جان لنون: دربارهی رويا پردازی كه تنها نيست!

 

باربد کیوان

 

در تاكسی نشسته ام و راننده جوان، نوار جديد سياوش قميشی را گذاشته است. نوبت به ترانه "تصور كن" می رسد. می بينم كه مسافران از نسل های مختلف يك باره ساكت می شوند، به فكر فرو می روند و همراه با خواننده تا كلام و نت آخر، دنيايی متفاوت را تصور می كنند. اين صحنه، در چند فرصت ديگر هم برايم اتفاق می افتد. قدرت و احساسی كه در اين ترانه نهفته است ذهنم را به دنبال جان لنون ترانه ساز خلاق انگليسی در دهه های شصت و هفتاد ميلادی می برد. چرا كه ترانه قميشي، برداشتی آزاد از مشهورترين ترانه جان لنون با عنوان Imagine (تصور كن) است. استقبالی كه در مردم از بازخوانی اين ترانه می بينم، انگيزه ای می شود برای ادای دين به جان لنون، با مروری بر زندگی و هنر و افكارش.
لنون در بندر ليورپول زاده شد. در شهری كارگري. كودك بود كه پدر و مادرش را از دست داد و نزد خاله اش بزرگ شد. دوران مدرسه برای لنون پر دردسر بود. نمی توانست با محيط خشك أموزشی كنار بيايد. گرچه سطح زندگی خاله اش نزديك به متوسط بود، ولی جان نوجوان در ميان فرزندان طبقه كارگر قد می كشيد و خود را يكی از أنان می دانست. با همين گرايش بود كه در دبيرستان روزنامه بيرون می داد و در شرح وضعيت كارگران و دفاع از منافع أنان مقاله می نوشت. در روزهای خاكستری ميانه دهه 1950، جان لنون شيفته موسيقی راك اند رول شد كه با سرعتی ديوانه وار أمريكا را تسخير می كرد. او به اجرای موسيقی راك روی أورد تا روح خود را از شر ديسيپلين و ارزش ها و سنت های كهنه جامعه انگليسی نجات دهد. شانزده ساله بود كه نخستين گروه موسيقی اش را تشكيل داد. سال 1957 بود كه يك موسيقيدان جوان و با استعداد به نام پل مك كارتنی تحت تاثير شخصيت و هنر جان لنون قرار گرفت و به گروه او پيوست. سال 1962 بود كه با يكی دو تغيير در تركيب افراد، گروه "بيتلز" متولد شد. انتخاب اين نام كه به معنی سوسك ها است، نوعی بازی با كلمه "بيت" beat (ضرب در موسيقي) هم بود. نخستين اجراهای موفق "بيتلز" از كافه های شبانه هامبورگ در ألمان شروع شد و بعد از چند ماه ناگهان به شهرت رسيدند. سال 1964 تب "بيتلز"، ديگر بخش مهمی از دنيا را فرا گرفته يود. كمپانی صفحه پركنی و شبكه های راديو و تلويزيونی و بنگاه های برگذاری كنسرت، فرصت سر خاراندن و فكر كردن برای "بيتلز" باقی نمی گذاشتند. سفر پشت سفر، كنسرت پشت كنسرت. به قول لنون "زندگی در سالن كنسرت و استوديوی ضبط و صندلی اتوموبيل خلاصه می شد."
اما در دنيای بيرون، اتفاقات بزرگی در جريان بود. جنبش های رهائيبخش و انقلابی بخش بزرگی از كشورهای نومستعمره و مستعمره در أسيا و أفريقا و أمريكای لاتين را در بر گرفته بود. امپرياليسم أمريكا در گرداب جنگ تجاوزكارانه اش در ويتنام فرو می رفت. شوروی از ضرورت مسالمت با غرب سرمايه داری می گفت و كارگران و ستمديدگان را به سازش با حاكمان دعوت می كرد. چين بر فراخوان انقلاب جهانی پای می فشرد. كوبا با سابقه مبارزات چريكی هنوز برای خيلی ها نماد انقلاب به حساب می أمد. و در غرب هم خبرهايی بود. يك جنبش راديكال می رفت كه پا بگيرد. جنبشی عليه هر أنچه نشانه و نتيجه سيستم سرمايه داری بود. جنبشی عليه نظم سياسی موجود و ارزشها و سنت های كهنه، عليه تجاوز و مداخلات امپرياليستي، عليه احزاب رسمی كه حالا شامل احزاب طرفدار و هم جبهه مسكو هم می شد، عليه فرهنگ و هنر اشرافی و اخته و الكی خوش و عوامفريب. أن "توافق اجتماعي" كه در نتيجه جنگ جهانی دوم در غرب برقرار شده بود، شكاف برمی داشت. بخش های زيرين طبقه كارگر كه هنوز خاطره مبارزات و آرمان های دو دهه قبل را در سر داشتند، رفته رفته در درستی سياست ها و حسن نيت سنديكاهای رسمی شك می كردند. در اين دنيای پرتلاطم، جان لنون و "بيتلز" كجا ايستاده بودند؟ أيا می توانستند از اين امواج سرنوشت ساز، كنار بمانند؟
در أن روزها "بيتلز"، همان گونه كه لنون بعدها می گفت، اسير شده بودند. اسير شهرت و امتيازاتی كه سرمايه داری برايشان تضمين می كرد. اسير مراكز قدرت و سرمايه كه مسير اصلی عرصه های فرهنگی و هنری را تعيين می كنند. سرمايه داری به "بچه های طبقه كارگر" فقط اجازه داده بود كه لهجه محلي، سادگی كلام و مضامين ملموس را با خود از ليورپول به دنيای پر سود موسيقی پاپ بياورند. وقتی كه "بيتلز" می خوانند: Its been a hard days night (شبی بعد از يك روز سخت است) به روشنی احساس كارگران در پايان يك روز كار دشوار را منعكس می كردند. اما رد پای كارگران و ستمديدگان جامعه در ترانه های آنان فقط به همين چيزها محدود می شد. نه أرمانی در كار بود، نه اعتراضي. با وجود اين، در ميانه دهه 1960 حساسيت هميشگی جان لنون نسبت به مسائل سياسی و تحولات دنيا كاملا برانگيخته شده بود. مرتب روزنامه می خواند و اخبار را دنبال می كرد. به گفته خودش، به خاطر خاستگاه طبقاتی اش هميشه با شوروی و چين احساس نزديكی می كرد. اما حالا در مقابل چشمانش شكاف سياسی و ايدئولوژيك عميقی ميان اين دو قدرت جهانی پيش آمده بود. لنون چندان پيگير اين ماجرا نبود، اگر چه سياست و رفتار احزاب كمونيست اروپايی كه با شوروی هم جبهه بودند را نمی توانست هضم كند. كهنگی و انجماد و شق و رق بودن "حزب كمونيست بريتانيا" آزارش می داد. جان لنون دچار بحران و آشفتگی فكری شده بود: فرياد جهانی اعتراض و انقلاب، توجه او را به خود جلب می كرد. در عين حال، موقعيت "شاهانه"ای كه داشت دست و پايش را می بست. به هر حال همه جا حرف انقلاب بود و لنون هم در آن حال و هوا, ترانه "انقلاب" را ساخت. ترانه ای كه پيش درآمدش، قطعه آغازين سرود مشهور Marsailles "مارسی يز" (بازمانده از انقلاب فرانسه و سرود ملی اين كشور) است. تمايلات متناقض جان لنون باعث شد كه كلام ضبط شده ترانه با متنی كه روی جلد صفحه موسيقی نوشته شده صد و هشتاد درجه تفاوت داشته باشد. لنون بعدها گفت كه چون واقعا نمی دانست نظرش در مورد انقلاب چيست، اين دو را با هم منتشر كرد. در ترانه می شنويم كه: "وقتی پای انهدام در ميان است، روی من حساب نكنيد". و روی جلد صفحه می خوانيم كه: "روی من حساب كنيد". البته لنون ترانه "انقلاب" را به شكل ديگری هم اجرا كرده كه در آن، فرياد تظاهر كنندگان جای كلام را می گيرد و احساس همراهی و همبستگی با آنچه در ميدان مبارزه می گذرد به شنونده ترانه منتقل می شود.
وضعيت فكری بينابينی جان لنون نمی توانست دوام پيدا كند. در يكی از سفرهايی كه "بيتلز" به آمريكا داشتند، او و جرج هريسون تصميم گرفتند در مصاحبه با مطبوعات و رسانه ها مخالفت خود با جنگ آمريكا در ويتنام را اعلام كنند. وقتی كه مساله را با مدير برنامه های خود در ميان گذاشتند، با مخالفت جدی وی روبرو شدند كه آنان را از عواقب كار بر حذر می داشت. جرقه بعدی را لنون در مصاحبه ای جنچال برانگيز با روزنامه نگار انگليسی "مورين كليو" Maureen Cleave زد و می توان گفت كه آگاهانه شروع به خراب كردن پل های پشت سر كرد. او در اين مصاحبه با سادگی و صراحت مخصوص خود گفت: "مسيحيت كمرنگ و محو خواهد شد. نيازی به استدلال نيست. حق با من است و اين به اثبات خواهد رسيد. اينك ما بيشتر از عيسی مسيح طرفدار داريم." شش ماه بعد از اين مصاحبه، لنون و گروه "بيتلز" در سفر آمريكا، با حمله و فشار خصمانه شخصيت ها و محافل تاريك انديش روبرو شدند. با اين حرف، جان لنون دشمنی ابدی بسياری را به جان خريد اما در مقابل، توجه افكار عمومی مترقی و پيشرو آن دوران را به خود جلب كرد. خود لنون می گفت كه اين موضع گيری اتفاقی نبود و شروع تسويه حساب با افكار و توهمات گذشته اش به حساب مى آمد. پيش از اين، "بيتلز" آلبومی به نام Religion (دين) منتشر كرده بودند. قبلا جان حتی خود را "كمونيست مسيحي" معرفی كرده بود. اما بعدها به اين جمع بندی رسيد كه اين گرايش محصول دوران "فوق ستاره" شدن و اسطوره بيتليسم بود. چنگ انداختن لنون به مذهب يك جور وسيله بود برای ارضای روحی در برابر محدوديت ها و موانع پنهان و آشكاری كه به او تحميل می شد. جان لنون سال ها بعد، دين را "جنون قانوني" نام نهاد.
از سال 1966 آغاز پايان "بيتلز" فرا رسيد. شكاف و اختلاف فكری در ميان اعضای گروه آشكار شده بود. "هيپيسم"، فلسفه هندي، جنبش ضد جنگ، "هنر برای هنر"، گرايش چپ راديكال 1968، هنر "آژيت پروپ" به هم می آميختند و درگير می شدند و از هم فاصله می گرفتند. فروپاشی "بيتلز" اجتناب ناپذير بود. اين را از برخورد تند جرج هريسون به يل مك كارتنی در برابر دوربين خبرنگاران تلويزيون هم می شد فهميد. محافل حاكم بر دنيای موسيقی و منتقدان محافظه كار، مك كارتنی را تبليغ و لنون را تخطئه می كردند. در اين ميان، آشنايی و دل باختن جان لنون با "يوكو اونو" Yoko Ono هنرمند ژاپنی تبار تاثير زيادی در تحول فكری لنون در زمينه های اجتماعی و هنری گذاشت. يوكو با اين كه در ارائه آثار تجربه گرايانه و آوانگارد خود در عرصه های موسيقی و نقاشی و سينما به موفقيت نرسيد، اما با تاثير گذاری بر ذهنيت جان لنون و همكاری با او در تهيه چند آلبوم موسيقی در دهه 1970 به ويژه در سرودن كلام ترانه ها، كمك زيادی به آفرينش آثار ماندگار كرد. به گفته جان لنون، اين يوكو بود كه افكار و ارزش های وی در مورد زنان را دگرگون كرد. جنبش رهائی زنان را به او شناساند و از شر ديدگاه های مردسالارانه و سنتی رهايش كرد. لنون در این رابطه گفت: "زنان خیلی مهم اند. ما نمی توانیم بدون مشاركت زنان و آزاد شدن آنها انقلابی داشته باشیم. برتری مردان به شيوه زيركانه ای آموزش داده شده است. خیلی طول کشید که من متوجه شوم مرد بودن من چگونه میدان حرکت یوکو را محدود می کند. او زن سرخ و آزاده ای است که توانست به سرعت به من نشان دهد که کار من کجا غلط است. هر چند خودم تصور می کردم رفتار کاملا طبیعی دارم. به همین دلیل من همیشه علاقمندم بدانم رفتار كسانی كه ادعای راديكاليسم می كنند با زنان چگونه است. چگونه می توان از قدرت برای مردم دم زد بدون این که دركی از این داشته باشی که مردم شامل هر دو جنس است."
انتشار آلبوم مشترك لنون - اونو در سال 1970 به معنی تمام شدن "بيتلز" و تولد دوباره لنون بود. يك سال بعد، مشهورترين اثر جان لنون يعنی ترانه "تصور كن" در آلبومی به همين نام منتشر شد و جايگاه جديد و متفاوتی را برای جان لنون در سطحی گسترده تثبيت كرد. در همين دوره، لنون در افشای كشتار چهل و سه زندانی به دست گارد ملی آمريكا در جريان شورش زندان "آتتيكا" Attica در نيويورك ترانه ساخت. او در مخالفت با جنگ های تجاوزكارانه امپرياليستي، ترانه "به صلح فرصتی بدهيد" Give peace a chance را سرود كه تا امروز هم در تظاهرات های ضد جنگ به گوش می رسد. جان لنون تفكراتش در مورد چهره های مشهور و قهرمانان دروغين كه حاصل تجربه محبوبيت و شهرت "بيتلز" بود را در ترانه "قهرمان طبقه كارگر" Working class hero اعلام كرد. و بالاخره، جان لنون ترانه "زن برده ترين برده هاست" Woman is slave of the slaves را خلق كرد كه نقد صريح و موثری است از نقش فرودست زن در جامعه طبقاتی و فرهنگ و تفكر و عملكرد مردسالارانه. خودش می گفت كه اين آثار را در مقابل هنر تخدير كننده ای كه بورژوازی تبليغ می كند ساخته است و به دنبال سرودن ترانه هايی است كه مردم در جريان مبارزات خود آنها را بخوانند. در سال های 1970، لنون هر چه بيشتر در موسيقی راك كنكاش می كرد، به ريشه های قدرتمند موسيقی سلتيك و موسيقی عميق و تكان دهنده سياهان بيشتر نزديك می شد.
دهه 1970، سال های نزديكی جان لنون به سياست های راديكال بود. او به اين باور رسيده بود كه قدرت را بدون مبارزه نمی توان به دست آورد و انقلاب بدون خشونت به نظر منطقی نمی آيد. او آشكارا می گفت در شرايطی رشد و نمو يافته كه پليس را به طور طبيعی دشمن خود به حساب می آورد و از آن می ترسد و متنفر است. و ارتش در نظرش دستگاه منفوری است كه جوانان را می گيرد و می برد و جنازه شان را در گوشه ای رها می كند. لنون در يكی از مصاحبه هايش از انقلابيون خواست كه به كارگران جوان دست پيدا كنند. چون كارگران امكان دست پيدا كردن به انقلابيون را ندارند. او حتی به شكل تحريك آميزی اين نكته را پيش كشيد كه دانشجويان هنوز به اندازه كافی بيدار نيستند كه بدانند بايد كارگران را بيدار كنند. با وجود اين، لنون معترف بود كه آلترناتيو مشخصی در ذهن ندارد و حتی در مورد راه رسيدن به يك دنيای متفاوت ناروشن است.
سرانجام در ماه نوامبر 1980، پايان دو دهه پر تب و تاب اعتراض و مبارزه انقلابی با پايان عمر جان لنون همراه شد. شب هنگام لنون كه همراه يوكو از محل كار به خانه باز می گشت در "سنترال پارك" نيويورك با شليك پنج گلوله به قتل رسيد. قاتل ادعا كرد كه انگيزه وی از اين جنايت، حرف های جان لنون در سال 1966 درباره عيسی مسيح بوده است. ولی برای بسياری از مردم آگاه و طرفداران لنون، اين يك قتل سياسی به حساب آمد كه محافل قدرت و نهادهای مرتجع و ضد مردمی پشت آن بودند. قتل لنون در اولين روزهای انتخاب رانلد ريگان به رياست جمهوری آمريكا انجام گرفت. همان روزها وقتی كه در يك مصاحبه مطبوعاتی از ريگان نظرش را درباره اين جنايت پرسيدند، زير لب چيزی نامفهوم گفت، دستش را به علامت واقعه ای غير قابل اعتنا به حركت در آورد و سرانجام پوزخندی بر لبانش نشست. پوزخندی كه بيان رضايت خاطر حاكمان و تاريك انديشان بود.
شب از نيمه گذشته است. بی اختيار به ياد كلام Imagine می افتم:
تصور كن بهشتی نيست
اگر تلاش كنی كار سختی نيست
جهنمی زير پايمان نيست و بالای سرمان فقط آسمان است.
تصور كن كه مردم برای امروز زندگی می كنند
تصور كن كشورها نيستند. اين كار سختی نيست.
چيزی نيست كه برايش بكشی يا كشته شوي.
دين هم وجود ندارد.
تصور كن كه همه مردم در صلح زندگی می كنند.
ممكنست بگويی كه روياپردازی می كنم، ولی من تنها نيستم.
اميدوارم كه روزی تو هم به ما بپيوندی و دنيا تنی واحد بشود.
تصور كن مالكيتی در كار نيست. شرط می بندم نمی تواني.
نيازی به حرص يا گرسنگی نيست. انسانها برادرند.
تصور كن كه همه مردم در همه دنيا سهيمند.
كلام جان لنون را با كلام ترانه قميشی مقايسه می كنم. تفاوت های دو دوره تاريخي، عجيب در اين دو ترانه منعكس شده است. لنون می گويد: "تصور كن! كار سختی نيست." و قميشی می خواند: "تصور كن اگه حتی تصور كردنش سخته!" و در جايی از "پليس ضد شورش" می گويد كه امروزی تر است و به "خودكشی نهنگ ها" اشاره می كند كه توجه به مسائل محيط زيستی را نشان می دهد. "تصور كن" را با خود زمزمه می كنم و به سرعت جای خالی نقد خرافه و مذهب را در آن می بينم. نمی دانم اين نشانه آگاهی و بيداری بيشتر جان لنون است يا شجاع تر بودنش. اما نقد راديكال مالكيت كه پايه و اساس نظام طبقاتی است از همه جالبتر است. "تصور كن" قميشی هيچ تصوری از عدم وجود مالكيت ندارد. انگار جان لنون كه گفته بود "تصور كن مالكيتی در كار نيست"، ترانه را به زبان فارسی می شنود و به خنده می گويد: "شرط می بندم نمی تواني"! با اين حال، "تصور كن" اثری با ارزش و موثر است و با يك پايان بندی خوب، ما را به همان جا می رساند كه جان لنون می خواست: "تصور كن! تو می تونی بشی تعبير اين رويا".

* * *

 

- در نگارش اين مقاله از اطلاعات سايت های مختلف اينترنتی در مورد جان لنون منجمله ترجمه مصاحبه طارق علی و رابين بلكبرن با جان لنون و يوكو اونو در سال 1971 " كه توسط حسين توسلی انجام شده و در سايت روشنگری قرار گرفته، استفاده شده است. متن اصلی مصاحبه در كتاب "سال های نبرد خياباني" نوشته طارق علی آورده شده و نشريه اينترنتی "كانتر پانچ" آن را نقل كرده است.

منبع: نشریه
ی دانشجویی بدر www.bazr84.com

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com