بازخوانی خوشی ها و روزها

 

آندره ژید

برگردان: ع. روحبخشان

 

من از اين كه دو نويسنده هم نسلم - كه به گمانم كمترين رفتار نسنجيده در حقشان اين‏است كه برايشان زندگى افتخارآميز و موفقى آرزو كنم - هر يك با چنين اقبال وسيع و اين‏ همه شبيه به هم مواجه شده است، از ستايش كردن و لذت بردن خسته نمى‏شوم.
سخن از يك شاعر و يك نويسنده در ميان است، يعنى مارسل پروست و پل والرى كه‏ تقريباً هم ديگر را ناديده مى‏گيرند و هر دو از درك متقابل يك ديگر ناتوان هستند. هر دو در يك سن، البته با كمى اختلاف، نخستين اثر خود را به چاپ رساندند، و پس از آن به‏ مدت پانزده سال خاموشى گزيدند. به همين دليل هم در آمارگيرى كه يك سال پيش ازجنگ از نيروهاى روشنفكرى فرانسه به عمل آمد، اسمى از آنان نيست. اكنون، در روزگار ناشكيباى ما چه سرمشق‏ هاى در خور ستايشى به ما مى‏دهند، و نشان مى‏دهند كه تحقير يك موفقيت مى‏تواند چه افتخار ناگهانى در پى داشته باشد و يك هنرمند مى‏تواند به چه حد از تسلطى كه ممكن است انتظار داشته باشد برسد.
امروز كه «خوشى‏ها و روزها» را از نو مى‏خوانم، ويژگى‏هاى اين كتاب حساس و دقيق كه درسال 1896 منتشر شده است به نظرم چندان خيره‏ كننده و چشم گير مى‏رسند كه از اين كه‏ در نوبت اول مطالعه شيفته آن نشده‏ام به شگفتى در مى‏آيم. البته امروزه چشم مان بيناتر و هشيارتر شده است، و همه آنچه را كه در كتابهاى اخير پروست مى‏ستاييم، همان ها هستندكه نتوانسته بوديم پيش از اين كشف كنيم و دريابيم. آرى، همه آنچه در سوان / Swannياگرمانت / Guermantes مى‏ستاييم، قبلاً در همين كتاب بوده‏اند، و البته به گونه‏اى ظريف و گويى به شيوه‏اى مكارانه: انتظار كودكانه شب به خير گفتن مادر، از هم گسيختگى و تناوب خاطرات، ضعيف شدن ميزان تأثر و تأسف، قدرت تداعى كننده اسامى جاها، آشفتگى‏هاى ناشى از حسادت، تأثير چشم‏ اندازها - و حتى مجالس شام و شب‏نشينى در سبزه‏ زارها و باغستان‏ها، همراه با تازه به دوران رسيدگى مهمان‏ها و بيهودگىِ سنگين و ملال‏آور گفت و گوها - يا فلان ملاحظه بس دقيق و موشكافانه‏اى كه گذرا به آن اشاره ‏مى‏كنم، ولى براى پروست بس عزيز بوده و غالباً به تفكراتش جان داده است. اين نكته درهمين اولين كتاب پروست دو بار مطرح شده است. اولين بار در صحبت از پسربچه‏اى كه‏ همواره اين نياز را احساس مى‏كرد كه "با نااميدى كمال ناقص واقعيت را با كمالِ مطلق"رؤيا يا خاطره خود مقايسه كند، و سرانجام شگفتى زده مى‏شود و مى‏ميرد. پروست‏ مى‏گويد: "او هر بار مى‏كوشيد تا در نقص و كاستى اوضاع و احوال علت اتفاقى نوميدى‏ خود را باز يابد".(1) و كمى دورتر، در قضيه "نقد اميد در پرتو عشق" مى‏نويسد: "ما، هم چون كيمياگرى كه هر يك از ناكامى‏هاى خود را به يك علت اتفاقى، كه هر بارمتفاوت از دفعات قبل است، نسبت مى‏دهد و هرگز فكر وجود يك نقص و كاستى ‏درمان‏ ناپذير را در جوهر زمان حال به ذهن راه نمى‏دهد، خباثت و بدخيمىِ اوضاع واحوال خاص را محكوم مى‏كنيم..."(2)
آرى، همه آنچه بعدها به گونه‏اى شكوهمند در داستان‏هاى بلند پروست رخ‏مى‏نمايد در حالت شكل‏ گيرى در اين كتاب جلوه مى‏كند، در واقع هم چون شكوفه‏هاى‏تازه جوانه زده گلهاى عظيم، يعنى همه آنچه بعدها ستايش خواهيم كرد؛ مگر اين كه آنچه‏را كه مى‏ستاييم دقيقاً همين امر جزئى و همين وفور نباشد، يعنى شكوفايى خارق ‏العاده، مبالغه و چندگونگى آشكار همه آنچه در اينجا (اين كتاب) به صورت وعده و در حالت‏ نطفه مانند ديده مى‏شود... و نه فقط همه بُنمايه‏ ها يا تقريباً همه آنها، كه اين جست و جوبعدها در كتاب در جست و جوى زمان از دست رفته به بار خواهد آورد، كه تقريباً اعلان وپيش بينى و پيش گويى اين آينده شكوفا هم در آن نهفته است، چندان كه وقتى جمله زيررا مى‏خوانيم گويى مى‏شنويم كه از آثار آينده خود سخن مى‏گويد: "در همه اينهانشانه‏ هاى كوچك دقيقى از حساسيت يا عطوفت بر تقريباً هيچ يك از شرايط زندگيش‏ مشاهده نمى‏شد، و هچون يك نقاشى ديوارى بس عظيم مى‏نمود كه زندگيش را به تصوير در مى‏آورد بى آن كه آن را روايت كند، و البته به رنگى هيجان ‏آلود، به گونه‏اى مبهم‏و در عين حال كاملاً خاص، و با قدرت تأثيرگذارى بسيار."(3)
بديهى است كه من تا آنجا پيش نمى‏روم كه بگويم در اين نخستين نوشته‏ها كمال‏ موشكافانه و ظريف آثار دوره بلوغ او را باز مى‏يابيم - بگذريم از اين كه در بيست صفحه‏ اعترافات يك دختر جوان برخى عبارات به عقيده من از بهترين نوشته‏هاى او هستند. اما ازاين نكته دچار شگفتى مى‏روم كه در اين صفحات به نوعى نظمِ مشغوليت‏هاى ذهنى‏برمى‏خوريم كه متأسفانه پروست در آثار بعدى خود به كلى آن را رها مى‏كند، نظمى كه‏ اين جمله از داستان تقليد عيسى مسيح كه به آغاز كتاب افزوده شده است به خوبى آن رانشان مى‏دهد: "تمايلات و شهواتِ حواس ما را به اينجا و آنجا مى‏كشانند، اما پس ازآنكه زمان آن گذشت از ندامت‏هاى وجدان و بى‏بندوبارى روان چه چيز عايد ما ن‏مى‏شود؟"
البته احتمالاً آثار چاپ نشده‏اش چه بسيار شگفتى‏ها دربر خواهند داشت. آنچه ‏مى‏توانم بگويم اين است كه از همه موضوع‏هاى مطرح در كتاب اول او هيچ يك به نظرمن آن شايستگى را داشته باشد كه توجه پروست را به خود مشغول كند و من آرزو داشته‏ باشم كه بازتاب مفصل آن را در جاى ديگر بازيابم.
اما شگفتى‏ آورتر و افشاكننده‏ تر اين است: در پيش گفتار خوشى‏ها و روزها، و دقيق‏تربگويم در يادداشت حاوى اهداى كتاب كه در سال 1894 نوشته شده است به اين‏ عبارت برمى‏خوريم: "وقتى كه كودكى خردسال بودم، سرنوشت هيچ يك ازشخصيت‏هاى تاريخ قدسى جهان در نظرم به اندازه سرنوشت نوح اسفبار نمى‏نمود، و آن به سبب طوفانى بود كه او را به مدت چهل شبانه ‏روز در يك كشتى محبوس داشت. بعدها من غالباً بيمار شدم و در طى روزهاى طولانى ناگزير شدم كه در اين "كشتى"بمانم. در آن هنگام دريافتم كه نوح به رغم اين كه در كشتىِ در بسته و محصور به سر مى‏برد و سراسر زمين در تاريكى بود، از عرشه آن كشتى توانست به خوبى جهان رانظاره كند."(4)

زندگى پروست اين عبارت پيامبرانه كوتاه را از هيجانى خاص انباشته است.بيمارى از مدت‏ها پيش پروست را در اين "كشتى" محصور كرده بود و او را فرامى‏خواند يا ناگزير مى‏كرد كه اين موجوديت سراسر تاريك و شبانه را بپذيرد. موجوديتى كه او سرانجام براى خود درست كرده بود و در ژرفاى تاريك آن به گونه‏اى بس درخشان‏ مقدمات بسيار خُرد و جزئى نهفته در ذهن شكوهمند پر خاطره‏اش آشكار مى‏شوند و ديگر چيزى جز لحظات زمان حال او را سرگرم نمى‏كنند. در اينجا از دل نگرانى‏ها، دردها، رنج‏ها و بيمارى‏ها سخنى نمى‏گويم و نه از هيجانات آكنده در دلى سرشار ازعشق، هيجاناتى كه در آن حال و هواى بس رازآلود و كميابى كه او به زيستن در آن خوكرده بود، به گونه‏اى چنان مشخص بزرگ مى‏شدند و دامنه مى‏يافتند كه هر احساس، هراندازه هم كه اندك و كم اهميت بود و در وجود هر كس ديگر زندگى روزمره آنها را از ميان مى‏برد، در نزد پروست به صورت مايه‏هاى سازنده، نبوغ ‏آميز، مشخص، انديشيده‏ و دردآلود در مى‏آمدند و او را به صورت دوستى بس مهربان و مهمان پذير در مى‏آوردند كه آدمى در كنار او غالباً غافلگير مى‏شد و از كمبود احساس خود دچار شرم مى‏گرديد...
او در همين پيش گفتار مى‏گفت: "بيماران بيشتر از ديگران خود را به جانشان نزديك‏ احساس مى‏كنند."(5) و نيز مى‏گفت: "زندگى چيز سختى است كه از نزديك آدمى را درهم‏ مى‏فشرد، و همواره روح ما را دچار عذاب مى‏كند. هر گاه يك لحظه احساس كنيم كه‏ بندهاى آن گسيخته شده‏اند مى‏توانيم آرامش‏ها و خوشى‏هاى روشن نگرانه داشته ‏باشيم... نبوغ آشكار پروست از همين عبارت دوره جوانى مشهود است، و آثار بعدى اوسرشار از همين "آرامش‏ها و خوشى‏هاى روشن نگرانه" خواهند بود. من در اين جا اين‏ عبارت را به يك عبارت ديگر او كه در همين كتاب يافت مى‏شود، پيوند مى‏زنم: "چه ‏كسى مى‏داند كه از زفاف ما با مرگ، شعور جاودانگى ما زاده خواهد شد."(6)

 

*) مشخصات مقاله چنين است:
Andre GIDE, "En Relisant Les plaisirs et les Jours", pp.123-126

1) خويش ها و روزگاران، صفحه 184.
2) همان، صفحه 228.
3) خوشى‏ها و روزها، ص 186.
4) خوشى‏ها و روزها، صفحه هفت.
5) خوشى‏ها و روزها، صفحه هفت.
6) همان، صفحه 185.

منبع: «سمرقند»، فصل نامه
ی فرهنگی، ادبی، هنری، شمارهی دوم

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com