سه نقد بر زیبایی شناسی مارکسیستی  لوکاچ

 

امین قضایی

 

فلسفهی وجود زیبایی شناسی مارکسیستی بر این فرض مبتنی است که تحول نظم اجتماعی موجود و گذار از نظام اقتصادی سرمایهداری، با دگرگونی بنیادین در روبنا و از جمله زیبایی شناسی و به تبع هنر همراه است. بی شک نظم جدید میباید از روبنای ایدئولوژیک جامعهی بورژوایی که همه چیز را در ابهام و رازآمیزی فرو میبرد، افسون زدایی کند تا جامعهی جدید، انسان و فرهنگ نوینی را نیز به همراه آورد.

در همین قدم اول، به عنوان یک مارکسیست میتوان با لوکاچ در باب ضرورت نظریه پردازی سوسیالیستی از زیبایی شناسی موافق بود، اما این که نظریهی لوکاچ مبنای مناسبی برای زیبایی شناسی مارکسیستی است یا خیر، نیازمند بررسی است و مقالهی حاضر نیز همین امر را هدف خود قرار میدهد .

لوکاچ در پیشگفتاری در کتاب پژوهشی بر رئالیسم اروپایی، رئالیسم را به عنوان راه حل سوم، بر تضاد ذهن گرایی (روح گرایی بورژوایی) و عین گرایی یک جانبه (ناتورالیسم) مبنای نظریهی سوسیالیستی از هنر معرفی میکند: رئالیسم به هر حال راه میانهای بین عینیت دروغین و ذهنیت دروغین نیست، بلکه برعکس راه سوم واقعی و موجد راه حل است... رئالیسم شناخت این حقیقت است که کار ادبی نه میتواند بر میانمایگی بی روح تکیه کند، چنان که ناتورالیستها میانگارند و نه به اصول فردیتی که خویشتن را در پوچی مضمحل میسازد... مقولهی اصلی و معیار ادبیات رئالیستی چهرمان یا نوع است. آن چه چهرمان را چهرمان میکند، نه کیفیتی متوسط و معمولی و نه منحصرا وجود شخصیتی است که بسیار عمیق تصویر شده باشد. آن چه شخصیت را چهرمان میسازد، این است که در آن تمامِ سرشتهای اساسی انسانی و اجتماعی و... فراز و فرودهای دورانهای تاریخی و آدمیان را بازتاب دهند.(لوکاچ، پیشگفتاری بر پژوهشی بر رئالیسم اروپایی، 1949)

فلسفهی هنر لوکاچ، اگرچه صریحا بیان نمیشود، اما متعلق به فلسفهی روشنگری بوده و از دیدگاه کانت پیروی میکند، یعنی هنر بازنمایی امر کلی و عینی در امر جزیی و ذهنی است. این بازنمایی رئالیستی راه حل زیبایی شناختی، تضاد بنیادین و حل ناشدنی ذهن و نیت است که رمانتیسم بورژوایی و روشنگری نیز با آن دست به گریبان بود. رئالیسم به معنای بازنمایی واقعیت است، اما این بازنمایی از طریق تشخص کلیت تاریخی در پیکرهی شخصیتهای رمان یا روایتی شخصی صورت میپذیرد و نه صرفا با وفاداری به واقعیت یا توصیف علمی و مو به موی آن. واقعیتی که رئالیست بازتاب میدهد، کلیتی است تاریخی واجتماعی و نه جزئیاتی از هم گسیخته.

به زعم لوکاچ، دقت علمی در بیان جزئیات، هیچ ارتباطی با رئالیسم یعنی تجسم کلیت و تضادهایی آن در قلب پیرنگ یا شخصیت ندارد. لوکاچ ناتورالیسم زولا را (و در نقاشی همتای آن را میتوان سبک امپرسیونیسم و بالاخص روش علمی ژرژ سورا دانست) نه تکامل رئالیسم قدیمیتر ادبیات فرانسه، بلکه آن را انحراف دانسته و میراث ادبیات فرانسه و بالزاک را در ادبیات روسیه و تولستوی میجوید: اگر بخواهیم مساله را در عرصهی تاریخ ادبیات مطرح کنیم، به صورت پرسش زیر در میآید: نویسندهی برجسته، نویسندهی کلاسیک تیپیک سدهی نوزدهم، بالزاک است یا فلوبر؟ چنین گزینشی تنها به ذوق و سلیقه مربوط نمیشود، بلکه به تمام مسایل اساسی زیبایی شناسی رمان بر میگردد. میتوان پرسید که آیا بنیاد اجتماعی و عظمت هنری و نیروی جهانگستر رمان، در پیوستگی جهان بیرونی و جهان درونی است یا در گسستگی آن؟ آیا رمان بورژوایی با ژید، پروست و جویس به نقطهی اوج میرسد یا مدتها پیش با بالزاک و استنندال و تولستوی به قلهی عقیدتی و هنری خویش دست یافته است؟(لوکاچ، نظریهی رمان)

لوکاچ، جامعهی سرمایهداری را گرفتار شیی شدگی میداند و در نتیجه، این شیی شدگی و بتوارگی کالایی، انسانها را گرفتار اجزای از هم گسیخته در زندگی کرده و از درک کلیت عاجز میمانند. آنها با مشکلات و مسایل جزیی و شخصی رودر رو هستند، در شبکهی به هم پیچیدهای از روابط از هم گسیختهی منافع و مبادلات فردی گرفتارند، بی آن که به نحوهی کارکرد نظامی که در آن میزیند پی ببرند. بنابراین اگر شیی شدگی را نیرومندترین هستهی اصلی ایدئولوژی سرمایهداری بدانیم، پس وظیفهی هنر پرولتاری، درک این کلیت و بینش تاریخی از خلال اجزای از هم گسیختهی واقعیتهای روزمره خواهد بود. ناتورالیسم نشانهی فرورفتگی در جزئیات از هم گسیخته است و از درک کلیت عاجز میماند. پس اصل زیبایی شناسی لوکاچ، یعنی بازنمایی کلیت حیات اجتماعی در یک روایت شخصی، نتیجهی درک او از مفهوم شیی شدگی و ایدئولوژی است. اکنون که خطوط کلی زیبایی شناسی لوکاچ را دریافتیم، باید ببینیم که آیا به راستی ایدئولوژی بورژوایی همان کارکردی را دارد که لوکاچ از آن دم میزند و یا بازنمایی کلیت در پیکرهی شخصی یک اثر هنری، تعمیم روش شناسی مارکسیستی در هنر است؟

 

نقد اول

پس رئالیسم سوسیالیستی، یعنی ارائهی کلیت به دور از تعصبات ذهنی هنرمند، یگانه رویکرد هنری برای زیبایی شناسی مارکسیستی است. اگرچه نقد لوکاچ بر علم گرایی پوزیتیویستی ناتورالیسم و روح گرایی خیال پرور ادبیات بورژوایی را میتوان پذیرفت، اما در مقام مبارزین با جامعهی طبقاتی و در راه مبارزه با بورژوایی، باید گفت که نظریهی زیبایی شناسی لوکاچ بسیار نابسنده است. اول آن که لوکاچ نقش روشنگری را برای هنر قائل است. یعنی لوکاچ از تعریف هنر به مثابهی بازنمایی کلیت در امر شخصی (اثر هنری، شخصیت، داستان و روایت شخصی)، تنها با آگاهی بخشی و معرفت شناختی با شیی شدگی و راززدایی مبارزه میکند. اولین نقد اساسی بر این دیدگاه آن است که هنر یک کنش اجتماعی است و نه صرفا یک رویکرد معرفت شناختی و مانند هر کنش اجتماعی دیگر در درون بافت طبقاتی جامعه، سوای روشنگری پیامش، میتواند نقشی انقلابی یا ارتجاعی ایفا کند. این نقش ارتجاعی یا مترقی اثر هنری، تنها به نحوهی بازنمایی پیام اثر هنری بستگی ندارد، بلکه به زمان و مکان عرضهی اثر هنری وابسته است.

برای بررسی دقیقتر این نقد، رئالیسم سوسیالیستی لوکاچ را با هنرمندان فرمالیست انقلابی روس در دههی 1920 مقایسه میکنیم. تروتسکی و لوکاچ و بسیاری از منتقدین فرمالیسم روسی آن را به ذهن گرایی متهم میکنند، اما این نقد وارد نیست. ایشان فرمالیسم انقلابی هنرمندان جوان روسیه را بر اساس بازنمایی روشنگرانهی محتوا ارزشگذاری میکنند و نه به عنوان یک کنش اجتماعی که میخواهد در آرمانها و رویاهای انقلاب مشارکت کند. فرمالیسم روس را که خواهان درک اجزا نسبت به کلیت ساختار اثر هنری است، اشارهی نمادینی است به خواست نظم ساختاری نوینی که اجزا را در هماهنگی با خویش باقی نگاه میدارد. نظم خودساختهی ذهنی آثار فرمالیستی، تلاش پراتیکی برای خودگردانی نظم نوین شوروی است. میل فرمالیسم روسی به کمال و خودبسندگی ساختاری، در واقع خواهان الحاق به نظم نوین اجتماعی است و میخواهد این نظم را در ساختار هنری خویش تمرین کند.

اگرچه فرمالیسم روسی در این کار موفق نبود، اما منتقدین برجستهی آن مانند لوکاچ و تروتسکی به سبب تداوم روش شناسی بورژوایی (روشنگری) در حیطهی زیبایی شناسی (یعنی هنر به مثابه بازنمایی و معرفت) از درک آن عاجز ماندند. آنان همچنان به فلسفهی روشنگری در زیبایی شناسی وفادار مانده بودند، بی آن که بتوانند هنر را به عنوان کنشی اجتماعی درک کنند و نه یک معرفت شناسی واقع گرایانه.

افتخار این درک از هنر به مثابهی کنش اجتماعی، در اواسط قرن بیستم نصیب موقعیت گرایان شد. ایشان به خوبی بر نقش تحریک کننده، برانگیزنده و مشارکتی هنر واقف بودند. از منظر دیگر میتوان لوکاچ را به سبب اهمیت بیش از حد به شاهکارهای هنری و آن هم در دوان بازتولید ماشینی اثر هنری و راه یافتن هنر به طبقات فرودست نقد کرد. علت اهمیت لوکاچ به آثار بزرگ، همین اعطای نقش روشنگری به هنر است؛ گویی درک تضادهای کلی و تاریخی، اتفاقی بزرگ و نادر است که تنها معدود شاهکارهای ادبی هنرمندان بزرگی مانند بالزاک، تولستوی و توماس مان بدان نائل میشود. در نظریه پردازی وی، از توجه به کنش اجتماعی هنر هیچ خبری نیست. هنر از نظر لوکاچ، گزارشگر بی طرف تخاصم طبقاتی است و نه یکی از شرکت کنندگان واقعی در جنگ.

 

نقد دوم

از نظر لوکاچ، شخصیت تجسم بازنمایی امر کلی در یک روایت شخصی است. بنابراین وقتی لوکاچ مقولهی اصلی و معیار ادبیات را چهرمان یا نوع معرفی میکند، از پیرنگ و درک ساختاری از اثر هنری غافل میماند. به راحتی میتوان رمانی را متصور شد که شخصیتهای کاملا خیالی در پیرنگی قرار گیرند که به خوبی تضادهای ساختاری جامعه را نشان میدهد. تاکید لوکاچ بر چهرمان منجر به تاکید بر گفتگو در رمان میشود، بی آن که منتقد تلاش کند به ارتباط ساختار پیرنگ و رویدادهای تاریخی دست یازد. فردریک جیمسون بر خلاف لوکاچ بر پیرنگ به جای شخصیت و رابطهی آن با ساختار اجتماعی تاکید نهاده است. از همین رو، انتخاب رئالیسم به عنوان یک سبک راستین برای هنر پذیرفتنی نمینماید، چون یک پیرنگ با انتخاب شخصیتهای نمادین یا خیالی میتواند همان روشنگری را نسبت به واقعیت تاریخی داشته باشد.

لوکاچ میگوید: تنها اگر تحقق مفهوم تمامیت شخصیت انسان را رسالت تاریخی و اجتماعی انسانیت بدانیم، تنها اگر زیبایی شناسی نقش کاوشگر و راهنما را به هنر محول سازد، محتوای زندگی به نحوی روشنگرانه میتواند به قلمروهای بی اهمیت و با اهمیت تفکیک شود. قلمروهایی که میتواند بر چهرمانها و شیوهها و فضاهایی که در تاریکی ماندهاند پرتو افکند.(لوکاچ، پژوهشی بر رئالیسم اروپایی)

بر طبق همان نقد اول، هنر راهنما و کاوشگر نیست، بلکه مستقیما در جنگ موقعیتهای نمایشی تاثیر میگذارد و بر طبق نقد دوم، رئالیسم و بازنمایی انسانها در شخصیتهای داستانی تنها راه برقراری ارتباط با جهان نیست.

 

نقد سوم

لوکاچ براین باور است که هنرمند قادر است در مواجهه با واقعیت از امیال و مقاصد و انگیزههای ذهنی چشم بپوشد و به نحوی کاملا اخلاقی بی طرف بماند: این امر جوهر رئالیسم واقعی را لمس میکند: تشنگی نویسندهی بزرگ برای حقیقت و آزمندی متعصبانهی او برای واقعیت. رئالیست بزرگی چون بالزاک، اگر جریان رشد حقیقی هنرمندانهی موقعیتها و قهرمانانی که آفریده است با گرامیترین غرضهایش تضاد پیدا کند، بی هیچ گونه تاملی این گونه غرضها و اعتقادات را کنار گذاشته و آن چه را واقعا میبیند وصف میکند، نه آن چه را که ترجیح میدهد ببیند. این بی شفقتی نسبت به تصویر ذهنی دنیای خویشتن، عیار و سنجهی رئالیستهای بزرگ است که تضاد شدیدی با رئالیستهای درجهی دوم دارد که تقریبا همواره در کار آنند که جهان بینی خود را با واقعیت "هماهنگ" سازند.(لوکاچ، پژوهشی بر رئالیسم اروپایی)

ضرورتا بازنمایی واقعیت در ساختار اثر هنری ایجاب میکند تا پیش فرضیات و اغراض و منافع ایدئولوژیک و همچنین جایگاه طبقاتی نویسنده، تاثیری بر اثر هنری نداشته باشد. اما این تذهیب ریاضت کشانه که لوکاچ از هنرمندان خواستار است، عملا ناممکن است؛ چرا که پیش فرضیات همواره آگاهانه نیستند و هیچ هنرمندی قادر به کنترل و حذف آنها نیست. اسطورهها و تعصبات در زبان رمزگذاری شدهاند و هیچ نویسندهای قادر به پالوده سازی این رمزگان نیست. در ثانی لزوم بی طرفی نویسندهی، از آن جایی که هنرمند باید نقش پراتیکی و تبلیغاتی در مبارزهی طبقاتی را داشته باشد، هرگز مثبت نیست. این نتیجهی این درک اشتباه لوکاچ است که برای هنرمند تنها نقش روشنگری قائل است و برای توجیه خود، گرفتار خوش بینی دکارتی شده و میپندارد با یک روش شناسی درست و معرفت شناسی دوباره (مانند رئالیسم) میتوان خطاهای ذهنی را بازشناخت و آن را زدود. اما هنرمند یک سوژهی انتزاعی نبوده و هرگز در دو راهی انتخاب میان امیال و واقعیت قادر به انتخاب نیست.

بر طبق آن چه گفته شد، لوکاچ با رویکرد معرفت شناختی نسبت به هنر و اعطای نقش روشنگری به جای نقش پراتیکی، تمامی لوازم مناسب برای نظریه پردازی در باب هنر پرولتری را از دست میدهد. مساله تنها انتخاب یک سبک به جای سبکهای دیگر نیست. در باب ارزشگذاری اثر هنری، باید سئوالهای پایهای را تغییر داد: تنها نباید بپرسیم که هنر چه میگوید (محتوا) یا چگونه میگوید (فرم)، بلکه باید پرسید هنر چه انجام میدهد؟ در چه زمانی و در چه مکانی؟ پس هنر همواره به زمینهی اجتماعی خود تسلیح میشود. نشانههای اثر هنری تنها دلالتگر نیستند، بلکه سرایت دهنده نیز هستند.

 

منبع: سایت ادبی اثر، www.asar.name

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com