تاریخ جنبش دانشجویی به روایت حزب‌الله

 

اسد سیف

 

حکومت ایدئولوژیک تنها یک روایت از تاریخ میشناسد و آن روایت خویش است، روایتی که میباید حقانیت او را، در نفی حقانیت دیگران، به رسمیت شناخته، تبلیغ کند. حکومت ایدئولوژیک، تاریخ جعل میکند. هر آن‌ چه از رویدادها را که خوش ندارد، از گردونهی تاریخ تبعید میکند تا توهمات خویش جانشین آن کند. حکومت ایدئولوژیک، تاریخ میسازد؛ زیرا باید بر ذهن‌ توده‌ها نفوذ کند، یادمانده‌های گذشته پاک کرده، آن را به اشغال خویش در آورد و حاکم مطلق آن گردد. حکومت ایدئولوژیک، جهان را از دریچه‌ی تنگ تاریخ خودساخته‌ی خویش مینگرد. این تاریخ دو سو بیشتر ندارد: خوب و یا بد، زشت و زیبا. ارتش خوب‌ها در آن، در برابر نیروی بدها صف‌آرایی کرده‌اند. نبرد نیکی با پلیدی سرانجام به نفع نیروی خیر، که همان حکومت باشد، پایان میپذیرد. شیطان مغلوب میشود، دیو از خانه بیرون میشود تا فرشته به در آید. حکومت ایدئولوژیک از نگاه "دوآلیته"ی سنت که ریشه‌ای عمیق در توده‌ها دارد، استفاده میکند تا نگاه امیدوار تاریخی مردم متوجه خویش گردانیده، تسخیر کند.

سخنی‌ست درست که تاریخ علم است و علم خود تاریخ. تاریخ‌نگار بی‌ توجه به قانونمندی‌های رویدادها نمیتواند تاریخ بنویسد. مستندات تاریخی حلقهی واسط اوست با تاریخ. اگر در پژوهش خویش به طبقه‌بندی، پالایش، بررسی همه‌ جانبه و نقد دوره‌های تاریخی توجه نکند، و مناسبات میان پدیده‌ها را بازنشناسد، خلاف علم تاریخ گام برداشته است.

با حاکمیت جمهوری اسلامی بر ایران، حکومت کوشید تاریخ ایران را آن‌سان بازسازی کند که قدرت حاکم را نیاز است. به راه دستیابی به این هدف، تاریخ‌نویسان تاکنونی و یا موجود "نوکر اجنبی"، "جاسوس"، "مزدور و خائن"، "جیره‌خوار غرب و یا شرق"، "کافر" و... نامیده شدند، آثارشان از کتابخانه‌های عمومی جمع‌آوری شد، از متون درسی حذف گردید، اجازهی تجدیدچاپ دریافت نداشتند و خود خانه‌نشین، زندانی، معدوم و یا از کشور تارانده شدند.

در چنین موقعیتی، آنان که گذشته نه چندان دور را، از جمله شاهدان تاریخ بودند، از کشور تارانده، در زندان‌ها کشته و یا در داخل کشور زبان‌هایشان را در دهان خفه کردند. پس از آن، عده‌ای به نام نویسنده و مورخ اجیر نمودند و یا ساختند تا تاریخ را آن‌ گونه بنویسند که لازم است. آموزش تاریخ نوین از مدارس شروع شد. کودک میبایست آن تاریخی را هویت خویش بپذیرد، که آنان ساخته بودند. و چنین شد که به یک‌باره سراسر تاریخ ایران به پرچم سبز اسلام شیعی آراسته شد. تاریخ به پیش و بعد از اسلام تقسیم شد. پیش از اسلام جهالت بود و اسلام بشارت "علم و زندگی". مسلمانان شیعی، نیکان بی ‌بدیل تاریخ شدند و جز آنان، بقیه نیروهایی باطل و شیطانی.

تاریخ‌نویسان جمهوری اسلامی، همهی خون‌های جنایت‌های تاریخ را از دامان شمشیرزنان اسلام شستند تا خود را نمایندهی برحق و سزاوار تاریخ بنمایانند. در این سی ساله، آن قدر تاریخ جعل کردند و از خود ساختند و تکرار کردند که خود نیز باورشان شده که حاکمان مطلق تاریخ‌اند.

"جنبش دانشجویی ایران از آغاز تا انقلاب اسلامی"(۱) از جمله آثار شبه‌ تاریخی‌ست که در ماشین تاریخ‌سازی جمهوری اسلامی تولید شده و عمادالدین باقی آن را نوشته است. نویسنده مدعی‌ست که این اثر میخواهد بر "فقر تاریخ ‌پژوهی" در ایران غالب آید و با "ژرف‌نگری در مقولهی اجتماعی و تاریخ"، "نظریهی توطئه را به محک میگذارد و بی ‌قدر میسازد و نظریه‌های نخبه‌گرایی را در حاشیه میافکند." او مدعی‌ست که "این کتاب، نخستین گام در تحقیق و نگارش تاریخ تحلیلی جنبش دانشجویی میتواند به شمار آید. به همین رو، تنها آغازی بر یک راه نسبتا ناپیموده است." از این رو، "الگوی شایسته‌ای" است که میتواند "الگویی برای مطالعهی فراگیرتر باشد". این اثر میخواهد حتا در برابر "بیراهه‌هایی" قرار گیرد که "برخی دست‌اندرکاران حوزه‌ها در تدوین و تالیف تاریخ انقلاب اسلامی میپیمایند".

عمادالدین باقی توصیه میکند، که "نیروهای چپ باید خود به تقریر تاریخ چپ و جنبش دانشجویی بپردازند که البته نوشته‌اند بدون این‌که اهمیتی به جریان اسلامی جنبش دانشجویی بدهند".

ادعاهای بزرگ آقای باقی را در کتاب ٣۵۰ صفحه‌ای او دنبال میکنیم:

نویسنده خود تجربهی دانشگاه در پیش از انقلاب ندارد. در مقطع انقلاب، تازه مدرسه را به پایان رسانده، به "سپاه پاسداران" میپیوندد، در دستگاه نوبنیاد حکومت اسلامی مدارج ترقی را سریع طی میکند، در دفتر نخست‌وزیری مشغول به کار میشود، به بیت امام راه پیدا میکند، ده سال به عنوان "معاون پژوهشی تنظیم و نشر آثار امام خمینی" کار میکند، به "تاریخ شفاهی" علاقهمند میشود، در همین راه، در بخشی از آن، سخنان دانشجویان سابق را کنار هم ردیف میکند تا از آن‌ها تاریخ "جنبش دانشجویی ایران، از آغاز تا انقلاب اسلامی" را بنویسد.

آنان که مورد مصاحبه قرار گرفته‌اند، در کلیت خویش، بی هیچ استثناء همگی مسلمانِ شیعی هستند، از حزب‌الله. لطف‌الله میثمی تنها شخصی‌ست در این میان که پیش‌تر از اعضای "مجاهدین خلق" بوده است. هیچ یک از استادان دانشگاه، کارمندان آن، دانشجویان چپ و یا بی ‌طرف مورد مصاحبه قرار نگرفته‌اند. در میان مصاحبه ‌شوندگان هیچ زنی دیده نمی شود. محقق در امر تدوین این اثر به هیچ کتابی رجوع نکرده است. حتا مواردی از رویدادهای تاریخی را نیز ترجیح داده از ذهن خویش و یا مصاحبه ‌شوندگان نقل کند. در ابتدای هر فصل، "حوادث مهم سیاسی و دانشجویی" را به تاریخ و توالی آن، به انتخاب خویش تیتروار می آورد، بی آن‌ که منبعی ذکر کند.

مصاحبه ‌شوندگان پیروزانِ نیک تاریخ هستند که امروز از سکوی پیروزی میکوشند "منِ" خویش آن‌ چنان ایده‌آل بنمایانند تا بتوانند در سایهی آن تمامی بدنهادان تاریخ، همهی آنانی که بدسیرت و بدسرشت بوده‌اند، زشت و خوار و نامردمی قلمداد کنند. آنان در غیاب "شکست‌خوردگان"، رویدادها را دگرگون جلوه میدهند، از خود میبافند تا توهمات خویش بار تاریخ کنند، آن‌سان که محقق در میان تلی از راست و دروغ، تاریخی کشف کند و آن بسازد که شایستهی این جمهوری باشد.

نبرد واقعی در "جنبش دانشجویی" آقای باقی، مبارزهی مذهبی‌ها علیه غیرمذهبی‌هاست. آنان میکوشند تا در مبارزه علیه رژیم شاه، رهبری را از دست چپ‌ها بربایند. به اعتبار سخنان این کتاب، چپ‌ها موجوداتی هستند خبیث، نوکر بیگانه، توطئه‌گر، و ضدمذهب که معلوم نیست چه میخواهند و برای چه فعالیت میکنند. آنان در دانشگاه‌های کشور مترصدند تا هر دانشجوی تازه‌واردی را از چنگ مذهبی‌ها درآورده، غیرمذهبی گردانند.

مذهبی‌ها در دانشگاه‌ها، دشمنان چپ‌ها هستند. عده‌شان زیاد نیست، ولی اندک اندک از سال ۱٣۵۵ رو به فزونی دارند. با این‌که ضدشاه هستند، ولی مبارزه با چپ‌ها برایشان در اولویت قرار دارد. در رقابت با چپ‌ها، هیچ رفتار رژیم شاه را برنمیتابند، میخواهند دانشگاه را به آشوب بکشانند و انقلاب راه بیندازند. به جان ماموران گارد دانشگاه میافتند، آنان را کتک میزنند، در روزهای اعتصاب با ساک‌های پُر از سنگ به دانشگاه میآیند تا همه چیز را درهم بریزند و بشکنند. به اقرار خودشان در این کتاب، ساواک همه ‌جا حضور دارد، اما قادر به دستگیری آنان نیست، از آنان وحشت دارد.

میگویند که در شرایط خفقان در جلساتی پنجاه نفره که مخفی برگزار میشد، اعتصابات را تدارک میدیده‌اند. با این‌ که دوست میداشتند بازداشت شوند، ولی عدهی دستگیرشدگان مذهبی همیشه کم بوده است. در زندان‌ها مقاوم‌تر از چپی‌ها بوده‌اند و اسرار هرگز هویدا نمیکرده‌اند.

مذهبی‌ها در دانشگاه‌ها دختران بی‌حجاب را بر نمیتابیدند، با این ‌که خود اقرار دارند تا سال ۱٣۵۵ دختر "محجبه" کمتر دیده میشد. آنان از هر چه کراوات و لباس شیک متنفرند، بی‌حجابی را بی ‌بندوباری میدانند. شادی، رقص، آواز، رنگ‌های شاد، جشن و خنده در فرهنگ آنان برابر است با "لهو و لعب"، که رژیم شاه مبلغ آن است و چپ‌ها از آن استفاده میکنند. مذهبیون انقلابی در تاریخ جنبش دانشجویی آقای باقی هیچ خواست صنفی ندارند، اصلا خواست‌های صنفی را به رسمیت نمیشناسند. اوج فعالیت‌هایشان، برپایی نماز جماعت و خواندن جمعی قرآن و و کوهنوردی‌ست. اگر فرصت دست دهد، در کمین دانشجویی مینشینند تا او را شکار کرده، به نمازخانه بکشانند، کتابی از شریعتی، بازرگان و مطهری به او بدهند تا بدین وسیله از او سرباز انقلاب بسازند.

گواهان آقای باقی در این کتاب، هم‌چون خود او دروغ میگویند. میدانند که بسیاری از فعالین دانشجویی در زندان‌های آنان کشته شده‌اند، زنده‌ماندگان، آنان که در ایران زندگی میکنند، قفلی بر دهان دارند. پس با خیالی آسوده، هرچه خوش دارند، تمامی آرزوهای سالیان را، بار تاریخ میکنند تا از آن پشتوانه‌ای ابزاری برای خود و حکومت حامی خویش فراهم آورند.

واقعیت اما چیز دیگری‌ست؛ در سراسر سال‌های پیش از انقلاب، دانشجویان مسلمان در دانشگاه‌های کشور، به نسبت دانشجویان چپ، از آزادی عمل برخوردار بوده‌اند. مسجد داشته‌اند، در هر دانشکده‌ای نمازخانه‌ای برپا بود، در بیشتر خوابگاه‌ها نیز نمازخانه داشته‌اند، در نمازخانه‌ها کتابخانهی دانشجویی داشته‌اند، جلسات بحث و بررسی در آنها برقرار بود. در دانشگاه‌ها و خارج از آنها در مساجد، جلسات سخنرانی و تفسیر قرآن همیشه برگزار میشد. آزادی آنان به آن اندازه بوده است که محقق این کتاب، بی آن‌که خود متوجه باشد، صفحات بسیاری را به آن اختصاص داده است. او خود به دفعات از مراسم سخنرانی شریعتی، بازرگان، مطهری، جلال‌الدین فارسی و دیگران در دانشگاه‌ها یاد میکند که به دعوت دانشجویان برپا شده بود. در برابر این‌ همه آزادی، اما نمیگوید که دانشجویان چپ از تمامی این امکانات محروم بوده‌اند.

محقق، کار تحقیق و تحقق آرزوهای تاریخی مردم را در این اثر بر "سنت الهی" قرار داده و این سنتی‌ست که به زعم او در پیش از انقلاب، طبق آن، سرانجام "ظلم دگرگون" میشود تا "تدابیر ضد خود را در خود بپروراند" و "گام‌ها در درازمدت در جهت براندازی ظلم قرار" گیرند.(صفحهی ۱٨٨) به نظر نویسنده، تاریخ معاصر ایران با قیام پانزدهم خرداد ۱٣۴۲ آغاز میشود و با حادثهی "شهادت حاج‌آقا مصطفی، گلولهی برفی راه افتاده بود تا به بهمن تبدیل شود." گویی "انفجاری آغاز شده و توفان وزیدن گرفته بود." (صفحهی ۲۹۴)

در این اثر، دانشجویان در دانشگاه‌های ایران تا پیش از انقلاب سه گروه بودند: مذهبی‌ها، چپی‌‌ها و بی ‌بند و بارها که این آخری‌ها در نهایت خویش به جبههی چپی‌ها میپیوستند. دانشجویان غیرمذهبی در کتاب آقای باقی، انسان‌هایی هستند بی‌هوش و بی‌گوش و احمق که به دام چپ‌ها گرفتار آمده‌اند. مذهبی‌ها وظیفهی خود میدانستند تا آنان را ارشاد کنند و به راه راست هدایت نمایند. اگر گول‌خوردگانِ نافرمان به ارادهی آنان گردن نمینهادند و "تکلیف" آنان نمیپذیرفتند، به زور متوسل میشدند. برای این کار "گروه ضربت" تشکیل میدهند. به کافه‌ تریاهای دانشجویی حمله میبرند، هر دختر و پسری که با هم باشند، مورد آزار و اذیت قرار میدهند. "دختران باید چادر سر کنند" و با پسران در دانشگاه حرف نزنند. این فرمان آنان است، در غیر این صورت کتک خواهند خورد.(صفحات ۶-۲٣۴)

محقق از محیط دانشگاه که خارج میشود و گام در جامعه میگذارد، جز روحانیت چیزی نمیبیند و از آن جا که روش تاریخ‌نویسی نمیداند، بی هیچ سند و مدرک، تنها به گواه شنیده‌هایی بی‌ پایه، علت شکست هر جنبشی را در تاریخ اجتماعی کشور، به ملی‌گراها و چپی‌ها نسبت میدهد. تاریخ جعل میکند تا مصدق را محکوم کند و در برابر او از آیت‌الله کاشانی قهرمان ملی کردن نفت بسازد.(صفحات ۶-٣۵)

محقق علت شکست جنبش را در کودتای بیست و هشت مرداد پیش از آن‌که به آمریکا نسبت دهد، به حزب توده و جبههی ملی نسبت می دهد. مصدق را فردی گیج و بیمار تصویر میکند، بی آن ‌که نقش آیت‌الله کاشانی و دیگر روحانیون را در حمایت از حکومت کودتا بیان دارد.

در کتاب آقای باقی، تاریخ را آیت‌الله خمینی میسازد و پیروان او هم‌چون "جمعیت‌های موتلفه اسلامی" با ترور شخصیت‌های کشور آن را آبیاری میکنند. نویسنده میکوشد از لابه‌لای چند اعلامیه‌ای که خمینی طی پانزده سال تبعید از نجف صادر کرده بود و تعداد آن‌ها از انگشتان دست تجاوز نمیکرد، جملاتی بیابد تا نشانگر رهبریت او باشند. او دوست ندارد بنویسد که اساس مخالفت ارتجاعی خمینی با شاه در پانزدهم خرداد، دو اصل "انقلاب سفید" مبنی بر "اصلاحات ارضی" و "برابری زن و مرد در انتخابات" بوده است.

"شانزدهم آذر" سال ۱٣٣۲، در پی تظاهرات دانشجویان دانشگاه تهران، پلیس وارد دانشگاه شد و بر روی دانشجویان آتش گشود. نتیجه آن ‌که سه دانشجو با نام‌های قندچی، شریعت رضوی و بزرگ‌نیا کشته شدند. از آن پس، هر سال در این روز به عنوان "روز دانشجو"، دانشجویان سراسر کشور پرچم اعتراض برافراخته‌اند. در تاریخ جنبش دانشجویی، تنها سالِ پس از انقلاب، روز "شانزدهم آذر" به متینگ شادی بدل شد که البته دوام نیافت و دگربار به خون نشست.

آقای باقی در کتاب خویش هیچ گریزی برای نادیده گرفتن این روز نمییابد. پس به حیله متوسل میشود. بی آن ‌که نامی از کشته شدگان این روز آورده باشد، به حادثهی "شانزدهم آذر" اشاره میکند و در پی آن، پرچم اعتراض‌های دانشجویی را در این روز، در سال‌های بعد به مذهبی‌ها میسپارد تا گواهان او از کارهای ناکرده خویش بگویند و تاریخ بسازند.

سال ۱٣۴۰، اوج فعالیت‌های دانشجویی در ایران بود. در مخالفت با دولت امینی نه تنها دانشگاه‌های سراسر کشور، بل‌که مدارس نیز به پا خاستند. نیروهای چتربازی که بر صحن دانشگاه تهران فرود آمده بودند، با کمک پلیس پس از به خون کشاندن دانشگاه، آن را اشغال کردند. در این روز بر اساس اخبار موجود پانصد و چهل دانشجو زخمی و بیش از سیصد تن بازداشت شدند. نامهی سرگشادهی دکتر فرهاد، رئیس دانشگاه به دکتر امینی، از جمله اسناد تاریخی و گزارشی فراموش ناشدنی از جنبش دانشجویی‌ست که در آن از شیوه‌های سرکوب نام میبرد و این ‌که چگونه نظامیان دانشگاه را به ویرانه‌ای تبدیل کرده بودند. نهضت آزادی که در همین سال بنیان گرفته بود، بر خلاف نظرات آقای باقی، هم‌صدا با دکتر امینی بود. "در این سال که جنبش دانشجویی این‌چنین با گوشت و استخوان خود از آزادی و بیان و اجتماعات در محیط دانشگاهی پشتیبانی میکرد، نهضت آزادی، که تازه پا گرفته بود، زیرکانه همان برنامهی دکتر امینی را تکرار میکرد."(۲)

خواست‌های دانشجویان نهضت آزادی در بیانیه‌ای که صادر کرده بودند عبارت بود؛ "۱- ما میخواهیم درس بخوانیم و درس محیط آرام و سایه احترام را میخواهد." از این هم ‌که "به بهانه‌های کوچک و دائما در محیط دانشگاه تظاهر و تعطیل پیش آید، انزجار داریم."...٣- تعلیم و تربیت هدف اصلی و عالی برنامه عمومی دانشگاه" باشد و نیز "انجمن‌های ورزشی، ادبی و دینی" برپا شود و گسترش یابد تا "تقویت ایمان" و "احراز شخصیت" جوانان را سبب شود." "۴- انظبات در دانشگاه کاملاً رعایت شود" و...

زمانی که همهی دانشجویان "بازگشایی دانشگاه‌ها، آزادی زندانیان سیاسی، مجازات عاملان فاجعه بهمن و..." را میخواستند، "انجمن اسلامی" به سرکردگی بازرگان نیز که در مبارزه با کمونیسم شکل گرفته بود، اعلامیهی مشابه‌ای با نام "انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران" صادر کرد که در آن از "بالا بردن آگاهی نسل جوان نسبت به حقایق و اصول عقیدتی اسلام"، و "پیروی از یک زندگی شرافتمندانه بر اساس ایمان به خدا، حق‌طلبی و عدالت‌خواهی" صحبت شده بود. این سازمان نیز جانب دکتر امینی را گرفت و کوشید نوک حمله را از شاه به کمونیسم بکشاند.(٣)

تمامی حرکت‌های مذکور نیروهای مذهبی در این سال‌ها عامدانه از "تاریخ جنبش دانشجویی" کنار گذاشته شده‌اند.

اگر داده‌های غلط تاریخی کتاب آقای باقی استخراج شود، چیزی دو برابر حجم کتاب او خواهد بود. به چند مورد آن برای نمونه اشاره میشود:

- صفحهی اول از نخستین فصل کتاب به "گروه ارانی" اختصاص دارد. آمده است که ارانی در زندان اعدام شد. در صورتی که تقی ارانی با تزریق آمپول هوا کشته شد.(۴) اعدام را در فرهنگ ما معمولا برای تیرباران شدگان و به دار آویختگان به کار میبرند.

- در مهرماه سال ۱٣۴۴، "گروه تازه تاسیسی به نام حزب ملل اسلامی با خط مشی مسلحانه شناسایی شد و شصت و نه تن از اعضای آن طی یک درگیری در کوه‌های شمال تهران دستگیر شدند."(صفحهی ۹۷) بنا به گفتهی عباس مظاهری، از رهبران و بنیانگذاران این حزب، سازمان آنان بدون هیچ درگیری، تنها با شلیک دو تیر، در مذلت تسلیم شد. همهی سلاح این سازمان به دو قبضه اسلحهی کمری با حدود صد و چهل فشنگ محدود بود که کاظم بجنوردی از عراق با خود آورده بود. روزنامه‌ها برای این‌ که عظمت حکومت را در کنترل عمومی جامعه به رُخ مردم بکشانند، از کاه کوه میسازند و اخبار دروغ در روزنامه‌ها منتشر میکنند. همین اخبار ساواک ‌ساخته، منبع تاریخ‌نویسان اسلامی بوده و هست.(۵)

- "عده‌ای از اعضای حزب توده با نفی خط مشی محافظه‌کارانه آن حزب، مشی مسلحانه را برگزیده و از حزب توده جدا شدند و سازمان چریک‌های فدایی خلق را تشکیل دادند."(صفحهی ۹۷)

اگر آقای باقی نه به کتاب‌های تاریخ معاصر، به کتاب‌های منتشر شده از سوی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی نیز رجوع میکرد، میتوانست از نوشتن چنین تحریف‌هایی پرهیز کند. تاریخ و بنیانگذاری "سازمان چریک‌های فدایی خلق" چنین نیست.

- به دنبال حادثهی سیاهکل، "پنجاه نفر از اعضای سازمان چریک‌های فدایی خلق، در سیاهکل دستگیر شدند". این خبر نیز هم‌چون خبر پیشین غلط است.

- نویسنده گاه چنان دروغ‌هایی مینویسد که برای تشخیص نادرست بودن آن، لازم نیست آن زمان دانشجو بوده باشی. برای نمونه مینویسد: در تعاونی دانشجویی که کتاب برای فروش عرضه میکرد، "از جمله کتاب‌های چپی‌ها یکی کاپیتال مارکس بود که برایشان خیلی عظمت داشت...".(صفحهی ۲۶۵) اگر نویسنده اندکی فکر میکرد، در مییافت که نه تنها کاپیتال، دیگر آثار مارکس نیز زمان حکومت پیشین اجازه انتشار نداشتند.

- مینویسد که "شاه در سخنرانی‌های عمومی و خصوصی و در نوشته‌هایش مانند کتاب پاسخ به تاریخ... قصد داشت وانمود کند که شحصا تصمیم به اعلام فضای باز سیاسی گرفته است".(صفحهی ۲٨۱) شاه البته کتاب "پاسخ به تاریخ" را پس از انقلاب، در تبعید نوشت. نویسنده، کتابی را ناخوانده مورد استناد قرار داده و تاریخ نشر آن را به پیش از انقلاب نسبت داده است.

- نویسنده از یادداشت‌های بهرام آرام در کیهان مینویسد تا چپ‌ها را بکوبد، بی آن‌ که نوشته‌های علی شریعتی را در همان زمان در کیهان بخواهد که ببیند. از مصاحبه‌های تلویزیونی چپ‌ها مینویسد، بی آن ‌که بخواهد حضور پُر رنگ مذهبیونی چون عسگراولادی را در مراسم سپاس ببیند. گاه چنان آماری ارایه میدارد که شک میکنی، داری تاریخ میخوانی، نویسنده از کجا به چنین آمار دسترسی داشته است. برای نمونه: در سال ۱٣۵۲، "دانشکده فنی در حدود هشتصد دانشجو داشت. [از] صد و نود و پنج نفر ورودی همان سال... صد و سی نفرش بچه‌های مذهبی بودند... حدود بیست نفرش هم چپی بودند..."(صفحهی ۱۶۹)

- از فعالیت‌های دانشجویی در سال ۱٣۵۶-۱٣۵۵، در این کتاب خبر زیادی نیست. از اواخر سال ۵۶ به حرکت‌های روحانیون اشاره میشود. به دنبال آن دانشجویان مذهبی با نام خمینی، سراسر کشور را عرصهی تاخت و تاز خویش قرار میدهند، تظاهرات موضعی برگزار کرده، شهرها را اعلامیه‌ باران میکنند. برای نمونه، ده‌ها مورد از چنین تظاهراتی را در شهر تبریز یاد میکند و این‌ که مردم با شنیدن نام خمینی، هم‌صدا با آن‌ها میشده‌اند. البته هر کس اگر گذارش روزهای انقلاب و پس از آن به شهر تبریز افتاده باشد، میتواند شاهد باشد که مردم آذربایجان در کلیت خویش مرید آیت‌الله شریعتمداری بوده‌اند. طرفداران خمینی حتا پس از انقلاب نیز شهامت برگزاری تظاهرات به نام خمینی نداشتند. بیست و نهم بهمن تبریز، آن گاه به عنوان "عزای عمومی" پذیرفته شد و بازار تعطیل گشت که شریعتمداری حکم صادر کرد. خمینی به نسبت شریعتمداری، در آذربایجان شخصی گمنام بود. گزارش تظاهرات "بیست و نهم بهمن" تبریز نیز در این کتاب سراسر ساخته ذهن نویسنده است و ریشه در واقعیت ندارد.

- نگاه نویسنده به برگزاری "شب‌های شعر" کانون نویسندگان ایران در سال ۱٣۵۶ نیز نگاهی توطئه‌گرانه است. مینویسد: برگزاری شب‌های شعر "در خانهی فرهنگ آلمان، پایگاه حرکت و ماهیت آن را نشان میداد." به روایتی دیگر، این حرکت را خارجی‌ها تدارک دیده بودند. نویسنده بی آن‌ که سندی ارایه داشته باشد، مینویسد که "نیروهای مبارز" و "مخالف" رژیم، این حرکت کانون را "جهت منحرف کردن جنبش" تلقی میکردند.(صفحهی ۲٨۹) و جالب این ‌که "مراسم زیارت و دعا‌خوانی" سیصد نفر را در "حرم عبدالعظیم" در همان هفته "حرکت سیاسی ضدرژیم" میخواند.(صفحهی ۲٨۹)

جهت بی‌اعتبار ساختن فعالیت‌های کانون نویسندگان ایران، سازمانی که نه در زمان شاه و نه در حکومت جمهوری اسلامی، هیچ ‌گاه اجازه فعالیت آزاد نداشت، مینویسد: "علیرغم اعلام فضای باز، نیروهای انقلابی از فعالیت‌های سیاسی محروم بودند، اما کانون نویسندگان آزادانه فعالیت میکرد و انتقادات و کنایه‌های خود را از مرزهای مجاز فراتر نمیبرد تا به تعطیل شدن کانون نینجامد...آن‌ها اهل درگیری و مبارزهی خطرناک نبودند و صرفا در چهارچوب حفظ سلطنت و قانون اساسی فعالیت میکردند... رژیم هم از سوی آن‌ها که پایگاهی جز در میان معدودی از روشنفکران نداشتند، احساس خطر نمیکرد".(صفحهی ۲۹۰) البته ناراحتی آقای باقی این است که میبیند، پس از "شب‌های شعر" کانون نویسندگان، دامنهی سخنرانی‌های نویسندگان در دانشگاه‌های کشور گسترده میشود و استقبال دانشجویان از آنها روز به روز بیشتر میگردد. چون دنیای نویسنده این کتاب دو رنگ بیشتر ندارد، طبیعی‌ست که اعضای کانون را به "چپی"، "مارکسیست بی‌خطر"، "غیرمذهبی" و... محدود کند تا بدین ‌وسیله از آنان موجوداتی بسازد در برابر مذهبی‌ها.

- تاریخ جنبش دانشجویی ایران، آذین به شعار تاریخی و جاودانِ "اتحاد، مبارزه، پیروزی" است. قدمت این شعار بر من معلوم نیست، اما آن را در عکس‌های تظاهرات دانشجویان در پیش از کودتای ۲بیست و هشتم مرداد نیز دیده‌ام. به جرئت میتوان گفت که در این سال‌های سیاه، هر گاه چند دانشجو در دانشگاهی از کشور به اعتراض برخاسته‌اند، این شعار نخستین فریاد آنان بوده است. در آن میتوان هم اتحاد و هم اعتراض و امید به پیروزی را دید. در سال‌هایی از تاریخ کشور، از جمله انقلاب، این شعار از محیط دانشگاه خارج شد و در خیابان‌ها طنین انداخت. این شعار آشنا هنوز هم همان کاربرد پیشین را دارد. حضور آن چنان پُر رنگ است که قابل حذف در تاریخ نیست. آقای باقی از شعارهای بر زبان جاری نشده زیاد نوشته‌اند، اما یک بار نیز به این شعار عمومی که در میان مذهبی‌ها نیز خواهان داشت و مورد استفاده قرار میگرفت، اشاره نکرده‌اند.

در کتاب آقای باقی یک چیز را میتوان به خوبی دریافت و آن این ‌که؛ مذهبی‌های نشسته بر قدرت در آن سال‌ها، آن دنیای سیاه و تاریکی را در اعماق تاریخ جستوجو میکردند که خمینی پس از انقلاب بر کشور احیا کرد. و این آن چیزی بود که ما متاسفانه نتوانستیم ببینیم.

از ویژگی‌های ذهنیت قرون وسطایی یکی هم تعریف آن است از انسان. در آن روزگار، قدرت حاکم و به همراه آن مردم میکوشیدند تا خود را با آن ‌چه که نبوده‌اند تعریف کنند. آنان خویشتن را در مقایسه با دیگران میشناختند. در پندار خود، دیگران را وحشی و خونخوار و کافر مینامیدند تا بتوانند خود را در مقابل آن، بری از این خُلق و خو بنمایانند. به مثال: اگر قوم یهود سیاهکار و حیله‌گر نمیبود، مسلمان مهربان و صادق نمیتوانست باشد. با ننگ دیگری افتخار کسب کردن و از بی‌ هویتی دیگران برای خویش هویت ساختن، امری متداول بود.

چنین بینشی را میتوان در انسان سنتی ایرانی در برابر غرب نیز دید؛ غرب، بی توجه به نقش تاریخ در آن، امپریالیسم، خونخوار و استثمارگر میشود تا شرق "مظلوم" گردد. عرب سوسمارخوار میشود تا ایرانی صاحب تمدن گردد. ترک خر میشود تا فارس آدم معرفی گردد. لر بی ‌فکر است، زیرا صاحب فکر آن دیگری است... خلاصه این‌ که؛ هویت هر قوم و ملتی در بی ‌هویتی قوم و ملت دیگر شکل میگیرد.

این فکر هنوز هم حاکم بر ذهنِ ماست. یکی را از مرکز هستی خارج میکنیم تا به هستی خویش مرکزیت بخشیم. یکی را بیگانه میکنیم تا خود آشنا گردیم. در بی ‌ارزش کردن دیگری، صاحبِ ارزش میشویم. و این ‌جاست که شیفتهی خود نیز میشویم و در خودشیفتگی، جهان را به کام خود میپنداریم و خویش را مرکز عالم فرض میکنیم. ذهنِ انسان سنتی او را در مرکز هستی قرار میدهد. این روند بر سراسر تاریخی که آقای باقی نوشته‌اند، حاکم است.

برای کشتن انسان‌ها به حتم لازم نیست آنان را بالای دار ببریم و یا تیری بر سرشان شلیک کنیم، حذف آنان از تاریخ نیز در واقع قتلِ آنان است. و این رفتاری‌ست که آقای باقی در کتاب‌ خویش پی گرفته‌اند.

در تاریخ بیهقی آمده است: " گذشته را به رنج توان یافت، به گشتن در گرد جهان و رنج بر خویش نهادن و احوال و اخبار بازجستن و یا کتب معتمد را مطالعه کردن و اخبار درست را از آن معلوم خویش گردانیدن... و اخبار گذشته را دو قسم گویند که سه‌ دیگر نشناسد؛ یا از کسی باید شنید یا از کتابی بباید خواند، و شرط آن است که گوینده باید که ثقه و راستگوی باشد و نیز خرد گواهی دهد که آن خبر درست است."(۶) در نوشتن این اثر، آقای باقی ترجیح داده‌اند به هیچ کتابی جهت منبع رجوع نکنند. گواهان او نیز گویندگانی راستگو نبوده‌اند.

آن ‌که تاریخ را به مصلحت بنویسد و به عمد برخی از رویدادها را حذف کند، به قول بیهقی، "تاریخ از لون دیگر" آفریده است.

* * *

 

۱- عمادالدین باقی، "جنبش دانشجویی ایران از آغاز تا انقلاب اسلامی"، انتشارات جامعهی ایرانیان، تهران، چاپ اول، بهار ۱٣۷۹

۲- هما ناطق، سرکوب جنبش دانشجویی، زمان نو، شمارهی دهم، آبان ۱٣۶۴

٣- الف. رحیم، نهضت آزادی، سوسیالیسم و انقلاب، شمارهی دوم، آذر ۱٣۶۱ و هم‌چنین منبع پیشین

۴- برای اطلاع بیشتر رجوع شود به باقر مومنی، دنیای ارانی، انتشارات خجسته، تهران ۱٣٨۴، از رکن‌الدین مختاری به عنوان قاتل ارانی نام برده میشود؛ "رئیس شهربانی فرموده‌اند که هر عملی درباره‌ی دکتر ارانی میخواهید، بکنید. اگر از پا درنیامد، آمپولی به او بزنید" راحت شود.(صفحهی ۶۱)

۵- برای اطلاع بیشتر رجوع شود به عباس مظاهری، شکوفه‌های درخت انار، از انتشارات گفتوگوهای زندان، آلمان ۱٣٨۵

۶- خواجه ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی دبیر، تاریخ بیهقی، به اهتمام دکتر غنی و دکتر فیاض، انتشارات خواجو، چاپ چهارم ۱٣۷۰، صفحهی ۶۶۶

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com