ملاقاتی
آمد
دستش به دستبند بود
از پشت میله ها
عریانی دستان من ندید
اما
یك لحظه در تلاطم چشمان من نگریست
چیزی نگفت
رفت
اكنون اشباح از میانه
ی هر راه می خزند.
خورشید
در پشت پلك های من اعدام
می شود .
* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:
Delicious
Facebook
Twitter
دنباله
Google
Yahoo
بالاترین
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com
![]()