جهنمی هجاگو: عبيد زاکانی
 

منوچهر محجوبی
 

عبيد زاکانی، تک چهره ی طنز مردمی در ادبيات کلاسيک ايران، بيش از هر شاعر و نويسنده ی ديگری، نه تنها در دوره ی زندگانی، که پس از مرگ نيز، مورد آزار طبقه ی حاکم و قشر متعصب مذهبی قرار گرفته و اين ظلم بزرگ، تا آن جا پيش رفته است که داشتن و خواندن آثار او برای خانواده ها ممنوع اعلام شده و حتی پدران پاکدل، بی آن که توجه به نيـت مخا لفان عبيد داشته باشند، خواندن لطايف عبيد را برای فرزندان خود ممنوع کرده اند. و اگر در خانه ای، به احتمال، نسخه ای از ديوان عبيد وجود داشته، آن را ازدسترس خانواده دور نگه داشته اند.
اين کودکانه خواهد بود اگر تحريم عبيد را معلول بی پروا بودن زبان و رکيک بودن کلمات او بدانيم. چرا که فراوان است از اين گونه کلمات رکيک در آثار ديگر شاعران و نويسندگان زبان فارسی. تنها در مثنوی مولوی بارها به کلمات رکيکی برمی خوريم که تفاوتی با کلمات عبيد ندارند و تصادفأ گاه نيز پاره ای از تمثيل های مولوی با همان کلمات در لطايف عبيد آمده است. حال آن که در کمتر خانه ی ايرانی است که مثنوی وجود نداشته باشد و در دسترس همه ی اهل خانه نباشد.
تنها بايد دريافت که چيزی ورای اين بهانه، راه ورود عبيد به خانه ها، و به تبع آن به مدارس، را بسته است و اين گرانمايه نويسنده ی گستاخ و جسور ايرانی را که بقول "فرته" حتی در ادبيات اروپا بی همتاست، ظالمانه به کنج فراموشی می کشد و تنها يک اثر او (موش و گربه) را، آن هم برای کودکان و در حد قصه ای کودکانه و نه طنزی تاريخی، اجازه ی انتشار می دهد.
با يک نگاه به مجموعه ی رسايل بازمانده از عبيد، علت به روشنی جلوه می کند؛ مبارزه ی قاطع، بی پرده، گستاخانه و جنگ آشتی ناپذير او با شاه، با خليفه، با شيخ، با قاضی، با حاکم با گزمه و با تمام مظاهر استبداد و استثمار ـ و مولود آن، فساد ـ در جامعه ی تحت فشار ايران.
تحريم کنندگان عبيد، حتی به جلوگيری از آشنائی توده با آثار او بسنده نکرده اند، و به دست تذکره نويسان مزدورشان نيز هر جا که مجالی يافته اند، نيشی ناجوانمردانه به اين مبارز جسور و تند زبان تمام ادبيات کلاسيک ايران زده اند.

درباره
ی زندگی عبيد
با اين مقدمه، بيهوده نيست که تذکره نويسان به به گو، که گاه به ذکر جزئيات بی ارزش زندگی پادشاهان و رجال و معاريف آن زمان پرداخته اند، آن چنان عبيد را فراموش می کنند که اسناد مکتوب درباره اين متفکر هـذا ل، تقريبأ منحصر به يکی دو سطر مطلبی است که حمدالله مستوفی، همشهری معاصر عبيد، در تاريخ گزيده نوشته و پس از او هيچ اطلاعات با ارزشی اضافه بر آن دو خط، در تاريخ ها و تذکره ها نيامده؛ بلکه کوشيده شده است تا با دادن نسبت های ناروا و چسباندن مطالب افسانه ای به اين بزرگ، آيندگان را از دانستن رويدادهای زندگی و حتی تاريخ و جا و چگونگی مرگ او محروم کنند.
تنها مدرکی که برای روشن کردن زندگی و حوادث دوران زندگی عبيد در دست است، همانا آثار خود اوست که نشان می دهد اين شاعر و نويسنده ی چيره دست، سی چهل سالی پس از مرگ سعدی و در دوران کودکی حافظ شهرتی بسزا داشته و پاره ای از رسايل انتقادی خود را در همين زمان نوشته است. آخرين آثار بازمانده از عبيد نيز نشان می دهد که او تا سال 768 هجری می زيسته و در سال های 771 و 772 ديگر زنده نبوده است. حتی مزاری از او به جا نيست و کسی نمی داند که چگونه و در کجا درگذشته و يا به احتمال زياد به دست عمال حاکمان و جهّــال پيرو واعظان کشته شده است.
تنها ذکر خبری (!) نيز که ازعبيد درديوان های ديگر شاعران می بينيم، قطعه ای است منسوب به سلمان ساوجی که عبيد را نديده درباره اش می گويد:
جهنـّّـمی هجا گو عبيد زاکانی مقرر است به بی دولتی و بی دينی
اگر چه نيست ز قزوين و روستا زاده است وليک می شود اندر حديث قزوينی

از ديدگاه سلمان که زندگی اشرافی و با دبدبه و کبکبه ای در بغداد دارد، و بهشت آن جهانی را نيز از آن خود می داند، عبيد به علت مخالفت با مذهب، جهنمی است؛ به سبب جسارت غيراشرافی يا بهتر بگوييم ضد اشرافی اش، هجا گوست؛ بی دينی و بی نوايی از ازل بر او مقرر گشته است. روستا زاده بودن او نيز، از ديدگاه صاحبان تنعُم، فحش است. و قزوينی بودنش نشانه ی بلاهت.
از مقدمه و متن رساله ی اخلاق الاشراف برمی آيد که عبيد فلسفه را آموخته و با آثار فلاسفه ی يونان، تا آن جا که به زبان های فارسی و عربی ترجمه شده، آشنا بوده و در بسياری از زمينه های فکری تحت تاثير فلسفه ی افلاطون بوده است.
عبيد سفرهای بسيار کرده و دربدری های بسيار کشيده است که مشهورترين آنها بودنش در شيراز، اصفهان، کرمان و بغداد است. از يک رباعی عبيد نيز بر می آيد که روزگاری را بسختی در جزيره هرمز می گذرانيده و با شکايتی که از اين دوره می کند، بعيد نيست که بحالت تبعيد يا فرار به هرمز رفته باشد:
در هرمزم افتاده چنان با غم و درد ازصحبت دوستان و مخدومان فرد
هندوم به نرخ ترک می بايد "ديد" تنبول به جای باده می بايد خورد

عبيد در ديوان خود بارها و بارها ازتنگی معيشت و فزونی قرض شکايت کرده و گاه نيز، به اشاره ای، از آزارها سخن می گويد:
درخانه ی من زنيک و بد چيزی نيست جـــز بـنگی و پاره ای نمد چيزی نيست
از هر چه پزند نيست غير از سودا وز هر چه خورند، جز لگد چيزی نيست

اين شاعر و نويسنده ی شجاع، اگر نه درهمه ی عمر، در بخش بزرگی از دوران حيات، در فقر می زيسته و به علت داشتن زبان تـند، به الحاد و دهری گری مشهور بوده است. شايد بی خبری تذکره نويسان از زندگی عبيد، معلول اين علت نيز باشد که با شاعران مقــرّب دربار حشر و نشر زياد نداشته و مانند آنان جذب زندگی اشرافی (که بقول خود او، نمونه ی فساد بوده) نشده است. دفاع عبيد از طبقه ی محروم و زحمتکش، که در سراسر آثار او جلوه دارد، نشانه ی بارز درک او از زندگی مردم و اشتراک درد او با آنان است:
"شخصی غلامی به اجاره می گرفت به مزد سيری شکم. و اصرار بدان داشت که غلام هم اندکی مسامحه کند. غلام گفت: ای خواجه روز دوشنبه و پنجشنبه هم روزه می دارم."
عبيد در دوره ای زندگی می کند که ايلخانان مغول، دستگاه غارتگر خود را بر ايران حاکم کرده اند و به تدريج که به پايان زندگی عبيد می رسيم، زوال حکومت ايلخانان آغاز می شود. و در جنگ های بی حاصلی که حکومت های گماشته ی مغول بر سر توسعه ی مناطق قدرت محلی خود با يکديگر می کنند، طبقه ی محروم و زحمتکش است که بدون آگاهی از علت جنگ، و بی آن که دراين ميانه نفعی داشته باشد، کشته می دهد و شهيد می شود:
"سربازی را گفتند چرا به جنگ نروی؟ گفت بخدا سوگند که من يک تن از دشمنان را نشناسم و ايشان نيز مرا نشناسند. پس دشمنی ميان ما چون صورت بندد؟"
مغولان، که قومی فاتح و ضد ايرانی هستند، برای ادامه ی سلطه ی خود، چون بسياری از متجاوزان وسلطه جويانِ ديگر، مليت ايرانی را سرکوب می کنند و با آن که خود مسلمان نيستند، به اشاعه ی مذهب و بويژه خرافات و بعد تقديرگرايانه ی آن می پردازند. اما چون به خود می رسند، مذهب مختارشان حکم می کند که:
"روح ناطقه اعتباری ندارد و بقای آن به بقای بدن متعلق است. و فنای آن به فنای جسم موقوف... آن چه انبياء فرموده اند که او را کمال و نقصانی هست، و بعـدِ فراق بدن، به ذات خود قائم و باقی خواهد بود، محال است. و حشر و نشر، امری باطل... آن چه عبارت از لذات بهشت و عقاب دوزخ است، هم در اين جهان می توان بود. چنان که شاعر گفته:
آن را که داده اند، همين جاش داده اند و آن را که نيست، وعده به فرداش داده اند."

و اين کافران حامی اسلام، تا آن جا پيش می روند که تعدادی ازآْنان را "غازی" می نامند. و کشتارهاشان را جهاد در راه اسلام نام می دهند. نمونه ی پيش از مغول اين گونه پادشاهان "غازی" سلطان محمود است و کشتارهايش در هندوستان "غزا" در راه اسلام. و نمونه ی معاصر عبيد، امير مبارزالدين، که نه تنها نام مبارز در راه دين دارد، که لقب غازی را هم يدک می کشد.
ناگفته پيداست که اين باصطلاح مدافعان دين، به شيخ و زاهد و ملا و محتسب ميدان می دهند تا ازطريق اعمال خفقان مذهبی، حکومت را بر آنان آسان تر کنند. درست بهمين دليل، عبيد که بنياد رنج مردم را می شناسد، تازيانه ی هزل خود را بر مجموعه ای می کوبد که از بنيادهای تسليم گرايانه ی مذهبی تا خلفا و پادشاهان، و ازحکام وشيوخ تا ثروتمندان و اشراف را در بر می گيرد. و در اين راه، نه تنها از انگ "بی دين و ملحد ودهری" نمی هراسد، بلکه خود فرياد می زند که:
وقت آن شد که عزم کار کنيم رسم الحاد آشکار کنيم
و با شهامتی بی نظير، همه ی مظاهر استثمار و عوام فريبی و عوامل نگهداشتن توده ها در ناآرامی را به زير ضربات تازيانه ی هزل خود می گيرد. از ديدگاه عبيد، ظلم همان قدر محکوم است که جهل. و اين هردو را با يک تازيانه می زند.  در لطيفه ای از رساله ی دلگشا می گويد که مردی قصد تجاوز به پسری را داشت، پسر رضايت نمی داد.
"مردک گفت: يا بگذار کار خود را ببينم، يا آن که معاويه را دشنام خواهم داد. پسر گفت: شکيب بدين زخم، آسان تراست از شنيدن دشنام به حال اميرالمؤمنين. پس تن در داد."
عبيد جدا بودن از مردم را درمورد خلفا و پادشاهان، همان قدر محکوم می کند که در مورد خدا و فرشتگانش:
"اعرابی را پيش خليفه بردند. او را ديد بر تخت نشسته و ديگران در زير ايستاده.
گفت: السلام عليک يا الله.
گفت: من الله نيستم.
گفت: يا جبرائيل.
گفت: من جبرائيل نيستم.
گفت: الله نيستی؛ جبرائيل نيستی؛ پس چرا بر آن بالا تنها نشسته ای؟ تو نيز در زير آی و در ميان مردمان بنشين."

دامنه ی موضوعی انتقادهای هزل آميز عبيد وسيع است، اما هرگز مسائل اصلی را فراموش نمی کند و در دام پرداختن به چند تيپ يا گروه اجتماعی زمان خويش نمی افتد. آن چنان که در رساله ی اخلاق الاشراف می بينيم، با ذکر ويژگی های اشراف، که شمول آن به همه ی زمان ها و سرزمين های شناخته ی اوست، و در برگيرنده ی همه ی قشرهای اين طبقه از شاه تا بازاری و از خليفه تاپيش نماز مسجد است، تفکر ناشی از شناخت روابط ظالمانه ی طبقاتی را بيان می کند، و با نثر زيبا و محکم و موجز خود، به زبانی ساده که در حد فهم توده ها باشد، به تفهيم علل توزيع غيرعادلانه ی ثروت می پردازد و می گويد:
"جمع کردن مال، بی رنجاندن مردم و ظلم و بهتان و زبان در عرض ديگران دراز کردن، محا ل است."
اين چنين است که در حکايات عبيد، هيچ ثروتمندی را نمی يابيم که بی منظوری و از روی ترحم و کمک، پشيزی به بينوائی ببخشد. بلکه ويژگی طبقاتی اشراف را چنان می شناسد که در بخشش نيز همواره ظالم و استثمارگراند:
"هم از بزرگان عصر، يکی با غلام خود گفت که: از مال خود، پاره ای گوشت بستان و از آن طعامی بساز، تا بخورم و ترا آزاد کنم. غلام شاد شد. بريانی ساخت و پيش او آورد. خواجه بخورد و گوشت به غلام سپرد. ديگر روز گفت: بدان گوشت نخود آبی مزَعفر بساز، تا بخورم و ترا آزاد کنم. غلام فرمان برد و بساخت و پيش آورد. خواجه زهرمار کرد و گوشت به غلام سپرد. روز ديگر گوشت مضمحل شده بود و از کار افتاده. گفت: اين گوشت بفروش و پاره ای روغن بستان و از آن طعامی بساز، تا بخورم و ترا آزاد کنم. گفت: ای خواجه حسب الله، بگذار تا من به گردن خود، هم چنان غلام تو باشم. اگر هر آينه خيری در خاطر مبارک می گذرد، به نيت خدا، اين گوشت پاره را آزاد کن."
عبيد زاکانی حق دارد که از زير آوار توطئه ی سکوتی که در طی قرن ها بر تفکر مردمی او ريخته شده، بيرون آيد و سلاحی در دست طبقه ی مظلوم برای جنگ با ظالمان باشد.
 

بررسی موضوعی هزل عبيد
چنان که گفتيم موضوع های هزل عبيد بسيار گوناگون و وسيع است. اما در اين ميان موضوع هائی هست که بيشتر توجه او را جلب کرده و بيشتر به آنها پرداخته است. بخش بندی موضوعی هزل عبيد، به ترتيب اهميتی که برای آنها قايل شده، با يک نگاه به مجموعه ی لطايف او، می تواند به ترتيب زير صورت گيرد:
1ـ مذهب: شامل خدا، پيغمبران، امامان، خلفا، غازيان، اصول مذهب، فروغ مذهب، تعصبات مذهبی، خرافات مذهبی، اختلافات مذهبی، ابزارهای مذهب، شيخ، واعظ، قاضی شرع، زاهد و...
2ـ طبقه ی حاکم: شامل پادشاهان، خلفا، وزيران، اميران، حکام، قضات، وکيلان، اشراف و اشراف زادگان، معرّفان، خواجگان، درباريان، بازرگانان و بازاريان، ثروتمندان، خطيبان، گزمه ها و...
3ـ ظلم.
4ـ فساد.
5ـ تضاد طبقاتی.
6ـ بيگانگان و مهاجمان: شامل اعراب، مغولان، ترکمنان و ترکان.
7ـ فقر.
8ـ جنگ.
9ـ جهل.
10ـ صومعه و صوفی.
11ـ طفيلی های جامعه.
و همين گونه بخش بندی می تواند درباره خصوصيت خوب و بد انسانی: ترس، شهامت، حق گويی، دروغ گويی، فرصت طلبی، ضعف و جز اينها نيز صورت گيرد، که نگرشی ديگر در ژرفای هزل عبيد است.
بخش بندی موضوعی، نخستين نتيجه ای که بدست می دهد، دريافت اهميت درجه ی اولی است که عبيد به مبارزه با عناصر مذهب و حکومت می دهد. در پاره ای از لطايف او، اين هر دو عنصر در خدمت يک ديگر قرار می گيرند و چنان به هم در می آميزند که همکاری طبقه ی حاکمه با قشرحامی و پاسدار مذهب، در راه استثمار توده ی مردم را بروشنی باز می نمايد.


مذهب درهزل عبيد
انتقاد به مذهب درآثار متفکران ايرانی جلوه های متفاوت دارد و از ناصرخسرو تا هدايت، صدها شاعر و نويسنده و فيلسوف و متفکربدان پرداخته اند. اما در اين ميان، عبيد جای خود را دارد و عريانی وتندی زبان او را کمتر متفکری داراست. عبيد بر خلاف بسياری از شاعران اسلام زده و دربار پرورده که اسلام را بی عيب و مسلمانی مردم را پر از عيب می بينند، مساله را از ديدگاهی کاملأ متضاد می نگرد و مردم را نه تنها بی گناه و بی عيب، بلکه مورد ظلم مذهب نيز می بيند.

الف ـ عبيد و خدا
عبيد برای انتقاد از مذهب و تفکر ايده آليستی آن، از اصلی ترين بنيادهای خرافی آن، و اصلی تر از همه، از خدا آغاز می کند و خدا را نه تنها از ديدگاه فلسفی، که در تماس با زندگی روزمره ی مردم مورد بحث قرار می دهد و در اين بحث، از وجود خدا تا علم و عدل و قدرت و درايت او را از زبان مردم به زير سؤال می برد.
عبيد در "رساله ی تعريفات"، خدا را دکانی می بيند که از شاه تا شيخ، هر کس بفرا خور زورش، در جهت منافع خويش، از آن بهره می گيرد:
"الخدا ـ خوان يغما"
اما همين خدای خوان يغما، که مظهر عدل و علم و انصاف و... است، آن جا که در تماس با زندگی طبقه ی محروم قرار می گيرد، نه علم و عقل و درايتش درست است و نه عدل وانصافش:
"روستائی ماده گاوی داشت و ماده خری باكره. خر بمرد. شير گاو به كره خرمی داد و ايشان را شير ديگر نبود. روستائی ملول شد و گفت "خدايا تواين كره خر را مرگی بده تا عيالان من شير گاو بخورند. روز ديگر در پايگاه رفت. گاو را ديد مرده. مردک را دود از سر برفت. گفت "خدايا من خر را گفتم. تو گاو را از خر باز نمی شناسی؟"
عبيد در زمينه ی علم خدا لطيفه ای ديگر دارد:
"درخانه ی حجی بدزديدند. او برفت درمسجدی برکند وبه خانه برد. گفتند: چرا در مسجد برکنده يی؟ گفت: در خانه ی من دزديده اند، و خدا دزد در را می شناسد. دزد را به من بسپارد و در خانه ی خود باز ستاند."
در مقايسه ی اين دو لطيفه، جز آن که توده را به انديشه وا می دارد که خداوند عالم تا کجا عالم و آْگاه است، و اين چگونه علمی است که به زيان محرومان تمام می شود. در لطيفه ی دوم راه حلی برا ی مقابله با اين علم دورغين ارائه می دهد و قهرمان لطيفه ی او خدا را به مبارزه می خواند. نتيجه ی اين مبارزه را نيز خواننده ی عبيد پيشاپيش می داند: کسی که دراين مبارزه رو در روی او قرار خواهد گرفت نه خدا، که گزمه و شيخ و حاکم و قاضی خواهد بود. و بنابراين، جنگ قهرمان او، نه با خدای خيالی ايده آليست ها، که با آفرينندگان و پاسداران اوست، که پاسداران دزدی و غارت و ظلم اند.
عبيد، حاکميت مقدر خدا را، در رساله ی اخلاق الاشراف، با زبانی ساده مورد سؤال قرار می دهد:
"در زمان مبارک حضرت رسول، کفار را می گفتند که: "درويشان را طعام دهيد." ايشان می گفتند که: "درويشان، بند گان خدايند. اگر خدا خواستی ايشان را طعام دادی. چون او نمی دهد ما چرا دهيم."
و بار ديگر، علم خدا را همراه با عدل او، به بن بست می کشاند؛ و به همان نتيجه ای می رسد که ناصرخسرو و خيـّام و بوعلی. و جوابی که می دهد به سنگلاخ انداختن مدافعان حاکميت تقدير و مشوقان ترحم است. عبيد، همين اعتقاد به تقدير ظالمانه ی خدا را، در لطيفه ای ديگر در حکايات عربی رساله ی دلگشا، بزبانی ديگر بيان می کند:
"زنی شوهر را گفت ای قلتبان، ای بينوا. شوهر گفت خدای را شکر، که مرا در اين ميان گناهی نباشد. اولی از تو است و دومی از خدا."
و تهی دستی توده را نه گناه آنان، که گناه مجموعه ای می داند زير نام خدا و مذهب. قهرمانان هزل عبيد در برابر پديده ی ظالمانه ی خدا، رفتارهای گوناگون دارند. آن جا که مبلِغان خدا کعبه را خانه ی خدا می نامند، وبه گوش مؤمنان می خوانند که در آن جا بيش از هر جای ديگر به خدا نزديکند، قهرمان عبيد، سخن گزنده ی خود را درخانه ی خدا و با او درميان می نهد:
"اعرابی به حج رفت. در طواف، دستارش بربودند. گفت: خدايا يک بار که به خانه ی تو آمدم، فرمودی که دستارم بربودند. اگر يک بارديگر مرا در اين جا ببينی بفرمای تا دندان هايم را بشکنند."
اعرابی که خدا را پذيرفته است، تعارضی بين صفات نيک خدا و رفتار زشت او می بيند و پديده ی خدا را، در تماس با زندگی بيشتر می شناسد، و برای هميشه به او پشت می کند. عبيد، اوج رابطه ی انسان و خدای اسلام را درست همان چيزی می بيند که ما امروز شاهد آنيم: مرگ. چرا که خدای تازی خدائی است قهّـار و جبّـار که برای نزديک شدن به او بايد از گذرگاه مرگ عبور کرد، برای خشنودی او بايد مرد، و عشق به او يعنی عشق به مرگ.
اين برداشت از خدا، در ميان مردمی که بنياد زندگی را بر شادی می بينند، برداشتی است هضم ناشدنی که ايرانيان، پس از چهارده قرن هنوز با آن مقابله می کنند و اگر چند گاهی، زير فشار حکومت های مذهبی، شادی های شان را به پستوی خانه ها می برند، اين دوره های کوتاه را از سر می گذرانند و با سرپا کردن سنت های شاد و زندگی بخش خويش، دست رد به سينه ی خدای مرگ انديش سامی می زنند. نمونه ی اين طرز تفکر در هزل عبيد جلوه يی والا دارد:
"زرتشتی را گفتند تفسير انا لله وانا عليه راجعون چه می باشد؟ گفت تفسير آن ندانم، اما نيک دانم که در مهمانی و عروسی و مجلس انس اش نگويند."
قهرمانان عبيد در رويارويی با چنين خدايی، به آن جا می رسند که يک سره از او قطع اميد می کنند، خود را از بيراهه ی اعتقادات زندگی کش مذهب بيرون می آورند و براه روشن درک نيروی انسان از واقعيات می افتند:
"حجی به خريدن خر به بازار می رفت. مردی گفتش "به کجا می روی؟" گفت "به بازار می روم تا خری بخرم." گفت "بگو انشاءالله." گفت "چه جای انشاءالله باشد؟ خر در بازار است و زر در کيسه من."
اگرچه با شيوه ی موجز عبيد در لطيفه نويسی، اين لطيفه می تواند در همين جا تمام شود، و قهرمان او با داشتن زر در کيسه ، به "ياری خدا" نيازی نمی بيند، اما عبيد بخاطر نتيجه ای ديگر، لطيفه را ادامه می دهد:
"چون به بازار رفت زرش بدزديند. در راه بازگشت، مرد پرسيد: از کجا می آيی؟ گفت از بازار می آيم. انشاءالله خری نخريدم، انشاء الله. زيان ديده و بی زربه خانه می روم، انشاءالله."
و قهرمان که دزدزدگی و تهی دستی خود را نشانه ای از "ياری خدا" می بيند، ذهن ساده ی او می پذيرد که يا بايد با گفتن انشاء الله به خدا رشوه داد، و يا دزد "او" تهی دستش خواهد بود.

* * *

 

(متاسفانه اين مقاله در همين جا ناتمام باقی می ماند. مرگ زودرس به محجوبی فرصت پايان آن را نمی دهد.)

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com