نامهی چارلی چاپلین به دخترش

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست. او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونا اونیل ازدواج کرد و از او صاحب هفت یا هشت بچه شد، ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند.
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیباترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
 

* * *

ژرالدين دخترم:

اين جا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، بزحمت توانستم بی اين که اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آن جا روی ميز هست. تصوير تو اين جا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آن جا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" می رقصی. اين را می دانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی٬ آهنگ قدم هايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گل هايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم. وقتی بچه بودی٬ شب های دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم. قصه زيبای خفته در جنگل٬ قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو.
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا...
رويای فردای تو، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: "دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره. اسمش يادته؟ چارلی". آره من چارلی هستم. من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی. این رقص ها٬ و بیشتر از آن٬ صدای کف زدن های تماشاگران٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو. آن جا برو، اما گاهی نیز بروی زمین بیا٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را٬ که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد. من یکی از اینان بودم. ژرالدین٬ و در آن شب ها٬ در آن شب های افسانه ای کودکی های تو، که تو با لالایی قصه های من٬ به خواب می رفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
...تو مرا نمی شناسی ژرالدين. در آن شب های دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم. اين داستانی شنيدنی است‌:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگی را چشيده ام. من درد بی خانمانی را چشيده ام. و از اين ها بيشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آن که بميرند نبايد حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آيد٬ از تو حرف بزنيم. به دنبال تو نام من است: چاپلين. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آن چه آنان خنديدند٬ خود گريستم.
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی٬ تنها رقص و موسيقی نيست. نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون می آیی٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يک سره فراموش کن٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند٬ بپرس٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار. به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام٬ فقط اين نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرج های ديگرت بايد صورت حساب بفرستی.
گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو: "من هم یکی از آنان هستم." تو یکی از آنها هستی دخترم، نه بیشتر. هنر پیش از آن که دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند.
و وقتی به آن جا رسیدی که یک لحظه، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آ نجا را خوب می شناسم، از قرن ها پیش آن جا، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آن جا رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید. زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو. آن جا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر "شانزلیزه" خبری نیست. نور افکن رقاصگان کولی، تنها نور ماه است. نگاه کن، خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد.  همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند. و این را بدان که در خانواده چارلی، هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی، با خود بگو: "دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد."
جستجويی لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را٬ اگر بخواهی٬ همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم٬ برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بندبازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بندبازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب٬ این الماس٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است.
شاید روزی٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند. دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگ ترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس بر گردن همه می درخشد...
...اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یک دلی شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را می دانم.
به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن ترا نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرف های خنده دار می زنم.  اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس، این ده سال ترا پیرتر نخواهد کرد...

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com