

واقعیت این است که این طبقه متوسط  دو بخش از بیخ و بن متضاد جراحی شده از بدنه دو طبقه اساسی متخاصم در حال جدال جامعه موجودند. یک بخش آن لایههایی از طبقه کارگر ایران است!! و بخش دیگر آن را لایه یا لایههایی از طبقه بورژوازی ایران تشکیل میدهد!! این جواب احتمالا به نظر عجیب میآید، اما در سیطره حاکمیت افکار، فرهنگ، سیاست، ایدئولوژی و جهانبینی بورژوازی هر نوع وارونهبافی نه فقط هیچ عجیب نیست، که خلاف آن تعرضی علیه استیلای عام باژگونه پردازیهاست. بانیان و مدافعان سختکوش تئوری طبقه متوسط بخش بسیار عظیمی از طبقه کارگر را اصلا کارگر نمیدانند. آنها کارگر را با شاخص فروش نیروی کار، سقوط از دخالت در کار و محصول کار و سرنوشت زندگی انسانی و اجتماعی خویش تعریف نمیکنند. رجوع به چنین شاخصهایی را مردود و گواه غفلت آدمها از مدرنیته یا درک مبانی مدرنیسم میدانند. بیگانگی از کار و سرنوشت کار و زندگی برای آنان عباراتی بسیار بی معنی است؛ زیرا حضور در پای صندوق رای را به ویژه اگر دموکراتیک باشد، نشان عالیترین شکل دخالت بشر در تعیین سرنوشت حیات اجتماعی خود و دلیل بارز وحدت افراد با کار خویش میپندارند. کارگر در تلقی این عده موجودی است که شعور ندارد، بی فرهنگ است، اهل مدرسه و خواندن و نوشتن نیست، همهاش در جستجوی لقمهای نان و سیر کردن شکم زن و فرزند است. به کسب معرفت و اشراق نور فضل رغبتی نشان نمیدهد. نمیخواهد بداند که سیاست برگ چه درختی است. اسیر جهل و شیفته استبداد مطلقه حاکمان زمان است، از آزادی بسیار بدش میآید، اصلا اهل بصیرت نیست، قدر نویسندگان، متفکران و اربابان قلم و فلسفه و هنر را نمیشناسد، مقام عِلُوی ناجیان و مشعلداران آزادی را نمیتواند دریابد. خرفت است و شب و روز در مسجد و حسینیه و کلیسا برای دوام قدرت حکام جور دعا میکند. سرنوشت زندگی خود را به جادو و جنبل و خرافه و غیب گره زده است. از مدرنیسم بیش از حد بیزار است، زیر فشار جهالت از سکولاریسم میگریزد. پاسدار جهل است و در یک کلام موجودی نجس و مطرود که اصلا معنای آزادی سیاسی، حقوق مدنی، جامعه سکولار و زندگی مدرن را نمیفهمد، تا چه رسد که خواستار حصول آنها باشد. طراحان و مبلغان رسالت طبقه متوسط عموما کارگر را با خصوصیات و شاخصها و صفات عجیب و غریب فوق تعریف میکنند و درست به همین دلیل هر کسی یا هر لایه اجتماعی را که به اندازه کافی واجد این خصال نیست، یکراست و یکسره از کارگر بودن معاف و مبرا و اعاده حیثیت میکنند. در نگاه آنان معلم به هیچ وجه کارگر نیست؛ زیرا نه فقط خواندن میداند، که درس هم میدهد. بهیار و پرستار نمیتواند کارگر باشد؛ زیرا نه فقط سر و کارش  با علم است که از دارو و درمان هم چیزی میداند. فاصله میان خبرنگار تا کارگر فاصله زمین تا آسمان است!! زیرا که اولی نان خود را از قلم زدن به دست میآورد و اهل چکش و صافکاری و تراشکاری و باربری نیست. تکنیسین برق و آزمایشگاه و مانند اینها هم نشان کارگری ندارند!! زیرا چه بسا آدمهای مدرن و سکولار و مشتاق مطالعه رمان و نوول و آثار نویسندگان عالیمقام باشند.

در نظر بیاوریم که در جامعه ایران جمعیت کثیری از طبقه کارگر را توده انسانهایی تشکیل میدهند که نیروی کار خود را در حوزههای یاد شد به صاحبان سرمایه میفروشند. مطابق آمارهای رسمی شمار معلمان ایران بالغ بر یک میلیون است. این بدان معنی است که یک میلیون کارگر در قلمرو آموزش کار میکنند و نیروی کار خود را در مراکز آموزشی و تربیتی به فروش میرسانند. آمار کسانی که در مخابرات، بیمارستانها، درمانگاهها، پست، آزمایشگاهها، رسانههای جمعی، ارتباطات یا در کارخانهها و بنادر و حمل و نقل به عنوان تکنیسین و مشاغل مشابه فروشنده نیروی کار هستند، مسلما چند میلیون است. متوسط جمعیت خانوار در جامعه ما میان چهار تا پنج نفر برآورد میشود و اگر کل نفوس کارگری متکی به فروش نیروی کار در این حوزهها را محاسبه کنیم، به احتمال زیاد مرز پانزده میلیون را پشت سر خواهد نهاد. رقمی که از سی درصد کل نفوس تودهای طبقه کارگر کمتر نیست. مروجان تئوری اعجاز طبقه متوسط، کل این جمعیت را با رجوع به مولفههای خاص جامعهشناختی خویش از طبقه کارگر قیچی میکنند و سنگبنای وجود اجتماعی طبقه متوسط میسازند.

در اینجا لازم است به نکته مهم دیگری هم اشاره کنم. خیلیها به محض مشاهده اطلاق نام کارگر بر معلم، پرستار، نویسنده، مترجم و روزنامهنگار، سخت دچار آشوب میشوند و بسیار برآشفته فریاد میکشند که این گروه آدمها خود، به هیچ وجه خویش را کارگر نمیدانند، کارگر بودن را بزرگترین توهین میپندارند و از آن نفرت دارند. و هنگامی که خودشان چنین میاندیشند و چنین رفتار میکنند، چگونه میتوان آنها را بخشی از طبقه کارگر به حساب آورد یا جزء جنبش کارگری قلمداد کرد. این سئوال و این نوع داوری یا استدلال بیش از حد نادرست و ابتذالآمیز است. در منتهای تاسف باید گفت که فقط مترجم، روزنامهنگار و معلم ایرانی نیست که خود را کارگر نمیبینند و از کارگر بودن احساس ننگ دارند، بسیاری از کارگران دیگر نیز خودشان درباره خود و همزنجیرانشان چنین نگاه چندشباری دارند!! سخن این است که اگر بخشی یا حتی غالب کارگران به مکان و موقعیت طبقاتی خویش این گونه نظر میاندازند، نگاه آنان هیچ تغییری در واقعیت زمخت زمینی فروشنده نیروی کار بودن و کارگر بودنشان پدید نمیآورد. برای درک موقعیت طبقاتی افراد نمیتوان به آنچه درباره خود میاندیشند، چشم دوخت. باید هستی اجتماعی آنها در سیطره حاکمیت و قدرت شیوه تولید مسلط را کاوید و از ورای همین کاوش است که ریشههای واقعی نوع نگرش افراد درباره خود را هم میتوان دید و درک کرد. کارگر ایرانی از کارگر بودن احساس ننگ میکند، کارگر بودنش را انکار مینماید و با هزار استدلال بیمایه و بیپایه خود را غیرکارگر توصیف میکند، چرا؟ دلیلاش بسیار روشن است؛ زیرا کارگر در سراسر جهان و در جامعه ما و جوامع مشابه، با ابعادی بسیار هولناکتر و سهمگینتر، داغ لعنت خورده، نفرین شده، نجس، مطرود و فاقد هر نوع اعتبار، ارزش و حق و حقوق انسانی است. سرمایه با کارگران چنین میکند، آنها را در وضعیتی قرار میدهد که به جای درک واقعیت کارگر بودن خویش و پیکار علیه اساس بردگی مزدی و کارگر بودن، راه انکار تعلق خود به طبقه کارگر را پیش گیرند. از درون دنیای سبعیت و شرارتی که سرمایه بر کارگران تحمیل کرده است و میکند، نمیتوان به جعل تبار طبقه متوسط برای بخشی از طبقه کارگر پرداخت. این همان کاری است که سرمایه میخواهد، دنبال میکند و انجام میدهد.

بخش دیگری از جمعیت کشورها که رفرمیسم راست و چپ در معیت جامعه شناختی رسمی بورژوازی آن را لباس طبقه متوسط میپوشاند، افرادی هستند که در صورت ظاهر مالکان وسایل تولید یا مبادله به حساب میآیند، خودشان کار میکنند و هیچ نیروی کار مزدی را به کار نمیگیرند. در همه شهرهای ایران کسانی را میبینیم که یک دکه محقر تعمیر کفش، نجاری، تراشکاری، جوشکاری، سلمانی، صحافی، واکسزنی، سفالگری، گلیمبافی یا فروش مواد غذایی و مانند اینها دارند. این افراد، کارگر هیچ سرمایهدار معینی نیستند، ظاهرا نیروی کار خود را نمیفروشند و همان گونه که گفتیم حتی مالک ابزار کار خود نیز میباشند. ظاهر ماجرا این است، اما موضوع را دقیقتر بررسی کنیم و مولفههای واقعی شرائط کار و زندگی این جمعیت را عمیق تر مورد توجه قرار دهیم.

در وهله نخست شاید گفته شود که نیروی کار این جماعت اساسا در سلطه واقعی سرمایه قرار ندارد و رابطهاش با سرمایه از دایره نوعی انقیاد صوری تجاوز نمیکند!! این حرف از همه لحاظ نادرست است. ما از شرایط روز دنیای سرمایهداری صحبت میکنیم. شرائطی که کل تار و پود ارتباط میان نیروی کار مولد یا غیرمولد با تملک کننده کار اضافی، در رابطه سرمایه و فراساختارهای سیاسی، حقوقی، مدنی و اجتماعی مسلط آن منحل گردیده است. گفتگوی انقیاد صوری کار از سرمایه در متن این فاز از توسعه و تسلط رابطه خرید و فروش نیروی کار، در جامعهای که سالیان متمادی از فرجام پروسه تسلط جامعالاطراف شیوه تولید سرمایهداری بر آن گذشته است، نوعی سخن گفتن به سیاق اصحاب کهف میماند. ابزار کار، مواد خام و مصالح تولید مورد استفاده دارندگان مشاغلی که نام بردیم، وسایل و امکاناتی هستند که ملزومات و شروط مصرف نیروی کار آنان توسط سرمایه اجتماعی را تشکیل میدهد. اینان خواه در نقش تولید کننده، خواه توزیع کننده یا فروشنده محصولات، بسیار بیشتر از یک روزانه کار متعارف و گاه شاید دو شیفت یا کمتر کار میکنند. از طریق ابزار و مصالحی که در اختیار میگیرند  و مصرف نیروی کار خویش، ارزشهای جدیدی تولید مینمایند. این ارزشهای جدید ممکن است در سطح بهای متعارف نیروی کار باشد، ممکن است حتی در سطحی نازلتر سیر کند و این احتمال هم وجود دارد که مقداری بیشتر باشد. نکته مهم این است که حتی در حالت دوم، این مقدار بیشتر نه فقط اضافه ارزش نیست، بلکه معادل کل کار انجام شده توسط افراد نیز نمیباشد. به بیان شفافتر، صاحبان این نوع مشاغل بخشی از زمان کار روزانه خود را از دست میدهند و بالاخره این که مقدار کار اضافی مورد بحث این افراد به ارزش اضافی کل تولید شده در جامعه و جهان اضافه میشود و به سود بیشتر سرمایه اجتماعی و کل سرمایهداران تبدیل میگردد.

یک مساله لازم در اینجا توضیح دقیقتر همین چند نکته اخیر است. نرخ استثمار نیروی کار در ایران به طور معمول بالاتر از هزار درصد است این نرخ به طور تقریبی، با محاسبه سهم سرمایه اجتماعی ایران از  کل اضافه ارزش سالانه تولید شده توسط طبقه کارگر جهانی، اما در قیاس با شمار کل کارگران ایران برآورد شده است. شاید تنها طریقی که بتوان با توسل به آن به نوعی شاخص نسبی برای محاسبه نرخ اضافه ارزش در این یا آن جامعه معین دست یافت.(1) اگر این شاخص تقریبی را قبول کنیم و اگر متوسط دستمزد ماهانه یک کارگر در شرائط کنونی جامعه را چهارصد هزار تومان در نظر گیریم، آنگاه هر کارگر ایرانی در یک روزانه کار هشت ساعته به طور متوسط حدود چهار میلیون تومان ارزش اضافی نصیب صاحب سرمایه میسازد. بر همین پایه برای آن که به طور مثال یک تعمیرکار کفش حتی در صورت داشتن یک دکه کفاشی، در چهارچوب تقسیم کار اجتماعی سرمایهداری، آماج استثمار نباشد، باید در قبال روزانه کار هشت ساعتی مذکور، در کمترین میزان، درآمد ماهانه خالصی بالاتر از چهار میلیون و چهارصد هزار تومان کسب نماید. تنها در این صورت است که بخشی از زمان کار وی به صورت اضافه ارزش در نیامده است و توسط سرمایه اجتماعی تصاحب نگردیده است. باز صریحتر بگوئیم، دارنده یک دکه کفشدوزی، تعمیر اتوموبیل، صافکاری، جوشکاری، برقکاری، رنگرزی، مونتاژ کاری، فروش مواد غذایی یا هر فعالیت اقتصادی دیگر در قبال هشت ساعت کار روزانه پس از کسر همه هزینهها از نوع اجاره بهای محل کار، بهای آب و برق و مواد اولیه و قطعات نیم ساخته و استهلاک وسائل کار، باید حداقل چهار میلیون و چهارصد هزار تومان در پایان هر ماه برایش باقی ماند تا صاحب کل زمان کار یا ارزش کار خود باشد. اگر این فرد شاغل در ازای هر هشت ساعت کار چنین درآمدی نداشته باشد، عملا بخشی از کار روزانه خود را تصاحب ننموده و از دست داده است. به طور مثال اگر به جای چهار میلیون تومان، دو میلیون تومان عاید او شود، عملا نیمی از زمان کار روزانه وی از دستش خارج شده است و در چنین وضعی سئوال این است که این رقم اخیر چه شده است و به کجا سر در آورده است. پاسخ تا حدودی روشن است. او در گستره تقسیم کار اجتماعی سرمایهداری کار میکند، نیروی کار خویش را با سرمایه مبادله نکرده است و این نیرو را در اختیار کسانی قرار داده است که هیچ کدام آنها را سرمایهدار نساخته است، اما بخشی از زمان کار روزانه وی از مجاری داد و ستد با بازار سرمایه به سود کل سرمایه اجتماعی و جهانی اضافه گردیده است. واقعیت کار، شرایط کار و زندگی او با صنعتگر، فروشنده و کسبه جزیی که صد یا دویست سال پیش در قعر نظام فئودال و در دل اقتصاد کالائی ماقبل سرمایهداری کار میکرد، بسیار تفاوت دارد. در آن زمان بخشی از محصول کار و نه کار وی توسط سرمایههای تجاری مصادره و به سود تاجران تبدیل میشد؛ زیرا که جامعه آن روز جامعه سرمایهداری نبود؛ زیرا رابطه خرید و فروش نیروی کار، رابطه اقتصادی مسلط جامعه و جهان را تعیین نمینمود. با تسلط شیوه تولید سرمایهداری همه تار و پود اقتصادی جامعه، از جمله کلیه بقایای اشکال تولیدی پیشین، همه و همه در پرتو اثیری رابطه تولید اضافه ارزش قرار میگیرند و حالت ذرات منحل در تولید مسلط را احراز مینمایند.(گروندریسه) وضعیت صاحبان این نوع مشاغل در سیطره استیلای سرمایهداری، به کارگر برقکار یا بنایی میماند که کولهباری از وسایل کار، مواد و مصالح پروسه انجام کار را در اختیار دارد، همه اینها را مدام از بازار سرمایهداری میخرد، مصرف میکند و استهلاک وسایل کارش را هم میپردازد. این ابزار و مصالح را در مکانی نگهداری مینماید و اجاره بهای این مکان را هم به دوش میگیرد. او روزها اینجا و آنجا برای افرادی که شاید هیچ کدام هم سرمایهدار نیستند، برای ساعات متوالی و در شرایط دشوار، کار میکند. در قبال کار روزانه خود بهای مصالح مصرف شده به علاوه دستمزدش را دریافت میدارد. او در دل این شرایط کار به هر حال انسان کارگری است که نیروی کارش با سرمایه مبادله نمیشود، اما بخشی از زمان کار وی به صورت کار اضافی عاید سرمایه میگردد. این کار اضافی، سود این یا آن سرمایهدار معین و معلوم نمیشود، اما جزء هر چند ناچیزی از سود کل سرمایه اجتماعی میگردد. صاحبان مشاغل مورد نظر، بر همین پایه نه ملاط و مصالح معماری طبقه متوسط، که ابوابجمعی طبقه کارگر هستند.

از شمار کثیر نفوس کارگری بالا که بگذریم، با قشر گستردهای از اهالی مناطق مختلف کشور مواجهیم که بر روی زمین کار میکنند، اما به صورت ظاهر نیروی کار خود را به سرمایهدار معینی نمیفروشند. مطابق گزارش مرکز آمار رژیم، در سال 1382 بالغ بر چهار میلیون و سیصد و سی هزار واحد مختلف زراعی، دامداری، گُلکاری و نوع اینها در سراسر مملکت وجود داشته است. بر اساس همین گزارش از کل بهرهبرداریها، بیش از یک میلیون و دویست هزار واحد، قطعه زمینی کمتر از یک هکتار و خیلیها کمتر از دو یا سه هکتار در اختیار دارند. این زمیها تا چهل درصد به صورت دیم کشت میشود و به کارگیری تراکتور حتی به صورت اجارهای در کل واحدها بسیار نادر و غیرمعمول است. بخش قابل توجهی از اراضی هر سال به حالت آیش در میآید و متوسط درآمد سالانه هر هکتار زمین زیر کشت به ندرت از یک میلیون تومان تجاوز میکند. با یک محاسبه ساده سرانگشتی میتوان حدس زد که شمار کثیری از خانوارهای شاغل در این بهرهبرداریها به رغم کار مداوم سالانه چندین نفری قادر به تامین حداقل معیشتی خود نمیباشند و عایدات سال آنها از دستمزد متعارف یک کارگر بیشتر نیست. بالاتر گفتیم که این جمعیت وسیع انسانها علیالظاهر توده فروشنده نیروی کار نیستند و برای سرمایهدار معینی کار نمیکنند، اما چگونگی امرار معاش و کارشان را باید در چرخه بازتولید سرمایه اجتماعی و در سیطره رابطه خرید و فروش نیروی کار کنکاش کرد. هر کدام اینان در طول روز گاه ده تا دوازده ساعت در مهلکترین شرائط کار میکنند و آنچه دریافت میدارند با عسرت فراوان برای بازتولید نیروی کارشان کفاف میدهد. این جمعیت مثل همتایان شهرنشین خویش، نه توسط این یا آن سرمایهدار معین، اما توسط کل سرمایه اجتماعی استثمار میشوند و بخش چشمگیری از زمان کارشان به سود سرمایهها مبدل میگردد. تعلق خاطر آنان به اشتغال کنونی نه از سر عشق به مالکیت خصوصی، بلکه ناشی از فشار بیکاری و گرسنگی است. اینان هر چه هستند طبقه متوسط نیستند، در بیشترین وجوه زندگی و کار با تودههای کارگر همپیوندند و جزئی از این طبقه محسوب میشوند.

تا اینجا از یک نیمه آنچه زیر نام طبقه متوسط جنجال میشود، سخن گفتیم. نیمه دوم این نیروی معجزهگر پرچمدار مدرنیسم، سکولاریسم و دموکراسی!! بخشی از خود طبقه بورژوازی ایران است. برای شناخت این بخش نیز باید به گوشهای از شاخصها و تمایزات سرمایه اجتماعی ایران یا همه جوامع مشابه نظر اندازیم. سرمایه اساسا و به صورت عام، کششی عمیقا ذاتی و رویکردی مستمر و بیوقفه به افزایش بارآوری کار دارد. سرمایه این کار را میکند تا کالاها را ارزان سازد، از طریق ارزان کردن کالاها، خود کارگر را هم هر چه بیشتر و بیشتر ارزان کند، در این راستا کار لازم را تا سرحد ممکن کاهش دهد و در مقابل کار اضافی را تا هر کجا که امکان دارد، بیشتر سازد. روند تقلای سرمایه برای ارتقای بارآوری کار، روند ادغام و تمرکز سرمایه نیز هست. تاریخ سرمایهداری تاریخ ادغام سرمایههای کوچک در هم و تشکیل سرمایههای بزرگتر و بزرگتر، تاریخ رویش و رشد کارتلها، تراستها و انحصارات غولپیکر مالی و صنعتی است. توضیح واضحات است که درجه تمرکز سرمایه در حوزههای مختلف بازتولید سرمایه جهانی همگون نبوده و نیست. در پارهای از کشورها روند تمرکز نه فقط در قلمروهای صنعتی و بانکی، که حتی در عرصههای بازرگانی تا بالاترین ستیغ پیش رفته است. در جامعه سوئد چند تراست عظیم مالی، صنعتی و بازرگانی، مالکیت کل سرمایه اجتماعی را در دست دارند. از نتایج مستقیم این فرایند، یکی این است که اولا پروانه حیات واحدهای صنعتی و تجاری کوچک در وسیعترین سطح باطل شده است. ثانیا، و در همین راستا، دایره حضور و موجودیت بورژوازی خرد بیش از حد محدود گردیده است. این واقعیت را حتی با یک نگاه ساده به سیمای شهرها هم میتوان به صورت عریان مشاهده نمود. بازار به سیاق کشورهای آسیایی و آفریقایی یا آمریکای لاتین در این جوامع وجود ندارد. حاشیه خیابانها از وجود کارگاهها و فروشگاههای کوچک تا حدود بسیار زیادی خالی است. در مرکز هر شهر فقط  شماری از فروشگاههای عظیم را میبینیم که هر کدام مرکز فروش و نمایشگاهی برای کالاهای تراستهای غولپیکر هستند. بازار هم در این شهرها و کشورها همین معنی را یافته است. در مورد جامعه ایران و جوامع مشابه موضوع به این صورت نیست. در اینجا ما با یک جمعیت کثیر سرمایهدار و لایههای مختلف طبقه بورژوازی مواجه هستیم؛ زیرا روند تمرکز سرمایه پیچ و خم جوامع نخست را پشت سر نگذاشته است. چرا چنین است؟ پاسخ به راحتی قابل تشریح است، اما جای تشریح آن در اینجا نیست. یک چیز بدیهی است. مکان سرمایه اجتماعی کشورها در تقسیم کار جهانی سرمایه، مهمترین نقش را در پیدایش این وضع ایفا کرده است. تفاوت جوامع اول و دوم مطلقا در کافی و ناکافی بودن درجه   توسعه و تسلط سرمایهداری نیست. روند تسلط سرمایه در هر دو جا، مرز بیشترین افراط را پشت سر نهاده است. همه تمایزات به موقعیت بخشهای مختلف سرمایه در تقسیم کار جهانی سرمایهداری مربوط میشود و همین تمایز وقوع فرایند تمرکز سرمایه اجتماعی در جوامع نوع دوم را تحت تاثیر قرار داده است. در همه شهرهای بزرگ و کوچک این کشورها، جمعیت وسیعی از سرمایهداران متوسط و خُرد را مشاهده میکنیم که در دو سوی خیابانهای اصلی و گاه حتی فرعی، دنیایی از مراکز تولید و کار را کنار هم ردیف کردهاند. رفرمیسم راست و چپ و جامعهشناسی رسمی بورژوازی، این بخش از صاحبان سرمایه را از طبقه سرمایهدار جدا مینماید، حساب این جمعیت وسیع سرمایهدار را با گروه یا گروههایی از ابوابجمعی طبقه کارگر، که پیشتر اشاره شد، یک کاسه میکند و هر دو را در کنار هم تذکره طبقه متوسط تفویض مینماید. در مورد گروههای اول به اختصار توضیح دادیم. در باره گروه اخیر نیز گفتن چند نکته لازم است. اینان به طور قطع بخشی از طبقه بورژوازی را تشکیل میدهند. هر کدام شماری کارگر را استثمار میکنند، اما اگر حتی هیچ کارگری را در استخدام خود نداشته باشند باز هم در تعلق آنان به طبقه سرمایهدار جای هیچ تردیدی نیست. مالک یک کارگاه نجاری مجهز به ماشینآلات مدرن اگر یک کارگر را هم استثمار کند، اگر حتی فقط خودش کار کند، باز هم از طریق عرضه محصولات خود به بازار سرمایهداری سهمی از کل اضافه ارزش تولید شده توسط طبقه کارگر ایران و جهان را به خود اختصاص میدهد. او سرمایهدار است و اطلاق لفظ طبقه متوسط بر وی، مسخ موقعیت اجتماعی و طبقاتی اوست. این حکم در مورد کلیه مالکان مراکز کار و تولید که خریدار نیروی کار هستند، یا هیچ نیروی کاری نمیخرند، اما عایدات روزانه آنان از مابه ازای ارزشی کل هشت ساعت کار در روز بیشتر است، صدق میکند. مابهالتفاوت ارزش روزانه کار این افراد و درآمدی که دارند، جزئی از کل اضافه ارزشهایی است که توسط طبقه کارگر تولید شده و در چهارچوب تشکیل نرخ سود عمومی نصیب صاحبان این مراکز کار میگردد. این لایه از طبقه سرمایهدار در همه شهرهای ایران، در تمامی قلمروهای صنعت و تجارت و حمل و نقل و بخش موسوم  به خدمات با شمار نسبتا زیاد دیده میشود. جامعهشناسی رسمی، این لایه بورژوازی را نیز از بدنه طبقاتی خود جراجی میکند تا ساختمان موجودیت و قدرت طبقه مسلط را تکمیل نماید.

بورژوازی در معماری بنای موجودیت، قدرت و وسعت اعجاز طبقه متوسط تا همین جا به اندازه کافی پیش رفته است و دنیائی ملاط، مصالح و ماتریال جمع کرده است. اما این معماری هنوز هم ادامه دارد و معماران به این سادگیها دست بردار نیستند. پیشقراولان جنبشهای مدنیتسالار، خشونتستیز و اصلاحاتاندیش بورژوازی کار خویش برای تکمیل بنای طبقه متوسط را ادامه میدهند. آنان جماعت انبوه نمایندگان فکری، سیاسی، فرهنگی، نظامی، انتظامی، پلیسی، هنری، ادبی، ایدئولوژیک، روحانیون، دولتمردان و سایر عناصر صفهنشین مالکیت و قدرت سرمایه را هم از  طبقه خود تجزیه و خلعت طبقه متوسط تن میکنند. قبلا توضیح دادیم که اینها ممکن است از نظر حقوقی صاحب هیچ موسسه و مرکز کاری نباشند، اما همگی جزء پیوستهای از طبقه بورژوازی را تشکیل میدهند.

همه گفتگوی ما تا حال، بر سر وارونه پردازیها در مورد طبقه متوسط و اعجاز و کرامات این امامزاده بی اعجاز بود. اما بررسی بسیار مختصر اسرار کار و رمز و راز این همه تئوریبافی و باژگونهسازیها نیز مهم است. متولیان امروزی امامزاده طبقه متوسط، در روزگاران پیش، دلمشغولی خود را به گونهای دیگر، با فرمولبندیهایی دیگر و با آفرینش صفبندیهای دیگر دنبال میکردند. در آن زمان سر دادن چکامههای حماسی جنگآمیز بر بلندای خاکریز جنبش دهقانان، مولدین خرد، پیشهوران و کسبه جزء، مناسبترین ساز و کار آنان برای هموارسازی راه عبور لشکر پیکار ضد امپریالیسم ناسیونالیستی و قربانی کردن تودههای وسیع کارگر در میدان این نبرد بود. آن روزها هر صدای دفاع از صفآرایی جنبش ضد سرمایهداری طبقه کارگر با چماق بی حرمتی به نقش دهقانان تکفیر میشد. همه راهها به دهقانان و خرده بورژوازی ختم میگردید تا صفبندی انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیسم خلقی و پیکار برای استقرار سرمایهداری مستقل ملی! و کفن و دفن مبارزه ضد کار مزدی طبقه کارگر تکمیل شود. کمونیسم اردوگاهی و جنبشهای خلقی در طول سالیان داراز چنین کردند و از این طریق کل کمونیسم طبقه کارگر و جنبش کارگری جهانی را وثیقه پاسداری از قلاع قدرت و تحقق اهداف خود ساختند. این کار امروز باید به شکل دیگری انجام گیرد؛ زیرا دیری است که جنبش دهقانی وجود ندارد، خرده بورژوازی هم برای آنها لفظ مطلوبی نیست؛ زیرا اولا واژه مورد استفاده چپ است و از این لحاظ تابو و کاربردش مکروه است، ثانیا و از آن مهمتر، اصطلاح مناسبی برای وصله و پینه کردن دو طبقه اساسی متخاصم جامعه موجود نمیباشد و ظرفی نیست که بتوان در آن بخشهای وسیعی از کارگران و سرمایهداران را یکدست و یککاسه نمود. به همه این دلایل باید در جستجوی پیامبر جدیدی شد و کتاب آسمانی تازهای نازل کرد. برای این کار بهترین گزینه طبقه متوسط است. این مامزاده است که زور رستم، کف حاتم، دم عیسی، همه را با هم یکجا دارد. بسیار قابل توجه است که نظریهپردازان عظمت وجود و قدرت اعجاز طبقه متوسط در شرائط روز عموما کسانی هستند که با چنگ و دندان، اساس حاکمیت سرمایه و استیلای جامعالاطراف شیوه تولید سرمایهداری در ایران را نفی میکنند!! همه جا شیون راه میاندازند که معضل اساسی تودههای کارگر نه وجود و تسلط نظام بردگی مزدی، بلکه کمبود رشد صنعت و توسعه ناکافی سرمایهداری است!!! بر این باورند که اینجا نظام سرمایهداری رشد نکرده است!!! صنعت مستقل ملی مستقر نگردیده است. طبقات به وجود نیامدهاند و پروسه بلوغ خود را اصلا طی نکردهاند. تاریخ ایران را تاریخ میدانداری شاهان و زورمندان و طغیانهای گاهگاه مشتی توده همجالرعا میدانند. دولتهای این و آن دوره را مظهر قدرت هیچ طبقه معینی نمیپندارند و توده انسانهای معترض هر دوره را افراد طبقه و طبقات اجتماعی مختلف نمیبینند. کل رویدادهای مشروطه به این سوی را حاصل نقشآفرینی مشتی بازاری جار میزنند و بر روی وجود و سرکشی هر میزان مبارزه طبقاتی، خط سیاه میکشند. عدهای از این جماعت مانند کاتوزیان و علمداری از این نیز سخت فراتر میروند، بسیار مالیخولیایی فریاد میکشند که اصلا در کشوری مانند ایران از آغاز تا امروز مالکیت خصوصی هم شکل نگرفته است!! بردهداری هم در این دیار وجود نداشته است!! از فئودالیسم هم نام و نشانی در کار نبوده است!! سرمایهداری که اصلا در این خطه ظهور نکرده است!! آنچه اینجا بر روی هم تلنبار شده است، فقط مشتی سرمایه تجاری است. صاحبان سرمایهها و حاکمان روز هم مشتی تاجر و بازاری و رانتخوار و نوع آن هستند!! کاشفان تئوری طبقه متوسط دقیقا صاحبنظرانی از این قماش افراد هستند و وجود طبقه متوسط و قدرت اعجاز افسانهای آن را هم از دل همین تحلیلها و تئوریها بیرون میکشند. وقتی که جامعه هنوز سرمایهداری نیست و طبقات سرمایهدار و کارگر از مادر نزادهاند!! هنگامی که مبارزه طبقاتی جوانه نزده و طبقاتی در میان نیستند تا با هم مبارزه کنند!! وقتی که جامعه کماکان در عصر پیشاسرمایهداری و قرون وسطایی سیر و سیاحت دارد!! پس جائی برای ظهور و عروج و قدرتنمایی موجودی به اسم طبقه متوسط قابل یافتن و به ثبت رساندن است. باید طبقه متوسط را ساخت و بیرق سکولاریسم، مدرنیته، مدنیت، دموکراسی و رهایی کل بشریت را به دست وی داد. این کار را باید بسیار برنامهریزی شده و با پشتوانههای عظیم تئوریک انجام داد تا بر روی پرولتاریا و جنبش ضد کار مزدی این طبقه خط کشیده شود. هدف اساسا این است. باید با تمامی عوامفریبی جنجال کرد که گویا معضل چند میلیون کارگر ایران و چند میلیارد کارگر دنیا اصلا وجود اختاپوسی سرمایهداری نیست!! گویا فاجعه استثمار و گرسنگی و بربریت و بیکاری و زنستیزی و کودکفروشی و جنگ و بیحقوقی و ستمکشی چند میلیارد توده فروشنده نیروی کار از عمق هستی این نظام نمیجوشد!! پیکار علیه این درندگیها، کشتارها و بشرستیزیها هم در گرو جنگیدن علیه سرمایه و نظام سرمایهداری نیست!! مبارزه طبقاتی به حادثهای کهنه و منسوخ تبدیل گردیده است!! طبقه کارگر جهانی هیچ نقش و رسالتی برایش باقی نمانده است!! دوران کمونیسم و تغییر ریشهای دنیا، عصر انقلابات کارگری و دوران مبارزه برای استقرار دنیای بدون استثمار و طبقات و دولت، همه و همه به انتها رسیده است!! به جای تمامی اینها، بشریت حاضر باید سر بر آستان طبقه متوسط بگذارد، این طبقه است که بناست سرمایهداری را آرایشی دموکراتیک و سکولار و انسانی بخشد!! قرار است نظام بردگی مزدی را اصلاح کند!! قابل زیست نماید!! بساط انقلاب و انقلابیگری و خشونت و قهر را در هم پیچد!! گرگ و میش را با هم آشتی دهد و همه را بر سر یک سفره جمع آرد!! طبقه متوسط به میدان آورده میشود تا سرمایهداری را جاودانه کند و همه مجاری تداوم مبارزه طبقاتی را سد سازد!! واضعان و کاشفان تئوری طبقه متوسط اکنون در سراسر دنیا این کمپین شوم را دنبال میکنند. نیروهای پشت سر این تئوریها و سنگرها به هیچ وجه در وجود این یا آن گروه اپوزیسیون بورژوازی خلاصه نمیشوند. عظیمترین بخش نمایندگان فکری و سیاسی و دولتها و دولتمردان و جامعهشناسان و نظریهپردازان سرمایه در ساختار قدرت و ماشین دولتی بورژوازی هم به اندازه اپوزیسیونهای درونی طبقه سرمایهدار سناریوی اعجاز این طبقه را ساز میکنند. از قصر الیزه و کاخ سفید واشنگتن و پارلمان همه ممالک اروپایی تا دار و دستههای متنوع اصلاحطلبان ایرانی داخل و خارج کشور از نیروی ساحره آن میگویند، همگی بشارت مرگ تاریخی پرولتاریا و کمونیسم و انقلاب کارگری را بر برج قدرت این منجی میآویزند. در این میان خود پرولتاریاست که خاموش است و چیزی بر زبان نمیراند. این طبقه است که باید چیزی گوید. باید بالاخره نشان دهد که به راستی مرده است و جای خود را به چنین امامزاده مجعول و بی تذکره و بدون اعجازی داده است!! یا بالعکس زنده است و برمیخیزد تا بر متن مبارزه عظیم تاریخی برای کفن و دفن نظام بردگی مزدی بساط این دسیسهها، ترفندها و دجال سازیها را نیز در هم ریزد و در زیر چرخ قدرت پیکار ضد کار مزدی خود له سازد.

 * * *

 

پانویس:

1- پیداست که از قرار دادن مشتی ارقام مربوط به یک کارخانه، یک رشته صنعت یا سرمایه اجتماعی یک کشور و کار کارگران مورد استثمار این حوزهها نمیتوان رقم دقیق یا نسبتا دقیقی از نرخ استثمار را استخراج کرد. با هیچ چشم مسلح نقد اقتصاد سیاسی سرمایهداری هم نمیشود تعیین کرد که سود این یا آن بنگاه عظیم صنعتی یا مالی در این یا آن نقطه دنیا از اضافه ارزش تولید شده کدام بخش کارگران تشکیل شده است. با همه اینها، پارهای محاسبات آگاهگرانه را میتوان در این زمینهها و در مورد چند و چون شدت استثمار طبقه کارگر جاهای مختلف انجام داد. به طور مثال این که در طول سال چه میزان اضافه ارزش نصیب سرمایه اجتماعی ایران شده است موضوع کم و بیش قابل محاسبهای است. از طریق تقسیم این رقم به کل طبقه کارگر سهم نسبی اضافه ارزش تولیدی هر کارگر را هم میتوان حدس زد. در همین راستا و از طریق مقایسه رقم اخیر با متوسط بهای نیروی کار، دستیابی به یک شاخص تقریبی نرخ اضافه ارزش نیز امکانپذیر میگردد. از درون چنین محاسباتی است که بالاتر به رقم هزار درصد برای نرخ استثمار کارگران در جامعه استناد کردهایم.

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com