روزمرگی اعدام

 

 نسیم روشنایی

 

بیشتر ما فرزندان انقلاب و جنگ، یادمان هست که در کودکیهامان چقدر جنگ را شبیه سازی میکردیم. با بالش و پشتی سنگر میساختیم و نقش ایرانی و عراقی را بازی میکردیم. در نقش قاتل و مجروح و جسد فرو میرفتیم. صحنههای بمباران را شبیه سازی میکردیم، شیمیایی میشدیم، اسیر میشدیم و در نهایت کشته میشدیم. یادم میآید همیشه دوست داشتم در آخر بازی شهید شوم. اصلا راضی نبودم عراقی باشم. عراقی جنایتکار بود و من، یک جانباخته و قهرمان که جانم را برای وطن میدادم. تمام اینها در حالی بود که همیشه هراس داشتم پدرم به جبهه برود. خوشبختانه او هرگز چنین کاری نکرد، اما هراس اش تا پایان جنگ همراهم بود. همیشه ترجیح میدادم من شهید شوم، نه پدر، نه کس دیگر. جنگ وحشیانهی ایران و عراق، بمبارانها، ترانههای آهنگران، کشته شدن هزاران نفر، تبلیغات و مغزشویی صدا و سیما، همه و همه دست به دست هم داده بود که کودکان آن نسل به جای بازیهای خلاقانه و زندگی بخش، جنگ را بازی کنند. کودکان نسلهای بعد جمهوری اسلامی اما دیگر جنگ بازی نمیکنند، اعدام را بازی می کنند

یازدهم شهریور۱۳۹۲، خبر کشته شدن مهران یوسفی، پسری هشت ساله از توابع کرمانشاه، دلیلی بود که این مقاله نوشته شود. مهران و همبازیهایش پس از اعدام رئوف مصطفایی، هنگام تاب بازی، صحنهی اعدام را بازسازی کردند و مهران جان خود را از دست داد. مرگ مهران تنها مرگ یک کودک بازیگوش نبود که با سر به هواییاش خود را به کشتن دهد. مرگ او از فاجعهای اجتماعی حکایت دارد. فاجعهای که کودکان را به جایی کشانده که به جای فوتبال بازی کردن، صحنهی اعدام را بازی میکنند.

در چه شرایطی ممکن است کودکان، صحنهی اعدام را بازی کنند؟ چه بستر اجتماعی این فاجعه را بازتولید میکند؟ کودکان وقتی به دنیا میآیند، هیچ درکی از جهان اطراف خود ندارند. هر چه سنشان بالا میرود، از خانواده و جامعه تقلید میکنند که چه باید کرد. و به این ترتیب، رفته رفته اجتماعی میشوند. برای مثال، دخترها از مادرها مادری کردن را آموخته و آن را توسط خالهبازی و عروسک بازی اجرا میکنند و پسرها اغلب ماشین بازی و تفنگ بازی را. ساختار اجتماعی به کودکان یاد میدهد بعدها باید چه نقشهایی را بازی کنند. کُدهای اجتماعی برای کودکان ابتدا توسط بازیها دریافت و سپس درونی میشوند. کُدهایی که تا آخر عمر یدک شان میکشند. این بازیها هر چه تکرار میشوند، رفته رفته در ناخودآگاه کودکان ریشه میکنند و به عادتها و بخشی از شخصیت آنان تبدیل میشوند.

یادتان هست در آغاز مقاله از آرزوی شهید شدن و نقش شهید بازی کردن خودم نوشته بودم. جامعهی اسلامی و جنگ زدهی آن دوره، مرا چنان کُدگذاری کرده بود که شهادت برایم امری والا تلقی میشد. با این که تمام مدت از بمباران و رفتن پدرم به جبهه وحشت زده و هراسان بودم، باز هم در بازیهای کودکانهام، برای غلبه بر این ترس و وحشت، جنگ را بازی میکردم. مهران و همبازیهایش هم همین طور بودند. ترس از اعدام و حلق آویز شدن، هراسی که آنها را وادار کرد که آن را با بازیشان شبیه سازی کنند و بر این ترس خود غالب شوند. مثل هر کودک دیگر، آنها نیز بخشی از وقایع اجتماعی را بازی کردند. واقعهای که مدام تکرار میشود. اعدامهای مکرر، مهران را به سویی سوق داد که در حین تاب بازی با دوستانش، نقش رئوف مصطفایی را بازی کرده و جان خود را از دست بدهد. همان طور که جنگ هشت سالهی ایران و عراق چنان در زندگی ما بچههای جنگ رخنه کرده بود، آن قدر به امری روزمره تبدیل شده بود، که ما مثل توپ بازی و عروسک بازی، جنگ را هم بازی میکردیم.

بعد از خبر کشته شدن مهران، بسیاری از مردم خانوادهی مهران را سرزنش کرده و میگفتند چرا اجازه داده بودند مهران صحنهی اعدام رئوف را ببیند. خانواده شاید تا حدی قادر باشد فرزند خود را از زشتیها و جنایاتی که روزمره در جامعه اتفاق میافتند، دور نگه دارد، اما نمیتواند به طور مطلق کودک را در فضایی ایزوله محبوس کند و اجازه ندهد کودک وارد کوچه و خیابان و مدرسه و جامعه شود. با این وجود، خانوادهها تا حد امکان، نباید اجازه دهند کودکانشان با چنین صحنههای خشن و غیرانسانی مانند اعدام روبرو شوند؛ اما مرگ مهران، نشان از خشونت ساختاری جامعهای است که اعدام در آن به امری روزمره تبدیل شده است.

در ایران هفتهای چند نفر اعدام میشوند و از نظر آماری، ایران جزو کشورهایی است که تعداد آمار بسیار بالایی دارند. حکومتی دارد که در دههی شصت، هزاران متفکر و فعال سیاسی را اعدام میکند. حکومتی که قوانین متحجر اسلامی هزار سال پیش، مانند اعدام، قطع عضو و سنگسار را بر زندانیان سیاسی، حاملین موادمخدر یا کسانی که همخوابگی خارج از ازدواج داشتهاند، اعمال میکند، حکومتی عقب مانده و بربر است؛ حکومتی که سالهاست به شیوهای سیستماتیک با اجرای اعدام، اعدام را به امری روزمره تبدیل کرده، آن را در ناخودآگاه، خودآگاه و بازیهای کودکان جای داده و این عمل وقیح، خشن و غیر انسانی را قبح زدایی کرده است.

تا حال به این فکر کردهاید که این روزها شندیدن خبر اعدامها چقدر متاثرتان میکند؟ اگر این میزان تاثر و خشم را با سالهای پیش مقایسه کنید، شاید به این امر پی ببرید که با تکرار اعدامها و اعدامهای در ملاء عام، جمهوری اسلامی قبح اعدام را برای ما کمرنگ کرده و شاید ما را کمی به این جنایت عادت داده است. زیرا انسان به زشتترین مسایل نیز اگر بارها و بارها تکرار شوند عادت کرده و نسبت به آنها بی تفاوت میگردد. این جاست که باید از حکومتی با چنین ساختار ناعقلانی و خشنی بترسیم که رفته رفته در حال تغییر واکنشهای انسانی ما در جزییترین و شخصیترین سطوح است.

جمهوری اسلامی از لحاظ ساختاری دولتی بسیار خشن و سرکوبگر است. ماهیت خشن ایدئولوژی اسلامی این حکومت است که آن را به اعدام مجرمین و متهمین وا میدارد. خشونتی که بر آن است به هر قیمت، این حکومت را با چنگ و دندان بر سریر قدرت نگاه دارد. از دیرباز تاکنون، بزرگترین آپاراتوس خشونت، دولتها بودهاند؛ چرا که میخواستند به هر قیمت، سیادت خود را حفظ کرده و بر مردم حکم برانند. اما بر هیچ کس پوشیده نیست که خشونت تنها به دولتها محدود نبوده است. خشونت ساختاری در بسیاری از جوامع بدوی نیز وجود داشته است. یکی از رایجترین اشکال خشونت، قربانی کردن برای خدایان بوده است. این قربانیان باکرگان، کودکان، اسیران، حیوانات و غیره بودند. فرآیند قربانی کردن اغلب در ملاء عام صورت میگرفت تا خدایان نیز آن را ببینند و به رحم آیند. افراد قوم مورد نظر در این مراسم قربانی به طور آیینی مشارکت داشتند. این مراسم خونین و خشونت بار جزیی از شیوهی تفکر و سبک زندگی اجتماعی چنین اقوامی را تشکیل میداد.

از سوی دیگر، همواره در طول تاریخ، جوامع کوچک و بزرگ نیز برای اداره و کنترل اعضای خود از سیستمهای مجازاتی گوناگونی استفاده کردند. کشتن و اعدام یکی از روشهای قدیمی مجازات افراد یک جامعه بوده است که متاسفانه هنوز در ایران، چین، آمریکا و چند کشور دیگر اجرا میشود. میشل فوکو در کتاب مجازات و تنبیه توضیح میدهد که چطور قدرت در حکومت مطلقه در ارادهی شاه یا دولت متمرکز بود. در چنین جامعهای مردم مجبورند از اراده و قوانینی که شاه تعیین کرده، پیروی کنند. در غیر این صورت، شاهد مجازاتهای بی رحمانهای میبودند. وقتی کسی قانونی را زیر پا میگذاشت، مجازات او به عنوان مجرم به صورت اعدام در ملاء عام یا شیوههای دیگر قتل و شکنجه، به شیوهای بسیار خشن و سرکوبگر صورت میگرفت. اجرای عمومی خشونت به دست جلاد، به این علت بود تا قدرت حاکم به نمایش گذاشته شده و مردم از شدت رعب و وحشت، به قوانین حاکم پایبند بمانند. به گفتهی فوکو، چنین مجازات و خشونتی، مستقیما بر بدن مجرم اعمال میشود. حاکم بدن مجرم را نابود میکند، بدن کسی که قانون شکنی کرده و قانون شکنی یعنی: زیر پا گذاشتن ارادهی حاکم.

این شیوهی مجازات در قرون وسطای اروپا، شیوهی غالب مجازات بود. بسیار مایهی تاسف است که در ایران هزارهی سوم، هنوز شاهد چنین شیوهی مجازاتی هستیم. اعدام در ملاء عام و سنگسار عمیقا نشانگر اعمال چنین قدرتی از سوی حاکم هستند. قدرتی که میخواهد شهروندان را بترساند که اگر کاری خلاف ارادهی حاکم مرتکب شوند، آنان نیز سرنوشتی مشابه فرد به دار آویخته خواهند داشت. جمهوری اسلامی در شیوهی مجازات خویش، سی و پنج سال است که چنین الگویی را تکرار میکند و هر که خلاف شرع اسلام و اراده ی ولایت فقیه عمل کند، محکوم است به نابودی. هدف عاملین اعدام در این حکومت، آشکارا همین است: مردم درس عبرتی بگیرند تا مبادا کاری مرتکب شوند که برخلاف اراده ی ولایت فقیه است.

در پایان، سوال این جاست آیا باز هم شاهد مرگ کودکانی خواهیم بود که در بازی اعدام خود را به دار بیاویزند؟ متاسفانه احتمال تکرار چنین واقعهای وجود دارد مادامی که اعدام توسط جمهوری اسلامی اجرا میشود، چه در زندانها و چه در ملاء عام. و این اعدامها انجام میشوند مادامی که این حکومت بربر، قدرت را در چنگال هیولایی خویش گرفته و برای حفظ منافع اقتصادی و سیاسی و بر سریر قدرت ماندن، به مردم خود رحم نمیکند.

دهم سپتامبر ۲۰۱۳ 

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com