نوشتن بر بخار پنجره: درباره‌ی فروغ فرخزاد


مجید شفیعی

 

فروغ در يكي از نامه هايش مي گويد:
"حس مي كنم فشار گيج كننده اي در زير پوستم وجود دارد، مي خواهم همه چيز را سوراخ كنم و هر چه ممكن است فرو بروم. مي خواهم به اعماق زمين برسم عشق من آنجاست در جايي كه دانه ها سبز مي شوند و ريشه ها بهم مي رسند و آفرينش در ميان پوسيدگي خود را ادامه مي دهد. گوئي بدن من يك شكل موقتي زودگذر ايست، مي خواهم به اصلش برسم، مي خواهم قلبم را مثل يك ميوه رسيده به همه شاخه ها آويزان كنم."
تمام راز اشعار فروغ در اين گفته ها نهفته است واگر دقيق شويم مي توانيم بن مايه هاي تفكر او را كه درجاي جاي اشعارش ريشه دوانده اند، مشاهده كنيم. گفته هايش به شعر درآمده اند، اين گفته ها جوهر شعري دارد. نامه هايش را بخوانيد، خواهيد فهميد!
باور عيني، زميني ، باور به متحد شدن با تمام ابناي هستي و سپس گذراندن جهان از خود و مستحيل شدن در معنايي كه تلالو رستگاري است. اگرچه از درون شر، از درون پوسيدگي و هيچي وفنا گذر كند، نظام اشعار متاخرتر او را مي سازد. به مانند اين شعر ها:

 

از شعر: ((روي خاك))
هرگز آرزو نكرده ام
يك ستاره در سراب آسمان شوم
يا چون روح برگزيدگان
همنشين خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمين جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام

 

از شعر: ((به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد))
به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكر هاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند

 

از شعر: ((پنجره))
يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد

 

از شعر: ((تنها صداست كه مي ماند))
چرا توقف كنم، چرا؟
پرنده ها به جستجوي جانب آبي رفتند
افق عمودي است
افق عمودي است و حركت: فواره وار
و در حدود بينش
سياره هاي نوراني مي چرخند
زمين در ارتفاع به تكرار مي رسد
و چاه هاي هوايي
به نقب هاي رابطه تبديل مي شوند

 

از شعر: ((تولدي ديگر))
سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست

فيلم خانه سياه است، چون زيستن اوست، نشان از ناخودآگاه جامعه ادبار گرفته اي مي دهد كه نواي انسان مغمومي روايت گر آنست. يعني صداي زن و تشخص صداي زن. شعر فروغ تشخص صداي زنانه است. صدايي كه خود را در محيط مرسوم واقعي بي استعاره معنا مي كند. در عينيت. در زوالي كه هر روز آن را با گوشتش حس مي كند. از شگفتي هاي جسم مي گويد و از معشوقي واقعي حرف مي زند و راه رستگاري را از درون همين كوچه ها و خيابان ها با تمامي شرشان و تمامي واقعيت عجيب و غريبشان مي جويد. گاه چنان معشوق زميني را به نمونه مثاليش پيوند مي زند كه طنين مولانا از اشعارش شنيده مي شود.
تفكر او از قعر زمين زبانه مي كشد، در شعرش شعله مي زند، بالا مي آيد، جزئي از هستي مي شود و سپس در كهكشان فرود مي آيد.

من از تو مي مردم
اما تو زندگاني من بودي
تو با من مي رفتي تو در من مي خواندي
وقتي كه من خيابانها را
بي هيچ مقصدي مي پيمودم
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي

 

از شعر: ((تولدي ديگر))
همه هستي من آيه تاريكي است
كه تو را در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب وآينه پيوند زدم.

جامعه چنين عصياني را بر نمي تابد. چنين تشخصي را خارج ازعرف زمانه واجتماع مي بيند. زني از شگفتي هاي جسم مي گويد. بي آن كه به صد استعاره و مجاز متوسل شود و معشوق زميني اش را به آب و آتش و آينه پيوند مي زند.
فيلم خانه سياه است دلالت هايي وراي خود دارد. در بافت معنا شناسانه خود از خود فراتر مي رود و دلالت به جامعه اي مي كند كه جذام سرتا پاي آن راگرفته است. زخم ها ي فروكوفته اش را تنها يك شاعر مي تواند بسرايد
چراكه كلام جاري مرسوم حق مطلب را ادا نمي كند. راستي تا به حال به اين فكر كرده ايد كه اگر شعر نبود، آن همنشيني عجيب كلمات نبود، انسان تا ابد لال مي ماند. با كلام جاري مرسوم چگونه دريافتهاي تكان دهنده، بيان مي شد. شعر، ناخوداگاه فروكوفته در بطن زبان و زمان است كه شاعر چون سالكي در پي يافتن آنست.
شعر فروغ همنشيني عجيب وغير منتظره واژه هاست. طنين گونه اي از موسيقي است كه كلمه در آن به درخشش رسيده، به اصل خويش باز گشته و ازغبار عادت پاك شده است و اين سحري است كه ما را به خواند ن چند باره اشعار او دعوت ميكند.
ا ز درد زنان و مردان به يكسان سخن مي گويد.
گاهي هم طنيني اسطوره اي مي يابد هم چون ايزيس واوزريس ، اورفه و اوريديس، گويا دوباره در همين كوچه ها و خيابان ها ، هم ديگر را گم كرد ه اند و سپس به جهان زيرين قدم گذاشته اند.

 

از كتاب: ((قدرت اسطوره))
"اوزيريس خدايي است كه مرد و رستاخيز كرد و در وجه جاوداني خود مردگان را قضاوت خواهد كرد شخصي كه مي خواهد نزد خداوند برود بايد يگانگي خود را با خداوند درك كند. چنين لحظه اي بي زمان خواهد بود زمان منفجر مي شود پس باز بايد گفت جاودانگي چيزي هميشه ماندگار نيست. شما مي توانيد آنرا همين جا و هم اكنون در تجربه خود از مناسبات زميني تان داشته باشيد.."

من در اينجا به ياد گفته اي از فروغ افتادم:
"يك تابلو از لئوناردو در نشنال گالري است كه من قبلا نديده بودم يعني در سفر قبليم به لندن، محشر است. همه چيز در يك رنگ آبي سبك حل شده است. مثل آدم، به اضافه سپيده دم. دلم مي خواست خم شوم و نماز بخوانم. مذهب يعني همين من در لحظات عشق و ستايش است كه احساس مذهبي بودن مي كنم."
ايزيس مي گويد: "من مادر طبيعي همه چيز ها هستم بانو و فرمانرواي همه عناصر. براي آنكه زندگي داشته باشيد بايد مرگ داشته باشيد.." ايزيس الهه ايست در جستجوي همسر يا معشوق از دست رفته خود از اين رو وارد قلمرو مرگ مي شود.


از اورفه و اوريديس:

بعد از كشته شدن اوريديس، اورفه تصميم گرفت به دنياي زيرين برود وبكوشد اوريديس را به زمين بازگرداند . فرمانرواي هادس و ملكه، اوريديس را فراخواندند و او را به اورفه دادند. وقتي اوريديس از پي او مي آمد، او نبايد به پشت سر نگاه مي كرد. آنها از دنياي تيره زيرين بالا مي آمدند. او مي دانست كه كه اوريديس از پي وي مي آيد، ولي ناگفته آرزو مي كرد كه يك نظر او را ببيند . اكنون به جايي رسيده بودند كه تيرگي از بين رفته و اندكي هوا خاكستري شده بود. اما اوريديس هنوز در تيرگي بود و كامل بيرون نيامده بود .سر برگرداند و به اوريديس نگاه كرد. سعي كرد او را بالا بكشد، اما زن در يك لحظه ناپديد شد. زن بار ديگر به دنياي زيرين لغزيده بود.
فروغ در شعرش وزن را بر عاطفه و ادراكش تحميل نمي كند، بلكه وزن را تابعي از اين دو مي نمايد. با اوج و فرودهايش اوج و فرودي در وزن مي دهد و گاهي هم ازچارچوب نيمايي به نفع شعر خودش تخطي مي نمايد. نيما مي گفت: يك وزن مشخص بايد در كل شعر احساس شود. يعني وزن از ابتداي شعر ذره ذره به كليتي مشخص ختم شود كه در برگيرنده بحر عروضي مشخصي باشد. اما در شعر فروغ گاهي طنين چند وزن را احساس مي كنيم كه همان وزن عاطفي و حسي او در هنگام سرودن و مرتبط با انديشه او هستند.هم چنان كه او خود مي گويد: "اين وزن نيست كه شعر را انتخاب مي كند. من به حكومت وزن اعتقادي ندارم. شعر من وزن خودش را دارد."
آهنگ زندگي و ادراك او از هستي است كه وزن شعر او را مي سازد.
در سال 1331 مجموعه شعر اسير، در سال 1336 مجموعه شعر ديوار، در سال 1338 مجموعه شعر عصيان، و سپس پس از ورددش به عالم سينما در سال 1341 تولدي ديگر را مي سرايد، در سال 1337 به گلستان فيلم مي رود و به كارهاي سينمايي جذب مي شود.
او خود مي گويد: "سينما براي من يك راه بيان است اينكه من يك عمر شعر گفته ام دليل نمي شود كه شعر تنها وسيله بيان است."
بي شك آشنايي او با سينما و هم چنين ابراهيم گلستان، تاثير شگرفي در زندگي هنري او گذاشت. سال 41 سال سرودن تولدي ديگر، هم زمان شد با مقدمات ساخت خانه سياه است. فروغ در آمد و رفت بود. در ايران و هم چنين در خارج. تحولي در زند گيش بوجود آمده بود. ديگر آن دختر مغموم و افسرده شعر هاي اسير و عصيان و ديوار حالا داشت به زني پخته تبديل مي شد و اين پختگي در شعرهاي تولدي ديگر به بعد، نمود عجيبي يافت. بي شك اگر سينما و آشنايي با هنر تصوير نبود، او در همان اشعار سه ديوان قبلش به پايان رسيده بود. خود مي گويد:"هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودال مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد."
سينما چشم انداز گسترده اي را درمقابل او گشود. سهم تصوير و عينيت يافتن تصورات وتفكرات در شعرهاي او قابل توجه است و فضاي تخت اشعار پيشين، به عمقي در همه ابعاد تبديل مي شود. تنهايي او بسط گونه اي از زيستنن است كه آگاهي عنصر اصلي آن و پيوند خوردن با نبض جهان ضرورت خدشه ناپذير آنست.
گفتن بي آن كه به شعر درآيد، نوشتن بر بخار پنجره است. بخار كه كنار برود، نوشته بخار مي شود .گاهي اگر ادراك، احساس و دريافت هاي آدمي به شعر نياميزد ،لال مي ماند، در زمان مدفون مي شود. فروغ براي بيان ادراك يكه اش محتاج شعر بود. اگرچه به هيچ وجه نمي توان اشعار سه كتاب اسير و عصيان و ديوار را با اشعار تولدي ديگر مقايسه كرد.  اگرچه همه اشعار تولدي ديگر و ايمان بياوريم... به يك پايه از قوت نيستند.
شعر فروغ مركز گريز است. و اين را اگر خاصيت سبكي او بدانيم، افراط در آن به پراكند گي انجاميده است و محور عمودي اشعارش را با تشتت مواجه نموده است. فروغ نه به وزن فكرمي كند نه به فرم، بلكه اين شعر اوست كه به مقتضاي عاطفه و ادراك واحساسش اين دو رابه خود جذب مي كند.
به سبب همين گذر، جرح و تعديل ها را در فرم و وزن انجام مي دهد نه در عاطفه و ادراك خود. او وزن و فرم را رام زبان خاص خود مي كند. او الان در بين ما نيست. او جدا از شعرهايش در عالمي كه نمي دانيم از چه جنسي است مي زيد. آيا آن جا هم اگر كلام با شعر درنياميزد، سترون و بخار شدني است؟ نمي دانم.
در اين جا ما نه كاري به سال تولد او داريم نه مرگ و محل تولدش، كه او خود اين كار را نمي پسنديد. ما با حاصل زندگي سي و چند ساله او كار داريم كه به اندازه چند برابر زندگي تقويمي اش دستاورد داشته است. گويا خدا قدرتي به او داده تا كار هايي كه مي بايد در عرض پنجاه سال انجام دهد، ده، دوازده ساله انجام دهد. گويا خدا اين چنين مي خواسته تا زودتر به خود بخواندش. گويا در يك ثانيه كهكشان راه خود را گم كرد. فروغي لازم بود تا كهكشان از راه شيري شير بنوشد و به راه خود ادامه دهد.

فروغ وقت براي زمينيان نداشت
از اشعارش براي آن ها گذاشت.

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com