راز این دو كلمه: به یاد فروغ فرخزاد

 

مسعود خیام

 

كوچه ای هست كه در آن جا‎/ پسرانی كه به من عاشق بودند‎/ هنوز‎/ با همان موهای درهم و گردن های باریك و پاهای لاغر‎/ به تبسم های معصوم دختركی می اندیشند‎/ كه یك شب او را ‎/ باد با خود برد.

* * *

 

برای شناخت فروغ، باید به راز دو كلمه كوچه و اقاقی در شعرهای او نزدیك شد. فركانس یابی كار منتقدان فرمال است، اما در شعر فروغ كاربرد كوچه و اقاقی بالا است. كوچه اقاقی واقعا وجود داشت و تا حدودی هنوز هم وجود دارد.آن كوچه ی باریك دراز‎/ كه پر از عطر درختان اقاقی بود
من بارها جوان ترهایی را كه شادمانی همراهی شان را داشته ام، به آن كوچه برده ام. اسم واقعی كوچه، خادم آزاد بود. اسم حقیقی آن اما، همان گونه كه فروغ گفت: كوچه اقاقی. جای واقعی آن در خیابان مولوی، چهارراه گمرك امیریه، اما، جای حقیقی آن در قلب پرتپش و پرعشق فروغ بود.

كوچه ای هست كه قلب من آن را‎/ از محله های كودكیم دزدیده است.
كوچه ای غرق اقاقی ها و یاس های امین الدوله. ساكنان این كوچه بیشتر حول این محور اصلی تحرك داشتند. با معاملات شان، عشق ها و روابط پنهانی شان.

ما عشق مان را در غبار كوچه می خواندیم
بعضی ساكنان كوچه اقاقی از هر نظر جالب بودند و روح كوچه را جذاب می كردند. از این كوچه بسیاری نویسنده و شاعر و هنرپیشه و اهل علم و اندیشه بیرون آمدند. سر این كوچه یك بنگاه معاملات املاك ملقب به دكان بود. دانشگاهی تب آلوده و گرم و صمیمی. كمی به آكادمی یونانی شباهت می برد. پاتوق نقال ها، فیلسوفان دوره گرد، جهانگردان پرگوی خوش صحبت و فواحش بازنشسته بود. نبض جهان در دكان می زد و همه مسائل دنیا در این دكان حل و فصل می شد. در این دانشگاه بود كه ذهنیت بعضی روشنفكران فردا شكل می گرفت. دكان از یك سو در كوچه و از سوی دیگر در خیابان اصلی قرار داشت. استنشاق هوای خیابانی كه كوچه از آن منشعب می شد فضای آن روزگار نوستالژیك را سه بعدی می كند! هوا را كه از غبار و پهن‎/ و بوی خاكروبه و ادرار منقبض شده بود‎/ و چه گونه به یاد شعر كبیر كمال اصفهانی نیفتیم؟‎/ ای عجب دل تان بنگرفت و نشد جان تان ملول‎/ زین هواهای عفن وین آب های ناگوار
سر كوچه باغ بزرگی قرار داشت كه تصادفا پسرك هم در آن به دنیا آمده بود. پدر و مادرش هر دو طبیب بودند و آن جا محكمه داشتند. به این ترتیب پزشك خانوادگی تقریبا تمامی اهالی محل به شمار می رفتند. بعد خوشنویس ها بودند كه چند تن از عالی مقام ترین پزشكان از بین شان ظهور كرد. بعد مفیدها بودند كه قصه شهر را در شهر قصه گفتند كه اگر ندیده اید حتما ببینید و هنوز طنین انداز است كه:خركه مكرر نمی شه كه هر بار به آن برمی خورم به یاد آن شعر مهم می افتم:ما هرچه را كه باید‎/ از دست داده باشیم‎/ از دست داده ایم....‎/ چه قدر باید پرداخت؟
و پرداخت ما چنان سنگین است كه حتی تكه هایی از شعر فروغ را به یمن سانسور از دست داده ایم. مثلا در همین شعر بعد از تو، تكه كاملی سانسور شده كه فقط معدودی از شما خوانده اید: بعد از تو ما به هم خیانت كردیم‎/ بعد از تو ما تمام یادگاری ها را‎/ با تكه های سرب‎/ و با قطره های منفجر شده ی خون‎/ از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای كوچه‎/ زدودیم‎/ بعد از تو ما به میدان ها رفتیم‎/ و فریاد كشیدیم زنده باد‎/ مرده باد‎/ و در هیاهوی میدان‎/ برای دسته های كوچك آوازه خوان‎/ كه زیركانه به دیدار شهر آمده بودند‎/ دست زدیم .
بعد در كوچه اقاقی دیگر و دیگران بودند، كه اكنون هرگز مطمئن نیستم و باید از متخصصش بپرسیم كه پوران است و در مورد این كوچه كتابی به هم برآورده كه به زودی خواهیم دید. و دیگر اقاقی بود و اقاقی تا انتهای كوچه. خانواده شاعره در اعماق كوچه بود. همه افراد خانواده جالب بودند، اما شاعره از همه جذاب تر بود. كوچه اقاقی به راستی غرق اقاقی بود: غرق بوی اقاقی، زیبایی اقاقی، مزه اقاقی و تیغ اقاقی.

كوچه گیج از عطر اقاقی ها
همه هم دیگر را، به ویژه خانواده فروغ را می شناختند. پدر خانواده تپل و خوش مشرب و خوش گذران بود. خانمش، مهربان ترین خانم كوچه به شمار می آمد. اكثرا بچه ها را ماچ می كرد، اما می دانست كه آن پسر بچه تخس پنج ساله از این كار بدش می آید. پسرك اجازه نمی داد هیچ بزرگ تری او را ببوسد اما اگر ناچار می شد، بلافاصله با دست جای بوسه را پاك می كرد. به پسرك فقط شكلات كشی می داد كه نمی توانست و هرگز هم نتوانست در مقابل كشش آن مقاومت كند.خواهران و برادران شاعره نیز بودند كه در شعر فروغ منعكس شده اند، اما آن شعرها ارتباطی به اقاقی ندارد. این كوچه میهمانان ناخوانده حتی میهمانان پنهان نیز داشت.
تو با چراغ هایت می آمدی به كوچه ی ما‎/ من از تو می مردم.
این كوچه یك شهروند افتخاری هم دارد. خانه عمران صلاحی كمی آن طرف تر قرار داشت. تا آن جا كه می دانم، عمران سیتی زن كوچه نشد اما نمی دانم كه آیا بالاخره گرین كارت كوچه را گرفت؟ مهم ترین خاطره پسرك از خانواده شاعره به آن شبی بر می گشت كه ناگهان سر و صدای زیادی در منزل بلند شد. مریض آورده بودند، معلوم بود كه مریض غیرعادی است. اوضاع شلوغی بود. پسرك سرك كشید، آن ها را شناخت، اما هیچ كس به او محل نگذاشت. پسرك به دامن خانم دكتر آویخت كه:مامان! چی شده؟ هیچی پسرم. برو. مامان چی شده؟فروغ مریض شده، حالش خوب نیست. جنب و جوش شدیدی بود. هر كس چیزی می گفت. یك نفر فحش می داد. یك نفر دعا می خواند. یك نفر گریه می كرد. دكترها با مهارت به كار خود مشغول بودند. بر همه چیز تسلط داشتند و همه را اداره می كردند. پسرك هرگز پدر و مادرش را این قدر جدی و مهم ندیده بود. یكی از اهالی محل، در راهرو به آهستگی گفت: دختر بی چاره، چندمین دفعه است كه خودكشی می كند. كلمه با پسرك تصادف كرد. اولین بار بود كه با كلمه آشنا می شد. خودكشی وارد زندگی او شد و هرگز هم بیرون نرفت. پس از ساعتی كه در واقع قرنی بود، بالاخره زور دكترها رسید و بیمار را بازگرداندند. شاعره نجات یافته بود. كسی گریه نمی كرد. راز كوچه های بدون اقاقی برملا شد.
چون كوچه های كهنه، غم انگیز‎/ جمعه‎/ صدای كوچه
وهم سبز‎/ در كوچه باد می آید‎/ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد‎/ در میان كوچه باران تند می بارد .
اكنون كه به لطف صحبت برای شما به كوچه فكر می كنم، سوای هزاران خاطره به فریادی در كوچه می اندیشم .پسرك تمامی خانواده شاعره را می شناخت. در یك محله تنگاتنگ جنوب تهران در آن سال های داغ و تب زده نمی شد همه از چیك و پیك یكدیگر خبر نداشته باشند. با این وصف تا سال ها بعد از زندگی شاعره خبر نداشت. و بعدها، هنگامی كه زندگانی خود پسر به وادی حیرت افتاد، همواره به بهتان آن بهت بزرگ می اندیشید:به بهتی كه پس از كوچه‎/ و به خالی طویلی كه پس از عطر اقاقی ها‎/ در غروبی ابدی.
هنگامی كه برای سامان دادن به خاطراتش، برای حرف در آوردن از مادرش، با منقاش به جان او افتاد، شنید كه:
بچه فروغ را هم من گرفتم. درست یادم نیست. طرف های عصر بود. در همان سال های كودتا. شاید پاییز همان سال بد. در منزل خودشان بود. دخترك روی زمین خوابیده بود و من به خاطر جثه نحیف او می ترسیدم. خوشبختانه اتفاق خاصی رخ نداد. بچه پسر بود، اما برای او نوری نیاورد.بیشتر تقصیر دیگران بود تا خودش. نمی دانی محرومیت از دیدار همین بچه، چه غم بزرگی بر دل نازكش گذاشت.خانم دكتر ادامه داد: با بیماری ها و بدبختی های او به راحتی می شد یك تقویم درست كرد. روزی كه به قصد خودكشی رگ دستش را بریده بود، پس از بخیه و پانسمان، مدت ها با او صحبت كردم. همه حرف هایم را شنید، آخرسر آهی كشید و گفت: آخر شما نمی دانید. خانم دكتر چشمان مرطوبش را بست و ادامه داد: آره مادر، بیشتر تقصیر دیگران بود تا خودش. بیماری های شاعره، پسرك را به شدت می آزرد. او نمی توانست فرق بین بیماری عادی، بیماری زنانه، زایمان و خودكشی را تشخیص دهد. شاعره را بسیار دوست می داشت و به همین جهت بیماری ها و خودكشی های شاعره را به دقت از او پنهان می كردند. او پی می برد كه اوضاع غیرعادی است، منتها خود غیرعادی بودن وضع، در منزل دكتر ها غیرعادی نبود. شاعره برایش بسیار مهم بود و بعدها همواره افسوس نبودنش را می خورد. شناخت نزد بچه ها به دوست داشتن می انجامد. پسرك همه را تشخیص می داد، اما فقط بعضی ها را دوست داشت و در بین آنها یكی دو نفر را خیلی خوب می شناخت. شاعره را بدون تردید می شناخت. صبح با كوچه از خواب بیدار می شد. صبح و كوچه و زندگی و اقاقی. شاعره هم بالاخره از انتهای كوچه پیدا می شد.
گسترده چون عطر اقاقی ها‎/ در كوچه های صبح‎/ در آب های سبز تابستان.
شاعره مهربان ترین آدم كوچه و فهموترین شان بود. او بچه ها را می فهمید. همواره به موهای صاف پسرك دست می كشید و هر گاه اقاقی داشت به او هم می داد. او پسرك را باور می كرد. یك بار هم به او گفته بود: تو باید خوب درس بخونی، تو طفلكی یك چیزی می شوی.
بعدها پسرك احساس غریبی داشت. اشعار شاعره برایش عطر اقاقی می آورد و خود را در فضای آنها احساس می كرد. وصف كوچه پسران گردن دراز با پاهای لاغر، تمامی خاطرات كودكی اش را تجدید می كرد. بین آن همه آدم بزرگ ساكن كوچه، تنها یك آدم بزرگ، هم زبان واقعی بچه ها بود. شاعره به بچه های كوچه احترام می گذاشت و شاید تنها كسی بود كه برای بچه ها ارزش قائل بود. گاهی اوقات با آنها صحبت هم می كرد.خیلی از بچه ها فكر می كردند اسم شان آروم بگیر یا آروم بشین بچه است. اسم یكی دو نفر هم خفه شو بود. بچه ها بین آن همه آدم بزرگ فقط نزد شاعره هویت می یافتند.
شب های كوچه هم عالمی داشت. وقتی كه بچه ها می رفتند‎/ و خوشه های اقاقی می خوابیدند‎/ من از تو می مردم
حتی هنگامی كه سمبلیسم نیمایی به كار بود. شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد‎/ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.
سر شب یكی از روزهای نه سالگی، پسرك به دنبال ماه، در كوچه سر به هوا بود. ماه همواره مهم بود. ماه چیزهایی می دید كه هیچ كس نمی دید. شاید قدرت جادویی اش را از آنجا می گرفت. شاعره را دید كه از تاكسی پیاده و به كوچه اقاقی سرازیر شد. شاعره كه سلام نیم جویده او را نشنید، خود به پسر سلام كرد. در نور ماه اشك او را دید. خم شد دستی به موهای صاف پسر كشید و پرسید: چی شده؟ هیچی. دلت می خواهد یك كاری برای من بكنی؟ باشد. من دلم اقاقی می خواهد، می توانی برایم بكنی؟پسر هیچ وقت، شب از درخت بالا نرفته بود، از تیغ اقاقی هم بدش می آمد، دلش هم نمی خواست الان برای اولین بار این كار را بكند، اما برای شاعره جانش را هم می داد. وانگهی خودش هم عاشق اقاقی بود.پسرها همه می دانستند كه شاعره عاشق است. عاشق اقاقی است. او حتی عروس هم شده بود.

 

عروس خوشه های اقاقی
درخت نزدیك، اقاقی بنفش بود كه می دانست برای خوردن خوب است، چون خوشمزه تر است، اما بویی ندارد. درخت دورتر، اقاقی سفید بود كه بویش مدهوش می كرد. به سمت آن دوید. اقاقی سفید بزرگ، كنار دیوار خرابه بود. در یك چشم بر هم زدن به بالای دیوار پرواز كرد و بهترین و پرخوشه ترین ساقه اقاقی را به دست گرفت.شاعره گفت: نه! درخت خراب می شود، فقط یكی. با آن كه دلش می خواست با كندن همه درخت، عاطفه اش را نشان دهد، اما از سر اطاعت دست به خوشه كوچك گذاشت و به سرعت پایین آمد.
شاعره خوشه اقاقی را گرفت، بویید، خم شد و او را بوسید. پسر برای اولین بار از بوسه یك آدم بزرگ احساس آلودگی و آزار نكرد، بعد با حجب و شیطنت دست از پشت بیرون آورد و خوشه بزرگ تر را كه در تاریكی مخفی كرده بود به طرف فروغ دراز كرد.

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com