دربارهی سهراب سپهرى نقاش
تفاوت كاشان با نيويورك


شهروز نظرى

 

اگر درباره سپهرى غلو مى كنند و خيال مى بافند، نبايد ترسيد! حسادت و غبطه هاى فردى نبايد سبب شود تا جامعه از داشتن هنرمند مردمى محروم شود، هر جامعه اى نيازمند شمايل هاى فرهنگى است و در صورت فقدان اين موجودات اجتماعى آنها را در خيال تاريخى خود مى سازد.
وقتى به من گفتند درباره سپهرى بنويس اول دو به شك بودم بعد ترجيح دادم تا درباره سپهرى شاعر ننويسم، چون اولاً بلدكار شعر نيستم و از همه مهمتر باور دارم كه تاثير ژرف سپهرى بر نقاشى معاصر ما بسيار عميق تر از شعر سپهرى است، هر چند اين سال ها هيچ وقت به طور دقيق و مشخصى درباره نقاشى سپهرى گفت وگو نشده است! با اين حال پيگيرى كلكسيونر ها و دلالان هنر و قيمت هاى سرسام آور آثارش نشان مى دهد كه جايگاه او به عنوان نقاش معاصر از بسيارى از نقاشان شهير امروز مستحكم تر است، هر چند مى خواهم باور كنم كه قيمت اثر هنرى به كيفيت آن ربط چندانى ندارد اما اگر بدانيم قيمت آثار سپهرى از تمام آثار معاصر ايرانى بيشتر است آن وقت مجبوريم با نقاشى هايش جدى تر مواجه شويم. براى به خاطر آوردن سپهرى بايد به دوران پس از متوسطه و ورود به دانشكده برگردم آن وقت ها جريان ادبيات كشور او را ژيگولويى معرفى مى كرد كه به سبب رمانتيسيسم اش بى خطر و بى خاصيت تلقى و در نتيجه پروپاگاند مى شد! هر وقت حرف از او به ميان مى آمد يك شاعر، نويسنده و اديب فوراً در برابرش گارد مى گرفت كه سپهرى مگر جز وصف آب و شن و باد و خاك چه گفته؟ شعر او بى محتوا است!
منظور دقيق اين فضلا از محتوا هم آشكار بود، وقتى در برابر سپهرى چند شاعر شعارزده را معرفى مى كردند، معلوم بود تلقى برشتى آنها از محتوا چيست! اما در آن سال ها كه فصلنامه ها و جرايد ادبى و فرهنگى شاعران سياسى و داستان نويسان رئاليستى را به عنوان جريان پيشرو ادبى تبليغ مى كردند و در همان زمانه كه نوشتن عين به عين از اسلوب بيهقى شق القمر تعبير مى شد سپهرى هر روز و هر روز به شمارگانش افزوده شد.
من آن سال ها وارد دانشكده شدم و در آنجا هم سايه اين روشنفكران طبقاتى سنگينى مى كرد و گفت وگو درباره سپهرى به طور جدى معادل بى سوادى و فقدان فرهنگ بود. دلايل لق و ايدئولوژيك شاعران و ادبا حتى بر فضاى تجسمى نيز تاثير گذاشته بود.
اساتيد ما سپهرى را يك هنرمند تزئينى معرفى مى كردند و حتى حاضر به تشريح و توصيف و ارزيابى آثارش نبودند، ما هم وقتى مى خواستيم كتابى از او بخريم مراقب بوديم كسى آن اطراف نباشد تا مبادا خداى ناكرده فكر كند ما دانشجويى بى سواديم!! براى همين همه بچه ها سعى مى كردند از طهورى كتاب بخرند چون آنجا ديگر مى توانستى راحت و بى قبح كتاب هاى سپهرى را ورق بزنى و بعد بخرى؛ سال ها بعد از اين ماجراها و زمانى كه دانشكده ام تمام شد شرايطى به وجود آمد تا در جايى كار كنم كه ديوارهايش با آثار هنرمندان بزرگى پوشانده شده بود. در اين ميان ۵ نقاشى با ابعاد حيرت انگيز از سپهرى وجود داشت كه هر چه بيشتر نگاهشان مى كردم برايم اعجاب انگيزتر به نظر مى رسيد. نقاشى او آن طور كه نقاش ها مى گفتند تزئينى نبود حتى برعكس مى شد گفت كه اينقدر از نظر تكنيكى پيچيده به نظر مى رسيد كه نمى شد آن را نتيجه تفرج و بى خردى نقاش اش دانست.
نتيجه چند سال هم نشينى با اين پنج تابلو و بعدها مرور بسيارى از آثارش در كلكسيون هاى دولتى و خصوصى اين شد كه اعتقاد دارم سپهرى يكى از پيچيده ترين و تركيب شناس ترين هنرمندان نوگراى ايرانى است، او در آخرين دوران كارى اش به تكنيكى از بافت گذارى (texture) دست يافت كه تا به امروز براى بسيارى از هنرمندان دست نيافتنى به نظر مى رسد. درخت هاى او نتيجه پرهيزش از رنگ گذارى با قلم مو هستند. او در اين آثار حوادث رنگى را تبديل به موضوع آثارش مى كند. استفاده از كاردك هاى بزرگ چوبى و رنگ هاى رقيق شده و بافت ريز و درهم شده پارچه هاى بوم محصول تحقيقات وسيع او بر نقاشى آن سال هاى غرب (آبستره) و شگردهاى نقاشى سنتى مشرق زمين است.
حتى در دورانى كه مناظر بيابانى اطراف كاشان را با تك فام هايش نقاشى مى كرد به تكنيكى از رنگ روغنى دست يافته بود كه در ظاهر به آب مركب شبيه بود اما او توانسته بود رنگ روغنى و اكريليك را به وسيله حلال ها و بعد با استفاده از آب به يك رنگ براق، شفاف و در عين حال قابل كنترل تبديل كند.
سپهرى هم زمان با تلاش هاى موريس لوئيس در ايجاد تركيب بندى هايى با رنگ هاى رقيق و درخشان نقاشى را جدى مى گيرد و همان شيوه را اما با اين تفاوت كه رنگ هاى يكنواخت و بى تنوع را مورد استفاده قرار مى دهد در نقاشى اش پى جويى مى كند. اصولاً سپهرى به دليل وابستگى اش به اتمسفر تك فام بيابانى هرگونه تنوع رنگى را برنمى تابيد حتى اگر دوران هندسى اش را به نوعى تجربيات باهاوس شناسانه بدانيم ترجيح مى دهد تا ژوزف آلبرز تك فام باشد تا ايتن پررنگ و لعاب! براى همين سليقه اش فرانك كوپكا را از ميان آن همه هنرمند رنگى دهه ۵۰ و شصت خورشيدى جدا مى كند.
شايد همين باعث مى شود تا به جاى سولاژ مشهور فرانس كلين را برگزيند و آخر هم دل و دين به هانرى ميشو و آن رنگ هاى سياه و سفيد و قلم گيرى هاى شرقى او مى سپارد؟!
با همين شيوه است كه اتودهاى آبرنگ در ابعاد بسيار كوچك را بعدها تبديل به تابلوهايى در مقياس هاى بزرگ مى كند. سپهرى پس از دوران دانشكده و مخصوصاً بعد از شركت در نمايشگاه گروه خروس جنگى (۱۳۳۱) با سعى و تلاش وصف ناپذيرى به دنبال ابزارهاى بيانى مستقل خودش مى گردد، هر چند در همان نمايشگاه هم فرم هاى هندسى نخودى و خاكسترى رنگش با تمامى نقاشان فيگوراتيو زمانه اش تفاوت دارد. با اين حال حس مقلدانه آن فرم ها به شدت آزارش مى دهند چون بلافاصله پس از آن دوره است كه متاثر از سفر ژاپن مناظر فراوانى را با تكنيك جوهر روى كاغذ مصور مى كند و همين اتودها هستند كه مسير آينده او را در خلق نقاشى هايش شكل مى دهند. اين دوران اما به شكل پراكنده اى در تمامى سال هاى نقاشانه اش حضور دارند و او طى آن سال ها به مهارتى خارق العاده در خلق تركيب بندى هايى با رنگ هاى رقيق دست يافته بود همچنانكه تكنيك رنگ و روغن را هم مانند رنگ هاى آبى (حلال در آب) به شكل شفاف و رقيق به كار مى گرفت.
سپهرى جزء نقاشانى است كه اگر هر دوره كارى اش را ادامه مى داد و مانند بسيارى از هم نسلانش خودش را رج هم مى زد باز هم جايگاه برجسته اى در نقاشى معاصر داشت. كريم امامى به اين نكته درباره سپهرى اشاره درستى مى كند كه عدم اقبال سپهرى در ميان خريدارانش همين تجربه گرى ها و عدم سرسپردگى به اقتصاد گالرى دارها است، در واقع روح بى قرار سپهرى نمى توانست فرصت تكرار شدنش را به او بدهد. به همين خاطر يك روز مناظر درختى و دره هاى اطراف زادگاهش را مى كشد و بعد مى پرد سراغ آثار رنگين مينى ماليستى و وقتى آنها ارضايش نمى كنند دوباره مناظر طبيعى را راهى براى فرار از بى قرارى اش مى يابد. سپهرى نه رندى هاى نقاشان وابسته به حاكميت در فروش آثارش را داشت و نه دغدغه هاى شعارهاى سياسى و اجتماعى نقاشى اپوزيسيون را! بنابراين تا زمان مرگش هيچ گاه در زمره نقاشان دلخواه خريداران يا دلالان يا از سوى ديگر بام نقاشان مورد تاييد احزاب سياسى قرار نگرفت.
سكوت و انزواى يكى دو دهه اى (پس از مرگ) او در نقاشى ريشه در همين عدم شناخت دارد، حتى وقتى چند سال پيش ويژه نامه اى در گاه ياد او به چاپ رسيد بسيارى از اصحاب ادب و هنر نظريات كلى و سردرگمى را (و البته بيشتر در نفى او) ارائه كردند و حملاتشان به نقاشى و شعر سپهرى بيشتر مبتنى بر تعابير شخصى و بى اساسى بود كه الگو و منطق مورد فهمى را نيز در پس زمينه خود نداشت! چون عموماً مى دانيم نه رمانتيسيسم و نه ناتوراليسم و بدتر از همه پذيرفته شدن توسط عموم نمى تواند در نفى يك اثر استدلالى منطقى باشد، بگذريم!!
اما در ميان نقدهاى دوران حيات او آثارى نيز وجود دارند كه بارقه هاى شعور و وقوف بصرى او را به درستى عيان و شناسايى كرده اند؛ يكى از بهترين اين نوشتار متنى است موشكافانه و تحليلى به قلم مرتضى مميز و مالامال از شناسايى و تشريح، تا آنجايى كه حتى امضاى سهراب سپهرى را ريشه شناسى و ارزيابى مى كند و در اين باره مى نويسد: «امضاى سپهرى نستعليق است، تركيب فروتنانه وقايع ايرانى را دارد، قناعتى كه زبانى است، نه فكرى و نه فلسفى، خيلى ايرانى است. سپهرى هميشه در جاهاى خلوت و تنهاى تابلوهايش امضا مى كند.
آيا كشف يك پديده فرهنگى سال ها پيش از اقبال عمومى اش شعبده نيست؟ مميز در زمانى كه سپهرى اينگونه مقبول خاص و عام نبود و همه براى تصاحب يك سپهرى با هم گلاويز نمى شدند نوشت: «همه جا، جاى پاى سپهرى را روى خاك مى بينم، روى خاك كنار بوته ها، روى خاك كنار جوى آب، روى خاك كنار درختان، درختانى كه سيب هايش روى خاك افتاده اند و مانده اند و يادگار نقاشى اصيل دوران ما خواهند بود.»
اين پيشگويى مميز پس از دهه ها محقق شده است و امروز كه مى دانيم سپهرى چه كرده است و اكنونى كه مطالبات فرهنگى جامعه ما را به چاپ ويژه نامه اش تشويق مى كند اين «دورانديش» ارزش هاى واقعى اش را به ما مى شناسد. مميز در جاى ديگرى از مقاله اش مى نويسد: «در زندگى روزمره سپهرى مى كوشد لحظه به لحظه از فضاهاى مصنوعى و حرامزاده شهرى دورى كند. اينكه او از محيط روشنفكرانه شهرى فرار مى كند و به كاشان مى رود، ادا درنمى آورد. اينكه او شب افتتاح نمايشگاه هايش شركت نمى كند، ژست نيست. اينكه او جزء مشتركين هميشگى تنقلات مجامع فرهنگى نيست، گنده دماغى نمى كند. او مى كوشد و تمرين مى كند كه چطور خود را از قيدهاى مصنوعى زندگى تزكيه كند و هى بيشتر و بيشتر به طبيعت نزديك شود.»
زندگى او آكنده است از تاييد ها و نفى هاى متعددى كه در زمان حياتش بر مسير فرهنگى او تاثيرى نداشتند. او به جوهره تعالى باور داشت، جوهره اى كه آثارش را تا آخرين لحظات حيات پيش بردند. او آسيب نقاشى عصر خودش را خودى نشدن هنرمند مى دانست. در نامه اى به تاريخ هفدهم اسفند ۴۲ به دوست نقاش اش پرخاشجويانه مى تازد كه: «گاه مى نشينيم و از كمبودهاى محيط و معنويت «دست دوم» گفت وگو مى كنيم. اما من اين را خوب مى دانم كه بچه همين قرن هستم. اگر Caesav فرو افتاد من هر شب پرواز دارم. MyTheهاى زمان ما چيزهاى ديگرى هستند. من خواب گذشته هاى قشنگ را نمى بينم. زنبور روزگار من بهتر از زنبور يونان باستان نيش مى زند. ديناميسم پروازش هم بيشتر است. مى دانم تو اين را نمى پذيرى، براى اينكه زيرآبى مى روى و سر از جاهاى ديگر درمى آورى. اما دست من روى سنگ همين قرن است.» با وجود روحيه سرسخت و پافشارى هاى مومنانه اش به مسير صحيح حركتش اما نمى تواند دلگيرى هايش را پنهان كند. هميشه نگران است و از فضاى فرهنگى حاكم بر ايران گله مند!
در عين خشنودى اش از زندگى در مكاتباتش هميشه طعنه اى هست به جامعه روشنفكرى مسموم. در نامه اى ديگر مى نويسد: «آدم چه دير مى فهمد، من چه دير فهميدم كه انسان يعنى عجالتاً. ايران مادرهاى خوب دارد و غذاهاى خوشمزه و روشنفكران بد و دشت هاى دلپذير.» در گله اى ديگر به فضاى فرهنگى و در نامه اى به تاريخ ۹ اوت ۱۹۷۱ مى نويسد: «گلستان را بيشتر از ديگران مى بينم. نقاشى تو را يك بار ديگر روى ديوار اتاقش ديدم. جاى آن خوب است، دلواپس نباش، آنچه بد است وضع فرهنگى اين آب و خاك است. اميدى به بهبود نيست، ابتذال و پيش پاافتادگى روزافزون است. روشنفكران بيمارند و هنرمندان كاسبى پيشه كرده اند. من اگر نگران نبودم نمى آمدم...»
آيا سپهرى در ماندن در سرزمينش آن طور كه ادعا مى كند Nostalgie نداشت؟ بارها و بارها از نداشتن پاى رفتن و دل ماندن سخن مى گويد: «از خود مى پرسم براى چه مانده ام؟ - به راستى هيچ اما بايد بگويم كه شوقى به ديدن سرزمين اجدادى نيز ندارم. براى من ديگر «در باغ سبز» وجود ندارد.
اما چيزى كه هست اينكه زمين و آسمان آنجا بيشتر با من آشنا است. مى روم تا نخست خانواده ام را ببينم، قيافه پدرم براى من از هر حقيقتى والاتر است، سيماى مادرم براى من از هر شعرى بزرگتر و برهنه تر است. آه، من به رشته هاى بسيارى پيوسته ام. اما اين پيوستگى به زندگى من معنى مى دهد، از اين پيوستگى هرگز نناليده ام. بسيارى اين رشته ها را گسسته اند، بگذار بگسلند. رهايى من در بند ماندن است.» سپهرى صبورانه و من ترجيح مى دهم بگويم فروتنانه بر شعرش، نقاشى اش و نعش اش ايستاد و امروز با همان فروتنى سهراب مآب قلوب مخاطبينش را فتح مى كند. او تذكر تاريخى دقيقى است به آدم هايى كه فكر مى كنند مى شود با دروغ، لشكركشى و هوچى گرى ميان مردمان جايى باز كرد. تذكرى به هوچى هايى كه هميشه به دنبال نوچه مى گردند و وقتى آدميزادى كولى نمى دهد تخريبش مى كنند. باور كنيم نقد، تخريب نيست ولى امروز انكار بى دليل غرض ها و فحاشى هاى آن مردمان متبختر كجاست؟ آيا غير از اين است كه ذات فروتنانه سپهرى آن همه كينه توزى را بلعيد و غير از اين است كه سپهرى آنقدر پاى خودش ايستاد كه ما امروز ابتذالى كه از آن خبر مى داد را باور داريم. «ابتذال محيط ما تحمل ناپذير است. اما، مى دانى مى توان از خيلى حرف ها دور بود.»
و در آخر پيروزى سپهرى را مى بينم، مردى كه اشعارش (باز هم تكرار مى كنم) فروتنانه ماشين هاى چاپ را خسته كرده اند بر جارچى ها قائق آمده است.
به قول خودش: «تا بخواهى، هياهو، تا بخواهى جارچى. جارچى هايى كه اول شروع مى كنند به جار زدن، بعد مى گردند در پى انگيزه جار زدن، من نمى گويم بايد كناره گرفت. اما در اين ميانه نفس كشيدن دشوار است.»


منابع:
1- تمامى نامه ها از كتاب هنوز در سفرم / به كوشش پريدخت سپهرى / ۱۳۸۴ / فرزان
2- مقاله مميز در كتاب حرف هاى تجربه / مقالات / نشر ديد / ۱۳۸۲
 

برگرفته از: روزنامهی «شرق»

 


* اگر عضو یکی از شبکه­های زیر هستید، می­توانید این مطلب را به شبکه­ی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى «نگاه»، www.negah1.com