در مورد آلبر كامو و آثارش
شوهر ايده آل

 

سوزان سانتاگ
ترجمه: شهرام رستمى


نويسندگان بزرگ يا شوهرند يا عاشق. برخى نويسندگان فضيلت هاى موثر يك شوهر را به رخ مى كشند؛ قابل اعتماد بودن، معقول بودن، سخاوت، محجوبيت. نويسندگان ديگرى هستند كه خصلت هاى يك عاشق را برمى تابند، يعنى خصلت هاى خوى زاد تا فضيلت اخلاقى را. پر واضح است زنان رفتارهايى چون دمدمى مزاجى، خودخواهى، غيرقابل اعتماد بودن و سنگدلى را در يك عاشق تاب مى آورند. در حالى كه همين زنان هرگز وقوع احساسات تند شوهر را حتى در ازاى تهييج او هم برنمى تابند.
همين طور خوانندگان با گيجى، وسواس، حقايق دردناك، دروغ ها و دستور زبان شلخته كنار مى آيند. اگر در عوض نويسنده بتواند طعم هيجانات ناب و حس يافت هاى ناباب را به آنها بچشاند و همين طور در زندگى چون هنر، شوهران و عاشقان هر دو ضرورت مى يابند. چقدر حيف است كه آدم مجبور به انتخاب يكى از آن دو باشد.
باز در زندگى، همين طور در هنر عاشق معمولا مجبور است جايگاه ديگرى هم برگزيند. در ادوار پرشكوه ادبيات، شوهرها از عاشق ها بيشتر بوده اند. در همه آن ادوار پرشكوه به جز دوره خودمان اين گونه بوده است. هرزگى الهام بخش ادبيات مدرن است.
امروز خانه قصه پردازى مملو از عاشقان مجنون است، متجاوزان به عنف مسرور، پسران اخته، ولى شوهران اندك اند. اين شوهران وجدان درست و حسابى ندارند، همه اش مى خواهند عاشق باشند. تازه نويسنده اى آن اندازه شوهرمآب و موقر هم چون توماس مان از دمدمى بودنى كه به فضيلت اخلاقى نظر داشت، رنج مى برد و هميشه كشمكش ميان هنرمند و بورژواى درون او ادامه داشت. با اين حال، اكثر نويسندگان مدرن حتى مسئله مان را هم برنمى تافتند. هر نويسنده و هر جنبش ادبى با سلف خود با به نمايش گذاشتن خصلت هايى چون خوى زادى و وسوسه مندى در جنگ است. نمايش ارائه بى حد و حصر ادبيات مدرن با مجانين نابغه است. پس جاى شگفتى نيست اين كه نويسنده اى بى اندازه باقريحه برمى خيزد كه استعدادهايش مطمئنا فارغ از نبوغش افول مى كنند و جسورانه تعهدات درست انديشى را به عهده مى گيرد. او بايد بيش از شايستگى هاى ادبى نابش مورد تجليل قرار گيرد.
بديهى است كه من از آلبر كامو صحبت مى كنم. شوهر ايده آل نوشته هاى معاصر. معاصريت مجبور به داد و ستد ميان موضوعات ديوانگان است: خودكشى، بى عاطفگى، گناه و وحشت محض. با اين حال رفتارش با آهنگى از خردمندى، اعتدال، آسان گيرى، خوش اخلاقى و غيرشخصى توام بود كه او را در جايگاهى جدا از ديگران قرار مى دهد، با مقدماتى از هيچ انگارى همه گير، خواننده را _ به آرامى با نيروى صدا و لحن تسكين دهنده اش _ به سوى انسان باورى حركت مى دهد و جالب اين كه نتايج انسان دوستانه اش به هيچ وجه در كنار مقدماتش قرار نمى گيرند. اين پرش غيرمنطقى از ژرفنا به هيچ انگارى همان موهبتى است كه سپاس خوانندگان را برمى انگيزد. به اين دليل او شورمندى ها يا عواطف راستين را در قسمى از خوانندگانش برانگيخت. كافكا ترحم و ترس را بيدار مى كند، جويس تحسين را، پروست و ژيد احترام، اما فكر مى كنم هيچ نويسنده مدرنى به جز كامو عشق را بيدار نكرده باشد. مرگش در سال ۱۹۶۰ فقدانى براى هر يك از ما بود و تماميت جهان ادبيات آن را احساس كرد.
هر گاه سخن از كامو به ميان مى آيد، آميزه اى از قضاوت هاى فردى، اخلاقى و ادبى مطرح مى شود. هيچ بحثى در رابطه با كامو، بدون ستايش گرى از نيك خويى و جذابيت هاى او به عنوان يك انسان يا حداقل اشاره به اين خصايص درست به نظر نمى رسد. نوشتن در مورد كامو، عبارت است از تامل كردن بر آنچه ميان تصوير يك نويسنده و كارش اتفاق مى افتد كه به عبارتى اين مسئله همان رابطه ميان اخلاقيات و ادبيات است، چرا كه او خودش هميشه اصرار در طرح كردن مسئله اخلاق با خوانندگانش دارد. (تمام داستان ها، نمايشنامه ها و رمان هايش عرصه حضور احساس مسئوليت اند يا عدم آن.) اين است كه كارش صرفا به عنوان يك دست يافت ادبى آن قدر عمده نيست كه تاب بار تحسين را كه خوانندگان بخواهند نثارش كنند، داشته باشد. آدم دوست دارد كامو را نويسنده اى حقيقتا بزرگ فرض كند، نه صرفا يك نويسنده خيلى خوب. اما او نويسنده اى بزرگ نيست. شايد بد نباشد، اينجا مقايسه اى ميان كامو و جورج اورول و جيمز بالدوين داشته باشيم، دو نويسنده شوهرمآب ديگرى كه براى تلفيق نقش هنرمند با وجدان اجتماعى مى كوشيدند. هر دو نويسنده - اورول و بالدوين - در مقالاتشان شخصيت هاى بهترى هستند تا در داستان هايشان. اين موضوع در مورد كامو، نويسنده اى به مراتب مهمتر، صدق نمى كند. اما آنچه كه حقيقت دارد، اين است كه هنر كامو هميشه در خدمت مفاهيم روشنفكرانه مشخصى است كه به گونه اى كامل تر در مقالاتش بيان مى شوند. قصه پردازى كامو، روشنگر و حكيمانه است. اين قصه ها آنقدر در مورد شخصيت هايش _ مرسو، كاليگولا، ژان كلمانس، دكتر ريو _ نيستند كه در مورد مسائلشان هم چون بى گناهى و گناه مسئوليت و ميان مايگى پوچ انگارانه هستند. سه رمان، داستان ها و نمايشنامه ها كه كم حجم و تا اندازه اى اسكلتى اند و اصولا در رده اى كمتر از درجه يك قرار مى گيرند، با بالاترين استانداردهاى هنر معاصر ارزيابى مى شوند. بر خلاف كافكا كه روشن ترين و نمادين ترين داستان هايش در عين حال كنش هاى غيرارادى قوه خيال اند، داستان هاى كامو مدام خاستگاه شان را در يك اهتمام انديشگى لو مى دهند. آنچه از كامو به جا مانده، رساله ها، مقالات سياسى، خطابه ها، نقد ادبى و روزنامه نگارى كارهاى بسيار برجسته اى است. اما آيا كامو متفكرى بانفوذ بود؟ جواب منفى است. هر چند يقين تهوع آور هواداران سياسى سارتر خطاب به مستمعان انگليسى زبان او است، با اين حال فكر محكم و تازه اى براى تجزيه و تحليل هاى فلسفى، روان شناسى و ادبى مى آورد. اما كامو كارى در جهت جذب هواداران سياسى اش انجام نمى دهد. رساله هاى مشهور او (افسانه هاى سيزيف و انسان طاغى) آثارى برخاسته از قريحه اى ناب اند. همين طور او منتقد ادبى و مورخ انديشه ها است. كامو منتهاى سعى اش را به كار مى بندد، تا خود را از زير بار فرهنگ اگزيستانسياليستى بيرون كشد (نيچه، كيركگارد، داستايوفسكى، هايدگر و كافكا) و از جانب خودش صحبت كند، اين موضوع در يكى از مهمترين مقالاتش عليه مجازات اعدام با عنوان تاملاتى بر گيوتين و در نوشته هاى ديگرش مثل مقاله _ پرتره هاى الجزيره، اران و ديگر مكان هاى مديترانه اى انعكاس مى يابد.
هنر و تفكر در بالاترين مراتبش را نمى توان در كامو سراغ گرفت. مخصوصا آنچه در كارهاى او جلب توجه مى كند، زيبايى نظام فكرى منحصر به فرد، زيبايى اخلاقى و يك ويژگى جست وجو نشده و ناديده توسط اكثر نويسندگان قرن بيستمى است. نويسندگان ديگر هرچه بيشتر متعهد بوده اند، اخلاقى تر برخورد كرده اند. اما هيچ كدام هرقدر هم زيباتر از كامو اما قانع كننده تر از وى در اعتراف به دلبستگى هاى اخلاقى ظاهر نشده اند. متاسفانه زيبايى اخلاقى در هنر _ هم چون زيبايى فيزيكى در انسان _ شديدا روال پذير است. هيچ جايى به پايدارى و پايندگى زيبايى هنرى و فكرى نيست. زيبايى اخلاقى خيلى سريع و زودرس و اغراق آميز گرايش به زوال دارد. اين موضوع با بسامد خاصى براى نويسنده رخ مى دهد، هم چون كامو كه فورا تصويرى از يك نسل توجهش را جلب مى كند، تصويرى از انسان در يك موقعيت تاريخى خاص. حال اين كه آيا او اندوخته فوق العاده اى از اصالت هنر دارد، احتمالا پس از مرگش خود را نشان خواهد داد. كامو تا چندى در دوره اى از زندگى اش گرفتار اين تباهى بود. سارتر در جدل مشهور خود با كامو كه به دوستى ديرينه شان پايان داد، بى رحمانه خاطر نشان كرد كه كامو «بنيان متحرك» را با خود مى كشد. و سپس كه آن افتخار مهلك نصيبش شد: جايزه نوبل. و كمى قبل از مرگش منتقدى براى كامو همان سرنوشت آريستيد را پيشگويى كرد: اينكه ما خسته شديم از بس فرياد او را شنيديم «عادل».
شايد براى يك نويسنده، برانگيختن حس سپاسگزارى در خوانندگانش هميشه خطرناك باشد، سپاسگزار بودن يكى از تندترين و در عين حال گذراترين احساسات است. اما كسى نبايد به سادگى چنين ملاحظات غيرمنصفانه اى را تنها به خاطر خصومت با اين حس ناديده بگيرد. اگر جديت آموزه اخلاقى كامو هر از چند گاهى موقوف به اسير شدن فرد در اخلاقيات و برهم زدن آسايش شخص مى شد، دليلش وجود يك نقطه ضعف فكرى خاصى بود. كسى كه به كامو اشعار يابد، هم چون كسى كه به جيمز بالدوين اشعار مى يابد، وجودى بالكل بى ريا و خالص، تاريخ مند و شورورز را مى يابد. از اين گذشته به نظر مى رسد همانند بالدوين آن شورمندى ها به زبانى شيوا مبدل گشته، به خطابه اى خودماندگار و پويا. امور اخلاقى - عشق و اعتدال - براى سرگشتگى هاى تاريخى و متافيزيكى غيرقابل تحملى كه آنقدر انتزاعى و خالى از محتوا بودند، تسكين دهنده شدند.
كامو نويسنده اى است كه براى يك نسل از اهالى ادبيات، چهره قهرمانى از انسان بود كه زندگى اش در حالتى از طغيان دائم روحى مى گذشت. هم چنين او كسى بود كه از يك پارادوكس جانبدارى مى كرد: يك پوچ انگارى فرهيخته، طغيان محضى كه محدوديت ها را مى شناسد و پارادوكس را به دستورالعملى براى يك شهروند خوب بودن مبدل مى سازد. چه نيك خويى غريبى! در نوشته هاى كامو، نيك خويى براى جست وجو در رفتار مناسب و دليل موجه آن رفتار به طور هم زمان تاكيد مى شود. چنين است طغيان در سال ۱۹۳۹ درگير و دار واكنش ها نسبت به جنگى كه تازه آغاز شده بود، كاموى جوان خود را در «يادداشت ها»يش براى اظهارنظر كردن دچار تعليق مى بيند: «من در جست وجوى علت هايى براى طغيانم هستم كه تاكنون هيچ توجيهى نداشته است.» موضع راديكالش بر دلايلى كه اين موضع را توجيه مى كرد، پيشى گرفت. بيش از يك دهه بعد يعنى در سال ۱۹۵۱ كامو «انسان طاغى» را منتشر كرد. تكذيب طغيان در آن كتاب هم دمدمى مزاجانه بود و هم خوداقناع گرانه.
آنچه قابل توجه است، منش فرهيخته كاموى ما است، با توجه به انتخاب هاى تاريخى، عملى كردن آن انتخاب ها برايش با كمال ميل مقدور بود. لازم به يادآورى است كه كامو حداقل سه تصميم عملى در زندگى كوتاهش مى گيرد - شركت در نهضت مقاومت فرانسه، جدايى از حزب كمونيست، عدم اتخاذ موضع در شورش الجزاير - و به اعتقاد من در دو مورد از سه مورد فوق به شكل قابل تحسينى خود را تبرئه مى كند. مسئله كامو در سال هاى پايانى عمرش اين نبود كه مذهبى شد، يا اينكه به سطح انسان دوست بورژوايى تنزل يافت، يا اين كه مرام سوسياليستى خود را از دست داد. بهتر است بگوييم كه او خود، در دام فضيلتى كه براى ديگران پهن كرده بود، گرفتار آمد. نويسنده اى كه هم چون وجدان جمعى عمل مى كند، مثل يك مشتزن به نيروى فوق العاده و غرايز ناب نياز دارد. پس از مدتى اين غرايز ناگزير مستهلك مى شوند. هم چنين لازم است كه او در عين توانمندى و پرطاقتى، عاطفى هم باشد. كامو آن آدم پرطاقت نبود، البته نه آنطور كه سارتر بود. من آن جسارت مبنى بر رد كمونيسم از سوى بسيارى از روشنفكران فرانسوى در اواخر دهه چهل را ناچيز نمى شمارم. به عنوان يك حكم اخلاقى، تصميم كامو در آن زمان تصميم درستى بود و از زمان مرگ استالين او بارها و بارها به خوبى از يك مرام سياسى حمايت مى كرده است. اما قضاوت اخلاقى و سياسى هميشه آنقدرها هم به خوشى ختم نمى شود. ناتوانى بغض آلودش در قبال مسئله الجزايرى ها - اين كه او هم الجزايرى و هم فرانسوى بود، مسئله را براى اظهارنظرش كمى بغرنج مى كرد - واپسين وصيتنامه غم بار فضيلت اخلاقى اش بود. در تمام سال هاى دهه چهل، كامو اعلام كرد كه وفادارى و جانبدارى شخصى اش ارائه يك قضاوت سياسى و قطعى را براى او غيرممكن ساخته است. وقتى آنقدر از نويسنده اى بيان اتخاذ موضع اش خواسته شود، اينگونه پاسخى غمناك مى دهد. آنگاه كه كامو به سكوت خود پناه مى برد، هم مرلوپونتى (كسى كه كامو رابطه اش را با او بر سر مرام كمونيسم با گروه «Temps Modernes» قطع كرده بود) و هم سارتر، امضاهاى متنفذ و كارگرى براى دو مانيفست تاريخى در اعتراض رسمى به ادامه جنگ الجزاير جمع كردند. اين يك طنز تلخ است كه هم مرلوپونتى، كه چشم انداز عمومى سياسى و اخلاقى اش آنقدر به كامو نزديك بود و هم سارتر كه از نظر كامو تماميت سياسى اش يك دهه پيش فروريخته بود، در موقعيتى رهبرى روشنفكران فرانسوى آگاه به آن موضع غيرقابل اجتناب را به دست گرفتند كه هر كسى اميد داشت، كامو آن را به دست مى گرفت.
چند سال پيش، ليونل آبل در مرورى كلى بر يكى از آثار كامو از او به عنوان انسانى كه تجسم آن احساس ناب و اصيل جداى از كنش ناب است سخن گفت. دقيقا درست است و اين سخن به معناى آن نيست كه نوعى ريا و دورويى در اخلاقيات كامو وجود داشت، بلكه بدين معنى است كه عمل و كنش نخستين اهتمام كامو نيست. توانايى بر انجام عملى يا خوددارى كردن از ارتكاب عمل نسبت به توانايى يا ناتوانى در درك آن عمل، در مرحله دوم قرار دارد. جايگاه روشنفكرانه اى كه كامو براى خود دست و پا كرد نسبت به اهتمام در حس يا درك كردن با تمام خطرات ناتوانى سياسى كه اين موضوع به دنبال داشت، پايين تر است. آثار كامو وجودى در جست وجوى يك وضعيت و احساساتى ناب در جست وجوى اعمال ناب و اصيل را به منصه ظهور مى گذارند. در واقع اين گسست صريحا موضوع قصه ها و مقالات فلسفى او است. در كارهاى كامو مى توان نوعى نگرش (اصيل، كلبى مسلكى و در عين حال وارستگى و شفقت) به هستى را كه به شرح حوادث دردناك دوخته شده يافت. اين نگرش - ناب طلبى - صادقانه به حوادث مربوط نمى شود، بلكه برشوندى از حادثه است كه بيشتر از پاسخى به آن يا راه حلى براى آن است. زندگى و كار كامو آنقدر در بند نظام اخلاقى نيستند كه بيشتر در وصف شورمندى موقعيت هاى اخلاقى است. اين شورمندى مدرنيته كامو است. و توانايى اش در تن دادن به اين شورمندى در راهى سترگ و هدفمند است، آنچه خوانندگان آثارش را عاشق و مشتاق او مى گرداند. وقتى دوباره آدم به اين انسان رجوع مى كند درمى يابد كه او انسانى بود آنقدر دوست داشتنى و با وجود اين آن همه اندك شناخته شد. هاله اى در قصه هاى كامو و در صداى روشن و متين مقاله هاى مشهورش وجود دارد و عكس هاى به ياد ماندنى اش، با حضور بى تكلف زيباى انسانى، سيگارى كه افتاده ميان لب ها، پالتوى بلندى كه مى پوشد، پيراهنى و يك دست لباس رسمى كه به تن كرده است و در بسيارى موارد چهره اى تقريبا ايده آل دارد: پسرانه، نه خيلى خوش سيما، لاغر، خشن و حالتى جدى و در عين حال متواضع. آدم مى خواهد اين مرد را بشناسد.
يادداشت ها (۴۳-۱۹۳۵) اولين جلد از يك مجموعه سه جلدى كه منتشر مى شود شامل يادداشت هايى است كه كامو از سال ۱۹۳۵ تا زمان مرگش نگاه داشته بود. طبعا دوستدارانش اميد داشتند تا در اين مرد و كارهايش كه به بالندگى شان منجر گشته بود، حس سخاوتمندى بيابند. متاسفم از اين كه بايد بگويم، اول از همه اين كه ترجمه فيليپ تدى كار ضعيفى است. اين كتاب مملو از اشتباهات فراوان است كه اين گاهى وقت ها به يك گسست در القاى حس كامو در متن منجر مى شود. يافتن معادلى در انگليسى براى سبك موجز، بى تكلف و سخنور كامو خام دستى و به طور كلى نادرست است. اين ترجمه هم چنين يك شاكله نظرى دست و پا گيرى دارد كه شايد برخى خوانندگان را نيازارد، اما مرا اذيت مى كند (براى اين كه بفهميم لب كلام كامو به انگليسى چگونه است، پيشنهادم به خوانندگان كنجكاو مراجعه به ترجمه سليس و دقيق آنتونى هارتلى از بخش هايى از «يادداشت ها» كه دو سال پيش در كتاب «تقابل» آمده بود است.) در هر حال اين ترجمه جاى بسى تاسف است. با اين حال هيچ ترجمه اى خواه وفادار به متن يا بى روح نمى تواند جالب تر از آن چيزى را كه «يادداشت ها» است ارائه دهد. اينها يادداشت هاى روزانه فوق العاده اى همچون يادداشت هاى كافكا و ژيد نيستند. اين نوشته ها زيركى روشنفكرانه «يادداشت هاى روزانه» كافكا را ندارند و هم فاقد آن پيچيدگى هاى ظريف فرهنگى، دقت هنرى و آن مايه هاى انسانى «دست نوشته ها»ى ژيد هستند. «يادداشت ها»ى كامو به عنوان مثال با يادداشت هاى روزانه چزاره پاوزه قابل مقايسه اند. به جز اينكه آنها فاقد عنصر برون نمايى شخصى و خصوصيت روانشناختى هستند.
«يادداشت ها»ى كامو شامل مجموعه اى از موضوعات مختلف است، آنها شامل دست نوشته هاى ادبى، جستارهايى براى نوشته هايش هستند، كه در آنها عباراتى شامل: پاره هايى از مكالمات شنيده شده يا ايده هاى داستان ها و يا گاهى كل پاراگراف هايى كه بعدها در رمان ها و مقالات آورده و تندتند يادداشت شده اند، اين قسمت ها از «يادداشت ها» فقط در حد طرح و نوشته هايى فاقد جزئيات اند كه به اين خاطر در اين كه اين نوشته ها رويدادهاى بسيار مهيجى براى شخصيت هاى درگير در موضوعات قصه هاى كامو خواهند شد، اندكى ترديد دارم. با اين وجود حاشيه نويسى جالب و همبستگى و ارتباط با آثار كار آقاى تدى (Thody) در خور توجه است.
هم چنين «يادداشت ها» مجموعه مطالب گوناگونى از كارهاى خوانده شده در بازه نسبتا محدودى توسط كامو :Jpengler) تاريخ رنسانس و غيره) - مطالعات وسيعى كه منجر به نوشتن «انسان طاغى» شد، مشخصا در اينجا نيامده است - و تعدادى طرح هاى كوچك و نكته سنجى هايى در باب موضوعات روانشناسى و اخلاق را در برمى گيرد. برخى از اين نكته سنجى ها حاوى باريك بينى و جسارت فوق العاده اى است. اين مجموعه ها ارزش خواندن دارند و مى توانند آن تصور رايج از كامو را دگرگون سازند، بنابراين مسئله، او به نوعى ريمون آرون بود، مردى آشفته احوال كه خيلى دير از فلسفه آلمان به تجربه باورى آنگلوساكسون و درد مشترك تحت نام فضيلت «مديترانه اى» تغيير عقيده داد. «يادداشت ها» حداقل جلد اول آن فضايى دلنشين از نيچه انگارى وطنى ارائه مى دهد.
كاموى جوان هم چون يك نيچه فرانسوى مى نويسد، ماليخوليايى است، آنجا كه نيچه بى رحم است، بردبار، آنجا كه نيچه متجاوز است، غيرشخصى و عينى نگر، آنجا كه نيچه شخصى و سوژه نگر در قبال مسئله شيدايى است. و بالاخره «يادداشت ها» مملو از پيشنهادهايى فردى است - شايد بهتر باشد آنها را بازگفت ها و قطعنامه ها قلمداد كرد - كه از طبع برجسته اى كه فاقد جنبه شخصى است، نشات مى گيرد. شايد غيرشخصى بهترين لفظ در مورد «يادداشت ها»ى كامو باشد. اين يادداشت ها ضد خود زندگينامه نويسى است. هنگام خوانش «يادداشت ها» به سختى به ياد مى آورم كه جايى به شگفت و جالب توجه بودن زندگى كامو اشاره اى شده باشد. جالب توجه بودن يك زندگى (برخلاف بسيارى از نويسندگان) نه تنها در درون، بلكه هم چنين در مفهوم بيرونى آن به ندرت چيزى از اين زندگى در «يادداشت ها» يافت مى شود. هيچ چيزى در مورد خانواده كه بسيار به آنها وابسته بود، وجود ندارد و نه ذكرى از اتفاقاتى كه در اين دوره ها افتاد: كارش با تئاتر del Equipe، ازدواج هاى اول و دومش، عضويتش در حزب كمونيست و دوره اى كه به عنوان يك ويراستار در يك روزنامه چپ گراى الجزايرى فعاليت داشت.
قدر مسلم نبايستى روزانه نويسى يك نويسنده را با استانداردهاى يادداشت هاى نويسندگى قضاوت كرد. دفتر يادداشت هاى يك نويسنده، داراى كاركردهاى بسيار ويژه اى است: او در اين دفتر يادداشت اش بند به بند هويت نويسندگى اش را مى سازد. نوعاً يادداشت هاى نويسندگان مملو از جملاتى در مورد اميال شان، نوشتن، ميل به عشق ورزيدن، ميل به چشم پوشيدن از عشق و ميل به ادامه زندگى است.
روزانه نويسى جايى است كه نويسنده قهرمان خودش است. در اين نوشته ها صرفا او هم چون موجودى مشاهده گر، رنج بر و مبارز براى بودن است. به اين دليل است كه همه نكته پراكنى هاى شخصى در «يادداشت ها»ى كامو اين قدر ويژگى غيرشخصى دارند و كاملا از حوادث و مردم زندگى اش تهى است. كامو در مورد خود از انسانى تنها مى نويسد: يك خواننده تنها چشم چران، پرستش گر آفتاب و دريا و پرسه زن در اين دنيا. اينجا خيلى خوب خودش را به عنوان يك نويسنده نشان مى دهد. تنهايى آن استعاره ناگزير خودآگاهى نويسنده مدرن است. نه فقط براى خودبيانگرى آن قسم از عواطف ناشايست نويسنده اى چون پاوز (Pavese)، بلكه براى انسانى خوش مشرب و وظيفه شناس، چون كامو.
بنابراين هنگامى كه خوانش جذاب «يادداشت ها» آن پرسش عميق و هميشگى كامو را حل نكند، حس مان را از او به عنوان يك انسان، عميق نخواهد كرد. به گفته سارتر، كامو همبستگى قابل تحسينى است از يك انسان با رفتار و اثرش. امروز تنها آن آثار به جا مانده است. و هر قدر هم كه اين پيوستگى انسان، رفتار و اثر در انديشه و قلب هزاران خواننده و مشتاق ملهم شود، باز تماماً نمى تواند توسط آن آثار به تنهايى بازسازى شود. اگر «يادداشت ها»ى كامو پس از مرگ نويسنده اش زنده مى ماند تا بيشتر از آنچه كه او در زندگى مى كرد به ما مى داد، بسيار عالى بود، اما متاسفانه چنين چيزى را اين «يادداشت ها» به ما نمى دهد.


برگرفته از: روزنامه
ی «شرق»

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com