پاى صحبت جان ويليامز: من، موسيقى و سينما

 

ايان جونز

برگردان: نازلى حقانى پرست
 

سال ها است كه مى شناسمش. درست به اندازه پدربزرگ خودم. پدربزرگى كه وقتى بازنشسته شد، يك قلاب ماهيگيرى گرفت دستش و تمام ماهى هاى رودخانه را دانه دانه از آب كشيد بيرون. اما اين يكى كمى فرق مى كند. عمو جان اصلا خيال بازنشسته شدن ندارد و اصولا در مخيله اش هم نمى گنجد كه يك آهنگ ساز بتواند روزى بازنشسته بشود و دست از كار بكشد. يك بار كه بهش گفتم خيال ندارى كمى هم استراحت كنى و جايت را به جوان ترها بدهى، با همان دو تا چشم ريز هميشه خندانش نگاه عاقل اندر سفيهى به من كرد و از سر بى قيدى دستى توى هوا تكان داد و گفت: در كار ما بازنشستگى معنا ندارد. يعنى كه چه خودت را از كار بيكار كنى و بروى يك گوشه بشينى و پيپ بكشى و چرت بزنى! من نمى فهمم چطور بعضى ها مى توانند كار را رها كنند و بروند ماهيگيرى؟! نه، نه، نه...
هر چند كه عمو جان اعتقاد زيادى به كار تا سرحد جنون _ شايد هم مرگ! كى مى داند؟ _ دارد، ولى پدربزرگ من با همه عشقى كه به فيلم هاى اكشن و به خصوص موزيك متن هاى جان ويليامز دارد، باز هم ترجيح مى دهد با قلاب ماهيگيرى اش دخل همه ماهى هاى رودخانه را بياورد.
مى گويند هم مدرسه اى بودند، آن هم سال ها پيش در نيويورك. پدر پدربزرگم يا به عبارتى پدربزرگ پدرم سازفروش بوده. پدر عمو جان هم نوازنده بود و خلاصه يك دوجين دوست مشترك و البته اهل ساز و آواز داشته اند. حالا چه مى شود كه پدربزرگ من مى رود سراغ وكالت و قانون و اين جور چيزها، بماند براى بعد. ولى عمو جان اين وسط حالا يا از خوش شانسى اش بوده يا از زرنگى خودش _ عمو هميشه مى گويد من شانس آوردم! شانس! _ قاطى موسيقيدان ها و نوازنده ها بر مى خورد و كم كم ياد مى گيرد كه كتاب ها را شروع كند به خواندن. البته اين كتاب ها قصه هاى مارك تواين نبوده اند، بلكه جزوه هاى خطى و چاپى پدرش بوده كه به الفباى موسيقى يا همان نت ها نوشته شده بودند. اين جورى مى شود كه عمو جان پيش از خواندن و نوشتن حروف، نوشتن و خواندن نت را ياد مى گيرد و مى شود آينه دق پدربزرگ من كه البته خودش را كمى هم به خنگى مى زده!
خلاصه كار و بار پدرش مى گيرد و مدام اجراى كنسرت مى گذارد. عمو جان هم مى شود پاى ثابت جلسات ساز و آواز آنها و كم كم گيتار دست مى گيرد و چيزكى هم يا به قول خودش جزكى هم مى زند. ۱۶ ساله مى شود و به لس آنجلس سفر مى كند. البته اين دفعه را مجبور به سفر مى كنندش تا وارد UCLA بشود. در همين دوران بوده كه ماريو كاستلنوو _ تسكو آهنگسازى مى خواند و در كلاس هاى وى شركت مى كند. كمى بعد شور جوانى و عرق ملى مى گيردش و وارد نيروى هوايى مى شود و يكى از پرشورترين صحنه هاى زندگى اش را تجربه مى كند.
بارها ديدم كه با پريدن يك هواپيما نگاهش تا اوج آسمان پر مى كشد و مى گويد اگر موسيقيدان نمى شدم حتما خلبان مى شدم. يك بار ازش پرسيدم وجه تسميه خلبانى و آهنگ سازى چيست؟ باز هم از همان نگاه هاى عاقل اندر سفيه هميشگى بهم انداخت و گفت: پسر جان ... هر دو با حس سر و كار دارند. با تخيل، با الهام. يك خلبان تا وقتى كه نتواند توى ذهنش بپرد، محال است كه از زمين جدا بشود. موسيقيدان هم بايد آنقدر قدرت درك و تخيلش قوى باشد كه همه چيز را اول در خيال بسازد. فهميدى؟ و من هم بگى نگى فهميدم!
خلاصه عمو جان برمى گردد نيويورك و وارد مدرسه جوليارد مى شود. آنجا است كه استعدادش را كشف مى كند و عاشقانه _ البته بيشتر ديوانه وار _ پيانو مى زند. مادام رزينا لوين مى شود استادش و هر چه در چنته دارد براى اين دانشجوى حساس و كوشا رو مى كند. اين طور كه از ظاهر امر پيدا است _ البته نمى دانم چرا عمو جان خيلى هم دوست ندارد از آن خاطرات پرشور جوانى حرف بزند. نمى دانم كجاى كارش گير است؟! _ جزيست هم بوده و گه گاهى _ خودش مى گويد گه گاهى ولى پدربزرگم كه آن روزها داشته تندتند قانون و ماده قانون حفظ مى كرده مى گويد بيشتر از گاه گاهى! _ در كلوب ها و كافه ها پيانو مى زده و البته چون بچه خوش ذوقى هم بوده و خوب سليقه عموم را مى شناخته جز مى زده. كمى كه مى گذرد و در كنار نان و آب، اسم و رسمى هم دست و پا مى كند، پايش به استوديوهاى ضبط صدا باز مى شود و دست از كافه نشينى و به قول معروف خال تور بازى مى شويد و مى شود پاى ثابت ضبط استوديويى.
از اينجا به بعد را پدربزرگم چون نتوانسته ماهى مورد علاقه اش را بگيرد، حوصله ندارد تعريف كند. مى روم سراغ خود عمو جان و با كلى خواهش ازش وقتى مى گيرم تا گزارشم را كامل كنم. نه آن پيرمرد ماهيگير مى فهمد گزارش نوشتن چه سخت است نه اين پيرمرد آهنگ ساز. هر دويشان لجباز و سرسختند!
هميشه مى گويند كچل ها خوش اخلاق اند، اما اين دو تا با آن چوب هاى ماهيگيرى و رهبرى اركسترشان اگر دستشان مى رسيد من پرحرف روزنامه نگار را فلك حسابى مى كردند. شكر خدا كه قسر در رفتم!
عمو جان انگار منتظر همين لحظه بوده، چون با لذت گازى به سيبش مى زند و با علاقه شروع مى كند: جز پيانيست بودم و توى كافه... البته بيشتر در استوديوهاى ضبط موسيقى ساز مى زدم. بعد هم دوباره برگشتم لس آنجلس و وارد صنعت سينما شدم و كارم را با آهنگ سازان بنامى چون برنارد هرمان (سايكو، راننده تاكسى)، ديميترى تيومكين (رودخانه سرخ)، آلفرد نيومن و فرانتز واكسمن شروع كردم. البته بهتر بگويم از بخت بلندم توانستم مدتى زير دست آنها كار كنم و با نيمچه استعدادى كه داشتم خودم را از سطح يك نوازنده معمولى بالاتر بكشم. توى دهه ۶۰ براى سريال هاى تلويزيونى موزيك متن مى نوشتم و آهنگ تنظيم مى كردم. تقريبا كارم اين شده بود كه هر هفته بروم پاى ضبط و براى سريال هايى چون ويرجينيايى و گمشده در فضا آهنگ بسازم. كار سختى بود، حتى مى توانم بگويم كار شاقى بود، ولى خب... هر چه بيشتر ذهنت را به كار بگيرى بيشتر جواب مى دهد. خلاصه تلويزيون من را با ژانرهاى مختلف آشنا كرد و كمكم كرد تا از ملودرام گرفته (دره عروسك ها) تا فيلم هاى وسترن (رودخانه ها)، براى همه شان آهنگ بسازم و از يك آدم تك بعدى كه فقط فكر مى كرد دنيا بر پايه پيانوى جز مى چرخد، آهنگ سازى بسازم كه خيلى فراتر و جهانى تر فكر مى كند و الان در ۷۳ سالگى باز هم منتظر است تا يك رقيب سرسخت پيدا كند تا اسكار موسيقى را از دستش بقاپد!
حالا كه بحث به قاپيدن كشيده، دلى به دريا مى زنم و از عمو جان مى پرسم: اين استوديوهاى قديمى خيلى جالب بوده اند، نه؟ به گمانم شماها خيلى هلاك مى شديد تا يك قطعه چند دقيقه اى را ضبط كنيد، اما حالا اين نوازنده هاى جوان، همين جوجه... _ خلاصه يك جور بايد رگ خوابش را به دست بياورم و انگار موفق شده ام! _ آره، همين جوجه نوازنده ها كه تازه سر از تخم در آورده اند...
هيچ وقت به يك نوازنده نگو جوجه، پسر! من خيلى خوشحالم كه مى بينم اين قدر جوان ها به موسيقى به ويژه آهنگ سازى علاقه مند شده اند. اصلا يك جورهايى عجيب است.
ما كه جوان تر _ داريد كه جوان تر! _ بوديم اصلا حاليمان نبود، آهنگ سازى آن هم از نوع آهنگ سازى فيلم چيست. توى كل اكيپ ما فقط من بودم كه دلم را زدم به دريا و رفتم سراغ ساخت موزيك متن. بقيه با نگاه تحقيرآميزى دنباله رو رهبران اركستر و نوازنده هاى مردمى شدند. انگار همه چيز در صحنه خلاصه مى شد. كسى نبود كه به فكر ارتقاى سطح موسيقى فيلم باشد. اما فكر نكنى خيلى هم آسان بود، نه... بايد در مدرسه تربيت مى شدى، مكى نت و سلفژ و آواز و خلاصه همه چى ياد مى گرفتى. بايد فيلم را مى شناختى و كم كم جرات مى كردى دست به كار بشوى.
اما الان جوان ها خوب به اين رشته علاقه مند شده اند، همين كافى است. علاقه حرف اول را مى زند. اگر آدمش باشى بقيه اش هم حل است! آن وقت ها هيچ كس نمى خواست براى فيلم كار آهنگ سازى بكند اما الان همه مى خواهند اين كار را بكنند! البته يك چيزى هم هست. الان امكانات خيلى بيشتر است. خيلى همه چيز راحت تر شده. مى توانى صدها بار يك تكه از يك ترانه را حتى فقط يك كلمه اش را ضبط كنى، پاك كنى، كم كنى، زياد كنى، تازه حتى صداها را هم مى شود كودك كرد!
كامپيوتر چه كارها كه نمى كند پسرم! اما به نسبت، ضريب همكارى و همدلى پايين آمده. قبلا ما توى يك اتاقى توى استوديوى صدا مى نشستيم و همگى با هم ناهارمان را مى خورديم. همان جا درباره تمام مشكلات كارمان حرف مى زديم و از تجربه هاى هم ديگر كمك مى گرفتيم. اين تبادل نظرها خيلى سازنده بود، اما الان همه چيز جمع شده و بيشتر آهنگ سازها تو خانه هايشان كار مى كنند. همه چيز به نوعى استقلال رسيده. الان ديگر محيط استوديوها مثل قديم نيست. ما ديگر آن قدرها هم با هم در ارتباط نيستيم. مگر شانس بياورى و با يك كارگردان خوب مثل اسپيلبرگ كار كنى!
عمو جان با گفتن اين حرف ها و به خصوص بردن نام اسپيلبرگ، چشمانش برقى مى زند و با لذت سيب سرخ نيمه تمامش را خيره نگاه مى كند. همه مى دانند كه خيلى وقت است كار با اسپيلبرگ را شروع كرده. اين دو تا انگار واقعا عاشق هم هستند! البته بهتر است بگويم هم ديگر را دوست دارند، به هم احترام مى گذارند و بسيار از خلاقيت و افكار هم استقبال و حمايت مى كنند. خيلى وقت ها پدربزرگم براى اين كه لج دوست قديمى اش را در بیاورد، با شيطنت و زرنگى خاص يك وكيل مى گويد: اسپيلبرگ و ويليامز مثل عروس و دامادها مى مانند. كار كردنشان هم درست مثل عروسى است و انگار هنوز دوران ماه عسل شان هم نگذشته!
تو اين فكرها بودم كه آن گاز تاريخى را بالاخره به سيبش مى زند و ادامه مى دهد: كار با اسپيلبرگ مثل بودن با يكى از عزيزترين افراد خانواده است. مثل بودن با يك عضو خانواده خودت. يك رابطه خوب كارى با كارگردان مجموعه خيلى ضرورى و حتى حياتى است. موسيقى را چون دوست دارد به كار مى برد و به قدرت مديوم صدا و موسيقى آگاه است و هيچ وقت هم براى حمايت چيزهايى بى خود آويزان موسيقى نمى شود. دست من را هم باز مى گذارد. اين خيلى خوب است!
تا اينجا همه چيز خوب پيش رفته و من جرأتش را پيدا كردم تا حساس ترين سئوالم را _ كه شايد دغدغه هميشگى من بوده _ از عمو جان بپرسم. براى همين با قيافه حق به جانبى كه انگار از لذت مچ گيرى دارد ذوق مرگ مى شود، مى گويم: خب... پس بايد فيلم نامه را چندين و چند بارى با هم از قبل بخوانيد و سر پلان ها و سكانس هايش بحث كنيد. با اين حساب...
خير پسر جان... خير... كى گفته من فيلم نامه را از پيش مى خوانم؟ اصلا به خودم چنين اجازه اى نمى دهم. يعنى ترجيح مى دهم اين كار را نكنم. بهتر است فيلم را ببينم، آن هم بى هيچ سابقه ذهنى خاص. اگر مى خواهى آهنگ ساز موفقى باشى، بهتر است توى يك اتاق تاريك بنشينى و چهاردانگ حواست را به تماشاى فيلم بدهى مثل يك تماشاچى درست و حسابى كه فقط بازيگرها و كارگردان را مى شناسد و كنجكاوانه به پرده نقره اى خيره مى شود تا معجزه اى رخ بدهد. بايد با ذهنى بكر فيلم را ببينى. من اصلا نمى دانم بعد از اين صحنه قرار است چه اتفاقى بيفتد. درست مثل همه تماشاچى ها شگفت زده مى شوم، خسته مى شوم، حرصم مى گيرد، گريه مى كنم و خلاصه تمام اين حالات را در خودم جمع مى كنم و در ذهنم كنار هم مى چينم و بعد رويشان كار مى كنم تا به زبان آهنگ بيان بشوند. من بيشتر از هر چيزى دوست دارم آن حس مشترك بين آدم ها را پيدا كنم و در فيلم هايم يا بهتر است بگويم آهنگ هايم جا بدهم. حس مشترك هميشه جواب مى دهد...
راست هم مى گويد، همين حس مشترك يا به قول يكى از منتقدان برجسته هاليوودى، زبان مشترك همه نسل ها و آدم ها است كه او را نامزد ۴۰ اسكار، برنده ۵ اسكار، ۱۸ گرمى، ۳ گلدن گلاب، ۲ امى و ۵ جايزه آكادمى فيلم و هنرهاى تلويزيونى انگلستان كرده.
اما با همه اين احوالات، هنوز كه هنوز است عمو جان عارى از تفاخر و آن... آن... چى مى گويند... خلاصه همان غرور كاذب يا بحق آدم هاى بزرگ است. اين پيرمرد ۷۳ ساله كه هنوز هم صبح زود بيدار مى شود، پياده روى مى كند، كار مى كند و باز هم خلاقانه خلق مى كند، بحق يكى از محبو ب ترين و موفق ترين آهنگسازان اركسترال آمريكايى عصر ماست. سال ها است تم هاى موسيقايى مختلفى را براى هويت بخشيدن به كاراكتر هاى اصلى فيلم ها تجربه مى كند و دست به هر كارى كه مى زند به نوعى شكوفايى هنرى ختم مى شود. حالا چه بخواهد تاريخ نگار بى عيب و نقص فهرست شيندلر باشد چه چندگانه تخيلى _ اكشن جنگ ستارگان باشد يا حتى سريال آبكى تلويزيونى باشد!
امضاى جان ويليامز سال ها است كه پاى تيتراژ بسيارى از شاهكار هاى سينما آمده و من در عجبم كه اين پيرمرد بذله گوى بشاش چگونه بيشتر از ۱۰۰ فيلم و سريال را در كارنامه خودش جا داده. براى بيشتر از صد فيلم آهنگ ساختم. حتما دارى چرتكه مى اندازى كه چه جورى وقت كردم؟ خب تو هر كارى را كه بخواهى مى توانى انجام بدهى. مهم اين است كه بخواهى. من اين كار ها را توى يك دوره چندين ساله انجام دادم. هر روز صبح كه بيدار مى شوم با خودم فكر مى كنم خب، جان امروز چه كار دارى؟ و چه كار مى خواهى بكنى؟ بعد رويش تمركز مى كنم و فقط به آن زمان خاص و پروژه اى كه دستم است فكر مى كنم. فقط روى آن متمركز مى شوم و بعد همه چيز خودش پيش مى رود. هيچ هم مجبور نيستم هر روز آهنگسازى كنم ولى اين كار را مى كنم!
معمولا شش روز در هفته از ساعت ۹ صبح شروع مى كنم و عصر ها دست از كار مى كشم... و احتمالا حدود چند دقيقه اى از موسيقى مورد نظر را مى سازم. البته اين دقيقه ها بستگى به اين دارد كه كار چقدر مشكل و پيچيده باشد و در واقع چقدر ريزه كارى و جزئيات درش هست. مثلا براى اين اپيزود اخير جنگ هاى ستاره اى مجموعا دو ساعت و ده دقيقه كار ضبط كرديم و فكر مى كنم اواخر سپتامبر ۲۰۰۴ ... آره، اواخر سپتامبر ۲۰۰۴ بود كه كار نوشتن پارتيتو ها را شروع كردم و اوايل فوريه ۲۰۰۵ يعنى چيزى حدود ۱۰ يا ۱۲ هفته رويش وقت گذاشتم و بعد با تاييد كارگردان ضبط كرديم. بايد سريع كار كرد. دنيا دارد به سرعت به پايان خودش نزديك مى شود و ما وقت چندانى براى يللى تللى نداريم! برنامه كارى من روى سرعت مى چرخد. بايد شتاب داشته باشى. مخصوصا آدمى مثل من كه در بيشتر عرصه ها حضور دارد و ناخنكى هم به ژانر هاى مختلف مى زند. من هم كنسرتو مى نويسم، هم سمفونى، هم موسيقى متن، هم رهبرى اركستر مى كنم، هم براى دل خودم پيانو مى زنم، هم براى تلويزيون و هم براى سينما كار مى كنم و خلاصه خودم را چند نفر مى بينم كه زندگى اش شده من، موسيقى و سينما، البته هميشه و همه جا خوب بودن هم دشوار است چون خيلى وقت ها به خاطر نوع ارتباط من با هاليوود آهنگ ساز موسيقى وزين تلقى نمى شوم! البته نمى دانم اين موازنه را چه كسى يا كسانى مى كنند ولى با اين حال كار من فيلم است. همان چيزى كه مردم احتمالا مى شنوند و مى شناسند و به يادش مى سپارند. خيلى از اين بابت احساس خوشحالى مى كنم و افتخار مى كنم به... به خودم! و اصلا احساس تاسف نمى كنم! حالا پاشو برو كه زنگ تفريح تمام است.
و من همين طور هاج و واج مى مانم كه بقيه گزارشم چى؟! خب از يك هنرمند آن هم از نوع موسيقايى اش بايد خيلى هم ممنون بود كه تا همين حد هم به من وقت داد. مى دانيد كه وقت طلا است!

منبع: روزنامه
ی شرق

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com