آخرین یادداشت ها
 

فریدون مشیری

 

شاعر نامداري كه شعر كوچه او، خاطره قريب به سه نسل را رقم زد؛ فريدون مشيري كه يكي از مهربانان روزگار ما بود و بي آزار، روشن و بي ادعا زيست و مردم او را دوست مي دارند هنوز. بي غوغا زيستن، زيباترين شعر حيات او بود.
به يادگار... دست خط آن گرامي نزد ما محفوظ مانده است. در اين يادداشت ها در واقع به چهار پرسش، پاسخ داده است: زندگي و شعر؛ يادي از نيما و دوستي هاي آن دو پير راه و زبان و كلام خود او و اين چرايي كه مشيري شاعر اعتراض بود يا شاعري اهل مدارا...؟

یک: از خود گفتن و تقدير كلمه
در مورد اين كه آيا "تا سر منزل اكنون" از خودم و زندگي و شعرم راضي هستم يا نه، بايد بگويم از قسمتي از كارهاي خودم راضي نيستم و آن مربوط مي شود به گردن نهادن به حكم تقدير! ممكن است بعضي بگويند تقدير چيست؟ يا اعتقاد به تقدير نداشته باشند، من خود از اين گروهم؛ اما وقتي به زندگي خانوادگي، كارمند دولت بودن پدر فكر مي كنم، مي گويم من چرا بايد در هجده سالگي، با آن كه بارها گفته بودم "اگر كلاهم در وزارت پست و تلگراف (كه پدر و پدر بزرگم در آن خدمت كرده بودند) بيفتد، براي برداشتنش آن جا نخواهم رفت"، مشكلات زندگي، بيماري مادر، كمك به پدر، همه و همه موجب شد من در همان وزارت پست و تلگراف و تلفن (سال 1324) استخدام شوم و 33 سال از عمرم را در آن جا بگذرانم. گه گاه فكر مي كنم من چرا تسليم تقدير شدم؟ البته اين فكري است كه الان مي كنم و گرنه در آن زمان تنها چاره رهايي از مشكلات، آويختن به دامن دولت بود و بس.
از زندگيم با همه محروميت ها، ناراضي نيستم. همواره سربلند و شرافتمند زيسته ام؛ دو فرزند شايسته با تحصيلات عالي به وطنم تقديم كرده ام و
در فروبسته ترين دشواري
درگران بارترين نوميدي
بارها بر سر خود بانگ زدم:
هيچ از نيست مخور خون جگر، دست كه هست
بيستون را يادآر
دست هايت را بسپار به كار
كوه را چون پركاه از سر راهت بردار!
اما از شعرم، همزاد و همراهم، پناهگاهم، چرا راضي نباشم؟ به او افتخار مي كنم. او قادر شده است دل هاي بسياري را در سراسر جهان تسخير كند. او در قلب بسياري از هم وطنانم چنان نفوذ كرده كه من با هيچ نيرويي نتوانسته ام سپاس خود را از مهر و محبت آنان بيان كنم درباره اين همراه گفته ام:
اين كيست گشوده خوش تر از صبح
پيشاني بي كرانه در من
وین چيست كه مي زند پر و بال
همراه غم شبانه در من
از شوق كدام گل شكفته است
اين باغ پر از جوانه در من؟
و زشور كدام باده افتد
اين گريه بي بهانه در من؟
جادوي كدام نغمه ساز است
افروخته اين ترانه در من؟
فرياد هزار بلبل مست
پيوسته كشد زبانه در من
اي همره جاودانه بيدار
چون جوش شراب خانه در من
تنها تو بخواه تا بماند
اين آتش جاودانه با من

دو: يادي از نيما يوشيج
هر گاه به او و سرگذشت و سرنوشت او فكر مي كنم، بغض گلويم را مي فشارد. اين مرد كه به قول خودش وقتي به انجمن ادبي مي رفت، براي دفاع از خود و شعر خود خنجر مي بست (كتاب نخستين كنگره نويسندگان ايران، سخن راني نيما) چون در انجمن هاي ادبي آن زمان گاه اختلاف سليقه ها به كتك كاري مي كشيد، نيما در پايان عمر با اندوهي عميق به سرنوشت شعر مي انديشيد. وصيت نامه اش نمودار روشن اين اندوه است؛ مي نويسد:
"امشب فكر مي كردم با اين گذران كثيف كه من داشته ام (بزرگي كه حقير و ذليل مي شود، حقيقتا جاي تحسر است) فكر كردم براي دكتر حسين مفتاح چيزي بگويم كه وصيت نامه ايمن باشد، به اين نحو كه:
بعد از من هيچ كس حق دست زدن به آثار مرا ندارد، بجز دكتر محمد معين، اگرچه او مخالف ذوق من باشد؛ دكتر ابوالقاسم جنتي عطايي و آل احمد هم باشند، ولي هيچ يك از كساني كه به پيروي از من شعر صادر فرموده اند، نباشند!
دكتر محمد معين كه مثل صحيح علم و دانش است، كاغذهاي مرا باز كند دكتر محمد معين كه هنوز او را نديده ام، مثل كسي است كه او را ديده ام. اگر شرعا مي توانم قيم داشته باشم، دكتر محمد معين قيم من، است ولو اين كه او شعر مرا دوست نداشته باشد ... چقدر بيچاره است انسان ..."
نيما مشتي مجله كه هر روز برايش مي رسيد، بر روي هم انباشته، در ديدارهايي كه داشتيم، غالباً يكي را بر مي داشت، صفحه شعرش را باز مي كرد، مي خواند و با افسوس مي گفت: "همان طور كه چند سال پيش گفتم؛ مايه ي اصلي شعر من رنج من است. گوينده ي واقعي بايد آن مايه را داشته باشد. من براي رنج خود و ديگران شعر مي گويم. اين ها كه در اين مجله ها به شيوه ي من شعر مي گويند، اشتباه مي كنند. كوتاه و بلند شدن مصرع ها در شعر من بنابر هوس و فانتزي نيست. من براي بي نظمي هم به نظمي اعتقادم دارم. هر كلمه ي من از روي قاعده ي دقيق به كلمه ي ديگر مي چسبد. شعر آزاد سرودن براي من دشوارتر از غير آن است".
اين دو بيتي نيز در بردارنده ي احساس پشيماني اوست كه از آبشخور طبيعي خود دور مانده است:
از پس پنجاهي و اندي زعمر
نعره بر مي آيدم از هر رگي
كاش بودم باز دور از هر كسي
چادري و گوسفندي و سگي!
در مجموعه ي شعر 900 صفحه اي نيما، حتي يك شعر بدون وزن عروضي نمي بيند. آن وقت گروه كثيري كه بدون وزن جملاتي چند زير هم مي نويسند، معتقدند كه شعر نيمايي مي گويند!
فرم و قالب نيمايي داريم، ولي اوزان نيمايي نداريم. اين اواخر نيما بزرگ ترين غمي كه داشت اين بود كه مي ديد مردمِ آشفته، باز شعر نو و به هم ريختن اساس شعر را از او مي دانند و به عبارت ديگر او را مسؤول اين آشفتگي مي شمارند.

سه: راه و زبان من
من راهي را كه از آغاز پسنديدم و انتخاب كردم، بيش تر قالب هاي نيمايي يا مصرع هاي كوتاه و بلند و بهره برداري خوب از اين آزادي در شعر، رعايت كامل وزن، بهره مندي از قافيه در جاي مناسب و نگاهي ديگر به زندگي و مسايل آن و شايد بسياري موضوع ها كه ديگران به آن نپرداخته بودند. مثلا من شعر براي مادر دارم. موضوعش اين است كه اگر همه نعمت هاي اين عالم را به من بدهند، تاج از فرق فلك بردارم و تا ابد آن تاج را بر سر داشته باشم و همه چيز و همه چيز و همه نعمت هاي عالم را به من بدهند، من مي گويم: بر تو ارزاني كه ما را خوش تر است لذت يك لحظه مادر داشتن!
در شب شعري كه سال گذشته در آمريكا داشتم، برنامه اي براي كمك به معلولان كهريزك برگزار كردم كه طي آن دوازده هزار دلار تقديم خانم بهادر زاده، مدير و سرپرست بنياد كهريزك در تهران شد. در آن شب كه بعضي چيزها به نفع معلولان به حراج گذاشته مي شد، خانمي از ميان جمعيت فرياد كشيد: اگر شعر مادر، اثر آقاي مشيري را با خط خودشان به من بدهيد، هزار دلار تقديم مي كنم. من همان جا روي كاغذ ساده اي شعر "مادر داشتن" را نوشتم و ايشان هم هزار دلار به مسؤول گردآوري اعانه پرداخت. بعد از او خانمي ديگر گفت: من پول كافي ندارم. حاضرم هفتصد دلار، شعر مادر نوشته ي ايشان را بخرم. نوشتم و پرداخت. حالا در اين شعر مادر يا در شعرهايي مثل فردوسي، اميركبير، مصدق، فتح خرمشهر، "دست هامان نرسيده است به هم" دوستي، دوست بداريد [و] كوچه [...] چه راز و رمزي نهفته است كه مردم اين همه استقبال مي كنند، نمي دانم. اما آيا جز اين است كه بسياري از خوانندگان و شنوندگان اين شعر يك زبان مي گويند؛ صداقت در گفتار و رواني و قابل درك بودن اشعار و انتخاب نكته هاي ارزش مند مورد علاقه همه شايد باعث اين توفيق شده است؟

چهار: معترض يا مصلح!؟
گمان مي كنم در اين مورد داوري درست نشده باشد. من هر جا لازم بوده، اعتراض كرده ام. در مقدمه شعر "با تمام اشك هايم" مي گويم: بس كنيد! بس كنيد، اي خداوندان قدرت بس كنيد!
بس كنيد از اين ظلم و قساوت بس كنيد ...
اي جهان را لطف تان تا فقر دوزخ رهنمون!
سرب داغ است اين كه مي باريد بر دل هاي مردم، سراب داغ!
موج خون است آن چه مي رانيد بر آن كشتي خودكامگي را، موج خون!
يا در شعر "فرياد" گفته ام:
من دچار خفقانم، خفقان،
بگذاريد هواري بزنم، آي ...
با شما هستم! اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضا مي گردم،
لب بامي، سركوهي، دل صحرايي
كه در آن جا نفسي تازه كنم.
آه، مي خواهم فرياد بلندي بكشم ...
اما چون در مجموع بشر را به انسان بودن، به محبت، به دوست داشتن، به خدمت [و] به مهرباني تشويق كرده ام، شاعري مصلح به نظر آمده ام و اين خود بسيار زيباست.

منبع: نامه

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com