ریشههای نژادپرستی

 

الکس تایلر

برگردان: آرام نوبخت

 

رای بسیاری از مردمی که جلب سیاست رادیکال میشوند - چه سیاه پوست باشند و چه سفیدپوست- نفرت از نژادپرستی و خواست خلاصی از شر آن، یک عامل محرک اصلی به شمار میرود. این در نقطهی مقابل فرضهای معمول دربارهی منشا نژادپرستی است.

نخستین فرض این است که نژادپرستی خود جزیی از طبیعت بشر است؛ یعنی همواره وجود داشته و خواهد داشت. دومین فرض، برداشت لیبرالی از نژادپرستی است؛ به این معنا که چنین پدیدهای ناشی از عقاید نادرست مردم است و اگر ما بتوانیم این عقاید خود را تغییر بدهیم، از شر آن هم خلاصی خواهیم یافت.

هر دو فرضیه نادرست هستند. نژادپرستی نه صرفا یک ایدئولوژی، بلکه یک امر نهادینه است. ریشههای آن در عقاید نادرست یا طبیعت بشر نیست. در عوض نژادپرستی با سرمایهداری و تجارت برده آغاز شد. همان طور که رابرت جیمز، نویسندهی مارکسیست، در کتابش مطرح کرد: تقسیم بندی مردم بر حسب نژاد، مفهومی است که با تجارت برده آغاز میشود. تجارت برده به قدری بهتآور بود و چنان در تقابل با تمام برداشتهای فلاسفه و مذهب از جامعه قرار داشت که تنها توجیه پیشروی بشریت برای آن این بود که مردم را بر حسب نژاد تقسیم کند و مساله را این گونه فیصله دهد که آفریقاییها، یک نژاد پست هستند.

تاریخ این دیدگاه را اثبات میکند. تا پیش از سپیده دمان سرمایهداری، نژادپرستی به عنوان یک شکل سیستماتیک از ستم وجود نداشت. به عنوان مثال، جوامع یونانی و رومی باستان هیچ تصوری از نژاد یا ستم نژادی نداشتند.

هیچ کدام از اینها جوامعی آزاد نبودند، بلکه همگی بر گُردهی بردگان بنا شدند، و یک ایدئولوژی هم برای توجیه بردهداری خلق کردند. مثلا ارسطو، فیلسوف یونانی، در کتاب سیاست خود گفت: برخی انسانها ذاتا آزاد هستند و برخی دیگر برده، و برای این دومی، بردگی هم مصلحت است و هم به حق.

با این حال از آن جا که بردهداری در یونان و روم باستان پایهی نژادی نداشت، این جوامع فاقد یک ایدئولوژی برای پستی نژادی یا ستم نژادی بودند. در واقع جوامع مصر، یونان، روم و جوامع دوران مسیحت اولیه، تصویر خوبی از سیاه پوستان و جوامع آفریقایی داشتند.

سپتیموس سِوروس، امپراتور روم، آفریقایی و تقریبا به طور قطع سیاه پوست بود؛ فرانک اسنودن، استاد دانشگاه هُوارد، در کتاب خود با عنوان پیش از تبعیض علیه رنگین پوستان مینویسد: جوامع باستان، نهاد برده را به عنوان یک جزء مسلم زندگی پذیرفته بودند؛ آنها قضاوتهایی نژادمحورانه نسبت به سایر جوامع داشتند، و همین طور معیارهایی توام با خودشیفتگی برای زیبایی جسمانی. او ادامه میدهد: با این وجود، چیزی قابل مقایسه با پیشداوریهای تبعیض آمیز بدخیم امروزی نسبت به رنگین پوستان، در جهان باستان وجود نداشت. دیدگاه اکثر دانش پژوهانی که شواهد را بررسی کردهاند، چنین است.

نژادپرستی با تجارت مدرن برده آغاز شد. همان طور که بردهداران یونان و روم باستان ایدئولوژیای را خلق کردند تا نظام بی رحمانهی بردهداری آنان را طبیعی جلوه دهد، طبقهی بردهدار مدرن هم درست همین کار را کرد.

اما یک تفاوت مهم وجود داشت. به زعم آنها، بردهداری به دلیل نژاد، امری طبیعی بود. آفریقاییها انسان نبودند، و بنابراین به دنیا آمده بودند تا برده باشند. آن گونه که اریک ویلیامز در کتاب خود با عنوان سرمایهداری و بردهداری مینویسد: بردهداری از درون نژادپرستی متولد نشد، بلکه نژادپرستی نتیجهی بردهداری بود.

تاریخ این را نیز اثبات میکند. اگر نژادپرستی تا پیش از تجارت برده وجود میداشت، در آن صورت آفریقاییها میبایست نخستین گروه از مردمی باشند که به بردگی گرفته میشوند. اما در سالهای اولیهی آمریکای مستعمره، بردهداری بر اساس نژاد نبود. در آغاز، استعمارگران تلاش کردند که آمریکاییهای بومی را به بردگی بگیرند. آنها هزاران کارگر خدمتگزار اجیرشدهی سفیدپوست را وارد کردند. با خدمهی سفیدپوست همچون بردگان رفتار میشد. یعنی خرید و فروش میشدند، در بازی قمار به عنوان پول وسط گذاشته میشدند، مورد تجاوز قرار میگرفتند و به قتل میرسیدند، بدون آن که همهی اینها مجازات قانونی دربر داشته باشد.

این نظام خدمتکاری اجرتی(۱) نه فقط در سالهای نخست آمریکای مستعمراتی یک ساختار چندنژادی داشت، بلکه وضع سیاه پوستان و سفیدپوستان به طور حیرتانگیزی از این نظر یکسان بود. به عنوان مثال، در ویرجینیای قرن هفدهم، سیاه پوستان میتوانستند در دادگاه اقامه دعوی کنند، علیه سفیدپوستان در دادگاه شهادت دهند، سلاح حمل کنند و مالک دارایی- از جمله خدمتکار و برده- باشند. به بیان دیگر، سیاه پوستان قرن هفدهم در ویرجینیا، نسبت به سیاهان ایالات جنوبی آمریکای قرن بیستم در دورهی قوانین جیم کرو از حقوق بیشتری برخوردار بودند.

شواهد ثبت شده از ویرجینیای قرن هفدهم آشکار میکند یک بردهی آفریقایی به اسم فرانسیس پِین با به دست آوردن پول کافی برای خرید سه خدمتکار سفیدپوست و جایگزینی آنها با خودش، آزادیاش را خرید. چنین رویدادهایی اثبات میکند که نژادپرستی نهادینه در سالهای نخست بردهداری وجود نداشت، بلکه بعدا خلق شد.

در طول زمان، طبقهی بردهدار به تدریج به این نتیجه رسید که نژادپرستی به نفع وی است و باید عمیقا در تمامی نهادهای جامعه وارد شود.

چندین دلیل در پشت این نتیجهگیری بود. اول این که نظام خدمتکاری اجرتی دیگر برای رفع نیاز به کارگر کفایت نمیکرد؛ چرا که صنعت در بریتانیا تکامل یافته بود و نیازهای جدیدی را برای اقتصاد مستعمرات مطرح میکرد. تا اوایل قرن هفدهم، بردگان آفریقایی بیش از پنج تا هفت سال زندگی میکردند (مدت زمان استاندارد برای خدمتکاری اجرتی). اما در قواعد سرد و و بی روح واقعیت اقتصادی، بردهداری به مراتب سودآورتر از خدمتکاری اجرتی میشد. در نهایت آفریقاییها، که فرزندانشان نیز میتوانستند به بردگی گرفته شوند، با سهولت بیشتری نسبت به خدمتکاران یا آمریکایی های بومی مورد تبعیض و تفکیک قرار میگرفتند.

همان طور که ویلیامز این فرایند را خلاصه کرد: منشا بردگی سیاهان در این جا است. دلیل آن اقتصادی بود نه نژادی؛ ارتباطی به رنگ پوست کارگران نداشت، بلکه مرتبط به ارزانی کار بود این یک تئوری نبود، یک نتیجهی عملی بود که از تجربهی فردی صاحب کشتزار استنتاج شده بود. در صورت لزوم او برای یافتن کارگر به کره ماه هم میرفت. منتها آفریقا نزدیکتر از ماه بود.

اما مهمترین دلیل این که طبقهی مالکان کشتزار یک نظام بردگی متکی به نژاد ایجاد کرد، نه اقتصادی، بلکه سیاسی بود؛ یعنی همان استراتژی قدیمی تفرقه انداختن و حکومت کردن. بردهدار سالاری یک اقلیت کوچک و فوقالعاده متمول بود، در احاطهی هزاران نفری که به بردگی و استثمار و اسارت کشیده بود. بزرگترین ترس آنها این بود که بردگان و خدمتکاران در برابر این دستگاه متحد شوند و این البته هراسی به حق بود.

به عنوان مثال، شورش بِیکن، در سال ۱۶۷۶، به عنوان اعتراضی در برابر سیاست ویرجینیا علیه آمریکاییهای بومی آغاز شد، اما به یک شورش مسلحانه چندنژادی در برابر نخبگان حاکم مبدل شد. ارتشی متشکل از چند صد کشاورز، خدمتکار و برده با خواست آزادی و حذف مالیاتها، سکونتگاه جیمزتاون را نابود و شهردار ویرجینایا را وادار به فرار کردند. یک هزار سرباز از انگلستان برای سرکوب این اعتراض اعزام شدند. ارتش شورشی هشت ماه دوام آورد تا نهایتا شکست خورد.

شورش بیکن یک نقطه عطف بود. برای صاحبان کشتزار روشن کرد که به منظور بقای این طبقه، باید مردم تحت حاکمیت خود را از یکدیگر و بر اساس نژاد تفکیک کنند. فردریک داگلاس، بردهی سابق و فعال الغای بردهداری، این موضوع را به این شکل مطرح کرد: مالکان برده با تشویق کینه و خضومت کارگران سفیدپوست فقیر در برابر سیاهان، موفق شدند سفیدپوست را همان قدر برده کنند که سیاه پوست را هر دو غارت میشوند، و آن هم به دست یک غارتگر واحد.

در طی زمان، نهاد نژادپرستی ریشه گرفت و تثبیت شد. هم به عنوان ابزاری برای مشروعیت بخشیدن به بردهداری، و هم به عنوان ابزاری برای آن که فقرا را در برابر هم قرار دهد. در همان حال که جنگ داخلی، نظام بردهداری صاحبان کشتزار را درهم شکست، اما به نهاد نژادپرستی پایان نداد. دلیل آن این است که نژادپرستی، کارکردهای بیشتری برای سرمایهداری داشت.

درست همانند جوامع بردهداری عهد باستان و ایالات متحده در بدایت امر، امروز نیز در نظام سرمایهداری یک اقلیت ثروتمند کوچک، اکثریت عظیمی را تحت ستم و استثمار خود دارد. نژادپرستی، شکاف اصلی میان کارگران امروز است و مفرّ خوبی است برای پنهان کردن مشکلات خود سیستم. اما مردم عادی - فارغ از نژاد خود- از نژادپرستی منفعتی ندارند.

به هیچ رو تصادفی نیست که آن دورههای تاریخی که کارگران در کلیت خود دستاوردهای عظیمی داشتهاند - مثل دههی سی و دههی شصت - مصادف بوده است با نبردهای بزرگ علیه نژادپرستی.

سرمایهداری، نژادپرستی را خلق کرد و بدون آن نمیتواند عمل کند. راه پایان دادن به نژادپرستی یک بار و برای همیشه، پیروزی در ساختن یک جامعهی سوسیالیستی است؛ جامعهای که در آن اولویت اصلی، الغای تمامی بقایای استثمار و نژادپرستی است.

* * *

 

۱-  نظام خدمتکاری اجرتی (Indentured Servitude)، نوعی نظام کار در قرن هجدهم و در مستعمرات بریتانیا در آمریکای شمالی بود که به موجب آن فقرا و جوانان در ازای اجازهی ورود به قارهی جدید، طی قراردادی به کار برای کارفرما به مدتی مشخص اجیر میشدند.-م.

 


* اگر عضو یکی از شبکههای زیر هستید، میتوانید این مطلب را به شبکهی مورد نظر خود ارسال کنید:

Delicious delicious    Facebook facebook    Twitter twitter    دنباله donbaleh    Google google    Yahoo yahoo    بالاترین balatarin


كانون پژوهشى نگاه، www.negah1.com