جان لنون واقعی

 

برگردان و کوتاه شده: حسين توسلی
 

روشنگری: جان لنون می گفت آرزو دارد بر مردمی که زير ستم اند تاثير بگذارد، به نحوی که خودشان بيدار شوند و ابتکار عمل را به دست بگيرند. صميميت و صداقت او در اين آرزو، برجسته ترين خصوصيت اش بود. متاسفانه خود او نتوانست شاهد تاثير کار صميمانه اش در جهت اين هدف انسانی و عميقا دمکراتيک باشد. اما نزديک به يک ربع قرن بعد از اين که گلوله ای در سنترال پارک نيويورک برای هميشه به زندگی او خاتمه داد، صدای او در برابر قدرتمندانی که در اجلاس سازمان تجارت جهانی در مکزيک جمع شده بودند، با قدرتی هرچه تمام تر طنين انداخت و مردمی که هزاران کيلومتر راه را برای اعتراض به نابرابری تحميل شده بر مردم بی قدرت جهان پيموده بودند، همراه جوانان معترض شروع به خواندن اثر ماندگار او تصور کن کرده و ترانه را همان طور که او می خواست به سرود اعتراض و احقاق حق دمکراتيک مردم تبديل کردند. نفوذ کلام جان لنون يک بار ديگر احيا شده است و باز هم با قوتی که بلافاصله برای خفه کردن آن به سرعت دست به کار شدند. اين بار نه از طريق محدود کردن يا در انزوا گذاشتن او، بلکه به کمک مداد پاک کن و زدودن مضمون پيامش. چند ماه پيش نشريه اکونوميست حتی در يکی از سرمقاله های خود در باره جهانی سازی تا آن جا پيش رفت که جان لنون را سرمايه داری خواند که آهنگ معروف تصور کن را برای تبليغ جهانی سازی خوانده است! بيشتر از اين نمی توان وحشت خود را از حقيقت نشان داد. همين کار در 25 امين سالگرد قتلش در يادنامه های مختلف در رسانه های وابسته به قدرت ها به طرق گوناگون صورت گرفت. حقيقت اين است که جان لنون رهبر سياسی نبود، اما مظهر اعتراض خودبخودی نسل جوان معاصر خود بود به بی عدالتی و تبعيض، بی قدرتی مردم و تلاش اقليت صاحب قدرت و ثروت برای کنترل مردم بوسيله زور و ريا. او هم چنين روحيه نسل معاصرش عليه جنگ ويتنام را بازتاب داده و با جنبش ضد جنگی که در نتيجه آن گسترش يافته بود، عميقا هم دل بود.
برای قضاوت درباره جان لنون بهتر است افکار و احساسات جان لنون را از زبان خود او بشنويم. در سال 1971 طارق علی و رابين بلاکبورن مصاحبه ای با جان لنون صورت دادند که از اسناد شناخته شده آن دوران است.طارق علی خود يکی از سازمان دهندگان برجسته دادگاه راسل بود. چهره جان لنون واقعی در اين مصاحبه به خوبی پيداست: اشتياق او به حقيقت و به رفع ستم از مردم. نفرت عميقش از ستم گران و رياکاران، صداقت زيبا و شور فوق العاده اش. سرگردانی ها و نگرانی هايش... و او حرف های جالبی دارد: درباره فرهنگ، سياست و طبقه. درباره طغيان خودش و جرج هاريسون عليه جنگ ويتنام و فشار بر بيتل ها برای ساکت ماندن در مورد آن. درباره نقش مذهب در کارهای اوليه اش. درباره استفاده قدرت از مذهب و شورش مقامات عليه او وقتی که با مذهب در افتاد. درباره موسيقی فولکلور آمريکايی و اروپايي، موسيقی سياهان، بلوز و البته راک اند رول. درباره مقاومت سنتی بی بی سی در برابر لهجه های شهرستانی و انقلاب بيتل ها در اين زمينه. درباره دولت ويلسون و کمک به رژيم آپارتايد آفريقای جنوبی. درباره انقلاب و کيش شخصيت. درباره رابطه کارگر و دانشجو. در باره مساله برابری جنسی... مصاحبه را طارق علی برای کتاب جديدش سال های نبرد خيابانی که توسط انتشارات ورسو منتشر شده، تنظيم کرده و نسخه ای از آن در نشريه اينترنتی کانتر پانچ چاپ شده است. مصاحبه بسيار بلند است. در اين جا چکيده ای از آن را که آزاد ترجمه شده می خوانيد.
 

* * *

 

قدرت براى مردم

 

کانترپانچ، هشتم دسامبر 2005


*جان لنون: به واقع مضحك است. چگونه مى توان از قدرت براى مردم دم زد بدون اين كه دركى از اين داشته باشى كه مردم شامل هر دو جنس است.

مذهب و سياست
طارق علی: آخرين آهنگ های تو و حرف هايی که اخيرا در مقابل عموم زده ای، بويژه مصاحبه ات در نشريه رولينگ استون، حاکی از آن است که نظراتت هر چه بيشتر راديکال و سياسی می شود. کی اين تحول شروع شد؟
جان لنون: می دانيد من هميشه ذهنيت سياسی داشته ام و عليه وضع موجود بوده ام. وقتی شما در شرايطی شبيه شرايط من بزرگ شده باشيد، بطور بديهی از پليس به عنوان يک دشمن طبيعی می ترسيد و متنفر می شويد. از ارتش بدتان می آيد و آن را چيزی می بينيد که اين و آن را می گيرد و می برد و يک جايی مرده اش را رها می کند. می خواهم بگويم که اين اساسا يک چيز کارگری و مربوط به طبقه کارگر است، هرچند وقتی سن آدم بالا می رود، ساييده شده، آدم خانواده ای دست و پا می کند و سيستم او را می بلعد.
در مورد من، هرگز غير سياسی نبودم، هر چند مذهب طوری روی اين سايه می انداخت. اين حدود سال 65 يا 66 بود، مذهب محصول مستقيم چرنديات مربوط به سوپر استار شدن بود.[اشاره به آهنگ معروف religion]. مذهب مجرايی بود برای بروز سرکوب شدگی من. فكر مى كردم خوب چيز ديگرى نيز در زندگی بايد وجود داشته باشد؟ مگر نه؟ اين که داريم آن نيست؟ اما به هر حال من به نوعى سياسى بودم. در دو کتابی که نوشته ام، ضربه هايی به مذهب هست و يک نمايش در باره يک کارگر و يک سرمايه دار هم هست. من از بچگی به سيستم نيش زدم. در مدرسه عادت داشتم روزنامه درست کنم و آن را پخش کنم. آن ها در حالی که به پشت من می زدند، می گفتند در باره طبقه ام عميقا آگاهی دارم. چون می دانستم چه بر سر من می آيد و از ستم طبقاتی که بر سر ما می آمد با خبر بودم. اين بود اصل ماجرا، ولی در طوفان بيتليسم اين از دست رفت. من موقتا از واقعيت جدا شدم.

نافرمانی در مقابل قدرت
طارق علی: فکر می کنی علت موفقيت نوع موسيقی تو چه بود؟
جان لنون: خوب، آن زمان فکر می کردند اين يك پيروزى براى طبقه كارگر است، اما حالا كه به گذشته نگاه مى كنم، مى بينم كه اين هم مثل همان معامله حقه بازانه ای بود كه با سياهان کردند. درست مثل همان بود که سياهان اجازه يافتند دونده يا بوكسور بشوند و يا برای مردم برنامه تفريحی جور کنند. اين انتخابی است که در برابر شما می گذارند: حالا به تو مجال می دهند ستاره پاپ بشوى و اين واقعا همان چيزى است كه من در آهنگ قهرمان طبقه كارگر مى گويم. همان طور كه در مصاحبه با رولينگ استون [يک نشريه مترقی در آن دوره. م] هم گفتم هنوز هم اين همان عده هستند كه قدرت را در دست دارند. سيستم طبقاتى يک ذره هم تغيير نكرده است.  البته خوب حالا يك عده زيادى از مزدبگيران و تعدادی از بچه های اهل مد طبقات متوسط [لنون طبقه متوسط را به عنوان طبقه داراتر به کار می برد نه به عنوان طبقه کثيرالعده ای که اکنون رايج است.] که لباس تر و تميز دارند با موهای بلند می گردند. اما هيچ چيز عوض نشده به جز اين که ما کمی لباس مان را تغيير داده ايم و همان لعنتى ها را به حال خود واگذاشته ايم كه بر همه چيز حکومت کنند...

طارق علی: چه وقت شروع به سرپيچى از نقشى كردی كه به عنوان بيتل به تو تحميل شده بود؟
جان لنون: حتى در دوران اوج بيتل ها هم من با اين نقش در می افتادم، همين طور جرج (هاريسون). ما چند بار به آمريكا رفتيم و اپشتاين Epstein (نام مدير توليد) هميشه سعى مى كرد به ما حقنه كند كه چيزى درباره جنگ ويتنام نگوييم. زمانى رسيد كه من و جرج با خود گفتيم كه خوب اين بار كه از ما سوال كنند خواهيم گفت ما با اين جنگ مخالفيم و به نظر ما آنها بايد بى تاخير آنجا را ترك كنند. و ما همين كار را هم كرديم. در آن زمان اين چيز تقريبا راديكالى بود؛ خصوصا براى 'Fab Four' [گروه چهار نفره بيتل ها]. برای شخص من اين اولين باری بود که فرصت پيدا کردم پرچم را اندکی به تکان بياورم. اما به خاطر داشته باشيد كه من هميشه احساس خفقان مى كردم. ما همگى به شدت تحت فشار بوديم و به سختى مهلتى مى يافتيم كه افكار خودمان را بيان كنيم. با آن تورهاى فشرده و كار مداوم و با توجه به اين كه ما اغلب در پيله اى از روياها و اسطوره ها نگه داشته مى شديم. وقتی شما سزار باشيد و همه چيزهای خوب و دختران زيبا را به شما بدهند، خيلی سخت است که شما بگوييد نمی خواهيد شاه باشيد، می خواهيد واقعی باشيد.
در اين مسير، دومين كار سياسى من وقتی بود كه گفتم بيتل ها از عيسى مسيح بزرگترند، اين واقعا فضا را شكست و در آمريکا به خاطر اين حرف نزديک بود مرا بکشند. اين يک تکان بود براى جوانانى كه از ما الگو مى گرفتند. تا آن زمان قاعده ناگفته اى حكم مى كرد كه ما از پاسخ دادن به سوالات حساس خوددارى كنيم. هر چند من هميشه روزنامه می خواندم، می دانيد تکه های سياسی را. اطلاع دايمی از اين که چه در اطراف ما می گذرد، مرا به خاطر اين که چيزی نمی گفتم شرمنده می کرد. من منفجر شدم چون ديگر نمی توانستم به اين بازی ادامه دهم. از حد تحمل من گذشته بود. البته رفتن به آمريکا فشار روی مرا زياد کرد، بويژه که جنگ در آن جا جريان داشت.

رابين بلاکبرن: آيا از همان اول يک بازی دو گانه در رابطه با کار شما جريان نداشت؟
جان لنون: بله اولين کاری که ما کرديم اين بود که شهرستانی اهل ليورپول بودن خود را به همه ی جهان نشان داديم. قبل از آن هر کس از ليورپول می آمد بايد لهجه خود را عوض می کرد تا به بی بی سی راه می يافت. اما ما حاضرنشديم به اين بازی تن در بدهيم. بعد از بيتل ها همه سعی می کردند لهجه ليورپولی داشته باشند.

طارق على: می شود گفت تو افكار سياسى داشتى، حتى همان زمان که به نظر می آمد داری انقلاب را زير ضرب می گيري؟ [اشاره به آهنگ revolution]
جان لنون: آها، قطعا. انقلاب. دو نسخه متفاوت از آن آهنگ وجود داشت. ولی چپ زير زمينی فقط يک نسخه را انتخاب کرد، آن را که می گفت روی من حساب نکنيد. در نسخه اصلی که روی صفحه آمد، گفته می شد: مرا هم حساب كنيد، من هر دو را انتخاب کردم چون مطمئن نبودم. يک نسخه سوم بود که موزيک خالص بود و وسط موزيک مردم فرياد می کشيدند. من فکر می کردم با موزيک تصوير يک انقلاب را نقاشی می کنيم. می دانيد من اشتباه می کردم. اشتباه اين بود که اين ضد انقلاب بود. در نسخه ای که به صورت سينگل منتشر شد، من می خوانم وقتی از انهدام صحبت می کنيد روی من حساب نکنيد. من نمی خواستم کشته بشوم. من واقعا چيز زيادی در باره مائوئيست ها نمى دانستم. فقط به نظرم می آمد آن ها تعداد شان کم است، با وجود اين خودشان را به رنگ سبز در می آوردند و جلوی پليس می ايستادند تا آن ها را بگيرد. به نظرم اين کار عاقلانه نمی آمد. فکر می کردم انقلابيون کمونيست اصلی بهتر از اين اين خودشان را سازمان می دادند و دوره نمى افتند همه جا جار بزنند كه من كمونيستم! احساس من اين طور بود. من سوال مطرح می کردم. به عنوان عضوی از طبقه کارگر من هميشه به روسيه و چين و هر چيزی که در رابطه با طبقه کارگر اتفاق می افتد، علاقمند بودم. ولی بازی کاپيتاليستی را ارائه می دادم. زمانى هم بود كه من به شدت قاطى چرنديات مذهبى شده بودم. دوره افتاده بودم و مى گفتم كه من كمونيست مسيحى هستم، اما هم چنان كه يانو [نام يک روانکاو.م] مى گويد: مذهب جنون قانونی است. به کمک تراپی بود که از همه اين چيزها خلاص شدم و توانستم دردهای خودم را حس کنم.

رابين بلاکبرن: اين راونکاو که تو گفتي، اسمش چی بود؟
جان لنون: يانوو... خوب متد او اين است كه تو تمام دردهايى را كه از زمان كودكى در وجود خودت انباشته كرده اى، حس كنى. من بايستى اين كار را مى كردم كه بتوانم تمامی افسانه هاى مذهبى را در خود بكشم. در تراپى تو واقعا مجبورى كه كليه لحظات دردآور زندگى ات را دوباره حس كنى. اين مشقت بار است. مجبورت می کند تشخيص بدهی دردهايت، همان دردهايی که باعث می شود با هراس و قلبى كه مى طپد از خواب بلند شوي، دردهاى توست و نه محصول كسى آن بالا درآسمان. نتيجه رفتار پدر و مادرت و شرايط زندگی ات است...

هنر و سياست
طارق علی: موفقيت توبه حدی رسيد که در خواب کسی هم نمی آيد.
جان لنون: ... دوران فجيعى بود. منظور من آن شادى هاى اوليه مربوط به موفقيت نيست - مثل ضبط اولين آلبوم يا اولين سفر به آمريكا. اول به نوعی برای خودمان هدف تعيين کرده بوديم كه به بزرگى الويس بشويم. حرکت به طرف جلو يک چيز بزرگی بود. اما رسيدن به آن در عمل به بزرگترين سقوط تبديل شد. من فهميدم بايد دايم همان کسانی را راضی کنم که وقتی بچه بودم از آن ها هميشه نفرت داشتم. اين چيزى بود كه مرا دوباره به واقعيت بازگرداند. من شروع كردم به درك اين كه همه ما ذليل و زير ستم هستيم و به همين دليل من مى بايد كارى بكنم. هر چند نمی دانم جای من کجاست.

رابين بلاکبرن: خوب، به هر حال سياست و فرهنگ به هم مربوط اند، نه؟ منظورم اين است که کارگران را در لحظه حاضر با فرهنگ منکوب می کنند نه با تفنگ؟
جان لنون: آن ها را تخدير می کنند...

رابين بلاکبرن: و اين که با فرهنگ آن ها را تخدير می کنند، چيزی است که هنرمند می تواند به اين کار کمک کند يا جلوی آن را بگيرد.
جان لنون: اين کاری است که من سعی می کنم در آلبوم هايم و در اين مصاحبه ها بکنم. کاری که تلاش می کنم انجام بدهم اين است که تا آن جا که می توانم روی مردم تاثير بگذارم. روی همه آن ها که هنوز رويايی دارند و در ذهن شان يک علامت سوال هست. دوران رويای آشفته به سر رسيده است. اين چيزی است که من سعی می کنم به آن ها بگويم.

رابين بلاکبرن: در گذشته هم مردم سعی می کردند آهنگ های بيتل ها را بگيرند و با کلمات ديگر بخوانند. مثلا يلو ساب مارين 'Yellow submarine'. چندين نوع آن را می خواندند. در يکی از اعتصاب ها می خواندند ما همه زنده ايم به نان و مارگارين.
جان لنون: من اين دوست دارم. من خوشم می آمد وقتی در مسابقات فوتبال جمعيت می خواند ما همه حالا با هم هستيم. اين يکی ديگر بود. همين طور از اين خوشم می آمد که مردم آمريکا می خواندند به صلح فرصت بدهيد. چون در ذهن خودم آن را اين طور نوشته بودم. دلم می خواست به جای 'We shall overcome' که از سال های 1800 مانده، يک چيزی از زمان خودمان بخوانند. من يک وظيفه ای احساس می کردم که آهنگ هايی بنويسم که مردم آن را دسته جمعی و يا در تظاهرات بخوانند. به همين دليل است که حالا آهنگ هايم را برای انقلاب تنظيم می کنم...

رابين بلاکبرن:ما تعداد معدودی آهنگ های انقلابی داريم که از قرن نوزدهم است. آيا در سنت موسيقی ما چيزی می بينی که بتوان از آن به عنوان آهنگ های انقلابی استفاده کرد؟
جان لنون: وقتی من شروع کردم، راک اند رول خودش برای مردم هم سن من در آن موقع يک انقلاب اساسی بود. ما به چيزی پر سر و صدا و واضح احتياج داشتيم که آن همه عدم بی احساسی و ستمی را که بر ما می رفت بشکند. ما کمی آگاهانه با اين شروع کرديم که نشان بدهيم داريم از آمريکايی ها تقليد می کنيم. ولی وقتی عميقا به کار موسيقی پرداختيم، دريافتيم که نيمی از آن موزيک سفيدهای روستايی و وسترن white country and western است و نيمی ريتم سياهان و بلوز blues است. بيشتر آهنگ ها از اروپا و آفريقا به آن جا رفته بود و حالا اين ها به سوی ما بر می گشت. بسياری از بهترين آهنگ های ديلون از اسکاتلند، ايرلند و انگلستان آمده است. اين يک نوع تبادل فرهنگی است. هر چند جالب ترين آهنگ ها به نظر من مال سياهان است، چون آن ها ساده ترند. آن ها يک جوری پائين تنه آدم را به حرکت در می آورند که خود نو آوری است و بعد بيشتر آن ها آهنگ های مزرعه هستند که درد آن ها را به نمايش می گذارد. آن ها نمی توانستند درد خودشان را روشنفکرانه بيان کنند، بنابراين با چند کلمه می گفتند که ما به سر آن ها چه می آوريم. بعد بلوز شهری بود که مقدار زيادی از آن راجع به سکس و جنگيدن بود...

رابين بلاکبرن: تو می گويی موزيک روستايی و وسترن از آهنگ های فولکلور اروپايی گرفته شده. آيا اين آهنگ های فولکور بعضی وقت ها چيزهای خسته کننده ای نيستند، همه اش در باره شکست خوردن و باختن؟
جان لنون: وقتی بچه بوديم همه ما با آهنگ های فولکلور مخالف بوديم چون مال طبقه متوسط بودند. آن دانشجويان با شال های بزرگ و قوطی آبجو در دست آهنگ های فولکلوری را می خواندند که ما به آن ها می گفتيم آهنگ های la-di-da .مزخرفاتی مثل اين: من در نيو- کاس - تل کار می کردم. بعد تعداد کمی موزيک فولکلوريک واقعی بود که شما در راديو يا تلويزيون می شنيديد، در ايرلند يا جايی ديگر که آهنگ های خودشان را می خوانند و قدرت آن ها فوق العاده است. ولی بيشتر موسيقی فولکلور خسته کننده است. امروز موزيک واقعی مردم ,فولک, راک اند رول است.

رابين بلاکبرن خطاب به يوکو همسر لنون: يوکو، آلبوم تو به نظر می رسد موسيقی آوانگارد مدرن را با راک مخلوط می کند. تو صداهايی را که روزمرده شنيده می شوند مثل صدای قطار را وارد يک طرح موزيکال می کنی. به نظر می رسد می خواهی يک بعد زيبايی شناسی وارد زندگی روزمره بشود. اين که هنر نبايد در موزه ها و گالری ها محبوس بماند.
يوکو: دقيقا. من می خواهم به مردم بگويم نبايد بترسند خودشان چيزی را خلق کنند. اساسا دو نوع آدم در جهان هست. مردمی که به خودشان اعتماد دارند چون به توانايی خودشان در خلق کردن واقف اند، و مردمی که به خودشان اعتماد ندارند چون به آن ها گفته شده خودشان توانايی خلق چيزی را ندارند و بايد دستور بگيرند. نظم حاکم هميشه مردمی را دوست دارد که مسووليت بر عهده نمی گيرند و به خودشان احترام نمی گذارند.

کيش شخصيت
رابين بلاکبرن: من فکر می کنم کنترل کارگری مربوط به همين است...
جان لنون: آيا در يوگسلاوی کاری مشابه اين نکرده اند؟ آن ها از روس ها خلاص شده اند. دوست دارم به آن جا بروم و ببينم چطور پيش رفته است.

طارق علی: خوب آن ها اين کار را کرده اند. سعی کرده اند مدل استالينيستی را بشکنند. ولی به جای کنترل مهار نشده کارگري، يک دز قوی بوروکراسی به آن اضافه کرده اند که راه ابتکار کارگری را تسهيل کند. و بعد تمام سيستم را با مکانيسم بازار تنظيم می کنند که نابرابری مناطق مختلف را تشديد می کند.
جان لنون: به نظر می رسد همه انقلاب ها به کيش شخصيت ختم می شود - حتی چينی ها به يک انگاره پدرمانند احتياج دارند. به نظرم در کوبا هم همين اتفاق دارد می افتد، با چه و فيدل. در مدل غربی کمونيسم، کارگران بايد تقريبا يک انگاره تصوری از خودشان بسازند تا جای آن انگاره پدرمانند را بگيرد.

رابين بلاکبرن: ايده جالبی است. طبقه کارگر قهرمان خودش بشود. البته تا جايی که اين به يک توهم آرامش بخش تبديل نشود. و تا وقتی که کارگران خودشان واقعا قدرت داشته باشند. اگر کاپيتاليست ها و بوروکرات ها بر زندگی آدم حکومت کنند، به عنوان بازوی تکميلی نياز به توهم داريد.
يوکو: مردم بايد به خودشان اعتماد داشته باشند.

طارق علی: اين چيزی است که در فرانسه 1968 شروع شد.
جان لنون: ولی حزب کمونيست فرانسه با آن نرفت.

رابين بلاکبرن: نه نرفت. با ده ميليون کارگری که در اعتصاب بودند آن ها می توانستند تظاهرات عظيم خيابان های پاريس را هدایت کنند و ساختمان های دولتی را بگيرند و حکومت دوگل را با قدرت مردمی مثل کمون يا شوراهای اصيل عوض کنند. ولی حزب کمونيست فرانسه از اين کار هراس داشت و به جای اين که کارگران را تشويق کند خودشان ابتکار عمل را به دست بگيرند به معامله با مقامات پرداخت.
جان لنون: عالی است. ولی يک مساله در اين مورد هست. همه انقلاب ها با يک فيدل يا مارکس يا لنين، که روشنفکر بودند و می توانستند کارگران را جمع کنند، روی داده است. اين تا به حال موثر نشد. شما بايد دانشجويان چپ را ببريد با کارگران صحبت کنند.

طارق علی: کاملا درست است. ما سعی کرده ايم همين کار را بکنيم ولی بايد بيشتر کار کنيم...

 

سانسور و فشار سيستم برای در انزوا قرار دادن
جان لنون: من روزنامه مورنينگ استار [متعلق به حزب کمونيست] را می خوانم. به نظر می رسد در قرن نوزدهم است. مثل اين که برای ليبرال های ميان سالی که از طبقه شان در رفته اند، نوشته می شود. شما بايد به کارگران جوان دست پيدا کنيد. انقلابی ها بايد به نوعی خود را به کارگران برسانند. زيرا کارگران نمی توانند به آن ها دست پيدا کنند. ولی مشکل اين است که نمی دانم از کجا بايد آغاز کرد. مساله من اين است که هر چه واقعی تر می شوم ، از مردم طبقه کارگرم خودم رشد کرده جدا می شوم. حالا اين دانشجويان هستند که صفحات ما را می خرند. اين مساله است.

رابين بلاکبرن: ولی حالا تو داری بر خلاف جريان اصلی بورژايی شنا می کنی، اين کار خيلی مشکل تر است.
جان لنون: بله آن ها صاحب همه روزنامه ها هستند و توزيع و همين طور پرداخت پول هم در دست آن هاست. EMI آلبوم Two Virgins ما را به قتل رساند. چون آن را دوست نداشت. در آخرين ضبط آن ها جملات آهنگ را که روی صفحه چاپ شده بود، سانسور کردند. نهايت حماقت و مسخرگی. آن ها به من اجازه می دهند آن را بخوانم ولی جرات ندارند بگذارند شما آن را بخوانيد. جنون.

رابين بلاکبرن: با اين که تو به عده کمتری دسترسی داري، ولی شايد تاثير عميق تری می گذاری.
جان لنون: بله فکر می کنم درست است. مردم کارگر نسبت به صراحت ما در مساله سکس واکنش نشان دادند. آن ها از عريان بودن می ترسند در اين مورد هم مثل حوزه های ديگر آن ها را سرکوب کرده اند. آن ها فکر می کنند پل [مک کارتنی] خوب است. او درد سر درست نمی کند. وقتی من و يوکو ازدواج کرديم ،تعداد زيادی نامه های نژاد پرستانه گرفتيم که تهديد می کردند گلوی مرا خواهند بريد. بيشتر نامه ها از ارتشی هايی بود که در الدرشات زندگی می کنند. افسرها. حالا کارگران بيشتر به ما علاقه نشان می دهند.  به نظر مى رسد دانشجويان هنوز به اندازه کافی بيدار نيستند که بدانند بايد کارگران را بيدار کنند. اگر از چالش هاى خود گذر نكنيم، همه درها دوباره بسته خواهد شد. چيزی که اساسا به آن احتياج داريم اين است كه دانشجويان بتوانند كارگران را متقاعد كنند كه پرت و پلا نمى گويند.
يوكو : من و جان آدم هاى خوشبختى هستيم. چون مى توانيم شرايط زندگى خودمان را بسازيم. اما ما اهميت ارتباط با ديگران را به خوبى مى دانيم.
جان لنون: هر چه بيشتر با واقعيت ها روبرو می شويم، بيشتر متوجه مى شويم كه دستور کار روز آن ها نشان ندادن واقعيت است. هر چه واقعی تر می شويم، بدرفتاری با ما بيشتر می شود. اين به نوعی ما را راديکال تر می کند. مثل اين که در يک گوشه ترا گذاشته و همه راه ها را برويت بسته باشند. اما چقدر خوب بود اگر تعدادمان بيشتر بود...

 

قدرت و خشونت
يو کو: موسيقی جديد نشان داد کانال های جديد برای ارتباط هست.
جان لنون: بله، ولی همان طور که گفتم هيچ چيز واقعا تغيير نکرد.
يو کو: خوب چيزهايی تغيير کرد، و در جهت مثبت . همه چيزی که می خواهم بگويم اين است که می شود يک انقلاب بدون خشونت داشت.
جان لنون: ولی شما نمی توانيد قدرت را بدون مبارزه بگيريد.

طارق علی: اين يک مساله تعيين کننده است.
جان لنون: برای اين که وقتی مساله به جای حساس می رسد، آن ها نمی گذارند مردم قدرت بگيرند. آن ها به شما اجازه می دهند برای شان برقصيد و نمايش بدهيد، ولی قدرت واقعی را به شما نمی دهند.

رابين بلاکبرن: د رانگلستان، تنها يک قدرتی که عميقا در کارگران ريشه داشته باشد، می تواند دولت بورژوايی را ساقط کند.

انقلابيون و مساله آزادی زن
يوکو: وقتی نسل جوان قدرت بگيرد، همه چيز متفاوت خواهد بود.
جان لنون: زنان خيلى مهم اند. ما نمى توانيم بدون مشارکت زنان و آزادشدن آن ها انقلابی داشته باشيم. برتری مردان به شيوه بسيار زيرکانه ای آموزش داده شده است. خيلى طول كشيد كه من متوجه شوم مرد بودن من چگونه ميدان حركت هم يوكو را محدود مى كند. او زن سرخ و آزاده اى است كه توانست به سرعت به من نشان دهد كه کار من کجا غلط است.هرچند خودم تصور می کردم رفتار کاملا طبيعی دارم. و به همين دليل من هميشه علاقمندم بدانم رفتار كسانى كه ادعاى راديكاليسم مى كنند با زنان چگونه است.

رابين بلاك بورن: هميشه در ميان چپ ها هم حداقل به همان اندازه همه جاهای ديگر، شونيسم مردانه وجود داشته است. هر چند خيزش جنبش آزادی زن خودش دارد اين را مشخص می کند.
جان لنون: به واقع مضحك است. چگونه مى توان از قدرت براى مردم دم زد بدون اين كه دركى از اين داشته باشى كه مردم شامل هر دو جنس است.
 

منبع: سایت روشنگری www.roshangari.net

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com