طبقه کارگر ایران، چشمانداز وحشت و دورنمای امید

 

ناصر پایدار

                                                                                          

سه سال پیش بورژوازی ایران خود را در آستانه خروج از یک دوره متلاطم بحران و شروع دور جدیدی از رونق و سازندگی میدید! آنچه سرمایهداران از هر بخش یا جناح، و رژیم سیاسی حاکم با هر ترکیب و قماش، تصور میکردند، طبیعتا انگارههای متناقض فاقد پشتوانههای مادی بود؛ اما این ذات بورژوازی است که توهمات خود را آیات مقدس تحقیقی و در مورد خاص جمهوری اسلامی، الهی و آسمانی خواند. شالوده بنای اوهام و عوامفریبیهای دولت روحانی آن بود که برجام ثمر خواهد داد!! تحریمها یکی پس از دیگری لغو میشود!! بانکهای بینالمللی موانع سر راه مبادلات ارزی و پولی را برمیچینند!! داد و ستد میان بازار داخلی ایران و بازار جهانی عادی میگردد!! سرمایه اجتماعی ایران پروسه طبیعی سامانپذیری خود در چرخه بینالمللی اقتصاد سرمایهداری را از سر میگیرد!! با رفع تحریمها، هزینه تولید و تشکیل سرمایه ثابت در کشور به گونهای فاحش پائین میآید!! و حجم و نرخ سودها به همان میزان بالا میرود!! سرمایههای پیشرفتهترین ممالک صنعتی دنیا، در شکل مدرنترین ماشینآلات و تکنولوژی و دستاوردهای دانش بشری به سوی ایران سرازیر میشوند، کوه رفیع سرمایههای سرگردان و نقدینههای داخلی با سرمایههای خارجی به هم میآمیزند و نتیجه آمیزش آنها انباشت غولآسا در صنعت و تولید با بالاترین گنجایش بارآوری کار اجتماعی میگردد!! یک دوره طلائی رونق انباشت سرمایه همه جا را میگیرد. بازار اشتغال راه اعتلای بی سابقه میپیماید و در یک کلام همه مشکلات اقتصادی حل خواهد شد!! دولت روحانی در معماری این بنای وهم به این حد بسنده نمیکرد. رویای برجام دوم، سوم، حل همه مجادلات منطقهای و بینالمللی، غلبه بر معضلات سیاسی، اجتماعی، حقوقی، فرهنگی داخلی و به عنوان نتیجه تمامی اینها، سرکوب موفق جنبش کارگری با سلاح اتحادیهسازی و مدنیت، همراه با کشتار فیزیکی، به کل احلام بالا افزوده میشد و کاخ خیالبافیها تا اوج آسمان بالا میرفت.

این برج بلند آرزوها، نه امروز، که پیش از حفاری اولین سانتیمتر واقعی بنا، شروع به ریزش کرد. فروریخت؛ کوه موش زائید و موشها سیل طاعون راه انداختند. انتظارات پشت سر هم نکول شدند. تمثالهای بوالعجب برجام دو و سه، پیرهن حسرت تن کردند؛ بانکهای بینالمللی به وضع پیشین ادامه دادند؛ از هجوم سرمایههای خارجی خبری نشد؛ فروپاشی چرخه انباشت و بازتولید سرمایه اجتماعی شتاب تازهای گرفت؛ نرخ بیکاری سرطانیتر شد و همه چیز با سرعت بیشتر رو به وخامت رفت. بورژوازی قرار اعتراف به شکستهای خود نداشت. در یک چشم به هم زدن، خشت، خشت رویاهای واهی را با کلوخهای گلین دروغ جایگزین نمود. از رشد اقتصادی هشت درصدی و دوازده درصدی گفت. جنجال کاهش تورم راه انداخت. در کمال بیشرمی سخن از بهبود وضع اشتغال به میان کشید. و فراوان فریبها و دروغهای دیگر سرهم بندی کرد.

موضوع اصلی بحث حاضر چیز دیگری است، اما برای پرداختن به آن چارهای نیست جز این که بر روی واقعیتهای پشت این فریببافیها لحظهای درنگ کنیم. شکی نیست که برجام برای طبقه سرمایهدار ایران و جمهوری اسلامی بدون هیچ دستاورد نبود. افزایش صادرات روزانه نفت از هشتصد هزار بشکه به حدود چهار میلیون بشکه و تغییر شرایط این صادرات از نداشتن هیچ گونه تصویر روشن برای دریافت بها یا زمان حصول آن، به دریافت متعارف کل این بها یا حتی عظیمترین بخش آن، مسلما یک موفقیت برای دولت سرمایهداری بود. شرایط پس از اجرای پارهوار برجام، رقمی بالغ بر ١۵٢ تریلیون تومان بر محصول اجتماعی سالانه یا آنچه بورژواژی تولید ناخالص داخلی میخواند، افزود و کل آن را از ۵١٧ تریلیون به حدود ٦٧٠ تریلیون تومان رساند. دامنه این موفقیت برای بورژوازی و دولتاش در همین حد خلاصه نشد. نفت یک مائده آسمانی نیست، یک کالا است و ارزش آن توسط زمان کار انسانی اجتماعا لازم تعیین میگردد. کالاها لزوما به ارزش خود فروخته نمیشوند، بلکه در چهارچوب کارکرد قوانین و مولفههای مربوط به تشکیل نرخ سود عمومی، پائینتر یا بالاتر از آن به فروش میرسند. در این میان، کالاهای معینی مانند نفت به دلیل شرایط خاص انحصاری، نیاز ویژه بازار و تاثیر فاکتورهای مهم دیگر نرخ سودی به مراتب بیشتر از نرخ سود متوسط، نصیب خود میسازند. شرایطی که البته در حال تغییر است و در سالهای آتی به ویژه با چشمانداز تولید وسیع نفت شیل آمریکا تحولات مهمتری را تحمل خواهد کرد. نکته مورد تأکید آنست که رقم ١۵٢ تریلیون تومان اضافه شده به تولید ناخالص داخلی صرفا بخشی از اضافه ارزشهای بینالمللی است که جمهوری اسلامی با توجه به موقعیت انحصاری و مولفههای دیگر کماکان موجود این کالا، سهم خود نموده است. این اضافه ارزشها در عظیمترین بخش خود به سرمایه تبدیل میشوند و نقش آنها در چرخه ارزشافزایی سرمایه اجتماعی ایران یا سرمایهداری هر کشور صادر کننده نفت را نمیتوان در همان رقم خالص عایدات نفتی خلاصه کرد.

برای روشن شدن موضوع مجبوریم سراغ آمار رویم. بانک مرکزی جمهوری اسلامی ضمن تاکید بر رشد جهشی اقتصادی از منفی یک و شش دهم درصد در سال ١٣٩٤ به مثبت دوازده و نیم درصد در سال ١٣٩۵، نقش بخشهای مختلف اقتصاد، در این رشد حیرتآور را این گونه گزارش کرده است. نفت حدود ده درصد، بخش موسوم به خدمات کمی کمتر از دو درصد، حوزه صنعت و معدن شش دهم درصد، آب و برق و گاز در مجموع نیم درصد و بالاخره بخش کشاورزی و زیر مجموعههای آن حدود سه دهم درصد سهم داشتهاند. گزارش بانک مرکزی نقش سه دهم درصدی حوزه کشاورزی در نرخ رشد دوازه و نیم درصدی را متاثر ازقیمتگذاری تضمینی محصولات زراعی از سوی دولت دانسته است و در رابطه با بخش کشاورزی تصریح کرده است که اعطای نود تریلیون ریال تسهیلات به بنگاههای متوسط فقط تا مهرماه سال ٩۵ در اثرگذاری این بخش بر رشد اقتصادی کشور غیرقابل انکار است.

به این ترتیب میبینیم که نرخ رشد بخشهای غیرنفتی نیز کم یا بیش متاثر از وفور اضافه ارزشهای نفتی بوده است. این اضافه ارزشها نقش کلیدی دیگری هم ایفا میکنند. بخش نفت در چرخه اقتصاد سرمایهداری ایران تنها بخشی است که عظیمترین حجم صادرات را دارد و بهای آن به صورت ارز دریافت میشود. این حجم بزرگ ارز تاثیر بسیار تعیین کنندهای در پویه سامانپذیری سرمایهها و مبادلات میان سرمایه اجتماعی ایران با بازار جهانی سرمایهداری ایفاء میکند. صنعت، کشاورزی، خدمات یا سایر قلمروها بدون این مقادیر کلان ارز، قادر به حل معضلات خود نیستند. در تهیه هر دو جزء سرمایه ثابت، اعم از استوار یا گردشی دچار مشکل میگردند، مشکلی که میتواند هزینه تولید و نرخ سود آنها را تحت تاثیر قرار دهد.

این نکات را در اینجا آوردیم تا بگوئیم که سرمایههای نفتی از این لحاظ هم در تعیین نرخ رشد این بخشها تاثیر جدی دارند اما تا جایی که به سال ٩۵، دولت روحانی و ثمره برجام مربوط است کل این تاثیر بسیار محدود یا در واقع نامحسوس بوده است. بانک مرکزی در گزارشهای خود سهم بخشهای غیرنفتی را در آنچه که افزایش دوازده و نیم درصدی رشد تولید ناخالص داخلی نامیده است حدود سه درصد دانسته است، اما چنین چیزی اتفاق نیافتاده است. هیچ رشدی در این قلمروها رُخ نداده است. حجم قابل توجهی اضافه ارزشهای نفتی با هدف رهایی این بخشها از فروپاشی گسترده به چرخه بازتولید آنها تزریق شده است و همین را مبنی یا شاخص رشد سه درصدی جنجال کردهاند. برای دیدن کنه ماجرا حتی به کالبدشکافی مارکسی رُخدادها هم نیاز نیست. آمار و ارقام مندرج در اسناد منتشر شده همین بانک مرکزی، مرکز آمار ایران، اتاق بازرگانی تهران یا کمیسون اقتصادی مجلس اسلامی کفایت میدهد. فقط به یک جمله از متن همان گزارش بالا یعنی گزارشی که دنیا را از غوغای نرخ حیرتآور رشد دوازده و نیم درصدی پر کرده است!! نظر اندازیم. بانک میگوید: با این حال تشکیل سرمایه ثابت ناخالص که یکی از شاخصهای مهم در ارزیابی میزان سرمایهگذاری در کشور است، با کاهش سه و هفت دهم درصدی مواجه بوده است. گزارش مذکور همزمان اضافه میکند که: سهم تشکیل سرمایه ثابت ناخالص طی سالهای اخیر در اثر رکود و تحریمهای بینالمللی به طور قابل توجهی کاهش داشته و از بیست و هفت و شش دهم درصد در سال ١٣٩١ به بیست و سه دهم درصد در سال ١٣٩۵ رسیده است سرمایه داری ایران در حوزه آمار و ارائه دادههای اقتصادی نیز همسان کل آنچه از سایر تریبونهای مالکان و حاکمانش پخش میشود، دنیای عجایب فریبکاریها و شعبده آفرینیها است. موج طوفانآلود نرخ رشد اقتصادی دوازده و نیم درصدی با کاهش حدود چهار درصدی نرخ تشکیل سرمایه ثابت در کل سرمایه اجتماعی آمیخته است!! اما طول و عرض مساله افزونتر از اینها است. بانک مرکزی میافزاید که موازنه پرداختهای کشور در پایان سال ١٣٩۵ حدود هفت و هفت دهم میلیارد دلار منفی شده است. این رقم در انتهای سال ١٣٩۴ فقط دو و نیم میلیارد دلار بوده است. خالص حساب سرمایه نیز از منفی دو و نیم میلیارد دلار در آخر سال ٩۴ به رقم منفی هجده و سه دهم میلیارد دلار در پایان ١٣٩۵ تغییر یافته است. بازار بورس نیز دقیقا با همین دادهها، همصدا است و شاخص آن با یک افت سه و هفت دهم درصدی از هشتاد هزار و ٢١٩ واحد در شروع سال ١٣٩۵ به هفتاد و هفت هزار و ٢٣٠ واحد در پایان این سال سقوط کرده است. همه چیز حدیث فروپاشی روزافزون اقتصاد سرمایهداری ایران است و این در شرایط بود که دولت روحانی با سفید کردن روی گوبلز و رجوع به حجم صد میلیارد دلاری اضافه ارزشهای نفتی، هر لحظه و هر کجا عربده نرخ رشد افسانهای بالاتر از دوازده درصد سر داد. نه فقط هیچ کارخانهای تاسیس نشد که شمار زیادی از واحدهای صنعتی در حال کار هم بر شمار شرکتهای ورشکسته و تعطیل پیشین افزوده شدند. نه تنها سرمایههای خارجی برای ورود به بازار داخلی انباشت، دست و پا نشکستند که فرار سرمایههای داخلی از پیشریز در حوزه صنعت رکورد تازه کسب نمود. حجم نقدینگی سی درصد رشد کرد و به رقم ١٤٤۵ تریلیون تومان رسید.

تا اینجا فقط در مورد سال ١٣٩۵ بود. سال ١٣٩٦ در هفته، هفته خود، دست سال پیش را از پشت بست. اضافه ارزشهای انبوه نفتی با همان رقم سال قبل، همچنان به سوی صندوق محاسبات جمهوری اسلامی سرازیر بود، اما دولت روحانی دیگر نمیتوانست از نرخ رشد دوازده و نیم درصدی بگوید. ناچار بود به راهاندازی جنجال چهار و نیم درصد رشد و البته با همان تناقضبافیها و عوامفریبیهای پیشین اکتفاء کند. بانک مرکزی این بار گفت که نیمه اول سال، چهار و نیم و نیمه دوم همین حدود رشد خواهیم داشت، اما دقیقا در همان جا افزود که نرخ تشکیل سرمایه ثابت در این سال هم از یک دهم درصد فراتر نرفته است!! به گوشه دیگری، به یکی از حساسترین شاخصهای وضعیت اقتصادی و چرخه تولید و بازتولید سرمایهداری ایران، به کارنامه روز بانکهای جمهوری اسلامی سر بزنیم.

شمار بانکها در ایران بسیار کثیر و رویش آنها به ویژه در چند دهه اخیر، تحت تاثیر عوامل متعددی که شرح آنها نیاز بحث حاضر نیست، قارچگونه بوده است. از کثرت شعبات بانکی نمیگوئیم. اشاره ما به سرمایهگذاریهای متفرق و زیاد بانکی متعلق به تراستها و گروههای مالی مختلف در قیاس با خیلی از کشورها است. اصل بحث اما چیز دیگری است. بانکها نبض تپنده شریان هستی سرمایهداری هستند، سهامداران عظیم تمامی بنگاههای صنعتی به ویژه صنایع بزرگ و غولآسا میباشند، در پیشریز سرمایه تمامی بخها از صنعت و معدن تا کشاورزی و خدمات و حمل و نقل و حوزههای دیگر موقعیت کلیدی دارند، بزرگترین غولهای تولیدی یا تجاری، سرمایههای خود را با وامهای دریافتی از موسسات بانکی فراهم میسازند، سرچشمه بحران سرمایهداری مسلما و بدون هیچ تردید وجود سرمایه و پویه تولید سرمایهداری است، اما حال و روز بانکها با توجه به نقش آنها رنگ رُخساره گویایی از سر ضمیر سرمایه یا همان حلقه تولید سرمایه اجتماعی هستند. با این توصیف ببینیم که بانکهای جمهوری اسلامی چه میگویند و سر ضمیر سرمایه را چگونه حکایت میکنند؟ به جدول زیر نگاه کنیم.

 

http://www.ofros.com/maghale/images/hvzsh.jpg

 

از میان بانکهای بالا، حداقل سه بانک، یعنی صادرات، دی و ایران زمین، ورشکستهاند و قادر به ادامه کار نیستند. مابقی همراه با خیلی از بانکهای دیگر که نامشان در این لیست نیست، تراز سالانه خود را با زیانهای سنگین منتشر نمودهاند. در همین جا نیاز به گفتن است که کل سرمایه بانکها در سال ١٣٩٦ بالغ بر نود تریلیون تومان بوده است. از این رقم حدود پنجاه و پنج تریلیون به بانکهای دولتی و مابقی به بانکها و موسسات مالی خصوصی تعلق داشته است. بدهی دولت به این بنگاهها یا در واقع سیستم بانکی، ٢۵۵ تریلیون تومان یعنی نزیک به سه برابر کل سرمایههای آنها گزارش شده است!!! آنچه از لا به لای این ارقام و دادههای آماری چشمها را خیره میسازد، موقعیت بسیار ویژهای است که کل سرمایه اجتماعی ایران دارد. این دادهها میگویند که بخش صنعت، معدن، ساختمان، آب و برق، کشاورزی، خدمات و همه حوزههای اقتصاد، زیر فشار خُرد کننده بحران و تحریمها، زیر شلاق افزایش تصاعدی جهشوار بهای تشکیل سرمایه ثابت، به رغم تشدید انفجارآمیز فشار استثمار تودههای کارگر و بالا رفتن نرخ اضافه ارزشها، باز هم قادر به تحصیل نرخ سودهای مورد نیاز چرخه ارزشافزایی نمیباشند. در چنین وضعی، سرمایهها به صورت نقدینگی با خروش سیلآسا به سوی بانکها سرریز میشوند، اما بانکها و کل بنگاههای مالی کشور دچار همان معضل لاینحلی هستند که سرمایهداران منفرد، تراستهای صنعتی خصوصی یا دولتی در ورطه آن اسیرند. سود از آسمان نمیبارد و سرمایههای جمع شده در بانکها برای ارزشافزایی و کسب سود باید بر گنجینههای غولپیکر اضافه ارزشهای حاصل استثمار تودههای کارگر چنگ اندازند، باید به صورت وام در اختیار تراستهای کوچک و بزرگ دولتی یا خصوصی، دولت سرمایهداری و بالاخره سرمایهداران منفرد قرار گیرند یا این که مستقیما و توسط خود غولهای بانکی در این یا آن قلمرو اقتصادی پیشریز شوند. سرمایههای بانکی قهرا در سطحی وسیع دست به این کار میزنند، اما زیر فشار موج بحران و ضربات کوبنده تحریمها باز نمیگردند. بحران که سرچشمه آن در پویه تولید سرمایه و در وجود خود سرمایه است به این موسسات پمپاژ میشود و آنها را یکی پس از دیگری دچار زیانهای فاحش و کوبیدن آستان ورشکستگی میسازد. به هرکجای این ویرانه نظر اندازیم، سوای فروپاشی، سقوط و سرکشی بحران هیچ چیز دیگر قابل دیدن نیست. نرخ رشد دوازده و نیم درصدی یک جنجال دروغ و مالامال از فریبکاری است. سیل اضافه ارزشهای نفتی در سهم مهمی از خود صرف راهاندازی جنگ و بحران در منطقه، سرکوب فیزیکی و فکری تودههای کارگر، هزینههای کهکشانی سپاه، ارتش، بسیج، حوزههای علمیه، بیت رهبری، بیدادگاهها و بنگاهها یا نیروهای دیگر شده است. مابقی نیز زیر فشار خرد کننده بحران، تحریم ها و تاثیر بسیار سهمگین این تحریمها بر هزینه تشکیل سرمایه ثابت و لاجرم کاهش و افت نرخ سودها، قادر به هیچ میزان رونق در چرخه اقتصاد سرمایهداری نشده است. به سراغ مسائل دیگر رویم.

استراتژی توسعهطلبی و بحرانآفرینی جمهوری اسلامی در منطقه و جهان با هدف استیفای سهام هر چه افزونتر در ساختار مالکیت و قدرت سرمایه جهانی در همه وجوه خود با شکست مواجه شده است. رژیم در این چهار دهه نه فقط هیچگاه اسیر بنبستها و تنگناهای صعبالعبور یا غیرقابل عبور امروزی نبود، که بالعکس پیروزی پشت سر پیروزی داشت. با شیوهای فاشیستی روی عقب ماندگی فکری و محرومیتهای معیشتی فقیرترین لایههای طبقه کارگر ممالک منطقه سرمایهگذاری کرد، به سازماندهی فاشیستی این نیروها پرداخت، حزبالله، سپاههای قدس و بدر، حشدالشعبی، مدافعان حرم، گردانهای ابوالفضل، فاطمیون، عصائب، کتائب و دهها سپاه و گردان دیکر را آماده اجرای دستورات خود و بورژوازی متحد خویش در نقطه، نقطه کشورهای منطقه نمود. بخش عظیمی از اضافه ارزشهای حاصل استثمار تودههای کارگر ایران را هزینه تشکیل و توسعه این نیروها کرد. به کمک این برنامهریزیها و سازماندهیها، در برخی جاها از جمله عراق، لبنان، سوریه و یمن، بخشی از حاکمیت و قدرت سیاسی سرمایه یا حداقل اپوزیسیون نیرومند دولتها شد. جمهوری اسلامی در آن سالها همه این موفقیتها را به دست آورد، وضعی که قابل دوام نبود، اما چند عامل به پیشبرد موفق نقشههایش کمک میکرد. بخش قابل توجهی از بورژوازی ممالک عربی به هزینههای بیدریغ و کارهای روزش احتیاج داشتند. طیفی از بورژوازی عراق در دوره استیلای رژیم صدام چنین بود. دولت اسد نیز از این مداخلهجوییها سود میبرد. مشابه این وضع در لبنان، یمن، بحرین هم صدق میکرد. همه جا یک بخش بورژوازی، در قدرت یا اپوزیسیون، آویختن به استراتژی رژیم را چاره کار خود برای گذر از این ستون به آن ستون مییافت. ماجرا به همین جا ختم نمیشد. در دوره جنگ ارتجاعی میان دولتهای عراق و ایران، با این که غالب حکام عرب از صدام حمایت میکردند، اما جانبداری آنها بیشتر رنگ و بوی ز هر طرف که شود کشته سود اسلام داشت و نسبت به ارتباط تنگاتنگ اپوزیسیونها، با جمهوری اسلامی حساسیت زیادی نشان نمیدادند. چند سال بعد جنگ خلیج توسط بوش اول و سپس لشکرکشی هولوکاستزای بوش دوم به افغانستان و عراق، طلاییترین چشماندازها را در اختیار رژیم اسلامی قرار داد تا طیف مورد بحث بورژوازی عرب را وسیعتر و نیرومندتر به سوی خود جلب کند. سونامی بربریتهای بورژوازی امریکا در منطقه و سپس ورشکستگی و انحطاط روزافزون استراتزی خاورمیانهای ایالات متحده این روند را باز هم تشدید کرد.

جمهوری اسلامی در این چهار دهه پروسه استخوانبندی قدرت خود در منطقه و تبدیل شدن به بخشی از ساختار نظم اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ممالک عرب را با موفقیت پیش برد، اما این راهبرد باردار عظیمترین تلاطمات و شکستها بود. هر چه جلوتر میرفت، بورژوازی حاکم کشورهای حوزه خلیج وحشتزدهتر و هراسناکتر میشد. برخی از آنها صبح که از خواب برمیخاستند، قیافه این رژیم را در کنار خود، در قلمرو قدرت و حاکمیت خود، بر سر میز برنامهریزی نظم اقتصادی و سیاسی سرمایه اجتماعی این قلمرو، مهمان میدیدند. لبنان و عراق چنین بودند و دولتهای سعودی، امارات، یمن، اردن و قطر، آینده این دو کشور را سرنوشت دیر یا زود خود مییافتند. بورژوازی و رژیمهای حاکم این ممالک هر لحظه که میگذشت، شمشیر خطر را سهمگینتر بر گردن خود لمس میکردند، کابوس حضور جمهوری اسلامی در شیرازه حاکمیت خود را هولناکتر و چشمانداز خلاصی از این کابوس را دشوارتر میدیدند. در همین راستا، مبرمیت تدارک برای چالش خطر را فوریتر و حیاتیتر به حساب میآوردند. شکست هولوکاستآفرینی دولت آمریکا، در همان حال که بازار توسعهطلبی و زیادتخواهی رژیم ایران را رونق بخشید، احساس نیاز به مقابلهجویی فعال، کارساز و استراتژیک با این بحرانآفرینیها را در میان دولتهای عرب رقیب هم عمق و حدت داد. نوعی تقابل کارا که از شاخ و شانه کشیهای دیپلوماتیک یا جنگطلبیهای لفظی رسانهای فراتر رود، توسعهطلبیهای روز رژیم را عملا مهار کند و ظرفیت و توان این زیادتخواهیها را دچار فروپاشی سازد. احساس نیاز به این این تدارک و برنامهریزی اگر هم در گام نخست ویژه حکام سعودی و نزدیکان بود، در گام بعد بسیار سریع مساله حیاتی عظیمترین بخش بورژوازی عرب و خاورمیانه شد. نیاز به توضیح نیست که دولت اسرائیل از همان آغاز با برخوداری از حمایتهای همه جانبه آمریکا در این مسیر قدم برمیداشت و به تمامی تلاشهای ممکن دست میزد.

تدارک مقابلهجوییها با نقش کلیدی عربستان سعودی شروع به بالیدن کرد، اما پایان عمر دولت بوش، شتاب این روند را دچار اختلال نمود. شکست محافظهکاران آمریکا در سال ٢٠٠٨، در سناریوی موسوم به انتخابات ریاست جمهوری و شروع سکانداری تیم اوباما، شکست بسیار پر خسارت و غرامت بار استراتژی آنها در خاورمیانه و سراسر جهان هم بود. اوباما با صعود از تپهماهورهای محصول ویرانیهای عظیم همین شکست به قدرت رسید. او مجبور بود که سیمای صوری حضور امپریالیستی بورژوازی آمریکا در پهنه بینالمللی را رنگآمیزی کند. جنگهای پر هزینه نوع لشکرکشی به افغانستان و عراق را با جنگ اقتصادی و بمباران معیشت تودههای کارگر کشورها جایگزین نماید. از این طریق، دولتهای خارج از مدار نظم نسخهپیچی آمریکا را تا دورترین مرزهای ممکن زیر فشار قرار دهد و متقاعد به رضا و تسلیم کند. پیگیری این راهبرد توسط دولت اوباما، در رابطه با جمهوری اسلامی و اوضاع جاری منطقه، نقش شمشیر دو دم را بازی میکرد. از یک سوی فشار تحریمهای خرد کننده بینالمللی، بر رژیم ایران، موقعیت این رژیم را تضعیف و پویه مقابلهجویی عربستان و متحدان علیه دولت اسلامی را موفقیتآمیز میساخت. اما از سوی دیگر، جبهه در حال شکلگیری برای تقابل و تسویه حساب را هم مورد پشتیبانی جدی قرار نمیداد. نه فقط دولتهای عرب حوزه خلیج را در پیشبرد نقشههای خود حمایت نمینمود که حتی با جناح راست افراطی بورژوازی اسرائیل هم در این قلمرو معین همراهی بارزی نمیکرد. جهتگیری دولت اوباما در این مدت با این که کوبندهترین ضربات را بر شیرازه اقتصاد ایران وارد ساخت، اما هیچ تاثیری بر راهبرد توسعهطلبانه و مداخلهگرانه جمهوری اسلامی در منطقه بر جای ننهاد. یک دلیل مهم آن را شاید بتوان سرریز فورانگونه و تاریخا بیسابقه اضافه ارزشهای نفتی بر چرخه ارزشافزایی سرمایه اجتماعی ایران دید. رژیم به یمن این اضافه ارزشهای غولآسا و همزمان تشدید بیمهار فشار استثمار تودههای کارگر توانست دامنه نفوذ و حضور خود در کشورها و نقش خویش در ساختار قدرت سیاسی پارهای رژیم ها را توسعه دهد و تقویت کند. جنگ سوریه در شروع خود، چشمانداز تمامی فتوحات چندین ساله و چند دهه جمهوری اسلامی را به سوی تیرگی راند، اما ورود روسیه به میدان کارزار همه این معادلات را بر هم ریخت. این که چرا عربستان سعودی، همه کشورهای عرب حوزه خلیج، مصر، اردن، ترکیه و حتی اروپا و آمریکا در سالهای نخست جنگ به صورت سراسری و یکپارچه شعار سرنگونی دولت اسد را سر دادند، هیچ بی دلیل نبود. جنگ سوریه عملا میدان واقعی تعیین سرنوشت همه رُخدادهای جاری خاورمیانه، حتی بازپردازی کفه توازن قوای میان قطبهای مختلف سرمایه جهانی شد. سقوط اسد میتوانست پایان همه توسعهطلبیها، بحرانآفرینیها و زیادتخواهیهای جمهوری اسلامی، حتی آغاز افول پر شتاب عمر این رژیم شود. جمهوری اسلامی این را خوب درک مینمود و هیچ چارهای نمیدید سوای آن که آخرین باقی مانده گوشت و پوست و استخوان طبقه کارگر ایران را هزینه پیروزی در این جنگ کند. این پیروزی البته بدون ورود روسیه به صحنه ماجرا غیرممکن بود. اما چنین نشد. دولت پوتین با همه قوا پای پیش نهاد، به این دلیل روشن که حفظ رژیم اسد و جلوگیری از سقوط سوریه به دام آمریکا و غرب، برای بورژوازی روسیه نیز به همان اندازه جمهوری اسلامی و شاید بیشتر، اهمیت داشت. اسد باقی ماند و رژیم ایران به توسعهطلبیهای خود ادامه داد، اما این فرایند تلاطمات، تعارضات و فرسایشهای درون خود را هر چه انفجارآمیزتر ساخت، چرخه اقتصاد سرمایهداری ایران با تحمل بیش از پیش هزینههای جنگ و دخالت و بحرانآفرینی در منطقه، با سرعت به سمت فروپاشی رفت. بازار نفت رونق پیشین را از دست داد. تحریمها، لحظه به لحظه بحران جاری سرمایه را کوبندهتر و مهارناپدیرتر کرد. سیل عظیم و پر خروش اضافه ارزشهای نفتی فرو نشست، طبقه کارگر ایران به لحاظ فشار گرسنگی، کارتنخوابی، فقر و فلاکت، آوارگی و مرگ و میر ناشی از نداری، وارد فاز بسیار غیرقابل تحملتری شد. جنبش کارگری شروع به میدانداری افزونتر کرد. شمار اعتصابات کارگری رو به اوج رفت. تندباد نارضایی و خشم و قهر کارگران اندک، اندک آژیر طوفان سر داد. بخشهای مختلف بورژوازی در درون، حاشیه یا بیرون ماشین دولتی باز هم بیشتر به جان هم افتادند. جمهوری اسلامی به مرحله کاملا تازه و کم سابقهای از فشار تنگناها پای نهاد. اوضاع چنین شد، اما انعقاد توافقنامه هستهای ولو برای کوتاه مدت آبی بر شعلههای این آتش ریخت. در مورد این قرارداد یا برجام در جاهای دیگر بحث کردهایم. سخن حاضر پیرامون عواقب و آثار همه اینها بر روند روز اوضاع است. پایان عمر دولت اوباما و شروع سکانداری فاشیسم بورژوازی در سفینه قدرت سیاسی ایالات متحده پروسه سیر حوادث را به طور چشمگیر بر هم زد. مساله در حد رفتن یک دولت و آمدن دولت دیگر خلاصه نمیشد. سرمایهداری آمریکا از مدتها پیش، باردار عروج فاشیسم بود. پیشزمینههای آن در پیچ و خم پروسه تحولات شصت سال اخیر سرمایه جهانی، رابطه بخشهای مختلف سرمایه، آرایش جدید بلوکبندیها، تغییر سهم قطبها، حوزهها و کشورها در میران اضافه ارزشها یا مالکیت، ساختار قدرت و نسخهپیچی نظم سرمایه بینالمللی به اندازه کافی وجود داشت. سرمایه اجتماعی آمریکا، طی این دههها در خیلی عرصهها، از جمله دستیابی به آخرین دستاوردهای تکنیک و دانش بشری، به کارگیری این دستاوردها در بارآوری کار اجتماعی، افزایش قدرت رقابت در بازارهای بینالمللی و در همین راستا بالا بردن سهم خود از اضافه ارزشهای حاصل استثمار طبقه کارگر دنیا همچنان از همه جلوتر بود. دلار نیز با همه افت و خیزها، کماکان به امپراطوری خود ادامه میداد، اما مجرد این مولفهها و پیشتازی در این عرصهها، برای حفظ موقعیت پیشین ایالات متحده و سرمایهداری این کشور در پهنه جهانی کفاف نمیداد. در فاصله زمانی مورد گفتگو، هر سال که گذشت نقش اقتصاد آمریکا در سیادت بر چرخه ارزشافزایی سرمایه جهانی به صورت بارز کمرنگتر شد و به تبع آن موقعیت بورژوازی و دولت این کشور در دنیا روند تضعیف پیمود. بررسی دقیق این فرایند نیازمند خیلی بررسیها است، اما درک عام ماجرا و دیدن رویه ظاهر رُخداد کار چندان دشواری نیست. سالهاست که ممالک امریکای لاتین حوزه ویژه انباشت و داد و ستد سرمایههای آمریکایی نیستند و سهم بزرگی از این بازار را تسلیم رقبا کردهاند. چهل و هفت درصد سرمایهگذاریها در این بخش دنیا توسط بورژوازی و دولت سرمایهداری چین صورت میگیرد. آمریکا سالیان متمادی است که قدرت اقتصادی برتر افریقا نیست و در سالهای اخیر، چین حتی به رقیب سرسخت و شاید فائق کشورهای اتحادیه اروپا در این قاره تبدیل شده است. هر دو قطب کماکان عظیم سرمایه بینالمللی یعنی آمریکا و اروپا، سالها است که در سطحی چشمگیر حوزه انباشت سرمایه و بازار فروش کالاهای چینی هستند. مساله اصلی و تعیین کننده اما به هیچ وجه این یا رُخدادهایی از این دست نیست. موضوع پایه ایتر و بنیادیتر، تغییراتی است که در پویه تولید و بازتولید سرمایه جهانی به لحاظ رابطه میان بخشهای مختلف سرمایه اتفاق افتاده است. دورانی که بازار داخلی این یا آن جامعه قلمرو کاملا انحصاری صدور و پیشریز سرمایههای یک کشور یا حتی یک قطب سرمایه جهانی باشد سپری گردیده است. در همین راستا، تاریخ اجبار بدون هیچ قید و شرط تبعیت دولتهای مختلف سرمایهداری از یک قدرت مسلط امپریالیستی خاص هم کم یا بیش به انتها رسیده است. مولفه بسیار مهم و اساسی دیگری را هم اضافه کنیم، جهان از سرمایه اشباع است. متوسط ترکیب ارگانیک سرمایه در سراسر جهان (سرمایه جهانی) حتی در قیاس با چند دهه پیش به اوج رفته است و لاجرم نرخ سودها به رغم رشد انفجاری نرخ اضافه ارزشها مدام در حال نزول هستند، دوران نرخ سودهای چهل و سی درصدی دیری است که پایان یافته است و جای خود را در آخر قرن بیستم به نرخهای پانزده درصدی و در شرایط فعلی بسیار کمتر از آن داده است. جنگ بر سر سهم اضافه ارزشها و حفظ حتیالمقدور نرخ سودهای مورد نیاز ادامه ارزشافزایی سرمایه اجتماعی کشورها، بورژوازی همه ممالک دنیا را میلیونها بار وحشیتر از وحوش صحرا، به جان هم انداخته است. نظام سرمایهداری در مقیاس جهانی بحران خیزترین دوره تاریخی خود را میگذراند. در متن کل این رُخدادها، سرمایه اجتماعی ایالات متحده و به تاثیر از آن بورژوازی آمریکا دیگر قدرت فائقه امپریالیستی بدون هیچ منازع در هیچ نقطه این دنیا نیست. سرگذشت استراتژی خاورمیانهای این کشور در طول سالهای اخیر فقط نمود کمرنگی از این وضعیت بود.

افول یکهتازی بیمهار اقتصادی و سیاسی آمریکا در سطح جهانی و رویش غیرقابل گریز موانع تاریخی، بر سر راه دستیابی سرمایه اجتماعی این کشور به عظیمترین سهم اضافه ارزشها، در طول این دههها، کل بورژوازی ایالات متحده را آشفته و عاصی ساخت. سرمایهداری آمریکا دیگر غول بیعنان اقتصادی و امپریالیستی دهه شصت سده بیستم نبود. دیگر با کودتاگری نمیتوانست مشکلات خود را حل کند و دولتهای ایالات متحده با هر اشاره سرانگشت قادر به انجام کودتا و بردن و آوردن دولتها نبودند. کاخ سفید توان ایفای نقش شورای نگهبان پارلمانهای اروپا را نداشت. حتی نزدیکترین و تسلیمترین رژیمها نیز حرفشنوی سابق را نشان نمیدادند. وضعیتی که تحمل آن برای طبقه سرمایهدار آمریکا نه فقط دشوار، که مرگبار به نظر میآمد. دولتهای کارتر، ریگان، بوش اول، کلینتون و بوش دوم یکی پس از دیگری با این روند دست و پنجه نرم کردند، به سناریوی حقوق بشر، جنگ خلیج و عراق و افغانستان توسل جستند. چارهاندیشیها و دسیسهچینیها بی نتیجه ماند. تاریخ حداقل در این عرصه، نه فقط تراژیک، که کمیک هم خیال بازگشت نداشت. در این فاصله طولانی، فاشیسم درون بورژوازی هر چه بیشتر بالید، راست افراطی، هارتر و درندهتر وارد میدان شد. تی پارتیها، راست آلترناتیوها، کوکلوس کلانها، نئونازیها، بزرگ و بزرگتر گردیدند. تیم اوباما با نبش قبر استخوانهای پوسیده اسلاف و استمداد از ارواح لینکلنها به جستجوی بدیلی تازه برای اعاده استیلای پیشین برخاست. کوششی که از همه لحاظ سترون و فاقد پشتوانه مادی و تاریخی بود. فاشیسم مراحل لازم برای گرفتن سفینه حاکمیت سرمایهداری در آمریکا را پشت سر نهاد و با شعار آمریکا، آمریکا تا تسخیر اساسیترین اهرمهای قدرت پیش تاخت. سوءتعبیر نشود. فاشیسم پدیده خانهزاد بورژوازی است. گرایشی همیشه موجود در درون این طبقه است. بحث بر سر نبود آن در گذشته و زادن آن در این دوره معین نیست. حرف بر سر بالیدن، میدانداری و سرکشی بیش و بیشتر آن در این شرایط خاص است. سئوال مهم در اینجا آنست که فاشیسم چه میخواهد، دنبال شکار کدام صیدها یا حصول کدامین هدفها است و به طور مشخص در رابطه با وضعیت روز خاورمیانه و توسعهطلبیهای جمهوری اسلامی چه حرفهایی دارد؟

منظور از اشاره پارهوار بالا رسیدن به همین پرسش و جواب احتمالی آن است. دولت ترامپ و فاشیسم سرکش درون ساختار حاکمیت روز ایالات متحده، ارتجاعیترین، انسان ستیزانهترین و منحطترین واکنش بورژوازی این کشور در مقابل پویه رُخدادهایی است که آمریکا در طول چندین دهه گذشته پشت سر نهاده است. ایالات متحده به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی قادر به احیای دوباره تسلط امپریالیستی خود در دنیای روز به شیوه بعد از سالهای جنگ جهانی دوم و دوران جنگ سرد نیست. حتی سقوط اردوگاه شوروی در انتهای قرن بیستم، پایان جنگ سرد و یک قطبی شدن دنیای سرمایهداری هم نتوانست و اساسا نمیتوانست گذشته را احیا و تاریخ را در این عرصه ویژه به عقب برگرداند. پس سئوال خود را تکرار کنیم. تیم ترامپ و رویکرد فاشیستی بورژوازی چه نسخهای برای تشفی این درد بیدرمان خود دارد؟ واقعیت این است که کار چندان مهمی از دستاش ساخته نیست. فاشیسم در دهه سی قرن پیش این توان را داشت که برای بازتقسیم اقتصادی دنیا به سود خود، با همه قدرتهای رقیب وارد جنگ شود و سراسر جهان را اسیر شعله آتش سازد. امروز فاقد این توان است. سرمایهداری بیش از همه دورههای تاریخ خود، باردار فاشیسم است و فاشیسم میزاید، اما حتی فاشیسم این نظام نیز تا چشم کار میکند، علیل، فرتوت، جبون و زبون است. راهکارش انداختن کمربند انفجاری بر شانه گرسنهترین انسانها و استراتژی بلندپروازانهاش کشتار هزار، هزار کودکان و دزدیدن دختران خردسال است. به جای ناسیونال سوسیالیسم آلمانی، دولت اسلامی میزاید و به جای هیتلر و سران حزب ناری، موجوداتی مثل خمینی، ابوبکر بغدادی، بن لادن، لوپن و ترامپ متولد میسازد.

تیم ترامپ و رویکرد فاشیستی دولت روز آمریکا قادر به پیشبرد هیچ کار مهمی در سطح جهانی، در راستای هدفهای تاریخا مرده خود، نیست. احیای تسلط امپریالیستی سرمایهداری آمریکا در دنیا، از کوبیدن آب در هاون هم کمیکتر است. آخرین برد تلاش آنان همین است که شاهدش هستیم، سر دادن شعارهای چندشزا و توخالی آمریکا، آمریکا، کشیدن دیوار بر روی ورود مهاجرین کشورها، ابطال نفتا، پشت پا زدن به آنچه تاریخا ناموس، اعتبار و خط قرمز نظام سرمایهداری بوده است، یعنی تجارت آزاد و بستن تعرفههای گمرکی بر چند کالا، شلیک چند موشک به یک مرکز نظامی در سوریه و نوع اینها، کل معجزات این امامزاده است. اما موضوع بحث ما خاورمیانه، سرنوشت رژیم اسلامی ایران و طول و عرض کارهایی است که تیم ترامپ در این راستا میتواند انجام دهد یا احتمالا انجام خواهد داد. شواهد حاکی است که دامنه این جنجالها از بازی حول محور برجام فراتر نخواهد رفت. نه آمریکا، نه اسرائیل، نه عربستان سعودی و نه هیچ کشور دیگر منطقه آماده راهاندازی یک جنگ در این نقطه دنیا و تحمل هزینههای بسیار سنگین و فاجعهبار آن نیست.

هزینههای این جنگ مسلما دهها بار از جنگهای عراق و افغانستان برای همه ممالک حوزه خلیج و آمریکا و اسرائیل سهمگینتر خواهد بود. برنده واقعی جنگ نه هیچ کدام از طرفین مستقیم آن که شاید چین و بعدها روسیه، شاید تا حدودی هم اتحادیه اروپا، باشد. بر همین اساس، فاشیسم درون ساختار قدرت سیاسی آمریکا بهرغم تمامی فاشیست بودن، بینقشه بودن، بدون استراتژی بودن یا کل محاسبات جنونآمیزش باز هم دست به کار راهاندازی جنگ نخواهد شد؛ در عین حال که بورژوازی در پهنه تقسیم اضافه ارزشها بر سر هر دینارش آماده اشتعال جنگ در سراسر دنیا است. دولت ترامپ نیز بر قضا و با رجوع به سرنوشت همین اضافه ارزشها است که راه جنگ علیه رژیم اسلامی ایران را پیش نمیگیرد. اما واقعیت مهمتر آنست که آمریکا برای پیشبرد مقاصد فاشیستی و اهداف روز خود نیازمند هیچ جنگی علیه جمهوری اسلامی هم نیست. بالاتر گفتیم که ایالات متحده در تاریکیزار تضاد میان رویای واهی احیای گذشته و امکانناپذیری تاریخی این کار، به هر تلاشی دست میزند. تا جایی که به حوزه خلیج مربوط است، تصادفا بخت با فاشیسم حاکم آمریکا تا حدودی یار است. جمهوری اسلامی چهل سال است که با عربدههای توخالی آمریکاستیزی گوش جهانیان را پر کرده است. تسویه حساب با این رژیم از بندهای مهم دستور کار فاشیسم است. بورژوازی حاکم ایران نیز در مصیبتبارترین و فروپاشیدهترین موقعیت اقتصادی خود قرار دارد. واقعیتی که در شروع بحث به آن اشاره رفت. از این فراتر، یک اجماع نسبی، اما بسیار بیسابقه منطقهای و تا حدودی حتی جهانی برای این کار وجود دارد. همه خواستار رفع خطر جمهوری اسلامی در حوزه خلیج و خاورمیانه و جاهای دیگر هستند. اکثریت غالب کشورهای منطقه از اسرائیل و ترکیه گرفته تا عربستان و امارات و کویت و مصر و قطر و اردن، حتی دولتهای دوست رژیم ایران از نوع عراق، لبنان، آماده پیوستن غیررسمی و شاید هم رسمی به این اجماع هستند. آمریکا با بازی فعال حول محور برجام اعم از ابطال یا حتی بدون ابطال آن، و فقط کوبیدن روزافزون بر طبل تحریمهای ویرانگر و خُرد کننده اقتصادی میتواند کوبندهترین ضربات را بر جمهوری اسلامی وارد سازد، چرخه ارزشافزایی سرمایه اجتماعی ایران به اندازه کافی فرو پاشیده است و در مقابل موج تحریمها و تعمیق بیشتر بحران تاب مقاومت ندارد. بورژوازی حاکم ایران زیر بار بحران اقتصادی و تشدید انفجارآمیز آن توسط موجهای پی در پی تحریم، از تامین هزینههای لازم برای ادامه بحرانآفرینیها و توسعهطلبیهای خود در سوریه، لبنان، عراق، یمن، بحرین و نواحی دیگر باز میماند. این همان خواستی است که حصول آن برای فاشیسم مستولی روز آمریکا یک پیروزی است. دولت ترامپ با این کار به یک پیروزی دیگر هم دست مییابد، اجماع پدید آمده در خاورمیانه با همه تناقضات و مجادلات درونیاش، حداقل در این مورد خاص با او همسو خواهد شد. رویدادی که شاید به موقعیت فروپاشیده و استیصالآمیز ایالات متحده در خاورمیانه و منطقه رمق تازهای هر چند موقتی و میرا بخشد.

این که جمهوری اسلامی در مقابل این تهاجمات احتمالی چه خواهد کرد. هیچ پاسخ جامع و مانعی نمیتوان ردیف نمود، اما به نظر میرسد که کارت چندانی برای بازی در اختیار ندارد. آیا این بدان معنی است که راه سقوط پیش میگیرد!! و آنچنان که برخیها میپندارند، ناقوس مرگ جمهوری اسلامی به صدا در آمده است!! هر حادثهای میتواند اتفاق افتاد، اما دیدن ماجرا به این شکل بیش از حد انگارهگرایی و خیالپردازی است. چند نکته کم یا بیش روشن است. اول این که رژیم برای ماندگاری خود، به هر کاری از جمله به هر گونه تغییر و تبدیل در ساختار سیاسی، ایدئولوژیک و رویکرد بینالمللی خود تمکین خواهد نمود. در هر وجب این تمکین، مقاومتها خواهد کرد، بلواها راه خواهد انداخت، متحمل جا به جاییها خواهد شد، هست و نیست تودههای طبقه کارگر ایران را وثیقه این مقاومتها و بحرانزاییها و جا به جاییها خواهد ساخت، اما نهایتا قبول تمامی تغییرات حتی دوستی با اسرائیل و اتحاد با آمریکا را بر سقوط ترجیح میدهد. دوم آن که مشکل رژیم این بار با نوشیدن جام زهر به شیوه خمینی، یا نرمش قهرمانانه مالامال از خفت خامنهای، حل نخواهد شد. غرامتها و تاوانها بسیار سنگینتر از اینها است. و سوم این که اگر سیر حوادث به شیوه بالا پیش رود، دولت پوتین نیز نه چندان فاحش، اما به هر حال بازنده ماجرا خواهد شد. بر همین مبنی جمهوری اسلامی، دولتهای روسیه و چین را در کنار خود خواهد داشت. نوعی هم کناری یا حتی همدلی و همراهی که بعید است علاج درد شود. هیچ کدام این دولتها قادر به تخفیف فشار تحریمها نیستند، بحران اقتصادی سرمایهداری ایران بسیار کوبندهتر از دوره پیشابرجام خواهد شد و سفینه بقای رژیم اسلامی شدیدتر از پیش دستخوش طوفان میگردد.

بحث کمی به درازا کشید. اما تمامی آنچه گفتیم مقدمهای طولانی برای متنی چند سطری و بسیار کوتاه است. متن خیلی مختصر و کوتاه است، زیرا بر خلاف مقدمه حدیث نقش بازی ارتجاع هار و درنده بورژوازی نیست. قصه میدانداری طبقهای است که بدبختانه در میدانداری خود دچار دنیای کاستیها است. رویدادهای فوق اتفاق افتند یا نیافتند، چگونه و در چه ابعادی رُخ دهند، نمیدانیم؛ اما یک چیز را بسیار خوب و روشنتر از همه روشنیها میدانیم. این که کلیه حالات محتمل، قطعا و بدون هیچ تردید متضمن عظیمترین زیانها و بدبختیها برای تودههای طبقه کارگر خواهد بود. خروج آمریکا از برجام یا تشدید فراینده تحریمها در عین بقای برجام، با همراهی یا بدون همراهی کشورهای اروپایی، فروپاشی بسیار سهمگینتر چرخه ارزشافزایی سرمایهداری ایران، ادامه جدال جمهوری اسلامی با آمریکا و رقبای منطقهای یا سازش رژیم با آنها، سنگین شدن کفه قدرت این یا آن جناح درنده بورژوازی در ساختار قدرت، یا هر رویداد محتمل دیگر برای تودههای کارگر فقط یک معنی خواهد داشت. بیکاریهای گستردهتر، فشار باز هم خُرد کنندهتر سرمایه بر سطح معیشت و بهای نیروی کار، فقر و فلاکت و کارتن خوابیها افزونتر، بیدارویی و آوارگی و همه محرومیتهای مرگبارتر، خفه شدن وحشیانهتر هر صدای اعتراض، زنستیزیهای بسیار سبعانهتر، آلودگیهای زیست محیطی باز هم فاجعهبارتر و در یک کلام همه چیز جنایتکارانهتر و انسان ستیزانهتر خواهد شد. این پیام سرمایه به ما است. این سرنوشتی است که سرمایه، دولت اسلامی سرمایهداری و کل بورژوازی جهانی برای ما نوشته و امروز در حال تشدید فاجعهبار همه بندها و بخشهای آنست. سرمایه این گونه میخواهدف اما مساله اساسی نه خواست سرمایه، که قدرت پیکار ما برای خنثی نمودن این انسانستیزیها و در هم کوبیدن همه برنامهریزیها، تدارکها و دورنماهای سرمایه و بالاخره نابودی نظام بردگی مزدی است. جنبش کارگری در سالی که گذشت ولو بسیار نازل و کُند، گامهای موثری به جلو برداشت. این جنبش امروز نیرومندتر از یک سال پیش است.

سازماندهی خودجوش سی اعتصاب و فراوان کارزارهای دیگر در طول هر هفته، بسیار چشمگیر و در وسعت دنیای روز کم نظیر است. خیزش دیماه نه فقط در فاصله مرزهای داخلی، که در سطح بینالمللی رُخدادی بسیار درخشان بود. در این سال ما بساط توهم به اپوزیسیونهای فریبکار بورژوازی را بسیار بیشتر از پیش جمع کردیم و شعار اصلاح طلب، اصولگرا پایان ماجرا سر دادیم. یک کار مهم دیگر را نیز در همین دوره انجام دادیم. کاری که خیلیها از گفتگو درباره آن دریغ دارند. ده سال پیش یک جمعیت چند میلیونی که در نهایت تاسف و شرمسازی، اکثریتشان درس خواندههای طبقه ما بودند، دستبند کثیف مزدوری بورژوازی بر مچ با علم و کتل جنبش ماورای ارتجاعی سبز شعار اوباما، اوباما یا با آنها یا با ما سر دادند!! امسال در خیزش دیماه، هیچ کارگری خیال سر دادن این نوع ترهات را به شعور طبقاتی سرمایهستیز خود راه نداد. ما در این زمینهها با گامهای استوار پیش رفتهایم، اما فاجعه است اگر بر روی صدها نوع سرطان مرگزای دامنگیر جنبش خویش پرده اندازیم. در نهایت پراکندگی و تشتت هستیم، هیچ گامی برای سازمانیابی شورائی ضد سرمایهداری خود بر نداشتهایم. در هیچ سطحی و به هیچ میزان، قدرت طبقاتی خود را علیه سرمایه به صف نکردهایم. از فشار رفرمیسم و توهم و قلت آگاهی رنج میبریم. انتظارات ما در برخی زمینهها از صد سال پیش و اگر به تاریخ طبقه خود در جهان نگاه کنیم، از چند صد سال پیش هم پائینتر رفته است!! نسلهای قبلی ما نمیتوانستند باور کنند که روزی، روزگاری صدر و ذیل خواستههای اخلاف آنها در گرفتن دستمزدهای شش ماه پیش خلاصه شود!!! ما در شرایط حاضر به صورت واقعی هیچ چیز نیستیم، اما در این عالم هولانگیز گدا صفتی همه ظرفیت لازم برای عظیمترین کیمیاگریهای تاریخی را داریم. امروز هیچ نداریم، اما کلید هستی سرمایهداری در دستان توانای ما قرار دارد. مائیم که سرمایه را و کل قدرت طبقه سرمایهدار را خلق میکنیم و مائیم که میتوانیم چرخه تولید سرمایه و شیرازه نظم سرمایهداری را برای همیشه متلاشی سازیم. در هستی اجتماعی خود، ذاتی و درون جوش سرمایهستیزیم و همین سرمایهستیزی است که باید ببالد، پرورش یابد، شورایی متشکل گردد. قدرت شود، علیه سرمایه و طبقه سرمایهدار و دولتاش اعمال شود، برای این کار سالیان متمادی دیر شده است، باید راه افتاد و جبران کرد. سرنوشت ما در بند بند، خود توسط خود ما، جنبش ما و قدرت پیکار طبقاتی ما تعیین میگردد. این که ترامپ و فاشیسم حاکم آمریکا چه خواهد کرد، حکام سعودی و شرکا و نتانیاهو، اتحادیه اروپا و چین و روسیه و بورژوازی جهانی دست به چه جنایتهایی خواهند زد؛ این که رژیم درنده جمهوری اسلامی با وحوش شریک و رقیب چه معاملاتی خواهد داشت، همه اینها فقط چشمانداز وحشت هستند، در همان حال که هیچ کدام نیز تعیین کننده سرنوشت ما نیستند، این فقط قدرت کارزار طبقاتی ضد سرمایهداری ما است که تکلیف همه چیز را روشن میسازد و فقط سازماندهی شورایی سراسری این قدرت است که سرنوشت زندگی ما و دورنمای امید را برای ما و برای کل بشریت رقم خواهد زد.

فروردین ١٣٩٧