شاعر سياه و كوه تبعيض

 

لنگستون هيوز

ترجمه: عليرضا اكبرى ماكويى

 

يك بار، يكى از بهترين شاعران جوان سياه به من گفت: می خواهم كه يك شاعر باشم، نه يك شاعر سياه.

به عقيده من، اين جمله چنين معنى می دهد كه: می خواهم مانند يك شاعر سفيدپوست شعر بگويم. ناخودآگاه اين معنى را به ذهن متبادر می كند كه: می خواهم يك شاعر سفيد باشم. تمايل به سفيد بودن در پشت آن نهان است. من از شنيدن اين جمله بسيار متاسف شدم، چرا كه هيچ شاعر بزرگى نبايد از اين كه خودش باشد بهراسد؛ من، به سلامت آرزوى آن شاعر جوان، مبنى بر ترك روحيات نژادى اش ترديد دارم؛ اين پسر يك شاعر بزرگ نخواهد شد.

اما مساله، كوهى از موانع است كه در برابر هر نوع هنرى از هنرهاى نژاد سياه ايستاده؛ تمايل تبديل به نژاد سفيد، جاى دادن شخصيت قومى در قالب استانداردهاى آمريكايى و تا جايى كه امكان دارد سياه نبودن و تا جايى كه جا دارد سفيد بودن.
اما بياييد به پيشينه اين شاعر جوان نگاهى بيندازيم، خانواده او از طبقه اى است كه من به او طبقه متوسط می گويم: مردمى كه هنوز نمی توان به آنها گفت پولدار، اما هرگز هم با ناراحتى و گرسنگى زندگى نكرده اند، خودبين و پرمدعا هستند، از احترام برخوردارند و عضو كليساهايى هستند كه بيشتر سفيدها به آن جا می روند؛ پدر خانواده هر روز صبح به سر كار می رود، او پيشكار صاحب يك كلوپ مربوط به سفيدپوست هاست؛ مادر گاهى دوزندگى هاى تجملى انجام می دهد، يا ميهمانى هاى بزرگان شهر را مديريت می كند؛ بچه ها به مدرسه مختلط می روند و در خانه، روزنامه ها و مجله هاى سفيدپوستان را می خوانند؛ مادر هميشه وقتى كه كار بدى می كنند به آنها می گويد: مثل كاكا سياه ها نباشين! و نصيحت هميشگى پدر اين است كه: ببينيد يك مرد سفيد چگونه كارهايش را به درستى انجام می دهد. و بدين شكل است كه نژاد سفيد ناخودآگاه سمبلى از همه فضايل می شود؛ سمبلى كه براى بچه ها، همه چيز در خود دارد: زيبايى، اخلاق و پول؛ و زمزمه می خواهم سفيد باشم به آرامى از ذهن آنها می گذرد.
خانه اين شاعر جوان به نظر من، يك خانه نسبتا معمولى از رنگين پوستان طبقه متوسط است. هر كسى می تواند حدس بزند كه براى شاعرى كه در چنين خانه اى متولد شود، چقدر سخت است كه به ارزش هاى مردم خود توجه كند، چه برسد به اين كه بخواهد آنها را تفسير هم بكند. چرا كه او هرگز نياموخته كه آن ارزش ها را ببيند. برعكس، حتى به او آموخته اند كه به آنها نگاه هم نكند يا اگر به آنها توجه كرد، از اين كه زمينه اى از نژاد سفيد در آنها نيست، شرمنده شود .
براى فرهنگ تبعيض، هيچ چيز بهتر از يك خانواده به اصطلاح سطح بالاى سياه پوست نيست. چرا كه آنها بيشترين نشانه هاى سفيدها را نسبت به طبقات پايين تر از خود (از نظر فرهنگى يا مالى) دارند.
پدر چنين خانواده اى می تواند يك دكتر، يك حقوقدان، مالك و يا سياست مدار باشد؛ مادر، شايد خانم خانه دارى كه يك پيشخدمت زن دارد. پدر خانواده احتمالا خيلى سياه است، ولى با روشن ترين زنى كه پيدا كرده، ازدواج كرده است.
اين خانواده به دنبال كليساهاى شيك می گردد، جايى كه كمتر مردم رنگين پوست آن جا پيدا شوند، و آنها در ميان مردم سفيد، خود يك خط رنگين را تشكيل می دهند. در شمال به تئاتر و سينماهاى سفيدها می روند و در جنوب حداقل دو ماشين و دو خانه دارند. سعى می كنند تا مانند مردم شمال شهر زندگى كنند، با اخللاق شمال شهرى، چهره و موهاى شمال شهرى، همين طور هم هنرهايشان (البته اگر هنرى داشته باشند) و حتى بهشت مذهبى شان هم شمال شهرى است.
هر هنرمندى كه بخواهد هنرمند نژاد خودش باشد، كوهى بسيار عظيم در برابر خود می بيند تا شايد با صعود به قله آن بتواند خود و مردم خود را كشف كند. پس از همه اين ها، مردمى از سطح زيرين جامعه نيز وجود دارند؛ كسانى كه به آنها عوام هم می گويند و اكثريت نيز با آنهاست؛ آنها زندگى می كنند تا امكان ستوده شدن براى بزرگان فراهم شود؛ مردمى كه شب هاى تعطيلى در خيابان از مستى تلو تلو می خورند و حتى براى خودشان هم مهم نيستند چه رسد به اجتماع، اين مردم به خوبى تغذيه نشده اند، به خوبى به آنها نياموخته اند كه به گردش كسالت بار هستى نگاه بكنند؛ آنها در خيابان هفتم واشنگتن و يا در State Street در شيكاگو زندگى می كنند و برايشان مهم نيست كه شبيه به سفيدها هستند يا هر كس ديگر؛ خوشى هايشان با قوت آنها را به سمت سر خوشى هاى مخصوص خودشان سوق می دهد. آيين هايشان با فرياد و جنجال همراه است؛ كتر، شايد امروز كمى باشد؛ استراحت، شايد فردا كمى باشد، گاهى می نوازند، گاهى می خوانند، می رقصند...
اين عوام، از معنويت هم آن گونه كه مدت هاى مديد برادران روشنفكر دينى شان می ترسيدند، نمی هراسند و جاز، حاصل روحيات آنهاست. 

همين مردمى كه بزرگان، طبقه پست جامعه می شمارندشان، سرمايه اى رنگين و مزين به خصوصيات خود را در اختيار هر هنرمندى كه از ميانشان بجوشد می گذارند، چرا كه انها شخصيت خود را در برابر مشخصه هاى آمريكايى حفظ كرده اند، و شايد همين عوام، هنرمند سياه واقعى را به جهانيان تقديم كنند: كسى كه از اين كه خودش باشد، نمی هراسد.
در حالى كه مردم متمدن سياه می خواهند به هنرمند بگويند كه چه بايد بكند، اين مردم عامى حداقل او را به حال خود می گذارند يا از وجود او احساس شرم نمی كنند و زيبايى هايى كه به خودشان تعلق دارد را بدون هر گونه بحثى می پذيرند.
يقينا هنرمند سياهى كه بتواند از دست محدوديت ها و فشارهاى جامعه آمريكايى جان سالم بدر ببرد، امكان پيشرفت بيشترى در ميان مردمش _ نسبت به آن كه خود را تسليم نژاد سفيد می كند _ دارد. چرا كه مردم سرمايه اى از عناصر بكر خصيصه هايشان را در اختيار هنر او می گذارند و او همه اين امكانات را بدون اين كه از نژاد خود كناره گيرى كند يا حتى به سراغ طبقات بالاتر جامعه سياهان، با آن فرهنگ سفيدمآبانه و رفتارهاى آمريكايى كه به خواست خود برگزيده اند برود، به دست می آورد و او هنوز به اندازه كافى سياه هست تا بتواند متفاوت از ديگران باشد، آنقدر امكانات معنوى براى غنى كردن او وجود دارد كه يك عمر زندگى پر از خلافيت را برايش رقم بزند؛ و هنگامى كه تصميم به معرفى فرهنگ خود به نژاد سفيد می گيرد، با پشتيبانى مستقيم و غيرمستقيم بى شمارى از جانب جامعه اش روبرو می شود. به خصوص در ارتباط با شعر و ادبيات، و بدين گونه است كه يك هنرمند سياه می تواند شخصيت نژادى خويس را عرضه كند، تاريخى از ريتم و شور و حرارتش را و طنز منحصر به فردش را كه گاهى در ترانه هاى بلوز، با خنده هاى كنايه آميز آميخته با اشك متجلى می شود.
اما بياييد باز هم به آن كوه نگاهى بيندازيم. يكى از اعضاى برجسته يك كلوپ زنان سياه در فيلادلفيا، یازده دلار براى شنيدن آوازهاى محبوب آندلسى راكوئل ملر پرداخت كرد، اما او خودش همين چند هفته پيش به من گفت كه حاضر نيست پولى براى شنيدن ترانه آن زن (كه يك ترانه فولكولور سياهان از كلارا اسميت كه خواننده بزرگ خودشان محسوب می شود) پرداخت كند.
بسيارى از كليساهاى سياهان سطح بالا حتى فكر اين كه اعضاى سياه متعصب را بپذيرند به ذهن شان خطور نمی كند؛ ترانه هاى كسل كننده كتاب هاى مذهبى سفيدپوستان، هنوز هم ترجيح داده می شوند: ما مىخواهيم بزرگان را به درستى و با آرامش بستاييم، ما به فريادها و جنجال ها اعتقادى نداريم، بياييد مانند عروسك هاى شمالى (شمال شهرى) باشيم. آنها چنين می گويند...
راهى كه هنرمند سياه براى بالا رفتن از آن كوه تبعيض در پيش رو دارد، راهى صخره اى و دشوار است، تا به امروز هيچ تشويق يا دلگرمى از سفيدها و حتى اين سياهان مسخ شده براى چنين هنرمندانى وجود نداشته است.
بهترين نوول هاى ادبى Chessnutt به خاطر عقايد نژادپرستانه به زير چاپ نمی روند، لطافت ظريف و طنز Dunabr كه لهجه و طرز بيانش براى او به ارمغان آورده نيز جدى گرفته نمی شود. مشوقانى كه او با آنها روبرو می شود، به نوعى تشويقش می كنند كه انگار يك دلقك خيابانى است: يك مرد رنگين پوست شعر می گويد، چه مضحك! و يا شايد چه سرگرم كننده!. با تمام اين احوال، تا به امروز، همه هنرمندان سياه و حتى تازه كارها توان تمركر به روى خصيصه هاى نژاد خود را داشته اند، مگر وقتى كه نژاد سفيد به گونه اى ديگر به آنها توجه كرده، آنها پيامبرانى با مريدانى معدود بوده اند.
هنرمند سياه بر خلاف جهت جريان انتقادهاى زهرآگين و عدم تفاهم با مسخ شدگان هم نژادى اش و هم چنين رشوه هايى كه ناخودآگاه از نژاد سفيد می پذيرد، حركت می كند.
مردم سياه به هنرمند خود چنين می گويند: آه، آبرومندانه رفتار كن، منش مردمان خوب را بنويس و به همگان بگو كه ما چقدر متين هستيم.  و سفيدها او را ترغيب می كنند كه: از الگوهايى كه ما به معرفى می كنيم تبعيت كن و زياد فاصله مگير، به تصورات ما از نژادت دخالت مكن و با جديت هايت وقتمان را مگير، ما پولت را پرداخت خواهيم كرد.
چه سفيدها و چه سياه ها به ژان توم گوشزد كردند كه Cane‌ را ننويسد؛ رنگين پوستان تحسينش نكردند و سفيدها كتابش را نخريدند. اكثر سياهانى هم كه كتابش را خواندند، از آن به بدى ياد كردند. آنها از آن می ترسيدند. با اين كه منتقدان، با آن خوب برخورد كردند، برخورد جامعه با آن چندان دلچسب نبود. هنوز هم كتاب Cane‌ (بدون در نظر گرفتن Dubois) مهم ترين نثر سياهان محسوب می شود و مانند آواز Robeson، واقعا مربوط به نژاد سياه است.
اما با وجود همه حب و بغض هاى سياهان مسخ شده روشنفكر و مطلوبات ويراستاران سفيد، ما هنوز از ادبيات صادقانه سياهان محافظت می كنيم.
من در انتظار شكوفايى تاترهاى سياه هستم، در انتظار موسيقى خودمان و اين كه آوازه جهاني پيدا كند، چشم به راه نابغه هاى موسيقى آمريكا با شخصيتى سالم هستم تا به ارزش موسيقى ما پى برده و به آن بپردازند. در دهه آينده، انتظار دارم شاهد فعاليت مدارسى از سياهان باشيم كه در آنها به هنر و نقاشى بپردازند و حتى مدل هاى زيبايى با چهره هاى سياه را در آنها پرورش دهند. كسانى كه با شيوه هاى جديد، ارزش هاى گذشته خود را بازيافت می كنند. در انتظار رقصنده هايى سياه هستم كه مثل شعله هاى پرحرارت می رقصند و خوانندگانى كه آوازهاى ما را پيش می برند تا فردا شوندگان بيشترى داشته باشيم.
اكثر اشعار من از خصيصه هاى سياهان در ريتم و شيوه ارائه تبعيت مىكنند. منتج از زندگى كه من می شناسم، هستند؛ در بسيارى از آنها سعى كرده ام كه معنى و ضرب آهنگ جاز را بگنجانم. اشعار من صادقانه نوشته شده اند، با اين حال امروز پس از اين كه شعرهايم خوانده شده اند، بايد به چنين پرسش هايى آن هم از مردم خودم پاسخ بدهم:
- آيا فكر می كنيد كه سياهان بايد هميشه در مورد سياهان بنويسند؟
- اميدوارم بعضى از اشعارتان را براى سفيدها نخوانده باشيد، خوانده ايد؟
- شما چگونه می توانيد در بعضى از اماكن مثل كاباره، جاذبه اى پيدا كنيد؟
- چرا در مورد مردم سياه پوست می نويسيد؟ شما كه چندان هم سياه نيستيد.
- چه چيزى باعث مىشود كه اين همه اشعار جاز بگوييد؟
اما از نظر من جاز يكى از تجليات ذاتى زندگى سياهان آمريكا است. ضرب جاودانه TOM-TOM در زندگى سياهان، طغيانى است عليه لختى كسالت بار دنياى مردمان سفيد، دنياى شاهراه ها و مترو ها و كار و كار و كار.

TOM-TOM نشاطى است كه دردها را در پشت لبخندها فرو می نشاند، البته هنوز هم آن خانم عضو كلوپ فيلادلفيا از اين كه بگويد هم نژادانش آن را خلق كرده اند، شرم دارد و دلش نمی خواهد كه من چيزى راجع به آن بنويسم. جمله سفيدها برترند بطور ناخودآگاه از ذهن او نيز می گذرد؛ سال ها تحصيل زير دست معلمان سفيدپوست، نيمى از عمر را با كتاب هاى آنان سپرى كردن، زندگى با تصاوير و مجلاتشان، با اخلاقيات و شيوه هاى مذهبى شان باعث شده كه او ديگر روحيات هم نژادانش را نپسندد؛ و حالا وقتى كه جاز يا هر چيز مربوط به سياهان را می شنود، دماغش را بالا می گيرد؛ او به پرتره هاى Winold Reiss از سياهان توجهى نمی كند. چرا كه آنها خيلى سياهند و حتما حاضر نيست كه كسى صورت خودش را نيز تصوير كند، او دوست دارد كه نقاشش چهره اش را به گونه اى ديگر بكشد، به گونه اى كه سفيدها را به اين باور برساند كه او آنقدرها هم سياه پوست نبوده است.
به نظر من اين وظيفه تمام هنرمندان جوان ماست كه اگر خواستند پيشنهادات مردم سفيد را مبنى بر تغيير مشى هنر ذاتى خويش بپذيرند و جمله می خواهم سفيد باشم را زمزمه كنند، يك لحظه به اين زمزمه نيز كه در وجودشان نهفته است توجه كنند: چرا بايد آرزوى سفيد بودن كنم؟ من يك سياهم و به اندازه كافى ارزشمند.
بنابراين من براى آن شاعر هم نژادى ام كه می گويد: می خواهم يك شاعر باشم، نه شاعر سياه، جدا متاسفم. چرا كه دنياى مردمى ديگر را به دنياى مردم خويش ترجيح داده و هم چنين براى آن هنرمندى كه پس از اتمام تحصيلاتش به جاى كشيدن چهره هاى سياه، طلوع آفتاب را نقاشى می كند، چرا كه او می ترسد كه خصوصيات واقعى اش ناخودآگاه در نقاشى هايش نمود پيدا كنند.
من قبول دارم كه يك هنرمند بايد در انتخاب هنرش آزاد باشد، اما هرگز هم نبايد از انتخاب آن چه قلبا می خواهد بترسد. بگذار جنجال هاى گروه هاى جازمان و نواى آوازهاى بلوز Bessie Smith آنقدر ادامه پيدا كند تا شايد روزى در گوش‌هاى همه هم نژادانمان رخنه كند، تا شايد روزى آنها نيز بفهمند. بگذار Paul Robeson، ترانه Water boy را بخواند، Rudolph Fisher درباره خيابان هاى هارلم بنويسد و Aaron Douglas نقاشى هايش را بكشد. اين همه زيبايى می تواند هم نژادانمان را به ما بازگرداند، می تواند باعث شود تا از كتاب ها و مجلات سفيدها فاصله بگيرند و در اين تاريكى به سمت كورسويى كه از ارزش هاى خود می بينند، حركت كنند تا در نهايت به روشنى برسند.
ما هنرمندان جوان سياه كه قصد داريم شخصيت نژادى خويش را بدون هر گونه ترس و شرم تصوير كنيم، خوشحال می شويم اگر نژاد سفيد بابت اين حركت از ما خشنود باشد و اگر هم نباشد هيچ مهم نيست. ما خود می دانيم كه چه هستيم و اين را نيز كه براى آنها چه هستيم، ما صاحبان گريه ها و خنده هاى TOM-TOM هستيم.
اگر هم نژادان روشن فكر ما از ما راضى باشند، چه بهتر، و اگر نباشند، نارضايتى آنها نيز اهميتي ندارد. ما آرمان هاى خود را تا آن حد قوى كه فقط خودمان توان تصورش را داريم، براى فرداى مان ساخته ايم. و اينك ما بر قله آن كوه ايستاده ايم، آزادانه، ميان هم نژاديان خويش.
 

لنگستون هيوز
 

برگرفته از The Nation 
 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com