فصل انفجار خاك
فصل كاشتن گذشت
ای پر از جوانه ها و خاك
از كجای دست رود
می توان خرید
مشت آب پاك را
تا تو باور كنی
پیام های خفته در جوانه را
نیزه های نعره ی روح خسته و شكسته
ی
یك جوانه در سپیده دم
قلب «اعتراف» را شهید
می كند:
- «سرد می شود
لحظه های آهنین و داغ ما
در میان جوهای آب هرز
چكه ی غلیظ سرخ خونمان
ماهی صبور حوض های خانگی ست...»
فصل انفجار خاك، خواب رفت
رعد های بی صدا
فتح كرده اند
آسمان كاغذی شهر ما
و جوانه ها
با تمامی سپید وسعت وجودشان
در میان جنگل فریب غرق گشته اند:
«ماچ و بوس»، «باد» و كاغذ شعار
«خوب زیستن»!
نورهای كاذب درون كوی شهر
یا نئون های خوشگل و تمیز و دلفریب
«هفت رنگ»!
دود های مشمئز كننده، ساق
های
«خوش تراش»!
شیشه الكل سپید
و هزار اختگی
و هزار اختگی
فصل كاشتن گذشت
ای رفیق روستا
صلای كه بوی شهر مست می كند ترا
هر سلام
خداحافظی است...
شهرها همه، روح
خستگی ست
ما پیامبر عفونتیم
و رسالتی بدون هاله
بدون حرف و آیه
بر خیال آب ها نوشته ایم
ای رفیق روستا
فصل كاشتن گذشت
فصل انفجار خاك
خواب رفت...
* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:
Delicious
Facebook
Twitter
دنباله
Google
Yahoo
بالاترین
كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com
![]()