نسبت دینداران با علم

 

ریچارد داوکینز

ترجمه: امیرغلامی

 

دیدگاههای دینداران  در مورد علم را میتوان  به سه دستهی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را "هیچ-ندانی"، "همه چیز-دانی"، و "عدم رقابت" مینامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع میکنم، که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است.

طرفداران دیدگاه "عدم رقابت" به درستی باور دارند، که دین نمیتواند در قلمرو علم با آن رقابت کند. به نظر اینان هیچ رقابتی میان علم و دین وجود ندارد، زیرا این دو در مورد امور کاملا متفاوتی هستند. اکنون میبینیم که توضیح  انجیل (و همچنین قرآن. م) در مورد منشاء جهان (منشاء حیات، تنوع گونههای جانداران، منشاء انسان) کلا غلط از آب در آمده است.

طرفداران "عدم رقابت" با این هیچ مشکلی  ندارند: به نظر آنان بسی ساده اندیشانه و نهایت کج سلیقگی است که بپرسیم آیا داستانهای انجیلی حقیقت دارند؟ این دسته میگویند: البته که این داستانها به بیان تحتالفظی کاملا عاری از حقیقتاند. دین و علم بر سر یک قلمرو با هم در رقابت نیستند؛ در مورد چیزهای مختلفی سخن میگویند. هر دو درستاند، اما درستیشان از انواع متفاوتی است.

"هیچ-ندانی"ها، یا بنیادگرایان، به گونهای صادقترند. این گروه با تاریخ سر جنگ ندارند و میپذیرند که تا همین اواخر یکی از کارکردهای اصلی دین، پاسخ دادن به سئوالات علمی بوده است:  تا چگونگی ایجاد جهان و حیات را توضیح دهد. از نظر تاریخی، اغلب ادیان یک کیهان شناسی و زیست شناسی برای خود داشتهاند یا حتا جز اینها نبودهاند. من شک دارم که اگر امروزه از مردم در مورد توجیهشان برای وجود خدا بپرسید، دلیل اصلیشان علمی باشد. به نظر من، اغلب مردم فکر میکنند که برای توضیح پیدایش جهان، و به خصوص پیدایش حیات، به خدا نیاز دارند. آنها اشتباه میکنند، اما این جهل زادهی نظام آموزشیمان است.

این گروه طرفدار "هیچ-ندانی" دین، همچنین بدین خاطر با تاریخ در آشتی هستند که نمیتوان از نتایج علم در مورد دین گریخت. جهانی با وجود خدا بسیار متفاوت با جهانی بدون خداست. فیزیک یا زیست شناسی در جهانی که خدا باشد فرق میکند. به همین خاطر است، که اغلب ادعاهای اصلی دین علمی هستند. دین یک نظریهی علمی است.

گاهی مرا متهم میکنند، که برخوردی متکبرانه و فاقد تحمل با آفرینشگرایان دارم. البته تکبر صفت نامطلوبی است و من باید از این که متکبر شمرده شوم، بیزار باشم. اما هر چیزی حدی دارد! در دورهی دانشجویی برای این که به من نشان داده شود که دانشجوی تخصصی رشتهی تکامل بودن چگونه چیزی است، از من خواسته شد که یک رشته بحث با آفرینشگرایان داشته باشم. وضعیت من با این وضع قابل مقایسه بود: فرض کنید شما یک دانشجوی تاریخ باشید که عمری را صرف مطالعهی تاریخ روم، با همهی جزئیات مفصلاش، کرده است. حال کسی از راه برسد که مثلا مدرکی در مهندسی دریا یا موسیقی دارد و بکوشد با شما بحث کند که رومیها هرگز وجود نداشتهاند. آیا تحمل این مطلب و فروخوردن عصبانیت خود را دشوار نخواهید یافت؟ آیا چنین برخوردی کمی متکبرانه نمینماید؟

گروه سوم، یعنی "همه چیز-دانی"ها (که من این لقب نامهربانانه را به خاطر دیدگاه پدرسالارنهشان به آنها دادهام)، فکر میکنند که دین برای مردم خوب است؛ چه بسا برای جامعه هم مفید باشد. شاید خوبی آن بدان خاطر باشد، که آنان را در برابر مرگ یا مصیبت تسلی میدهد و یا بدین خاطر که یک نظام اخلاقی فراهم میکند.

در این دیدگاه، این که آیا عقاید دینی حقیقتا درستاند یا نه، اهمیتی ندارد. به نظر اینان، شاید خدایی در کار نباشد؛ ما مردمان تحصیل کرده میدانیم که برای هیچ کدام از اعتقادات دینی، شواهد مؤید دقیقی وجود ندارد، تا چه رسد به باورهایی مثل باکرگی مریم یا ظهور مجدد مسیح. اما عوامالناس به خدایی نیاز دارند، که آنها را از تبهکاری باز دارد یا تحمل غم و غصهها را برایشان آسان کند. این مسالهی جزئی که احتمالا خدایی در کار نیست، در برابر فواید عظیمی که دین برای جامعه دارد رنگ میبازد. من در مورد این گروه "همه چیز-دانی" سخن بیشتری نمیگویم، چون آنها هیچ ادعایی در مورد صحت علمی داشتن دین ندارند.

 

آیا خدا یک ابرریسمان است؟

اکنون به طرفداران "عدم رقابت" بازگردیم. البته برهانی که آنها پیش مینهند، شایستهی بررسی است، اما به نظر من شایستگی آن چندان بیشتر از دیدگاه آن دو گروه دیگر نیست.

خدا، پیرمردی نیست که با ریش سفید در آسمانها نشسته باشد. خوب، پس چیست؟ در این جاست که لفظ پردازیها شروع میشود. توضیح این که خدا چیست، شکلهای کاملا مختلفی مییابد: "خدا آن بیرون نیست، او در درون همهی ماست." "خدا مبنای هستی است." "خدا ذات حیات است." خدا همان جهان است." "آیا شما به وجود جهان باور ندارید؟" "البته که به وجود جهان باور دارم." "پس به خدا هم باور دارید." "خدا عشق است، آیا به عشق باور ندارید؟" "خوب، پس به خدا هم باور دارید."

وقتی فیزیکدانهای جدید در مورد پرسشهایی مانند این که چرا بیگ بنگ رخ داد، چرا قوانین فیزیک این چنین هستند و نه جور دیگر، اصلا  چرا این جهان وجود دارد، و مانند اینها برمیخورند، کمی متمایل به رازورزی میشوند. گاهی فیزیکدانها به این پاسخ متوصل میشوند، که یک هستهی باطنی راز هست که قابل فهم نیست و چه بسا هرگز نتوان آن را دریافت؛  و بعد ممکن است بگویند که چه بسا این هستهی باطنی راز، نام دیگر خدا باشد. یا به بیان استیون هاوکینگ، اگر ما  از این امور سر در بیاوریم، شاید "بدانیم که در ذهن خدا چه میگذرد."

مشکل این جاست که خدا به این معنای پیچیدهی فیزیکدانها، هیچ  شباهتی با خدای انجیل یا هر دین دیگری ندارد. اگر فیزیکدانی بگوید که خدا نام دیگر ثابت پلانک است، یا یک اَبَرریسمان است، سخن او را تعبیر استعاری این مطلب تلقی میکنیم که میگوید سرشت ابرریسمانها یا مقدار ثابت پلانک رازی است عمیق. آشکار است که این مطلب هیچ ربطی به موجودی ندارد، که آمرزندهی  گناهان است، که به دعاها گوش فرا میدهد، که میگوید باید از ساعت پنج روزه را شروع کرد یا ساعت شش، که آیا باید دستمال سر کرد یا تسبیح دست گرفت؛ و هیچ ربطی به موجودی ندارد که قادر است برای کفارهی گناهان فرزندش، قبل و بعد از تولد، او را  به مجازات مرگ محکوم کند.

 

انجیل افسانهای

همین مطلب در مورد اینهمان دانستن بیگ بنگِ کیهان شناسی جدید با اسطورهی آفرینش نیز صادق است. شباهت میان برداشتهای پیچیدهی فیزیک نوین و اسطورههای آفرینش بابلیان و یهودیان که ما امروزه به ارث بردهایم، به غایت  سطحی است.

طرفداران "عدم رقابت" در مورد بخشهایی از متون مقدس و آموزههای دینی، که روزگاری حقایق بی چون وچرای علمی محسوب میشد، چه میگویند؟ در مورد پیدایش جهان، پیدایش حیات، معجزات جورواجور عهدعتیق و عهدجدید، بقای پس از مرگ، و باکرهی زاینده چه میگویند؟ در نظر طرفداران "عدم رقابت"، اهمیت این مطالب بیش از افسانههای اخلاقی، از قبیل افسانهی اوزیپ هانس کریستین اندرسون نیست. هیچ اشکالی دراین دیدگاه نیست، اما مشکل این جاست که آنان تقریبا هرگز نمیپذیرند که چنین رویکردی را  پیش گرفتهاند.

برای مثال، من اخیرا سخن روحانی اعظم یهودی، سِر ایمانوئل جاکوبوویت، را  در مورد زشتی راسیسم (نژادپرستی) میشنیدم. راسیسم زشت است، و باید علیه آن قویتر از آن چه که  این عالیجناب میگوید، استدلال کرد. به بیان ایشان، چون آدم و حوا نیاکان مشترک همهی انسانها هستند، پس همهی آدمیان به نژاد واحدی تعلق دارند، که همان نژاد آدم ابوالبشر باشد؛ پس راسیسم زشت است.

اگر ایشان طرفدار "عدم رقابت" بود، باید با داستان آدم و حوا هم همان برخوردی را میداشت که با ما با دیگر داستانها داریم. کسی با رجوع به داستان جک و لوبیای سحرآمیز یا سیندرلا نمیکوشد به موعظهی اخلاق حسنه بپردازد.

احساس من این است که روحانیون چنان به داستانهای انجیلی عادت کردهاند، که تفاوت میان حقیقت و افسانه را به فراموشی سپردهاند. درست مثل بینندگان تلویزیونی که وقتی قهرمانی در سریال کماندار میمیرد، برای هم پیام تسلیت میفرستند.

 

ارث بری دین

سخنام را با بازگشت به علم به پایان میبرم. اغلب میشنویم که طرفداران "عدم رقابت" میگویند که گرچه هیچ شاهدی برای اثبات وجود خدا وجود ندارد، اما هیچ شاهدی هم برای نفی وجود او نیست. پس بهتر است چشمان خود را باز نگه داریم و اگنوستیک (لاادری) بمانیم.

در نگاه نخست، چنین مینماید که این موضع جای چون و چرا  ندارد، دست کم اگر آن را به معنای محدود قمارباز پاسکال تعبیر کنیم. اما با تعمق بیشتر میبینیم، که این بیشتر به یک مفرّ میماند؛ چون همین مطلب را در مورد بابانوئل و پلنگ صورتی هم میتوان گفت. شاید در ته باغ، پلنگ صورتی خانه داشته باشد. هیچ شاهدی در میان نیست، اما نمیتوانید ثابت کنید که چنین چیزی درست نیست. پس آیا باید در مورد پلنگ صورتی لاادری باشید؟

مشکل استدلال اگنوستیک، این است که میتوان آن را در مورد همه چیز به کار برد. بی نهایت موجودی را میتوان فرض کرد، که نتوان به طور مثبت وجود آنها را نفی کرد. مردم به وجود اغلب آنها باور ندارند. کسی باور ندارد پریان، تک شاخها، اژدها، بابا نوئل و غیره وجود داشته باشند. اما اغلب مردم به وجود خدای خالقی باور دارند، خدایی که با همهی ساز و برگ دینی دیگر از والدینشان به ارث میبرند.

گمان میکنم دلیل این که اغلب مردم، با وجودی که همگی  از گروه "هیچ-ندانی" ها نیستند، با این حال احساس میکنند که تکامل داروینی به قدر کافی گسترده نیست که همه چیز را در مورد حیات توضیح دهد. به عنوان یک زیست شناس، تنها میتوانم بگویم که هر چه بیشتر در مورد حیات و تکامل بخوانید و آن چه را که معلوم شده مطالعه کنید، این احساس بیشتر زایل میشود.

نکتهی دیگری که میخواهم بیافزایم، این است که هر چه بیشتر اهمیت تکامل را دریابید، بیشتر از موضع لاادری به موضع بیخدا رانده میشوید. احتمال وقوع چیزهای پیچیده، و از نظر آماری بعید، بنا به سرشت خود کمتر از احتمال وقوع رُخدادهای ساده و محتمل است.

زیبایی شگرف نظریهی تکامل داروین، این است که توضیح میدهد که چگونه موجودات پیچیده و دشوار با گامهای تدریجی از آغازی ساده و بسیط  پدید آمدهاند. ما تبیین خود را از آغازی بی نهایت ساده شروع میکنیم، که هیدروژن خالص و مقدار عظیمی انرژی باشد. و تبیین علمی داروینی ما را با یک سری گامهای تدریجی و  کاملا مشخص به زیبایی خیره کننده و پیچیدگی حیات میرساند.

فرضیهی رقیب، یعنی این که حیات توسط یک خالق ماوراءطبیعی آغاز شده است، نه تنها زاید، بلکه بسیار نامحتمل است. این فرضیه، و هر گونه استدلالی که زمانی به نفع آن بوده، امروز به بن بست رسیده است. چرا که خدایی که شایستهی نام خدایی باشد، باید موجودی با هوش بی نهایت باشد، یک ذهن متعالی، هستندهای که احتمال وجودش به غایت اندک است - حقیقتا بودناش بعید است.

حتا اگر فرض وجود چنان هستندهای همه چیز را توضیح دهد (و ما نیازی به چنین فرضی نداریم)، کمکی از دست این فرضیه برنمیآید؛ چون خود معمای بزرگتری را روی دستمان میگذارد.

علم توضیح میدهد که چگونه پیچیدگی (مسالهی دشوار)  از سادگی (مسالهی ساده)  ایجاد شده است. فرضیهی وجود خدا هیچ توضیح ارزشمندی برای هیچ چیز نیست، زیرا صرفا آن چیزی را فرض میگیرد که میکوشیم توضیح دهیم. فرض سختی میکند تا مسالهی سختی را توضیح دهد، و مساله را رها میکند. نمیتوانیم ثابت کنیم که خدا وجود ندارد، اما میتوانیم با اطمینان نتیجه بگیریم که وجود داشتناش بسیار بسیار بعید است.

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com