زنان در بازار کار ایران*

 

شیوا نظرآهاری

 

این جا در کوچه پس کوچههای خیام و بازار، در میان ساختمانهای زهوار در رفته و نیمه خراب جنوب شهر، در میان پارچه و خاک و سوزن و چرخ خیاطی، زنان و دخترانی از صبح تا به شب زندگیشان را لابلای پارچهها سر میکنند. دخترها و زنانی که در تاریکروشن صبح میآیند و شب با بدنی فرسوده میروند تا بخوابند؛ البته اگر کارهای خانه بگذارد. آشپزی، رختشویی، تمیز کردن خانه، کارهایی است که این دختران و زنان از آن به عنوان فرسایندهترین کار در زندگیشان یاد میکنند. "چرا وقتی ما با این همه خستگی به خانه میرویم، تازه باید غذای برادرها و پدرمان را درست کنیم، لباسشان را بشوییم، دستوراتشان را اجرا کنیم و بعد وقتی همه چیز تمام شد، فرصتی است برای خوابیدن و باز فردا روز از نو، روزی از نو."

این جا در این تولیدیهای کوچک، تفاوتی نمیکند ایرانی باشی یا مهاجر. همه به یک چشم میبیننت، "جنس دوم"، نیروی کار ارزان! بدون بیمه، بدون مزایا، با بیش از دوازده ساعت کار روزانه!

محیط کار کوچک است، آن قدر که به سختی میتوان از میان حجم انبوه پارچهها و لباسهای زیر، راهی برای عبور یافت و در همین فضای کوچک، سه دختر هجده تا بیست و پنج ساله جوانیشان را پشت چرخ خیاطی رج میزنند.

زهره و نسرین را خوب میشناسم، شاگردهای کلاس دوم راهنمایی که میتوانند روزها با اجازه صاحب کارشان بیانید مرکز" جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان" تا درس بخوانند و باسواد شوند و از آن جا با اتوبوس گز کنند به سمت میدان اعدام. حالا که با این دخترها حرف میزنی، میفهمی زیاد هم لازم نیست باسواد باشی و اهل کتاب و مطالعه تا از تبعیضهای بازار کار علیه زنان با خبر شوی. این دخترها، همهی آن چه در کتابها آمده را با گوشت و پوستشان لمس کردهاند، این دخترها تبعیض را دیدهاند و از همین است که نسرین میگوید:" اینجا زن بودن یعنی بدبختی".

زهره هجده ساله است و میگوید: "یادش نمیآید که از چند سالگی کار کرده؛ اما گمان می کند از هشت سالگی، زمانی که در افغانستان زندگی میکردهاند، کار را شروع کرده و آن موقع کار زنان تنها در قالیبافی خلاصه میشده است. او در مورد سختیهای این کار میگوید: "خاکی که این کار داشت، خیلی زیاد بود و حتی بیماری سل یکی از بیماریهای رایج در میان زنان قالیباف است."

و سپس آنها به ایران آمدند. زهره در این مورد میگوید: "سال هشتاد آمدیم ایران، اوایل کار نمیکردیم، نمیدانستیم که اینجا زنان کار میکنند، چون فقط قالیبافی را دیده بودیم. بعد از آن وقتی در کرج ساکن شدیم، میرفتیم سر زمین یا در گلخانهها کار میکردیم. سر زمین هم برای چیدن لوبیا و نخود فرنگی میرفتیم. و سال هشتاد و پنج به تهران نقل مکان کردیم، بعد از آمدن به تهران کاری را در جنت آباد پیدا کرده بودیم، کارمان دوخت کیفهای زنانه بود، آنجا هفتهای بیست هزار تومان دستمزد میگرفتیم، ساعت هفت صبح میرفتیم ( باید ساعت پنج صبح بیدار میشدیم، چون خیلی دور بود خانهمان و ما تقریبا همیشه سوار اولین اتوبوس بودیم!). آن زمان مادرم هم سر کار میرفت و ما مجبور بودیم کارهای خانه را هم انجام بدهیم. تا ساعت نه شب در کارگاه بودیم، معمولا تمام خوابمان در اتوبوس بود. کلا در روز یک وعده غذا میخوریم. پنجشنبهها هم ساعت هفت هشت تعطیل میکردیم".

زهره محیط کارگاه را محلی میداند که موجب افسردگی شدید او شده است: "آنجا خیلی از نظر روحی آسیب دیدم. دو همکار مرد داشتیم، ما را مسخره میکردند، تیکه میانداختند. اجازه نمیدادند از حق خودت دفاع کنی. یک پیرمردی بود که از همه بیشتر اذیت میکرد. با حرف زدنش، از نظر روحی، آزارمان میداد. محیط کار هم پارکینگ یک خانه بود. تقریبا از صبح تا غروب سرپا بودیم. به طور کلی در همه جا زنها کار بیشتری انجام میدهند، اما حقوق کمتری دریافت میکنند. مردهایی که در آنجا بودند هم همان کاری را انجام میدادند که ما انجام میدادیم، اما حقوقشان خیلی بیشتر بود. در آنجا ماهی صد و بیست هزار تومان میگرفتیم، به ازای چهارده ساعت کار روزانه!

با وجود تمام شرایط سخت کاری، اما زهره به همراه خواهرهایش، با پول اندکی به دنبال برخی علاقههایشان نیز رفتهاند. حبیبه، خواهر بزرگش، هم اکنون کمربند سیاه کاراته دارد. نسرین نقاشی میکند و زهره کلاس شنا و معرق میرود. او میگوید:" وقتی میخواستیم در برخی کلاسها ثبت نام کنیم به شدت از جانب خانواده تحت فشار بودیم که این کلاسها به چه دردمان میخورد، پس فردا باید شوهر کنیم و هیچ کدام از این چیزها به دردمان نمیخورد. حتی کار به دعوا و کتک هم میرسید. مثلا حبیبه وقتی مسابقه داشت، هنگامی که از باشگاه برمیگشت باید کلی کتک میخورد. اما خوب ما استقامت کردیم. و نسرین با لبخندی میگوید:" آن قدر کتک خوردیم که دیگه مثل فولاد شدهایم!"

زهره میگوید، بیشتر حقوقی را که میگیرد میبایست به مادرش بدهد و مادر هم تمام پولها را برای آیندهی برادرانش پس انداز میکند. او ادامه میدهد: "با این همه سختترین قسمت قضیه اینجاست که مرتب هم در خانه به ما تهمت میزنند که وقتی بیرون میرویم چشممان دنبال پسرهاست و دخترهای خوبی نیستیم!"

با این حال، این دو خواهر از شرایط کنونی کارشان راضی هستند. صاحب کارشان انسان خوبی است و آنها میتوانند به مدرسه هم بیایند برای درس خواندن: "اینجا شرایطش از همه جا بهتراست، جای قبلی که کار میکردم خیلی اذیت میشدم. از ساعت هشت صبح میرفتیم تا هشت شب. یک دقیقه اگر دستشویی میرفتیم، صاحب کارم کلی غرغر میکرد." او همچنین در مورد یکی دیگر از تجربیات تلخش در بازار کار میگوید: "قبلا جای دیگری میرفتم، صاحب کارم معتاد بود. اما حرفهایش خیلی آزارم میداد. مثلا میگفت چقدر تو خوشگلی، چقدر خوش هیکلی، یک دختره افغانی دیگه هم بود که با او خیلی ارتباط نزدیکی داشت. مثلا میرفتند داخل یک اتاق باهم حرف میزدند! و خیلی بهش کمک میکرد!"

اما از نظر زهره و نسرین، سختترین و آزار دهندهترین قسمت کار اینجاست که وقتی خسته و بی رمق از سر کار به خانه میآیند، باز میبایست کارهای خانه را هم انجام دهند و دستورهایی که از طرف پدر و یا برادرها صادر میشود. نسرین میگوید: "اگر واقعا عدالت وجود داشته باشد، باید برادرهای ما هم مثل ما در خانه کار کنند، اما همیشه ما باید کارهای آنها را در خانه انجام دهیم."

و پس از گپ و گفتهای زیاد در مورد عشق و ازدواج و... که آوردنش در این گزارش به ضرورت نیست، از زهره میپرسم که آرزویش چیست و البته جوابش شوکهام میکند: "من دوست دارم، الان که دارم میروم کلاس شنا، بتوانم به المپیک بروم!"

 

کار خانگی

وقتی به قول مریم، چرخ زندگی به روال نچرخد، مجبوری که کار کنی. حالا چه این کار بیرون از خانه باشد و چه در خانه. با حقوقی کمتر، شرایط کار سختتر و جامعهای که تو را از نیروی کارش، از کودکان کارش و از زنان کارش خارج میکند. چرا که پشت دیوارهای خانه، کسی کار کردن و نان در آوردنت را نمیبیند.

از صبح تا شب. با کمرهایی خم شده و گردنهایی که از شدت درد گز گز میکند و دستهایی که میداند حیات خانه به قوای آن بستگی دارد. اینجا زنان بسیاری پیدا میشوند که در خانههایشان کارهای بسته بندی، سبزی خرد کردن و... را انجام میدهند تا باری از روی دوش خانواده بردارند.

کار مریم، بسته بندی لوازم موتور است. کاری که در تابستان و پاییز زیاد است و فشرده، اما به فصل باران و سرما که میرسد کساد میشود و باید کاری دیگر را بیابند. مثل ملیله دوزی روی مانتوها. یا رنگ کردن پارچهها.

مریم میگوید که به طور متوسط در روز ده ساعت کار میکند و تنها زنگ تفریحشان، ساعت ناهار و شام است. چون وقتی در خانه کار میکنید باید بتوانی به سرعت کار را تمام کنی. بنابراین فرقی نمیکند تا چه ساعتی از شب بیدار بمانی، چرا که کار باید تمام شود."

او میگوید که در این کار بیشتر از هر چیزی کمر دردش آزاردهنده است و دستهایی که بعد از چندین ساعت بی حس میشود.

کار خانگی اما درآمد کمتری دارد، گاه یک خانوادهی پنج نفره با کار یک هفتهای خود میتوانند پنجاه هزار تومان درآمد داشته باشند، یعنی به هر نفر ده هزار تومان به ازای یک هفته کار.

زهره میگوید که بابت بسته بندی لوازم موتور، بستهای صد تومان میگیرند و بابت پنج هزار بسته از آنها، پنجاه هزار تومان گیرشان میآید. با این وجود، در برابر این کار، مریم حقوقی را دریافت نمیکند، هر چه در میآورند خرج خانواده میشود و هیچ پولی به مریم و خواهرش داده نمیشود. مریم، کار در خارج از محیط خانه را به کار خانگی ترجیح میدهد؛ چرا که از نظر او در خانه حتی شبها هم باید کار کنند. او میگوید: "دلم میخواست بیرون از خانه کار کنم، صبح بروم و شب بیایم، و دیگر راحت باشم." اما خانواده اجازهی چنین کاری را به او نمیدهند، چرا که دختر است و ممکن است با ورود به جامعه هزار جور بلا سرش بیایید.

بهاره شرایط کاری بهتری دارد، او به همراه سایر اعضای خانوادهاش، سبزی پاک میکنند و هر بسته را صد تومان میفروشند. اگر مشتری خوب باشد، مقدار بیشتری میفروشند، اگر نه که به قول خودش"سبزیها روی دستشان باد میکند". با این حال، بهاره به ازای کاری که میکند هفتهای هشت نه هزار تومان از پدرش حقوق میگیرد. و نکتهی مشترک در زندگی همهی این دخترها، وجود پدرانی است که به دلایل مختلف کار نمیکنند.

وقتی در این جمع چهار نفره میپرسم که فکر میکنید چه کسی در جامعه مقصر به وجود آمدن چنین شرایطی است که شما مجبور باشید چنان شرایط سختی در زندگی داشته باشید؟ بحث کوچکی در میگیرد. بهاره میگوید که از اول تقصیر آمریکا بود که ما آواره شدیم و حالا چنین زندگیای داریم. اما زهره حرفش را رد میکند که هیچ ارتباطی به آمریکا ندارد. آمریکا شاید پشت پرده مقصر بوده، اما طالبان دلیل اصلی بدبختی ما هستند و باز بهاره میگوید که طالبان را هم خود امریکا سر کار آورد!

مریم اما نظر دیگری دارد، او میگوید: "سیستم حاکم بر هر کشور موجبات چنین شرایطی را فراهم کرده است."

 

گشت ارشاد

طرحهای امنیت اجتماعی نیروی انتظامِی در دو سال گذشته، محل بحثهای فراوانی از سوی منتقدان و فعالان حقوق بشر بوده است. فشارهای اجتماعی بر زنان به خاطر نوع پوشش، برخورد با افرادی تحت نام اراذل و اوباش و خشونت بی سابقهی نیروی انتظامی برای اجرای این طرحها سبب شده که اکنون برخی نامزدهای ریاست جمهوری در شعارهای انتخاباتی خود خبر از این دهند که گشتهای ارشاد جمعآوری خواهند شد.

ایستگاه متروی میرداماد، یکی از معدود نقاطی است که این ماشینها همیشه در آنجا مستقرند و حتی در روزهایی که حضور گشتها در سطح خیابان کمرنگ شده، باز در این مکان همیشه میتوان سه دختر و چند مرد با لباس فرم را دید که منتظر شکارند!

بعد از یک تذکر مبنی بر بد نشستنم روی لبه سکوی مترو و این که باید مانتویم را روی شلوارم بکشم، جلو میروم تا با دختر صحبت کنم. او را هم زنی میبینم که کار میکند و برای کارش پول میگیرد. پس او هم یک کارگر است. هر چند کمی مقابل ما!

با خوشرویی دعوتم میکند که داخل ماشین بروم و آنجا صحبتمان را دنبال کنیم؛ با این حال میخواهد که حرفهایش ضبط نشود و من نیز چنین قول میدهم. حالا میبینم که حتی در نیروی انتظامی هم این دخترها که از صبح تا شب باید در کنار خیابان بایستند تا همجنسان خود را بازداشت کنند، چندان از شرایط کاریشان راضی نیستند و البته حقوقی که به اعتقاد او نسبت به همکاران مرد بسیار کمتر است. او میگوید: "معمولا در همه جا، زنها را به دلیل این که نیروی کار ارزانتری هستند و پتانسیل اعتراضی کمتری دارند، استخدام میکنند. هر چند شاید در نیروی انتظامی چنین نبوده است. اما با این حال اینجا هم تبعیضهای بازار کار بر زنان وجود دارد." و آن چه بیش از هر چیز شرایط این کار را برایش سخت میکند، برخورد با کسانی است همجنس خودش. میپرسم که آیا تا به حال شده است بعد از برخوردهایی که مردم میکنند، یا اتفاقهایی که در کار میافتد، دچار تناقض شود نسبت به باورهایش: "او میگوید که این سختترین قسمت کار است. دخترانی که بازداشت میکنیم و گریه میکنند، مردمی که با نگاه شماتتبار براندازمان میکنند و احساس میکنی از هدفت برای خدمت به مردم فاصله گرفتهای، چون مردم کارت را خدمت نمیدانند. و باز خودش جواب میدهد: "البته ما از زوایهی دیگری به قضیه نگاه میکنیم"! و البته نمیگوید از چه زاویهای.

حاصل گفتگوی نیم ساعتهمان در ماشین گشت ارشاد، بهبود یافتن تصورات من از دخترهای گشت ارشادی است که نباید همه را با یک چشم ببینم. او کار میکند و در پایان ماه حقوق میگیرد. زاویهی نگاهم به او، فقط به عنوان یک زن کارگر است.

از ماشین که بیرون میآیم، باز صدایی از پشت میگوید که روسریم رو بکشم جلو. برمیگردم، یکی دیگر از دخترهاست.

 

*برگرفته از نام کتابی نوشتهی مهرانگیز کار

 

کمیتهی گزارشگران حقوق بشر

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com