دزد نیستم، برای تحصیل دست فروشی میکنم!

 

 مریم نظری 

 

برای من که هر روز از مترو استفاده میکنم، باورکردنی نبود که یک ایستگاه میتواند برای دو پسربچه دست فروش این قدر وحشت زا باشد. قطار که در ایستگاه توقف کرد، هر کدام خود را پشت یکی از زنها پنهان کردند. آن که فال میفروخت اصلا دیده نمیشد، اما نایلون بزرگ پسرک ویفرفروش پیدا بود. درهای قطار باز شد و مردی با یونیفورم کارکنان مترو وارد واگن شد. رو به پسربچه ویفرفروش فریاد زد: بیا بیرون. زنی که جلوی پسربچه ایستاده بود، عقبتر رفت و او را در پناه دستهایش گرفت. به پسربچه نگاه کردم، خودش را جمع کرده و به کنج محافظ شیشهای چسبانده بود و در چشمهایش وحشت موج میزد. مرد به سمت او حمله ور شد و دستش را کشید. پسربچه اما با دست دیگر میله را چسبید، که مرد محکم او را به محافظ کوبید. پسربچه تقلا کرد خودش را نجات دهد و میخواست به زنها پناه ببرد، اما باز هم نتوانست در برابر مرد مقاومت کند و دوباره محکم به محافظ کوبیده شد. زنها با فریاد اعتراض کردند. زنی کیفش را برای مرد پرتاب کرد، که چند متر آن طرفتر از هدف به زمین افتاد. زنها فحش دادند. یکی گفت: مثل آدم ببرش بیرون. و صدای فریادهای زنان در واگن پیچید. در همان لحظه، مرد هیکل لاغر پسربچه را از واگن بیرون کشید. این بار او به سطل زباله چسبید و حاضر نبود آن را رها کند. مرد، پسربچه و سطل را با هم از دیوار جدا کرد. قطار حرکت کرد و من از پنجره دیدم که مرد با مشت به سینه او کوبید. لنگه کفش قرمزی روی زمین افتاده بود. نمیدانم تمام این ماجرا چقدر طول کشید، اما واگن ویژه بانوان را سکوت محض فرا گرفت. پسر فال فروش میلرزید و بی صدا گریه میکرد. ایستگاه بعد پیاده شدم و با قطار جهت مخالف برگشتم. سراغ پسربچه دستگیر شده را از ماموران گرفتم. در آخر از اتاق کنترل سر درآوردم و با مردی که پسربچه را از قطار بیرون کشیده بود، در راهرو مواجه شدم. گفتم خبرنگار هستم و از پسر بچه پرسیدم. شما از آن قطار پیاده شدید؟ پاسخ مثبت که شنید، خود را مامور حراست ایستگاه معرفی کرد و با دست اتاقی را نشانم داد که پسر آنجا بود. درون اتاق سرک کشیدم. ایستاده بود و به کسی در پشت میز- که من نمی دیدمش- در حال جواب پس دادن. صورتش از شدت گریه قرمز و اشک آلود بود و مدام سینهاش را میمالید. مرد گفت: کاریش نداریم. فقط باید تعهد بدهد که دیگر دست فروشی نکند. پاسخ دادم: کاریش ندارید؟ این برخوردی که با او شد به این معنی است که کاریش ندارید؟ رفت پسربچه را بیرون آورد، لبخند زد و گفت: میدانم که ناراحت شدهاید، ولی اینها نظم را به هم میزنند. کیف قاپی میکنند و برای خانمها مزاحمت ایجاد میکنند. خیلی از خانمها میآیند اعتراض میکنند که شما این جا هستید و اینها آزادانه در واگن برای ما مزاحمت ایجاد میکنند؟ پسربچه که احساس کرده بود یک حامی پیدا کرده است، دوباره زد زیر گریه و گفت: من اگر میخواستم کیف قاپی کنم، دست فروشی نمیکردم. رو به من کرد و با هق هق گفت: خانم به خدا من دزد نیستم. از مرد پرسیدم: شما او را وقت کیف قاپی دیدهاید یا شکایتی از این پسر داشتهاید؟ پاسخش منفی بود. به اتاق مرد رفتیم، تا فرم تعهدنامه پر شود. مرد پشت میز نشست و پسر روبه رویش ایستاد.

- اسمت چیه عموجون؟

- حسین...

به شماره شناسنامه که رسید، حسین گفت که حفظ نیست. مرد با لحن مهربانی پرسید: یعنی ایرانی هستی؟ و حسین اصرار کرد که ایرانی است. قسم خورد. گریه کرد. شماره تلفن خانهشان را داد و مرد گفت که باور کرده است: زنگ میزنم خانوادهات بیایند تو را ببرند. با شماره تلفنش تماس گرفت. زنی که آن طرف خط گوشی را برداشت، ابتدا کنجکاوانه خواست بداند چه اتفاقی افتاده است. وقتی به او از دستگیری حسین گفته شد، پاسخ داد چنین پسری ندارد.

زیر تعهدنامه را که امضا کرد، مرد دوباره گفت: اگر ایرانی هستی و راست میگویی زنگ بزن خانوادهات بیایند تو را ببرند.

حسین با لحنی کودکانه گفت: وقتی خودم میتوانم بروم چرا آنها بیایند؟

پسربچه کوتاه آمد، که افغانی است و قسم خورد که اجازه اقامت دارند و مدام میگفت: یک مُهر طلایی روی کارتمان است.

مرد، حسین و کیسه نایلونیاش را گشت و گفت: میخواهم مطمئن شوم که مواد مخدر ندارد.

باز هم گریه کرد. تحقیر شده بود. برگه امتحان ریاضیاش را از جیبش بیرون آورد و به من نشان داد. کلاس اول راهنمایی بود و تاریخ چاپی بالای برگه امتحان تاریخ دیروز را نشان میداد و حسین پانزده گرفته بود. بعد رو به من کرد و گفت: به خدا برای خرج تحصیلم دست فروشی میکنم. بابام باربر است، اما من میخواهم مهندس مکانیک شوم.

مرد روی صندلی نشست و با دست کمی بالاتر از دسته صندلی را نشان داد و گفت: یک بار یک دختربچه این قدی را گرفتم. مادرش یک شماره تلفن توی لباسهایش گذاشته بود. به آن شماره تلفن کردم. وقتی فهمیدند از حراست مترو است، گفتند ما چنین دختری نداریم. آخرش با خواهش آدرسشان را گرفتم و خودم دختر را بردم خانهشان.

حسین رفت، اما به او اجازه ندادند با مترو برود. کیسه نایلونی را روی کولش انداخت و همین طور که اشکهایش را پاک میکرد، از پلههای خروجی مترو بالا رفت.

 

منبع: روزنامهی اعتماد

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com