کارگر خسته

 

کلود مک‌کی

ترجمه‌: فریده حسن‌زاده مصطفوی

 

مژده، ای جان خسته!

شب فرا می‌رسد آرام آرام

و می‌کاهد از روشنایی جانکاه روز!

 

مژده، ای جان عاصی!

ماه، رُخ می‌نماید آرام آرام 

از زیر ابرها و پایان می‌بخشد به سلطه‌ی فرساینده‌ی روز!

 

صبور باش ای جان خسته!

شب به زودی

پناه خواهد داد تو را زیر مخمل مشکی ستاره بارانش!

 

و تو خواهی خفت، فارغ از درد روزافزونِِ

دست‌ها، پاها و تن کوفته و کوبیده‌ات!

 

روز نگون‌بخت، از آن ِآن‌ها بود

شب سپید بخت از آنِِ من:

بیا ای خواب مهربان و مرا تنگ در آغوش گیر.

 

اما چیست، چیست آن رشحات سرخ به رنگ خون

تراویده از دل ابرهای تیره؟

آه ای فجر گلگون

آه ای پگاه هولناک

بگذار لختی دیگر بیارآمم در بستر

بس کوفته و خسته‌اند استخوان‌های من، مغزم.

 

جاری خون در رگانم و تمامی من رفته از دست،

رحم کن! آه نه!

 یک بار دیگر این شهر نکبت بار دیوسرشت!

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com