رد پاى بلانشو


مارك ردفيلد
برگردان: فرشيد فرهمندنيا


قصه ها و مقالات ادبى _ فلسفى موريس بلانشو (متولد سال 1907) يكى از عجيب ترين و فريبنده ترين «مجموعه آثار» در ادبيات فرانسه محسوب مىشوند. بلانشو، مردى منزوى و عزلت نشين بود، نه مصاحبه مىكرد، نه اجازه مىداد از او عكس بگيرند و از استخدام در مراكز دولتى و رسمى هم سر باز مىزد.
در مورد زندگى او، جز چند حكايت و نكاتى كه مىتوان از درون مقالات كتاب هايش بيرون كشيد، چيز ديگرى نمىدانيم. در اواسط دهه سی، مقالات بلانشو در نشريات دست راستى چاپ مىشد. اما بعد از اشغال گرى آلمان ها، ديدگاه سياسى او كاملا تغيير كرد. تا آن جا كه بعد از جنگ، وى حضورى فعال، اما ناپيدا در جريان هاى چپ داشت و «بيانيه  و بیست و یک» را هم امضا كرد (حتى بعضى ها مىگويند كه اين بيانيه را خود بلانشو نوشته است). بيانيه اى كه در اعتراض به مداخله فرانسه در امور الجزاير نوشته شده بود.
چرخش سياسى بلانشو، با دست به كار شدن او براى اجراى يك پروژه ادبى جدى در مورد ادبيات مدرن فرانسه همراه شد. رمان ها و مقالات او در اين دوره، جزو برجسته ترين آثار ادبى فرانسه در قرن بيستم به شمار مىروند. اين آثار، باب پرسش از مقولاتى را گشود كه سال ها بعد دوباره در «يك بار ديگر ادبيات» و ساير مقالات او طرح شدند. بعد از جنگ و در اوايل دهه هفتاد، بلانشو به طور مرتب در نشرياتى چون «Critique» و «La nouvelle Revue» مطلب مىنوشت و هرازگاهى مجموعه اى از آن ها را به صورت كتاب منتشر مىكرد.
بلانشو از «نقد و بررسى كتاب» به عنوان وسيله اى براى ارائه انديشه ها و نظرياتش استفاده مىكرد و در واقع نوشته هاى او ژانر ويژه اى را پديد آوردند كه مشخصه اصلى اش، ناتمامى و تصادف است: مثلا قطعه نويسى در كتاب «نوشتن فاجعه»، استفاده از ديالوگ نويسى و خاطره در كتاب «گفت و گوى بى پايان» و گزين گويه هاى شاعرانه در «نغمه هاى پريان».
علاقه بلانشو به فرم هاى تصادفى، ناشى از درك او از «فضاى ادبى» بود. بلانشو هم زمان به قصه نويسى و نقادى مىپرداخت و تضاد ميان آن دو را هم زمان حفظ و نفى مىكرد: قصه هاى او فلسفى اند و مقالات او صبغه اى ادبى دارند. «فضاى ادبى» نزد بلانشو به معناى مكانى براى تجربه هاى بيان ناشدنى ناشناخته و مهجور بود و توجه و پى گيرى صبورانه اين تجربه ها، نوشتار او را به شكل عجيبى پيدا كرده است.
همان طور كه پل دومان مىگويد: «تجربه خواندن آثار بلانشو، يقينا با همه تجربه هاى ما در خواندن، متفاوت است.» نثر او شفافيت و ابهام را با هم دارد، نثرى كه به گونه اى كلاسيك، ناب و به شيوه اى آوانگارد، مصنوع است؛ ابهامى كه ناشى از مستقر شدن انديشه او در دورترين مرزهاي تفكر است.
نوشته هاى بلانشو گاهى به صورت تأمل و تحشيه نويسى بر انديشه ها و الهامات نويسندگان ممتاز ديگر درمىآيد (هولدرلين، كافكا، مالارمه، ريلكه و ماركى دوساد) و گاهى به لحاظ مضمون، به شكل نقدى برتفكر ديالكتيكى و اگزيستانسيال ظاهر مىشود. گرچه بلانشو، در سمينار معروف و تأثيرگذار «الكساندر كوژو» در مورد پديدارشناسى هگل حضور نداشته است، اما بعضى از آثار او (به مانند آثار ديگرانى چون ژرژ باتاى، ژاك لاكان و ريمون كنو) به حرف هاى كوژو بسيار شباهت دارد.
بلانشو معتقد است كه ادبيات را با آن ذات هستى شناسانه اش، نمىتوان توسط يك مفهوم يا گرايش تحت كنترل در آورد. ادبيات آن چيز ناانديشيده اى را مىنامد كه بلانشو در حركتى ضد هايدگرى، آن را «خود ناهمانندى و ناهمانندى با خود» مىخواند.
به نظر بلانشو، گرفتارى اصلى يك نويسنده، همان گرفتارى اورفئوس است كه ابژه ميلش را در آن لحظه كه به پشت سر نگاه كرد، از دست داد و لذا هويت خودش را هم براى هميشه در «فضاى ادبى» متروك و ناشناخته اى گم كرد. نوشتن يعنى پذيرفتن يك خستگى پايان ناپذير، فروپاشى ابدى «من» اى كه هيچ وقت قابل درك نبوده است. نويسنده، تجربه ادبى اش را با وفادار ماندن به آن تجسم مىبخشد، مجموعه آثارش را خلق مىكند، در حالى كه نسبت به شكستى كه لازمه اين كار است نابيناست.
به همين نحو، از نظر بلانشو، «مجموعه آثار» يك مجموعه زيبايى شناختى به معناى رايج نيست، چرا كه ويژگى اصلى آن، تصادف و ناتمامى است.
بلانشو در نوشته هاى بعدى اش، بيشتر از ادبيات به سمت اخلاق و سياست رفت. اما «مجموعه آثار» او را يقينا مىتوان ادبى توصيف كرد، هم به خاطر مضامين كلى آن و هم به خاطر زبان و شيوه بيانش. اما ذكر اين نكته لازم است كه درك بلانشو از ادبيات، از فرماليسم آكادميك زمانه اش بسيار فاصله داشت. او ادبيات را «انجام مىداد» به معناى بلانشويى كلمه. او با ادبيات زندگى مىكرد، يك زندگى تجربى و وجودى با ابعادى هستى شناسانه. او به تصادفات تاريخى و مشاركت نامتمركز در توليد و تخريب مجموعه آثارش باور داشت.
بلانشو در يكى از آخرين نوشته هايش، «ناهمانندى» را به عنوان نتيجه فاجعه توصيف مىكند: اردوگاه هاى مرگ، فاجعه اى تاريخى اند، آن ها كابوس هاى تحقق يافته ايدئولوِژى هاى فايده گرا و زيبايى شناسانه اند كه از نظر آن ها، عدم رضايت از راحتى و آسايش ساختگى آن ها ناممكن است و نهايتا اين ناممكن بودن را به وحشت ترجمه مىكنند. اما بلانشو در عوض، مفاهيم هستى شناختى دوستى، گفت و گو، جامعه و ساير مفاهيم بينا سوژه اى را مطرح مىكند و از آن ها به عنوان ويژگى هاى فرعى تجربه ادبى ياد مىنمايد. به نظر موريس بلانشو، فضاى جامعه هم مانند فضاى ادبى، بيان ناشدنى و ناممكن است، فضايى مبتنى بر ناشناختگى، مرگ هاى غيرشخصى و ابدى، چيزى كه بسيار فراتر از فرمول هاى عمومى نفى هگلى يا ايثار مسيحى است.
پل دومان در مقاله اى درباره بلانشو مىنويسد كه: «ساختارهاى عجيب و متنوع نوشته هاى بلانشو و تأثير جدى او بر ادبيات امروز، حتى براى كسانى كه آثار او را نخوانده اند، محرز و در عين حال حيرت آور است.»
هم چنين لازم به ذكر است كه شبكه ذهنى _ زبانى انديشمندانى چون ژاك دريدا، ميشل فوكو، فيليپ لاكولا، رولان بارت و ژان لوك نافسى، تنها در ارتباط و تأثيرپذيرى شان از موريس بلانشو، امكان باليدن و شكل گرفتن، پيدا كرده است.
 

بعضى از آثار بلانشو عبارت اند از:
- نوشتن فاجعه (1980
- نگاه اورفئوس و مقالات ادبى ديگر (1978
- گامى نه فراتر (1973
- نغمه هاى پريان (1970
- گفت و گوى بى پايان (1969
- فضاى ادبيات (1955).

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com