تو را به یاد می‌آورم، آماندا

 

ویکتور خارا

برگردان: رضا علامه زاده

 

تو را به یاد می‌آورم، آماندا،

خیابان خیس،

دوان به سوی کارخانه،

جائی‌که مانوئل کار می‌کرد.

 

لبخندی گشاده بر لب

باران بر گیسو،

هیچ چیز برایت مهم نبود،

می‌رفتی تا با او دیدار کنی

با او، با او، با او، با او.

 

تنها پنج دقیقه است

زندگی در پنج دقیقه جاودانه است.

بوق کارخانه صدا می‌زند

بازگشت به کار،

و تو، گام زنان،

نور می‌پاشی بر همه،

آن پنج دقیقه

شکوفایت می‌کند.

 

تو را به یاد می‌آورم، آماندا،

خیابان خیس،

دوان به سوی کارخانه

جائی‌که مانوئل کار می‌کرد.

 

لبخندی گشاده بر لب

باران بر گیسو،

هیچ چیز برایت مهم نبود،

می‌رفتی تا با او دیدار کنی

با او، با او، با او، با او.

 

با او، که بر خاک غلتیده است،

که هرگز آزاری نداشت

که بر خاک غلتیده است

و در پنج دقیقه

نابود شده است.

 

بوق کارخانه صدا می‌زند

بازگشت به کار،

بسیاری برنمی‌گردند،

مانوئل نیز هم.

 

تو را به یاد می‌آورم، آماندا،

خیابان خیس،

دوان به سوی کارخانه،

جائی‌که مانوئل کار می‌کرد.

 

منبع: سایت از دور بر آتش، www.reza.malakut.org

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com