انسان در شعر احمد شاملو: از جبر تا رهایی

 

رضا قنبرى
 

شعر شاملو، شعر موقعيت ها و شرايط انسانى است. شعرى كه از زندگى و روياهاى انسان معاصر سخن مى گويد و انسان، سوژه شناساى آن است. انسانى كه شاملو در شعرهايش از او سخن مى گويد، موجود شكوه مندى است كه مالك اين جهان است و مقتدرانه سعى مى كند سكان اين جهان ديوانه! را در دست بگيرد. اما انسانى كه شاملو از او سخن مى گويد گاه در چنبره فقر و خشونت و ستم، اقتدار و آزادى خود را از دست مى دهد و ديگر صاحب آن شوكت خداگونه نيست. پس به ناچار تحقيرشده و رهاشده مى ماند و نوميدانه سعى مى كند موقعيت و جايگاه از دست رفته خود را به دست بياورد.

اما نوع نگاه شاملو به مبارزه براى رهايى انسان، نگاهى ملموس و نزديك به حقيقت است. يعنى او در شعرش كمتر به سمت شعار و نگاه آرمانى دور از دسترس مى رود، و آن چه كه در شعرش مى گويد، ميلى منطقى به رهايى و كسب جايگاه از دست رفته آدمى است. نگاه و ميل منطقى او را هنگامى مى بينيم كه گاه شعرش خسته و نااميد است و گاه، سركش و خشمگين. در شعر شاملو، انسان گاه از حركت و مبارزه و تلاش نااميد مى شود و گاه محكم و استوار و خشمگين فرياد مى زند. همين نوسان و تلاطم در ميان سكوت و تحمل و خشم و عصيان است كه شعر او را به زندگى نزديك مى كند، او انسانى را نشان مى دهد كه گاه از هر تلاشى خسته مى شود، و گاه ميل به تلاش و دگرگونى، در او زلزله اى! به وجود مى آورد، و نمونه اين انسان ها و شرايطى اين چنينى، همواره در اطراف ما ديده مى شود.

اما جداى از بعد سياسى و اجتماعى شعر شاملو، كه در آن انسان ها اين گونه كه گفتم، تعريف مى شوند؛ شعر شاملو كلا شعرى انسان گرا و انسان محور است. او دغدغه اش انسان و زندگى و شرايط اوست. شاملو در شعرش انسانى را نشان مى دهد كه در شرايط جبرى و مكانيكى قرار مى گيرد و ابتكار عمل و ميل و انگيزه هايش را از دست مى دهد. او در شعرش از انسانى صحبت مى كند كه احساس تنهايى و بى عشقى، او را شكنجه مى دهد و روح او را آسيب پذير و شكننده مى كند: ظلمات مطلق نابينايى / احساس مرگزاى تنهايى / چه ساعتى است؟ (از ذهنت مى گذرد) / چه روزى؟ / چه ماهى / از چه سال كدام قرن كدام تاريخ كدام سياره؟ / تك سرفه اى ناگاه / تنگ از كنار تو . / آه، احساس رهايى بخش هم چراغى!.(آستانه، ص ۱۲)

انسان در شعر احمد شاملو، انسانى است كه در شرايطى جبرى اسير است و براى شكستن اين جبر و رهايى از اسارت زندگى روزمره، به هم نفس و شريكى احتياج دارد، شريكى كه احساس عميق تنهايى او را تسكين دهد و به او عشق هديه كند. عشق مفهومى است كه شاملو هميشه با آن دست به گريبان است و يكى از دغدغه هاى مهم او محسوب مى شود. شاملو، شاعر عاشقانه هاى بزرگ است. عشق براى او نه ماهيتى آسمانى و روياگونه، بلكه ماهيتى كاملاً زمينى و واقع گرا دارد. او از عشق به عنوان راه نجاتى براى روح بشر! و زندگى سرد يكنواختش استفاده مى كند.

ريشه هاى مشترك دو انسان (انسان ها) و ميل به با هم بودن و در نتيجه فراخ شدن و عميق شدن فكر و روح آن دو انسان، خود عشق است و نه هيچ چيز ديگر!. و در شعرش، عشق راه رستگارى و عبور از اين جبر مكانيكى زندگى است!: احساس مى كنم / در هر كنار و گوشه اين شوره زار يأس / چندين هزار جنگل شاداب / ناگهان / مى رويد از زمين ى / آه اى يقين گمشده / اى ماهى گريز / در بركه هاى آينه افتاده تو به تو! / من آبگير صافيم / اينك! به سحر عشق؛ / از بركه هاى آينه راهى به من بجو!/ ... / احساس مى كنم / در هر رگم / به هر طپش قلب من / كنون / بيدار باش قافله اى مى زند جرس / آمد شبى برهنه ام از در/ چون روح آب / در سينه اش دو ماهى و در دستش آينه / گيسوى خيس او خزه بو/ چون خزه به هم / من بانگ بركشيدم از آستان يأس / - آه اى يقين يافته / بازت نمى فهمم! -.  (باغ آينه، قسمتى از شعر ماهى).

شاملو عشق را به عنوان نيرويى مى داند كه مى تواند انسان را برهاند، در شعر او عشق در حكم عامل محركى ايفاى نقش مى كند كه مفاهيم و ساختارهاى حيات را دچار تحول و دگرديسى مى كند. انسان در شعر او، مثل معبدى است كه بى نور و حرارت آتش عشق، رونقى نخواهد داشت. به گمان او، هم انديشى و سازگارمندى دو روح و دو فكر، مهم ترين اتفاق و انقلابى است كه براى انسان تنها، مى تواند اتفاق بيفتد. اتفاقى كه مهم ترين بيمارى انسان معاصر؛ يعنى انزوا و وحشت را مى تواند علاج كند. حتى در اشعار تند سياسى او هم، مخاطب مى تواند ردپاى عشق را بيابد. عشقى كه انگيزه اى است براى ادامه مبارزه و حتى بروز عصيانى هستى شناسانه! عصيانى بزرگ كه ريشه اش در شناختن خود و شناختن تنگناهاى بشرى و محدوديت ها و روند دگماتيسمى جامعه و جهان است. احمد شاملو نگاهى موشكاف و نقادانه به انسان معاصر دارد.

او از انسانى سخن مى گويد كه در لايه هاى روزمرگى و تكرار، و در مه اى از روياهاى تباه شده، تمام مى شود! و همواره به دنبال راه نجات و روزنه اميدى مى گردد.  شاملو، در شعرش اگر چه به عنوان يك داناى كل عمل مى كند و درباره اتفاقات و شرايط و وضعيت ها و آرزوها، حكمى بزرگ صادر مى كند، اما اين حكم را و روايت گرى را با آدم هاى درون شعرش، تقسيم مى كند. او به هر آدمى كه در شعرش هست و حتى كسانى كه به آنها شعرى تقديم كرده، نقشى و مسئوليتى واگذار مى كند. آدم ها و بوى ناكى دنياهاشان يك سر / دوزخيست در كتابى / كه من آن را / لغت به لغت / از بركرده ام / تا راز بلند انزوا را / دريابم! (مجموعه آثار احمد شاملو، ص ۵۰۱) شعر احمد شاملو، از انسان ها و مفاهيم انسان گرايانه سخن مى گويد. سوژه شناساى شعرش انسان است و از اشيا و طبيعت و احساسی گرى و منطق خشك و سخت، در كنار يك ديگر، براى نشان دادن وضعيت اين انسان استفاده مى كند. يعنى در شعر او اشيا و طبيعت در جهت توصيف و تعريف انسان است و انسان برترين عنصر شعر او محسوب مى شود.
 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com