جان لنون از خودش مى نويسد

 

نازلى حقانى پرست


دو
يك آسمان پيدا كردم. ابرى ابرى... آسمان من را ابرها نوشيدند! بابا هميشه مى گويد اين آسمان است كه ابرها را مى نوشد. اما مامان دست هايش ر
ا تكان تكان مى دهد و مى گويد: چه حرف ها!! اين زمين است كه ابرها را مى خورد. من نمى دانم بابا راست مى گويد يا مامان درست... بابا هميشه از توى پيپ چوبى اش يك مشت ابر را آزاد مى كند. بابا مى گويد ما آدم ها هم ابريم. پر از باران... بايد آزاد بشويم. بايد بباريم. بابا مى گويد ابرها زندانى اند. مامان ولى مى گويد اين او است كه زندانى است! من اما مى گويم دنيا يك زندان است كه ميله هايش را پاك كرده اند! در آسمان من پنج تا سيم است. پنج تا سيم سياه باريك كه آرام آرام تكان مى خورند. اينجا ولى هيچ وقت باد نمى آيد. تا دلت بخواهد اما صدا مى آيد. من صداها را دوست دارم. انگار با آدم حرف مى زنند. صداها قصه مى گويند... هر كدام شان يك قصه اند. هر كدام شان يك جا خانه دارند.مامان اما مى گويد اين صداها، قصه غصه آدم را دارند مى گويند. مى گويم غصه چيست؟ مى گويد يك ابر سياه. مى گويم كجا است؟ مى گويد همين جا، مى گويد همه جا...بابا مى گويد اين صدا، صداى بمب است. من با توپوزم سه ضربه مى زنم روى طبل كوچكم... بمب، بمب، بمب... بابا مى گويد بمب، جاى باران، از آسمان قطره قطره يا كه شرشر، پشت سر هم دارد مى بارد. بابا مى گويد آلمان ها نوازنده هاى خوبى اند! ساز جنگ را خوب بلدند. مامان اما گوش هايش را گرفته و مى گويد: اگر آلمان ها ما را نكشند تو اما خوب ما را مى كشى!من اما هاج و واج به خودم مى گويم اگر بيرون امروز جنگ است خانه ما هميشه ميدان جنگ است!

بادبادكم لاى سيم ها گير كرده. نخش را مى كشم پاره مى شود. بغض مى كنم. بادبادك اما دهن كجى... ته دلم يك جورى مى شود. بابا مى گويد اين صداى روح آدم است كه گاهى ته دل آدم خفه مى شود. مامان ادامه مى دهد بايد روح آدم جرات نفس كشيدن داشته باشد. من اما دلم مى خواهد نفس بكشم، نمى توانم. تا دهانم را باز مى كنم تا روحم پرواز كند؛ يك صدايى مى آيد. مثل كوبيدن يك طبل بزرگ. روحم مى ترسد. روحم مى لرزد. من هم همين طور. بادبادكم ولى هنوز تكان تكان مى خورد. بابا پيپش را برمى دارد. مامان من را، من اما بادبادكم، با همان آسمان ابرى زير دست و پا له مى شوند. بابا مى گويد آلمان ها! زدند... زدند! مامان مى گويد داد نزن! بچه مى ترسد! آقاى همسايه اما از زير دست و پا، ابرهاى آسمان نوشيده ام را برمى دارد و مى گويد: اين پارتيتور با اين نت هاى عجيب و غريب مال كيه؟ من اما هنوز چشمم دنبال بادبادكم است كه لاى سيم تكان تكان مى خورد... حالا دارد باد مى آيد. صدا مى آيد. شيون و ناله مى آيد...

 

ر
يادم مى آيد بابا هميشه مى گفت هر آدمى يك ستاره دارد مال يكى كوچك است، مال يكى بزرگ. مال يكى سال ها است كه مرده و الان ما فقط خيالش را مى بينيم، مال يكى ولى هنوز به دنيا نيامده و ما رويايش را تصور مى كنيم. مامان ولى مى گفت ستاره من از اول هم كور بود!من اما هميشه مى گويم هر بچه اى يك نت دارد. يك نتى كه برايش شانس مى آورد. مامان مى گفت بچه ها فرشته اند. با دو بال ستاره نشان. بابا مى گفت چرند نگو! همين جورى اش هم اين بچه در هپروت است! مامان مى گفت: بچه نه... جان... خاله مى مى اما هميشه به من مى گويد جان؟! بابا به ستاره ها اعتقاد داشت مامان به فرشته ها، من اما به نت ها... شايد هم عددها.
نت من سل است. عاصى و سركش. متعهد هم هست. مثل كليدش! پنج... پنج... پنج... سل... سل... سل...
خاله مى مى مى گويد پنج سالت بود كه جدا شدند. پس گردنت را گرفتند و مثل يك بچه گربه ونگ ونگى انداختند گل من! تا يك هفته بهانه بادبادك و طبل كوچك و ابرهاى آسمان خانه تان را مى گرفتى. انگار نه انگار كه ابرها، كه آسمان همه جا يك جورند، يك رنگند... من خيره نگاهش مى كنم. ته دلم يك حسى مى گويد هيچ كجا ابرهايش، حتى آسمانش تا ندارد... دروغ گفت هر كسى گفت آسمان همه جا يك رنگ است. هر سلى نت نيست... هر نتى هم سل نيست. ذاتش بايد نت باشد. روحش بايد سل باشد. خاله اما مى گويد تو زيادى مى فهمى. آخر يك چيزيت مى شود. من ولى مى دانم آخرش يك چيزى مى شوم...اينجا يك جزيره است. جزيره من. خلوت تنهايى ام با قلم روى كاغذ رج مى خورد. من مى نويسم همه شعرهاى كودكى ام را كه يك جايى، پشت در بسته خانه مان جايش گذاشتم. عكس مامان روبه رويم است. كنارش بابا... خودم به زور چسباندمشان به هم. آن وسط هم منم. بچه گربه نازنازى...

بابا رفته. خيلى وقت است... مى دانم يك روزى يك جايى دوباره مى بينمش. اين را همان حس هميشگى بهم مى گويد. حسم همه چيز را با معيار سل مى سنجد. با واحد پنج... شايد بايد روزهاى عمرم را ضربدر پنج كنم.كاش بابا فقط پنج تا دوستم داشت. من آن وقت تمام سل هاى دنيا را برايش مى زدم. دارم شعر مى گويم. خاله مى مى مى گويد اينها شر و ور است... ديروز كاغذهايم را ريخته بود توى سطل. من هم در عوض روى ديوار حياط، همان جا كه پايش بوته هاى گل سرخ بيتوته كرده اند، تمام دلم را روى ديوار نقاشى كردم. خاله عصبانى شد. من گلى چيدم. خاله فرياد زد، من ولى گل را به او دادم. خاله خنديد. من شعرم را خواندم. خاله قول عجيبى داد. من چشم هايم را بستم و به خودم گفتم يك روزى، يك جايى، يك جورى قصه اين خاطره را فرياد مى كنم.

خاله گفت بجنب، مدرسه ات دير شد. گفتم پس قولت چه شد؟ خاله گفت فردا. من گفتم الان...
اما مدرسه... واى واى واى! يك ديوار بلند، دورش يك ديوار بلندتر با معلم هاى خرفت، پير و عنق... تركه آلبالو، كف دست هاى ما، ضرباهنگ درد، ريتم تند اشك...هيچ كس ما را نمى فهمد دنيا پر از آدم هاى نفهم است. من دلم را مى نويسم. خانم معلم مى گويد مشق بنويس! مشق!
من بادبادكم را لاى سيم هاى حامل مى كشم. آقا معلم مى گويد نت بنويس! نت! من حسم را پرواز مى دهم. روحم آواز مى خواند. آنها مى گويند ژوست بخوان! ژوست! من مى گويم شعر، من مى گويم الهام، من مى گويم صلح...آنها مى گويند حساب. آنها مى گويند هندسه، آنها مى گويند جنگ...دنيا را گند گرفته. قفس بزرگ بى در... با ميله هاى پاك شده. پرنده اما هر كجا كه مى رود به ديوار مى خورد. خاله مى مى گيتار را خريده. من روز و شب، بى حس گذر ثانيه ها، ساز مى زنم، ساز... خاله مى گويد پسره خنگ! اين قدر جفنگ نزن! من اما مى گويم خاله اين راك است... مى فهمى؟ راك! خاله مى گويد گيتار شايد عشق باشد، اما پس كو پولش؟ خاله همه چيز را با معيار پوند و دلار مى سنجد. مثل آن وقت هاى بابا... با چرتكه انداختن هايش... اما بابا... حالا كجاست؟ حتما يك جاى ديگر، روى مهتابى، نشسته روى صندلى و ابرهايش را آزاد مى كند!

من هميشه فقيرم. فقيرترين جان روى زمين. اما بى خيال... حال را خوش است. فردا مال ديگران. امروز سهم من! هر كسى يك چيزى مى گويد. خانم مدير مى گويد دكتر بشو! دكتر! بشريت در خطر است! معلم جبر با آن عينك پنسى اش اما مى گويد: مهندس بشو! مهندس! بشريت در امنيت است! من اما مى گويم: زرشك! من خودم مى شوم! همينى كه هستم! من خودم مى شوم! خود جان لنون!

 

مى
من نابغه ام! اين را كسى نگفته. خودم مى دانم. من از نبوغم آگاهم و به شعورم معترف. چقدر بايد اعتراف كنم. تمام قله هاى نقشه را با موسيقى مى شود فتح كرد. كافى است فقط بخواهى. قله هاى روى زمين كه كارى ندارند! ديشب شعرى سرودم. اين روزها فقط مى شود شعر سرود. همه جا جنگ است. ويتنام بدتر. كودكى تنها، بادبادك به دست، خيره به ابرى، سياه و مست مست...تا ديشب فكر مى كردم پيچيده بايد بود. شكسپير بايد بود. اما امروز ساده بايد بود. ساده بايد گفت. دنياى واژه ها دنياى عجيبى است. كافى است قلاب بيندازى، به دل دريا، يك مشت واژه حتما نصيبت مى شود. حالا اين تويى كه آنها را مثل گردنبند مرواريد، دانه دانه بايد به رشته بكشى. سرم سنگين است... خسته ام. خسته... چرا كسى من را كشف نمى كند؟ چرا هيچ كس نمى فهمد من از همه باهوش ترم؟ چرا بايد يك مشت اراجيف مسخره كه به هيچ دردى نمى خورد گوشه ذهنم تار عنكبوت ببندد؟ چرا مى خواهند من هم گاوچران بشوم؟ اين همه گاو... من هم يكى اش! كاش مى گذاشتندم هنرستان. يعنى اين قدر كورند؟ كجايى مامان؟ من دارم مى روم. از اينجا خسته ام. سنگفرش هاى هميشه خيس لندن. ابرهاى خاكسترى دل گرفته. پنجره هاى مسدود. آدم هاى بلاتكليف. ما داريم مى رويم. من و جورج و رينگو.ما بايد برويم. بيتل ها بايد بروند. دنيا بايد ما را بشناسد. دنيا بايد ما را بخواند. دنيا بايد با ما بخواند. فقر بيداد مى كند. سياه ها دل شكسته اند. كودكان جنگ، به جاى پستانك، سرنيزه مى مكند.ما داريم مى رويم. به مهد آزادى... يعنى مى شود مامان؟

فا
سرم داغ شده. پرواز عجيبى بود. تجربه اى عجيب تر. ما كجاييم؟ اينجا كجاست؟ قلبم چرا تندتند مى زند؟ اين چه حسى بود؟ دارم بالا مى آورم. از خودم بدم مى آيد. زندگى ام شده ساز، آواز و البته پرواز!
بچه ها اسمش را گذاشتند پرواز. به ابديت. ولى بايد بگويم هيچ حس خوبى ندارم. احساس بى هويتى مى كنم. آمريكا يك زندان است. بزرگ و بى در و پيكر... مى خواهند بيرونمان كنند ما را... بيتلز را... مى گويند معتاديم! اما مگر خودشان را نمى بينند؟ خاله مى مى توى آخرين نامه اش يك چيزى گفته بود. چه بود؟شايد از جدايى من و سينتيا ناراحت است. حق هم دارد... طفلك پسرم. تاريخ تكرار مى شود. همه چيز در پنج ضرب مى شود. من پنج ساله... جدايى آنها. حالا پسرم... پدر خوبى نيستم. سينتيا مى گفت. هميشه مى گفت.
حس عجيبى است. چرا اين جورى شد؟ نمى توانم چيزى بخورم. شايد اين هم يك جور بيمارى قرن است. بيمارى عجيب و واگيردار... دلم مى خواهد گيتار بزنم. مى دانم كه خوب مى زنم. بچه ها مى گويند تكنيك ندارم! چرند مى گويند. ريتم مى زنم، ريتم زندگى را...ما كجاييم. در قلب بى تمدنى ها. در قلب آمريكاى بى تاريخ. مردم به ظاهر زنده. قتل، تجاوز، فرياد، سياهى.چرا اينجا ماندم؟ چرا بيتلز؟ بايد برگردم. تبعيدى بى پناه... مثل آن باخانمان بى خانمانم... وقتى از سياست حرف مى زنى، يك برچسب گنده مى زنند بهت بعد هم آن قدر حرف توى دهانت مى گذارند تا تو را بيندازند پشت ميله ها. خاطرشان كه جمع شد، كم كم فراموشت مى كنند. اما دهن من را نمى توانند ببندند. بايد شعور را تزريق كرد. بايد ادراك را تزريق كرد. بايد توده ها را به پا خيزاند. طفلك آن كودك سياه بى پناه. طفلك من، طفلك پسرم!

 

سل
يك جورى عاشقم. باران كه مى آيد، دوست دارم بروم توى اتاقك زير شيروانى و خيره به رد باران كه پشت شيشه جا مى اندازد، ته دلم را كه يك جورهايى قلقلكش مى آيد به رقص وادارم. من اينجا اما، تنها نشسته ام. يوكو دختر خوبى است. از ديار آفتاب با آن چشم هاى بارانى. احساس مى كنم مسيح با من نفس مى كشد.
هنوز هم معتقدم به عيسى، به خدا... به خودم بيشتر. هميشه وقتى مى طلبى راهش جلوى پايت باز مى شود. مى خواستم پاك بشوم. مى خواستم خودم بشوم. رفتم معتكف شدم. نپرس كجا كه خنده ات مى گيرد! همين جا تو همين خلوت تنهايى. يوكو گفته بود بيا با هم پرواز كنيم. به عشق نه به گر! اولش سخت بود. خيلى خيلى سخت... آنها يوكو را نمى خواهند. حضورش را توى گروه تحمل نمى كنند. چقدر بهش فحش دادند. چقدر تحقيرش كردند. دخترك فقط نگاه كرد. پلك زد اما لب از روى لب بر نداشت.
من هم همين طور. مثل بز ايستادم و نگاهشان كردم. ته دلم ريش شد. مشت هايم را گره كردم. خون خونم را مى خورد، ولى يك نيرويى من را واداشت تا نجنبم تا ساكن و راكد بمانم. يوكو را عقد كردم. بى خيال گروه... او مراد شد و من مريد... با هم فتح مى كنيم. همه قله ها را. براى دل خودم مى زنم. براى تنهايى هايم. براى پسركم. نيازى به الهام نيست. من خودم منبع الهامم. كافى است چشمم را خوب باز كنم و گوشم را تيز. از صحنه خسته ام. آخرين بارى است كه روى صحنه مى روم. حيف كه قولش را به التون [جان] دادم. يوكو موافق است. از بچه ها بريدم. همه چى به گند كشيده شده. بيتلز هم رويش. تا آخر دنيا ازشان متنفرم. با اين همه دوست شان هم دارم. هميشه همين بودم. هميشه دوگانه بودم. دوگانه زيستم. بابا و مامان را هم دوست دارم. اما يك جورهايى هرگز نمى بخشمشان. خيلى چيزها بهم دادند. خيلى بيشتر از من گرفتند. با يوكو هم همين كار را كردند. هميشه مى گويد سهم او از يك پدر و مادر خوب هيچ بود! ما بچه هاى تنهايى هستيم. بچه هايمان از ما تنهاتر!

 

لا
امروز تولدم است. نهم اكتبر. من چه خوشبختم كه هديه تولدم، تولد سين است. پشت در اتاقش دارم راه مى روم. پسرك خوابيده. دست چپش را گذاشته زير چانه اش. يعنى چپ دست است؟با خودم عهد كردم خانه نشين بشوم. مثل هميشه اين يوكو است كه پيش مى رود. با همه چيز بايد جنگيد. حتى با اين نيكسون بى شرف، با آن دولت محافظه كارش.براى آدم هاى بى وطنى مثل ما كه اسير اسارت اين خاكيم، ترسناك ترين لحظه وقتى است كه مى خواهند گرين كارتت را لغو كنند.اما بى خيال... مى خواهم پدر بشوم. نه كه نباشم... مى خواهم پدر خوبى باشم. با خودم عهد كردم كنار پسرم باشم. برايش تمام بادبادك هاى دنيا را مى خرم. مى خواهم خودم يادش بدهم چه طورى ساز بزند. مى خواهم خودم يادش بدهم ته دلش را بخواند. روحش را به آواز در بياورد. مهم نيست حتى اگر ژوست نخواند. من چه خوشبختم. مى خواهم پير بشوم. با موهاى بلند نقره اى. مى خواهم پير بشوم. مى خواهم با يوكو پير بشوم. مى خواهم ببينم بزرگ شدن سين را. مى خواهم ببينم روزى را كه توى ساحل كنار هم ايستاديم و به خاطرات گذشته و به تمام ديوانگى هايمان مى خنديديم. يعنى مى شود؟ وقتى به يوكو گفتم مى خواهم خانه نشين بشوم گفت خوب است! دگرديسى ات را دارى كامل مى كنى! گور باباى هرچه با هم بودنه... اما دلم براى بيتلز تنگ شده. وقتى جدا مى شوى، فرد مى شوى، تنها مى شوى، روحت يك چيزى كم مى آورد. هر چقدر هم كه تكنواز خوبى باشى ولى باز هم جايت كنار آنها خالى است! اما من مى خواهم پدر باشم. مى خواهم خودم باشم. جان... جان لنون!

 

سى
امروز بابا مرد! من پنج سالم است. بابا هميشه مى گفت هر بچه اى يك نت دارد. نت بابا سل بود. عاصى و سركش... نت من اما؟ شايد همان سل باشد. مامان هميشه مى گويد تاريخ تكرار مى شود. مى گويد ضربان دل ما در هم ضرب مى شود. اگر نت من هم سل باشد قضيه درست در مى آيد. بابا تو پنج سالگى بادبادك مى كشيد. من هم الان مى خواهم بادبادك بكشم. بابا امروز مرد. مامان مى گويد يك ديوانه كشتش. من نمى دانم كشتن يعنى چى؟ بابا خوابيده. اين را مامان گفت. من اما بادبادكم را پرواز مى دهم تا به بابا سلام كند. من مطمئنم از آن بالا، بابا باز هم من را نوازش مى كند


منبع: روزنامه
ی شرق

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com