Abba - Fernando

 

 

 

فرناندو

 

میشنوی صدای طبلها را، فرناندو؟

زمانی دور را به ياد میآورم، فرناندو

آسمان پُر ستارهی ديگری را، در پرتو آتش

تو آرام با خودت زمزمه میکردی و بر گيتارت مینواختی

آواز طبلها و صدای شيپورها از فاصلهی دور به گوش میرسيد

آنان نزديک میشدند

هر ساعت و هر دقيقهی آن، به اندازهی يک قرن بود

من میترسيدم، فرناندو

ما جوان و سرشار از زندگی بوديم و هيچ کدام آمادهی مرگ نبوديم

شرمگين نيستم که بگويم

غرش توپها و تفنگها مرا تقريبا به گريه واداشته بود

آن شب حسی غريب در آسمان موج میزد

ستارهها پُر نورتر بودند، فرناندو

آنها برای من و تو میدرخشيدند

برای آزادی، فرناندو

فکر شکست هرگز از خاطرم نمیگذشت

پشيمان نيستم

اگر بايد، دوباره همان خواهم کرد

دوست من، فرناندو

اگر بايد، دوباره همان خواهم کرد

دوست من، فرناندو

اکنون ما پيريم و سپيد مو

سالهاست که تفنگی در دستانت نديدهام، فرناندو

صدای طبلها را میشنوی، فرناندو؟

به خاطر میآوری آن شب دهشتناک را که از ريو گرانده عبور کرديم؟

میتوانم در چشمهايت ببينم

آن غرور را که برای آزادی در اين سرزمين میجنگيدی

آری اگر بايد، دوباره همان خواهم کرد

دوست من، فرناندو

ترجمه: پرويز قاسمی