«رُزای سُرخ»(1)

 

به نازلی پرتوی و همه زنانی که راه سرخِ رُزا را ادامه داده و می‌دهند. روز جهانی زن خجسته باد!

ی. کهن

 

چکیده

چندی پیش صدمین سالگرد انقلاب آلمان و هم­چنین سالروز ترور رُزا لوکزامبورگ بود (پانزدهم ژانویه سال ۱۸۱۹). از این رو مناسب دیدیم تا با گرامی­داشت «رُزای سرخ» و نقشی که در جنبش سوسیالیستی و برابری طلبیِ جنسیتی ایفا کرد، به پیشواز هشتم مارس ۲۰۱۹ برویم. راجع به رُزا لوکزامبورگ زیاد گفته و نوشته شده است؛ اما بخش عمده‌شان، تکراری هستند. نوشتار حاضر سعی دارد تا با نگاهی تازه، خواننده را با جلوه‌ها و ابعاد دیگری از شخصیت رُزا آشنا کند.  

 

رُزا لوکزمبورگ (۱۹۱۹-۱۸۷۱، Rosa Luxemburg) در زاموشک لهستان (Zamość, Poland) که تحت سلطه روسیه تزاری بود، بدنیا آمد؛ آن­هم حدود دو هفته پیش از تاسیس «کمون پاریس»!(1) او آخرین عضو (از پنج فرزند) یک خانواده یهودی طبقه متوسط و بافرهنگ بود. در سال ۱۸۷۳ خانواده رزا به ورشو نقل مکان کرد. در همین ایام او به بیماری لگن خاصره مبتلا شد و یکسال بستری گردید. پزشکان بغلط بیماری او را سِل استخوانی تشخیص دادند(2) و کار مداوا را آغاز نمودند. این امر به ضعف جسمانی شدید وی و عوارض غیرقابل برگشت و نهایتا، لنگیدن او انجامید. رُزا هوش سرشاری داشت و در مدرسه، جزو دانش‌‌آموزان ممتاز محسوب می‌شد. او در سال ۱۸۸۸ با نمرات عالی دبیرستان را به پایان رساند؛ با این­حال، مسئولین مدرسه حاضر نشدند تا جایزه‌ای به او اهدا کنند؛ دلیلش هم این بود که رُزای جوان به مسایل سیاسی علاقه وافر نشان می‌داد و در تحرکات اعتراضی دانش‌آموزی پیش­قدم بود. او شانزده سال داشت که به فعالیت سیاسی روی آورد و به یکی از محافل مخفی حزب سوسیالیستی-انترناسیونالیستی «پرولتاریا»(3) پیوست. کمی بعد، رُزا لوکزامبورگ توسط پلیس شناسایی شد و پیش از دستگیری، از ورشو به زوریخ (۱۸۸۹) گریخت.

 

فرار به زوریخ

در زوریخ، در بیست سالگی، با لئو یوگیشس (Leo Jogiches) آشنا شد. وی متولد ویلنا (لیتوانی) و سه سال بزرگ­تر از رُزا لوکزامبورگ بود (۱۸۶۷-۱۹۱۹). او در سال ۱۸۸۸ و نیز ۱۸۸۹ به خاطر فعالیت­های ضدتزاریش دستگیر و زندانی شده بود و در هجده سالگی به عنوان یکی از چهره‌های محبوب و رزمنده انقلابی معروفیت یافته بود. در جریان همین فعالیت­ها نیز بود که به زوریخ گریخت. آشنایی با لئو، به عشق و رفاقت بادوام و عمیقی انجامید که تینا جولیا ریشتر، قصه دراماتیک آن را، آن­هم  در سال­های مصادف با جنگ جهانی اول، به رشته تحریر درآورده است.(4) به علاوه، نامه‌های عاشقانه رُزا لوکزامبورگ به لئو، به طور جداگانه، به صورت کتاب منتشر شده‌اند.(5)

لئو نیز همانند رُزا لوکزامبورگ در دانشگاه زوریخ به تحصیل مشغول بود و هم­زمان، تحت پوشش نام­های مستعار، در سوئیس، آلمان و لهستان به فعالیت سیاسی و سازماندهی محافل کارگری می‌پرداخت. لئو در دهم مارس ۱۹۱۹ دستگیر شد و در زندان به قتل رسید.

از آن­جا که «حزب سوسیالیست لهستان»، که از وحدت حزب پرولتاریا با احزاب دیگر تشکیل شده بود، گرایش ناسیونالیستی را به جای اتحاد بین‌الملل کارگری تبلیغ می‌کرد و "مساله ملی" و "استقلال" لهستان را در صدر خواسته‌هایش قرار داده بود، رُزا لوکزامبورگ به هم­راه لئو و سایرین، «حزب سوسیال دموکراسی پادشاهی لهستان» را تاسیس نمود(۱۸۹۳)، که بعدتر به «سوسیال دموکراسی پادشاهی لهستان و لیتوانی» ( Social Democracy of the Kingdom of Poland and Lithuania, SDKPiL)) تغییر نام داد(6) و نهایتا به تاسیس «حزب کمونیست لهستان» انجامید.

رُزا لوکزامبورگ در بیست و دو سالگی (۱۸۹۳)، به عنوان نماینده حزب، در کنگره «بین‌الملل سوسیالیست»(7)، در زوریخ شرکت کرد. در آن­جا بحث تندی میان رُزا لوکزامبورگ و رهبران حزب سوسیالیست لهستان، در رابطه با مساله "ملی" و "استقلال" لهستان درگرفت. این درگیری نظری تعمیق یافت و در کنگره لندن «بین‌الملل سوسیالیست»(8) (۱۸۹۶) اوجِ تازه‌ای گرفت و عملا مباحث کنگره را به سمت "مساله ملی" و "خودمختاری" چرخاند. در واقع، «مساله ملی» اولین معضل سیاسی بود که رُزا لوکزامبورگ به طور جدی با آن درگیر شد.

از دوره اقامت رُزا لوکزامبورگ در سوئیس، چهار اثر در دسترس است که عبارتند از: «ریشه‌های اول ماه مه کدامند؟»(9)، «مساله لهستان در کنگره انترناسیونال در لندن»(10)، «سوسیال-دموکراسی و مبارزات ملی در ترکیه»(11)، «توسعه صنعتی در لهستان»(12).      

برای آشنایی با نقطه ‌نظرات رُزا لوکزامبورگ بیست و دو ساله، آن­هم حول مساله ملی و استقلال لهستان، که دفاع از آن برای چپ آن دوره امری پرنسیپی بود، قسمت­هایی از مقاله «مساله لهستان در کنگره انترناسیونال در لندن» را می‌خوانیم. اما پیش از اما برای درک بهتر مباحثات رُزا لوکزامبورگ، بد نیست تا با سیمای سیاسی آن روزگار کمی بیشتر آشنا شویم.

 

لهستان در اوایل قرن بیستم

پادشاهی لهستان در اوایل قرن یازدهم تاسیس شد. بدنبال ازدواج دختر شاه با پسر پادشاه لیتوانی، و یکی‌شدن این دو سرزمین، لهستان به کشوری مقتدر مبدل گردید؛ به نحوی که در قرن شانزدهم، لهستان بزرگ‌ترین و ثروتمندترین قدرت در شرق اروپا محسوب می‌شد. اما به دلیل فقدان بنیه نظامی، در طول قرن هفدهم، لهستان سه بار میان قدرت­های برتر آن زمان (روسیه، اتریش و پروس) تجزیه و دست به دست شد. در اواخر قرن اجدهم و در طول قرن نوزدهم، مردم لهستان سه بار (۱۷۹۴، ۱۸۳۰ و ۱۸۴۶) دست به قیام زدند ولی هر بار توسط سلطه‌گران خارجی سرکوب شدند.  

به واسطه این گذشته تاریخی، مساله "ملیت"، "ستم ملی" و "استقلال" جایگاه ویژه‌ای در مبارزات مردم لهستان برای رهایی و آزادی داشت. برای احزاب و مبارزان سوسیالیست نیز، دفاع از آرمان­های ملی و استقلال‌طلبانه لهستان، امری بدیهی بود. مثلا کارل مارکس در نامه‌اش به انگلس نوشت:

«راستی برایت از مطالعات اخیرم راجع به تاریخ لهستان بگویم؛ آن­چه که مرا مصمم کرد تا پس از تامل و تفکر بسیار، لهستان را انتخاب کنم این حقیقت تاریخی بود که نیرومندی و قابلیت دوام همه انقلاب­ها، از ۱۷۸۹ [انقلاب کبیر فرانسه] به این طرف، باید با دقتی منصفانه، بر مبنای نحوه برخوردشان به لهستان سنجیده شوند. لهستان، دماسنج "بیرونی"‌ [این انقلاب­ها] است.»(13)

یا در سال ۱۸۴۷، مارکس  در یادبود قیام ۱۸۳۰ لهستان، به عنوان سخنران شرکت کرد و در آن­جا اظهار داشت:

«اتحاد و یک­پارچگی ملت­ها، عباراتی هستند که امروزه از لبان همه احزاب شنیده می‌شوند، به ویژه تاجرهای بورژوا. مسلما یک­پارچگی محکمی میان طبقات بورژوایِ کلیه ملت­ها وجود دارد؛ و آن یک­پارچگی ستم­گران است علیه ستم­دیدگان؛ [یعنی] دقیقا مثل طبقه بورژوای یک کشور که خود را علیه پرولتاریای کشور خودش متحد و یک­پارچه می‌کند. علی­رغم رقابت­ها و جنگ­هایی که در میان اعضای [طبقه] بورژوازی جریان دارد، بورژوازیِ همه کشورها، خود را علیه پرولتاریای کلیه کشورها، متحد و یک­پارچه کرده‌ است؛ هرچند که جنگ درونی و رقابت بر سر بازار جهانی، میانشان در جریان است. برای آن که مردم به طور واقعی بتوانند متحد شوند، باید از منافع مشترکی برخوردار باشند. برای آن که منافع مشترک داشته باشند، باید روابط مِلکیِ فعلی ملغا شود؛ چون که معنای این روابط مِلکی، "استثمار" بعضی ملت­ها توسط ملل دیگر است: الغای روابط مِلکی حاضر، فقط به نفع طبقه کارگر است. به علاوه، این طبقه است که به تنهایی ابزار چنین اقدامی را در دست دارد. پیروزی پرولتاریا بر بورژوازی، پیروزی بر کشمکش‌های ملی و صنعتی نیز هست؛ کشمکش‌هایی که امروزه مردمانِ گوناگون را به مثابه دشمن، رودروی هم قرار می­دهند. به این خاطر، پیروزی پرولتاریا بر بورژوازی، به طور هم­زمان سیگنالی برای همه ملت‌های تحت ستم است... در انگلستان است که آنتاگونیسم مابین پرولتاریا و بورژوازی به بالاترین حد خود رشد کرده است. پیروزی پرولتاریای انگلستان بر بورژوازی انگلیس، نتیجتا در پیروزی ستم­دیدگان بر ستم­گران از اهمیت زیادی برخوردار است. از این رو، لهستان، در خود لهستان آزاد نمی‌شود؛ بلکه در انگلستان آزاد می‌گردد. بنابراین، برای شما چارتیست‌ها، اعلان خواست آزادی ملل، فقط یک آرزویِ تقریبا دست‌ نیافتنی نیست. بر دشمنان شریرِ داخلی خودتان پیروز شوید، بعد می‌توانید با وجدانی غرورآفرین، بر کلیت جامعه کُهن پیروز گردید.»(14)

اما در همین اوضاع، افرادی مانند باکونین هم بودند که با تکیه بر قومیت و ملیت، آن­هم با برداشتی ظاهرا انقلابی، قصد برجسته‌تر کردن مبارزه علیه ستم‌ ملی و تفوق دادن آن بر مبارزه طبقاتی را داشتند. با همین برداشت هم بود که باکونین خواستار اتحاد قومی اسلاوهای روس و لهستان علیه پروسی‌ها شد. او در سال ۱۸۴۸ در کنگره اسلاویست‌ها شرکت نمود و بیانیه­ای را تحت عنوان «استیناف از اسلاوها»(15) انتشار داد. این حرکت نژادگرایانه با نقد فردریش انگلس روبرو گردید.(16)  

به علاوه، حاد بودن مساله ملی در لهستان، این فرصت طلایی را به جریانات راست، ناسیونالیست و ملی‌گرا داد تا با برجسته‌ کردن مساله "استقلال"، "هویت نژادی" و "فرهنگ ملی"، پنبه مبارزه طبقاتی و اتحاد بین‌المللی کارگران را بزنند.

 

مساله ملی

رُزا لوکزامبورگ معتقد بود که سرزمین موسوم به «پادشاهی لهستان»، در واقعیت جزئی از امپراتوری روس است و به نفع پرولتاریای روسیه، لهستان و لیتوانی است که در کنار هم­دیگر علیه تزاریسم بجنگند. او در مقاله‌ای که چند هفته پیش از کنگره لندن منتشر شد، نوشت:

«سی و دو سال قبل... «بین‌الملل سوسیالیست» در لندن، نشستی داشت که با اعتراض به تحت ‌سلطگی لهستان آغاز به کار نمود؛ لهستانی که برای سومین بار، درگیر مبارزه‌ای بی‌ثمر برای استقلال شده بود. تا چند هفته دیگر کنگره «بین‌الملل کارگران»، دوباره در لندن جلسه خواهد داشت و قطع­نامه‌ای در حمایت از استقلال لهستان خواهد داد. تشابه موقعیت این دو رخ­داد، به طور طبیعی... ذهن را به مقایسه می‌کشاند. پرولتاریا در عرض این سی و دو سال، راه درازی را در مسیرِ تکاملش پیموده است. این پیشروی در همه عرصه‌ها آشکار است و خیلی از جنبه‌های مبارزاتی طبقه کارگر، کاملا با اشکالی که سی و دو سال پیش داشت، تفاوت پیدا کرده است. اما عنصرِ اصلی‌ِ موجود در کلیت این پروسه تکاملی از این قرار است: سوسیالیست­ها از یک سکت ایدئوژیک به یک حزبِ یک پارچه بزرگی مبدل شدند که از اداره امور خودشان بر‌آمدند. بعدتر، صرفا به صورت گروه­های کوچک منزوی، بیرون از متنِ اصلی حیات سیاسی هر کشور ظاهر گردیدند؛ و امروز، نقش فاکتورِ غالب را در حیات جامعه ایفا می‌کنند... کنگره «بین‌الملل کارگران» هم تغییرات مشابهی را پشت سر گذاشته است. در آغاز، بین‌الملل، بیشتر نقش شورایی را داشت که برای فرموله کردن اصول اصلی جنبش نوین برگذار می‌شد. اما امروز، در درجه اول، و حتی منحصرا، به ارگانی برای غور و مشورت پرولتاریای آگاه، حول مسایل فوریِ مبارزاتِ روزامره‌اش بدل شده است... این همان تفاوت اساسی ضروری میان کنفرانس امسال... و نشست سی و دو سال پیش است.»(17)

در ادامه، رُزا لوکزامبورگ تاکید می‌کند که مهم­ترین سئوال پیشاروی کنگره حاضر این است که چگونه می‌شود مبارزه توده‌های وسیع را که عمیقا از آموزه‌های سوسیالیسم متاثر هستند، به سوی هدفش هدایت کرد؟ او استدلال کرد که مساله ملی یک راه حل کلیشه‌ای ندارد و یک امر تاریخی است که باید بر اساس تحلیل مشخص از شرایط مشخص نسبت به آن موضع‌گیری کرد. او در ادامه قطع­نامه پیشنهادی کنگره اخیر (پاراگراف زیر) را شدیدا به نقد ‌کشید:

«نظر به این که، خصوصا، روسیه تزاری قدرت داخلی و اهمیت خارجی‌اش را مدیون تحت‌ سلطه گرفتن و تجزیه لهستان است، و [روسیه تزاری] یک تهدید دائمی علیه تکامل‌یابی جنبش کارگریِ بین‌المللی است، از این رو، کنگره مقرر می‌دارد: که استقلال لهستان، خواست سیاسی ضروری، هم برای پرولتاریای لهستان و هم برای جنبشِ کارِ بین‌المللی - به مثابه یک کُلیت- است.»(همان­جا)

چهار سال بعد، رُزا لوکزامبورگ، «در دفاع از ملیت»(18) (۱۹۰۰) را منتشر کرد. این مطلب که به بهانه ممنوعیت تدریس زبان لهستانی در مدارس و جایگزین کردن آن با زبان آلمانی منتشر شد، نقطه ‌نظراتِ وی، حول "مساله ملی" و  "ملیت" را بهتر تشریح کرد. بخش­هایی از این متن را می‌خوانیم:

«حکومت پروس تجاوز تازه‌ای را علیه مردم لهستان به اجرا درآورده است... این اولین تهاجم مقامات پروسی به زبان و ملیتِ ما نیست. بیش از بیست سال است که حکومت پروس... با صرفِ صدها میلیون، مشغول "استعمار"، از جمله آلمانی‌سازیِ مناطق کشور ماست... حالا زمان آن فرارسیده که مردم لهستان... به پاخیزند و علیه آلما‌نی سازی بجنگند. اما این مبارزه از چه راهی باید به پیش برده شود، از چه راهی باید دفاع از ملیت لهستانی را پیش برد تا به موثرین نتایج دست یافت؟ این­ها سئوالاتی هستند که باید به طور جدی مورد توجه قرارگیرند...

بیش از همه: مجرم حقیقیِ ستمی که در حق لهستانی‌ها، توسط آلمانی‌ها روا می‌شود کیست؟ چه کسی را باید مقصرِ آلمانی‌سازی جابرانه تلقی کنیم؟ پاسخ رایج این است: "تقصیر آلمانی‌هاست. آلمانی‌ها علیه ما هستند." این چیزی است که روزنامه‌های لهستانی در استان پُزنان دائما می‌نویسند. اما آیا امکان­پذیر است که کُلِ پنجاه میلیون آلمانی را مقصر قلمداد کنیم؟ این کاملا بی‌انصافی و به غایت نادرست خواهد بود... این مثل روز روشن است که حکومت پروسی، دیکته‌ کننده اصلی آلمانی­سازی است... اما حکومت امپراتوری آلمان، پشتِ سر حکومت پروس، هم­چون سد محکمی ایستاده است... از این­رو [باید گفت که مقصرِ اصلی]، هماهنگیِ بسیار کارآرایی است که معمولا مابین همه حکومت­های آلمانی و پروسی، به ویژه در خصوص آزارِ [ملی] لهستانی‌ها وجود دارد. این­ها اگرچه اکثریت وسایل [و ابزارهای اجتماعی] را تحت کنترل خویش دارند، اما اگر لایه‌های صاحب نفوذِ جامعه آلمان در برابر اقدامات­شان می‌ایستادند، آن وقت آژانس‌هایِ حکومتی کاملا بی‌قدرت می‌ماندند... هیچ حکومتی قادر به ایستادگی طولانی نیست، اگر که کلیت جامعه، جدا و قویا سیاست­های آن را محکوم ‌کنند. به این معنا، سیاست آلمانی‌سازی حکومت، باید توسط بخش­های ویژه‌ای از مردم مورد حمایت دریافت کند؛ و حقیقتا هم این کار را می‌کند... اما وسیع‌ترین بخش­های مردم چه واکنشی در برابر... سیاست­های آلمانی‌سازی حکومت نشان می‌دهند؟ آیا اعتراض می‌کنند؟ آیا به خشم می‌آیند؟ آیا می‌کوشند تا جلوی این سیاست­ها را بگیرند؟ بهترین پاسخ را می‌توان در نشریات آلمانی و واکنش‌های احزاب مختلف، در پارلمان آلمان و مجلس قانون­گذاری پروس جستجو کرد... ما هیچ گونه حمایتی از احزاب آلمانی یادشده دریافت نمی‌کنیم. اگر حکومت آلمان و وزرای پروس به خودشان اجازه می­دهند تا این گونه علنی به آزار و سرکوب لهستانی‌ها بپردازند... پس مسئولیتش به عهده آن طبقاتی از مردم آلمان است که [برای حکومت] کف می‌زنند، یا سکوت پیشه می‌کنند و یا ریاکارانه از هویت لهستانی دفاع می‌کنند... در میان آلمانی‌ها، فقط یک حزب وجود دارد که صادقانه از ما حمایت می‌کند. این حزب نه تنها صدایش را علیه آلمانی‌سازی و هر گونه بی­عدالتی بلند می‌کند، بلکه مشتِ گره شده‌اش را نیز بالا ‌‌می‌برد... و آن حزب کارگران آلمان است؛ که از اذیت و آزار لهستانی‌ها سود نمی‌برد... اینان بر کسی ستم روا نمی‌دارند. در واقع خودشان تحتِ ستم هستند. به همین خاطر ستم بر ما را احساس می‌کنند و می‌فهمند. چون که توسط همان­هایی مورد ستم قرار می‌گیرند که بر ما لهستانی‌ها ستم می‌کنند... از این رو، مردمان کارکُن آلمانی... متحدان طبیعی ما و رفقای ما هستند... این یگانه حزبِ آلمانی است که ما می‌توانیم به آن اعتماد کنیم و روی رفاقت و کُمکش حساب بازکنیم... این حزب در عرض یک سال رشد بهمن‌آسا داشته داشت؛ همه استثمارشدگان، ستم­دیدگان و محرومان به زیر پرچم این حزب هجوم آورده‌اند... هم­چنین این حزب جایی است که کارگران لهستانی باید به آن روکنند و پناه بجویند. آنان [کارگران لهستانی] تنها در این­جاست که می‌توانند در برابر خشونت حکومت آلمان، حمایتِ صمیمانه و صادقانه‌ای را انتظار داشته باشند... اتحاد با مردمان کارکُن آلمان، علیه استثمار طبقات حاکم لهستان و آلمان و علیه ستم حکومتی؛ این است خواست ما!»(همان­جا)

رُزا لوکزامبورگ، نُه سال بعد، این ایده را در کتاب «مساله ملی»(19) پرورد که در واقع نقد تندی بر برنامه حزب سوسیال-­دموکرات روسیه بود. در این برنامه، از طرفی انسان­ها بدور از جنسیت، نژاد، قومیت و مذهب، و به عنوان شهروند متساوی‌الحقوق تعریف می‌شوند و از طرف دیگر، ضمن به رسمیت شناختن قومیت، حقوق ویژه‌ای - مثل برخورداری از مدرسه، نهادها و موسسات مختلف فرهنگی و سیاسی و حتی حق داشتن دولت خودی- برای اقوام و ملیت­های گوناگون تعیین می‌شود. رًزا لوکزامبورگ در این نوشتار آورد:

«... انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، مساله ملی را برجسته کرد... همه احزاب... چه رادیکال، لیبرال یا مرتجع، مجبور شده‌اند تا در برنامه‌شان، جایی هم به مساله ملی اختصاص بدهند... برای یک حزب کارگری، "ملیت" هم یک مقوله برنامه‌ای و هم یک مساله در جهت سازماندهی طبقاتی است. موضعی که یک حزب کارگری در برابر مساله ملیت می‌گیرد، همانند هر مساله دیگر، باید هم در متُد و هم در رویکرد، حتی از موضعِ رادیکال­ترین احزاب بورژوا، احزاب شبه‌سوسیالیستی و احزاب خرده‌بورژوایی متفاوت باشد... در برنامه حزب سوسیال-دموکراسی روسیه... گفته می‌شود که حزب خواهان یک جمهوری دموکراتیک است که قانون اساسی‌اش از جمله متضمن می‌شود که "همه ملیت‌های تشکیل دهنده دولت، حقِ خودمختاری دارند".... "حق خودمختاری برای ملیت­ها"، در نگاه نخست، یک شعار ناسیونالیسم بورژوایی است که در تمام کشورها، در همه اعصار، با این فرمول­بندی داده شده‌است: "حق ملیت­ها برای آزادی و استقلال"... خلاصه این که، فرمول خودمختاری، اساسا یک راه­برد راه­گشا و سیاسی برای مساله ملیت نیست، بلکه وسیله­ای اجتناب از [پرداختن] به این مساله است...» (20)

در ادامه، رُزا لوکزامبورگ با مثال­های متعدد تاریخی نشان می‌دهد که مساله ملی در طول دوره‌های مختلف تاریخی و در مناطق مختلف جغرافیایی از خصوصیات ویژه‌ای برخوردار بوده و از این نظر با یک فرمول کلیشه‌ای قابل حل نیست؛ بلکه مستلزم تحلیل مشخص از شرایط تاریخی، جغرافیایی، درجه رشد نیروهای مولده،  توازن قوای طبقاتی و موقعیت اردوی کار در نزاع کار- سرمایه است. او در ادامه به بررسی مواضع مارکس و انگلس - حول ملیت- در شرایط تاریخی مختلف می‌پردازد و ادامه می‌دهد:

«... نویسنده این سطور در سال­های ۱۸۹۶ و ۱۸۹۷ تلاش کرد تا نشان دهد که دید مارکس به مساله لهستان و نیز اروپای شرقی منسوخ و غلط بود... امید به حل مسایل ملی، در چهارچوب [سیستم] کاپیتالیستی، آن هم از طریق اطمینان دادن به همه ملیت­ها، نژادها و گروه­های قومی به امکان‌پذیری "خودمختاری"، یک اتوپیای تمام عیار است... تلاش عمومی برای تقسیم همه دولت­های [کشورهای] موجود به واحدهای ملی و منطبق کردن آن­ها با مدل دولت­های ملی و دولت­هایی که در نتیجه تجزیه و تقسیمات دول بزرگ­تر پیدا شده‌اند، به لحاظ تاریخی، یک اقدام ارتجاعی است. فرمول "حق ملل" برای نشان دادن حقانیتِ موضعِ سوسیالیست­ها حول مساله ملیت ناکافی است؛ نه فقط به این خاطر که دامنه بسیار وسیعِ شرایط تاریخی (زمان و مکان) موجود در هر موردِ مشخص را به حساب نمی‌آورد و جریان کلی تکامل شرایط جهانی را نادیده می‌گذارد، بلکه به این دلیل که از تئوری بنیادین سوسیالیسم مدرن - یعنی تئوری طبقات اجتماعی- بالکل چشم‌پوشی می‌کند... در یک جامعه طبقاتی، "ملت" به مثابه یک قوم اجتماعی- سیاسی هموژن وجود ندارد. در عوض، در درون هر ملت، طبقات با منافع و "حقوق" آنتاگونیستی وجود دارند. حتی دقیقا یک حوزه اجتماعیِ واحد - از روابط مادی خشن گرفته تا ظریف‌ترین روابط اخلاقی- وجود ندارد که در آن طبقات دارا و پرولتاریای آگاه، [نسبت به آن­ها] نگرش و برخورد مشابهی داشته و به صورت یک وجود "ملیِ" همگن ظاهر شوند. در حوزه روابط اقتصادی، طبقات بورژوا، منافع استثمار را نمایندگی می‌کنند؛ حال آن که پرولتاریا منافعِ کار را. در حوزه روابط حقوقی، بنیانِ جامعه بورژوایی بر مِلک خصوصی استوار است، حال آن که منفعت پرولتاریا، در گرو رهایی پرولتاریای فاقد مِلک از استیلای مِلک است. در حوزه قضایی، جامعه بورژوایی، "عدالت" طبقاتی را نمایندگی می‌کند، عدالتی که برای متمولان و حاکمان است؛ حال آن که پرولتاریا از این پرنسیپ انسانی دفاع می‌کند که تاثیرات جامعه بر فرد باید به حساب آورده شود. در روابط بین‌المللی، بورژوازی، سیاستِ جنگ و تجزیه و جدایی را نمایندگی می‌کند، و در مرحله حاضر، سیستمی از جنگ تجاری؛ حال آن که پرولتاریا، خواستار سیاست مبتنی بر صلح جهانی و تجارت بی‌قید و آزاد. در حوزه علوم و فلسفه اجتماعی، مکاتب و مدارسِ بورژوایی، نزاعِ خصمانه پرولتاریا نسبت به هم­دیگر را نمایندگی می‌کنند؛ طبقات دارا بینش جهانی خود را دارند؛ که توسط ایده‌آلیسم، متافیزیک، عرفان و اکلکتیسییسم [نوعی نگرش فلسفی مکانیکی-م] نمایندگی می‌شود؛ حال آن که پرولتاریای مدرن، تئوری ماتریالیسم دیالکتیکش را دارد...»(همان­جا)                  

به این ترتیب می‌بینیم که رُزا لوکزامبورگ، مبارزه علیه ستم را در چهارچوب مبارزه ضدکاپیتالیستی و در بطنِ نزاعِ کار- سرمایه می‌فهمد. او مبارزه برای "استقلال" و "رفع ستم ملی" را نه تنها پیش‌شرط مبارزه طبقاتی نمی‌داند، بلکه آن را تهدیدی علیه همبستگی طبقاتی اقشار و طبقات تحت ستم ارزیابی می‌کند.

 

مهاجرت به آلمان

رُزا لوکزامبورگ در سال ۱۸۹۸ دکترایش را در رشته حقوق از دانشگاه زوریخ گرفت  و در همین سال با گوستاو لوبک (Gustav Lübeck) ازدواج کرد تا بتواند شهروندی آلمان را بگیرد و به آن­جا نقل مکان کند. در طول اقامتش در برلین، رُزا لوکزامبورگ هم­کاری نزدیکش را با حزب سوسیال-­دموکرات آلمان (اس. پی. دی) آغاز نمود.

او در نامه‌اش به لئو (اول ماه مه ۱۸۹۹)، اشاراتی به موقعیتش جدیدش دارد که خواندنی است:

«پرسیدی که سخنران‌های کنگره حزب تعیین شده‌اند؟ قبلا برایت نوشتم جوجیو که بِبل گزارشی درباره برنشتاین خواهد داد، [ولی] هنوز معلوم نیست چه کسی راجع به میلیتاریسم حرف خواهد زد. [سخنران‌های] دیگر ربطی به ما ندارند. توصیه‌ات برای تلاش کردن من برای سخنرانی، آن هم به هر قیمتی که شده، خدایی که بچگانه است. از این که بازهم این توصیه غیرعملی را داده‌ای، تعجب می‌کنم؛ آن هم چنین توصیه‌ای‌، برای چنین مساله مهمی. واقعا فکر می‌کنی برای کسی که یک سال در این جنبش فعالیت داشته و تنها با انتشار چند مقاله ابراز وجود کرده - حتی اگر بگوییم که [این مقالات] برجسته هم بوده‌ باشند- آیا شانسی وجود دارد تا به او اعتماد کنند و فرصت سخنرانی در کنگره حزب در اختیارش بگذارند؟ آن هم به شخصی که به گروه تعلق ندارد، از حمایت کسی برخوردار نیست، و تنها از آرنج‌هایش [برای جا باز کردن و پیش‌ رفتن] استفاده می‌کند؟ شخصی که برای مقاصد آتی، نه تنها در بین مخالفین (آئور و شرکاء)، بلکه در قلب متحدینش (بِبل، کارل کائوتسکی، سینگر و دیگران) هراس می‌اندازد؟ شخصی که این احساس را در آن­ها برانگیخته، بهتر است که تا حد ممکن دور نگه داشته شود؛ چون که سریع رشد خواهد کرد و از آن­ها جلو خواهد زد؟ تو این­ها را نمی‌فهمی؟ جنگیدن برای یک سخنرانی، معنایش جنگیدن علیه همه آن­هاست؛ دلیلی برای این کار وجود ندارد جوجیو...»۲۱    

اما دیری نمی‌گذرد که رُزا لوکزامبورگ رزمنده به میدان می‌آید و مخالفت صریحش را با جناح رویزیونیستِ حزب - که توسط برنشتاین رهبری می‌شد- اعلام می‌دارد. نتیجه این رودرویی نظری، انتشار کتاب «اصلاح یا انقلاب»(۱۹۰۰) است.(22) در واقع، با انتشار این کتاب بود که رُزا لوکزامبورگ، به عنوان یک تئوریسین و فعال سوسیالیست، شهرت یافت.

 

زمینه مادی- سیاسی انتشار «اصلاح یا انقلاب»

در آلمان، علی­رغم آن که کاپیتالیسم دیرتر از انگلستان و فرانسه ظهور کرد، ولی به دلایل ویژه‌ای سریع­تر رشد نمود. با توسعه مناسبات کاپیتالیستی، تحرکات اعتراضی کارگران بیشتر شد که به پاگیری اتحادیه‌ها و احزاب کارگریِ قدرتمندی انجامید(23) اولین اتحادیه کارگری، در اثنای همین قیام، به همت یک کارگر مهاجر چاپچی - به نام استفان بودن و عضو اتحادیه کمونیست­ها(24)- تاسیس شد. در جریان همین تحرکات هم بود که آشنایی و هم­کاری فعالین کارگری با مارکس و انگلس آغاز گردید.

"تشکل سراسریِ کارگران آلمان" (۱۸۶۳-ADAV) به رهبری فردیناند لاسال(25) و طرف­داران مارکس (به رهبری آگوست ببل و ویلهلم لیبکنخت) تاسیس شد؛ که بی­گمان یکی از قدیمی‌ترین تشکّل‌های کارگری جهان محسوب می‌شود. در سال ۱۸۶۹ طرف­داران مارکس (جناح چپ) «حزب کارگران سوسیال- ‌دموکراتیک آلمان»  SDAPرا در شهرآیزناخ تاسیس کردند. در سال ۱۸۷۵ این دو تشکل (SDAP وADAV ) یکی شدند و «حزب کارگران سوسیالیست»(SAPD)  را پایه‌گذاری نمودند.(26)

در آلمان آن روز، حق رای همگانی وجود نداشت و مجالس و مجامعِ انتخابی فاقد قدرت واقعی بودند و صرفا نقشِ مشورتی داشتند. به این خاطر، حزب کارگران سوسیالیست، هدف خود را بسط دموکراسی به نهادهای اجتماعی و سازمانِ تولید تعریف کرد. استدلال رهبران حزب این بود که با دموکراتیزه‌ کردن جامعه و دخالت در ساختارِ تولید، می‌توان بر سلطه طبقه حاکم مهار زد و در جهت رهایی کارگران و «انسان» قدم برداشت.

حزب کارگران سوسیالیست خیلی زود از محبوبیت زیادی برخوردار شد. با تصویب حق رای همگانی (۱۸۶۶)، رشد فزاینده حزب، اسباب نگرانی بیسمارک را فراهم نمود(27) که نتیجه‌اش تصویب «قوانین ضدسوسیالیستی» (۱۸۷۸) بود. به موجب این مصوبه، کلیه فعالیت­های حزب تا سال ۱۸۹۰ (به مدت دوازده سال) ممنوع اعلام گردید؛ اما اعضای حزب اجازه داشتند تا به صورت منفرد، در انتخابات پارلمان (رایشتاگ) شرکت کنند. این امر سبب شد تا رویکرد حزب به مبارزات انتخاباتی بیشتر شود. الویت دادن به راه­کار رفرمیستی و فاصله گرفتن از اهداف انقلابی، درگیری‌های شدیدی را میانِ رهبران حزب بوجود آورد. موضوعِ اختلاف روشن بود: رفرم یا انقلاب؟

در سال ۱۸۹۰ حزب تغییر نام داد و اسم  «حزب سوسیال-‌ دموکرات آلمان» (SPD) را برگزید. انگلس با انتخاب این نام موافق نبود و آن را نامناسب می‌دانست.(28) دلیلش هم این بود که برنامه حزب با تعهد به مانیفستِ کمونیست تنظیم شده و در آن نیل به کمونیسم، سرنگونی دولت و نابودی سیستم حاکم قید شده بود. به علاوه، اسم سوسیال- دموکرات می‌توانست گیج‌ کننده و غلط ‌انداز باشد؛ چون که طرف­داران پرودون (در فرانسه) و لاسال در (آلمان) نیز خود را سوسیال- دموکرات ‌می‌خواندند.

پیشنهاد انگلس مورد قبول قرار نگرفت و حزب با همان نام شروع به فعالیت نمود. در فاصله کوتاهی، این حزب مورد استقبال بسیار زیاد کارگران قرار گرفت (هم­چنین حزب سوسیال- دموکرات اتریش۲۹) و خیلی سریع به حزبِ مطرح در سیاست آلمان (و اروپا؛ در هم­راهی با احزاب خواهر) مبدل شد. برای نمونه، در انتخابات مجلس رایش(۱۸۹۰)، حزب موفق شد تا حدود بیست درصد آراء را به دست آورد. این موفقیت، سئوالات پیچیده و دشواری را به هم­راه آورد: آیا باید همانند سایر احزاب، از طریق شرکت در انتخابات و کسب کرسی در پارلمان و مجامع انتخاباتی، اهداف سیاسی را پیش ‌برد یا باید برای تدارک انقلاب، سازماندهی و برنامه‌ریزی ‌کرد؟ چه بخش از کار و وظایف کمونیستی ‌باید مصروفِ اصلاحِ قوانین و بهبودِ وضعیت کارگران می‌شد؟ چه بخش باید صرف انقلاب می‌گردید؟ سیاست حزب در برابر اعتراضات خشونت‌بار، فراپارلمانی و غیرقانونی‌ئی که در خیابان­ها جریان داشت، چه بود؟ و...     

رگه‌های گرایش رِفرمیستی، در اواخر قرن نوزدهم پیدا شدند. در سال ١٨٩١، هشت سال پس از مرگ مارکس،  جورج ون ولمار Vollmar G.V. اعلام کرد که جامعه جدید کاپیتالیستی، به سوسیال‌- دموکراسیِ آلمان این امکان را می‌دهد تا اهدافش را از طریق رفرم­های اقتصادی و سیاسی - و نه انقلاب- به پیش ببرد.(30) در کنگرهٔ حزب که همین سال در ارفورت Erfurt برگذار شد (و به همین نام هم معروف گردید)، كارل كائوتسكى برنامه جديد حزب را ارائه نمود(31) که جایگزین برنامه‌ گوتا(32) گردید.

برنامه ارفورت شامل يك بخش‏ِ حداقل و یک بخش حداکثر بود. در بخش‏ِ حداقل، لیستی از رفرم­های قابل تحقق ("ممکن­ها"، مفهومی‌ که در آن دوره متداول بود) آورده شده بود و در بخش حداکثر عبارت پردازی­های انقلابی‌! در واقع، کائوتسکی با این تاکتیک توانست هر دو جناحِ حزب را راضی نگه دارد! بخش حداقل، دربرگیرنده مطالبات جناح راست (SPD) و بخش حداکثر، دربرگیرنده شعارهای انقلابیون بود! بعد از كنگره ارفورت، كائوتسكى توضيحاتِ مفصلی بر این برنامه نوشت که تحت نام «مبارزه طبقاتی»(33) منتشر گردید. كائوتسكى در این کتاب نه تنها هیچ اسمی از «ديكتاتورى پرولتاريا» نیاورد، بلکه استدلال کرد که انقلاب ابدا ضرورت ندارد و پرولتاريا می‌تواند با به دست آوردن کرسی‌های پارلمانیِ بیشتر، موقعیتش را بهبود بخشد.

بالا گرفتن محبوبیت و توفیق‌های انتخاباتی، حزب را در موقعیت به مراتب حسّاس‌تری قرارداد؛ به طوری که مساله هم­کاری و ائتلاف با احزاب غیرکارگری و سوسیالیستی عملا مورد مجادله قرار گرفت. این عوامل (در کنار سایر فاکتورها۳۴)، رهبران حزب را متقاعد کردند تا سیاست «توده‌ای» شدن را پیشه کنند و درصدد جلب حمایت سایرِ گروه­های اجتماعی - به ویژه طبقه متوسط- برآیند. چهره‌های سرشناسی مثل ادوارد برنشتاین، کائوتسکی، لوکزامبورگ، هیلفردینگ و سایرین، در این مباحثات شرکت نمودند.

 

نگاهی به کتاب «اصلاح یا انقلاب»

واژه رفرم در قرن هجدهم، توسط ادموند بورک(35)، پدر محافظه‌گرایی مدرن Conservatism وارد فرهنگ سیاسی شد. او در کتابش Reflection On The Revolution In France ادعا کرد که انقلاب کبیر فرانسه (۱۷۸۹) نه تنها غیرضروری، بلکه قابل اجتناب‌ بود و از طریقِ اصلاحات تدریجی (رفرم) نیز می‌شد به چنان نتایج بزرگ دست یافت. از آن به بعد، رفرم به عنوان متضاد انقلاب به کار گرفته شده است. به این معنی، رفرمیسم یا اصلاح ‌طلبی، نظریه سیاسی‌ئی است که خواهانِ اصلاحات تدریجی و غیرانقلابی است.

گرایش رفُرمیستی در درون جنبش سوسیالیستی، در اواسط قرن نوزدهم، در آلمان پیدا شد؛ آن هم با این ادعا که نیل به سوسیالیسم، بی‌نیاز به انقلاب و با توسل به رفرم امکان­پذیر است.

در سال ۱۸۹۹، ادوارد برنشتاین با انتشار کتاب « سوسیالیسم تکاملی» Evolutionary Socialism(36)، مدعی شد که آموزه‌های مارکس و تئوری انقلابی او، برای جوامعِ صنعتی مدرن کارآیی ندارد و در این جوامع، تحقق سوسیالیسم از طریق اصلاحات تدریجی امکان­پذیر است. در واقع، او در این کتاب مبانی نظری چپ رفرمیسم را پی‌ریزی کرد و از همین‌ رو به پدرِ چپ رفرمیسم معروف شد. به علاوه، او در کتاب معروفش «پیش‌ شرط­های سوسیالیسم»(37) (۱۸۹۹) مدعی شد که انقلاب نباید هدف باشد، بلکه این رفرم دائمی در شرایط کار و زیست انسانها -بویژه کارکنان- است که باید هدف قرار گیرد. او با مبارزه طبقه کارگر برای کسب قدرت سیاسی مخالفت ‌کرد؛ شکست کمون پاریس را دلیلی بر بی‌حاصلی تلاش­های انقلابی تعبیر ‌نمود و ادعا ‌کرد که سوسیالیسم، به مرور، در جریان اجتماعی‌تر شدن پروسه تولید متحقق می‌گردد. به نظر او کاپیتالیسم، امکانات و فرصت­های جدیدی - نظیر اتحادیه‌های کارگری و رفرم‌های حقوقی- ایجاد کرده که تدریجا جامعه را به سوی سوسیالیسم به پیش خواهند برد.(38) برنشتاین از زوایای مختلف (هفت زاویه) به نقد تئوری­های مارکس پرداخت(39) و نهایتا نتیجه گرفت که شرایط عینی برای انقلاب سوسیالیستی فراهم نیست و هر تلاش انقلابی محکوم به شکست است. او بر این باور بود که هر درجه از رفرم  که به هر درجه از بهبودی در شرایط اقتصادی و اجتماعی مردم می‌انجامد، باید با استقبال و حمایت سوسیالیست­ها روبرو گردد؛ حتی اگر سازش یا ائتلافی را به آنان تحمیل نماید.

رُزا لوکزامبورگ، در پاسخ به برنشتاین، او را با شارل فوریه (سوسیالیست تخیلی فرانسوی) مقایسه کرد و مدعی شد:

«اگر فوریه از طریق تشکیل  فالانسترها(40) می‌خواست تا آبِ دریاها را به لیموناد مبدل کند، برنشتاین درصدد است تا با خالی کردنِ تدریجی چند بطری از لیموناد سوسیال رفرمیست در دریا، آب تلخ کاپیتالیسم را به آب شیرینِ سوسیالیسم بدل نماید.»(41)

در واقع، رُزا لوکزامبورگ اولین کسی بود که به طور سیستماتیک، به نقدِ چپ رفرمیست پرداخت. او در اثر معروفش «رفرم یا انقلاب» توضیح داد که الف) رفرم و انقلاب ابدا متضاد هم نیستند، بلکه رفرم ابزاری است که نیل به هدف نهایی (انقلاب) را هموار می‌کند؛ ب) انقلابیون مخالف رفرم نیستند، بلکه مخالف رفرمیسم هستند؛ ج) انقلاب، محصول رفرم نمی‌باشد. به علاوه، تصریح کرد که رفرمیسم و انقلاب، دو راه­کار مختلف برای رسیدن به هدف مشترک نیستند و نادرست است که انقلاب را رفرم متراکم شده و رفرم را، انقلابِ درازمدت بنامیم! د) در نبرد برای رفرم و بهبود شرایطِ زیست و کار است که توده‌ها به تشکلات صنفی، اتحادیه‌ای و پارلمانی رو می‌آورند. اما این­ها برای از میان ‌برداشتن روابط تولیدی کاپیتالیستی کفایت نمی‌کنند. هدف جنبش کارگری، سازمان دادن انقلاب به منظور تصرف قدرت سیاسی و برپایی نظام سوسیالیستی است.

«آیا سوسیال دموکراسی مخالف رفرم اجتماعی است؟... آیا می‌تواند انقلابِ اجتماعی و دگرگونی نظام موجود را - که هدف نهایی‌ش است- رودروی رفرم‌ اجتماعی قراردهد؟ مسلما نه! در حقیقت، در جریان مبارزه روزمره برای رفرم و بهبود شرایط کارگران، در درونِ نظم اجتماعی موجود و به خاطر ضوابط دموکراسی، تنها یک راه پیش پای سوسیال دموکراسی می‌ماند: درگیرشدن در مبارزه طبقاتی پرولتاریا و فعالیت در جهت هدف نهایی آن، که همانا تسخیر قدرت سیاسی و لغو کار مزدی است. ... میان رفرم‌های اجتماعی و انقلاب پیوندی ناگسستی وجود دارد... مبارزه برای اصلاحات، یک وسیله؛ و انقلاب اجتماعی یک هدف است.»(42)

«رفرم قانونی و انقلاب، دو روش‌ مختلف از تکامل تاريخی نيستند که بتوان به دل­خواه از پيش­خوان تاريخ برداشت؛ همان طور که گویا سوسیس‌‌ گرم و سرد انتخاب می‌کنيد. رفرمِ قانونی و انقلاب، فاکتورهای مختلفی در تکامل جامعه‌ طبقاتی هستند. آن‌ها یک­ديگر را مشروط و تکميل می‌‌کنند، و هم­زمان نظير قطب‌های شمال و جنوب، و بورژوازی و پرولتاريا، به طور منحصر به فردی یک­ديگر را دفع می­کنند(43)

«این بر خلاف تاریخ است که تلاش برای رفرم را، به مثابه یک انقلاب درازمدت معرفی کنیم، و انقلاب را، به مثابه یک سری فشرده از رفرم‌ها. تفاوت یک تحول اجتماعی و یک رفرم در قوانین حقوقی، در طول‌ِ‌شان نیست، بلکه در مفهوم‌شان است... به همین دلیل، کسانی که به جایِ و در مقابلِ تصرفِ قدرت سیاسی و انقلاب اجتماعی، از روش­های رفرمِ قانونی دفاع می‌کنند، در واقع راه مطمئن‌تر، آرام­تر و آهسته‌تری را برای رسیدن به هدف یک­سان را انتخاب نمی‌کنند، بلکه هدف دیگری را دنبال می‌نمایند... [در غیر این صورت] برنامه ما نه تحقق سوسیالیسم، بلکه رفرم کاپیتالیسم؛ نه الغای سیستم کار مزدی، بلکه تقلیل استثمار خواهد شد. و این یعنی تقلیل‌گرایی به مبارزه علیه سوءاستفاده‌های کاپیتالیسم و نه الغای خود کاپیتالیسم.»(44)

خلاصه بحث رُزا لوکزامبورگ این بود که انقلاب، نبرد سرنوشت‌ساز مبارزه طبقات است. تاریخ بر اساس نزاع بر سرِ منافعِ طبقات به پیش می‌رود، تلاش برای اصلاحات صرف، به تحولات بزرگ تاریخی نمی‌انجامد. مبارزه صرف برای اصلاحات تدریجی، مسیر مبارزه طبقاتی را به انحراف می‌برد.

«رُزا لوکزامبورگ توضیح داد که اگر برنشتاین، توقع داشت که گذار به سوسیالیسم (به مثابه نتیجه نهایی)، از طریق تکامل سیستم حقوقیِ رو به پیشرفت بورژوایی، و نیز رفرم اجتماعی قانونی متحقق شود، پس در رابطه با ماهیت حاکمیت طبقاتیِ کاپیتالیستی، مرتکب یک اشتباه اصولی شده‌ است. بر خلاف جوامعِ طبقاتی پیشین، حاکمیت کاپیتالیستی، به "حقوق کسب شده"­ای که قانونی شده‌اند، متکی نیست، بلکه بر نیروهای اقتصادی واقعی مبتنی است. "در سیستم حقوقی ما، حتی یک فرمول قانونی نیز برای [توجیه] سلطه طبقاتیِ کنونی وجود ندارد". "هیچ قانونی پرولتاریا را مجبور نمی‌کند تا به یوغ سرمایه گردن بگذارد. فقر و عدم برخورداری از وسایل تولید"، نه توسط قانون، بلکه توسط  توسعه اقتصادی از [پرولتاریا] ستانده شده‌اند. [همین روند اقتصادی هم است که] "پرولتاریا را مجبور می‌کند تا به دست خودش، به یوغ کاپیتالیسم گردن بگذارد". از این رو، استثمارِ طبقه کارگر - به مثابه یک پروسه اقتصادی- نمی‌تواند از طریق تدارکاتِ قانونی - در درون چهارچوب جامعه بورژوایی- ملغی یا تعدیل شود. "رفرم اجتماعی"، [تنظیم و تصویب] قوانینِ مربوط  به کارخانه، مقررات مربوط به ایمنی و سلامتی [محیط کار]، دلیلی بر وجود یک عنصر "کنترل اجتماعی"، که ضامن منافعِ طبقهٔ کارگر است، نیست. این­ها "تهدیدی علیه استثمارِ کاپیتالیستی ایجاب نمی‌کنند، بلکه به سهولت، مقرراتِ استثمار را" در جهت منافع خود جامعه کاپیتالیستی سوق می‌دهند... با همین صراحت، رزا لوکزامبورگ به بسط ایده‌های تاکتیکی اصولی‌اش درباره مبارزه طبقاتی می‌پردازد. مارکسیسم رادیکال نیز - درست به اندازه رفرمیسم- هر روز خواهان رفرمِ اجتماعی، و نیز جهت‌گیری تاکتیکی، حولِ مسایل جاری، مثل مبارزه اتحادیه‌ای برای [بالا بردن] مزد، مبارزه برای رفرم اجتماعی، و دموکراتیزه کردن انستیتوهای سیاسی است. به این معنی، "اختلاف [مارکسیسم رادیکال با رفرمیسم] بر سرِ چه (What) نیست، بلکه بر سر چگونه (How) است". از آن جایی که [رفرمیسم] از این پیش‌فرض حرکت می‌کند که تصرف قدرتِ سیاسی ناممکن است، لذا خواستار آن می‌شود تا "از طریق فعالیت­های اتحادیه‌ای و پارلمانی، به طور تدریجی از استثمار کاپیتالیستی بکاهد. آن­ها خواهان آنند که از جامعه کاپیتالیستی، خصلت کاپیتالیستی‌اش را بزدایند. آن­ها خواستار عینیت بخشیدن به تغییرات اجتماعی مطلوب خود‌شان هستند". در عوض، برای مارکسیسم، مبارزه اتحادیه‌ای و سیاسی، صرفا به این دلیل اهمیت دارد که برای آماده ساختن عاملِ ذهنی (فاکتور ابژکتیو) تحولِ سوسیالیستی - یعنی طبقه کارگر- برای نبرد انقلابی و تعیین ‌کننده‌اش، ضرورت دارد. [همین تحرکات] کارگران را - در وحله نخست- "به عنوان طبقه" سازمان می‌دهد و به بالا رفتن ادراک و آگاهی طبقاتیِ پرولتاریای متحد می‌انجامد. گذارِ سوسیالیستی، به خودی ‌خود و با دخیل بستن به تقدیر صورت نمی‌پذیرد. این امر، از ادراک به دست آمده از مبارزات روزانه طبقه کارگر نتیجه می‌شود؛ یعنی این آگاهی‌ که الغای تناقضات عینی شدت ‌یابنده کاپیتالیسم، از طریق انقلاب اجتماعی، یک ضرورت است... رزا لوکزامبورگ "هدف نهایی" را یک دولت ایده‌آل آینده - که بعد از انقلاب سوسیالیستی برپا خواهد شد- نمی‌فهمد، بلکه آن را غلبه بر قدرت سیاسی و خود انقلاب می‌فهمد. اگر "هدف نهایی" را دولت آینده در نظر بگیرید، در آن صورت هر گونه دستآورد اقتصادی یا دموکراتیک را به مثابه گامی به سوی هدف تلقی خواهید کرد. اما وقتی غرض از "هدف نهایی"، همانا تصرف قدرت سیاسی از طریق انقلاب باشد، در آن صورت مرز روشن و قاطعی با رفرمیسم ترسیم می‌شود. همان رفرمیسمی که وظیفه استراتژیک ارتقای ظرفیت انقلابی مردم را با کار اپورتونیستی جاری و تبلیغ یک هدف نهایی کم‌ و بیش مبهم که به تقدیر گره خورده، جایگزین می‌کند. بنابراین، هرچند که تصرف قدرت دولتی به جریان توسعه مادی جامعه وابسته، و مشروط به درجه معینی از بلوغ مناسبات اقتصادی سیاسی است، اما مارکسیسم در درک رزا لوکزامبورگ نقش تعیین کننده­ای را به فعالیت سیاسی طبقه کارگر از طریق جهت­دهی فعالیت جاری به سوی هدف نهایی انقلابی اختصاص می دهد. [و بدین ترتیب] خود را قطعا هم از تقدیرگرایی [فاتالیسم] و هم از اراده گرایی ناب متمایز می­کند.»(45)

به علاوه، رُزا لوکزامبورگ در سخنرانی کنگره موسس حزب کمونیست آلمان (۱۹۱۸) ضمن اشاره به مطالبات ده ماده‌ای مانیفست(46) و نقلِ تصحیحاتی که  بیست و پنج سال بعد نوشته شده بودند(47) و نیز نقد پیش­گفتار انگلس بر «مبارزات طبقاتی در فرانسه»(48) تاکید نمود که برخلاف ادعای رفرمیست‌ها، انقلابیون با اقدامات پارلمانی مخالفت ندارند، بلکه با پارلمانتاریسم محض مخالفند. او ضمن تحلیل شرایط آلمان و ارزیابی توازن قوا نتیجه گرفت: که در برنامه حزب نباید مطالبات حداقل و حداکثر لیست شوند. انقلاب و سوسیالیسم همان حداقلی است که حزب باید خواستارش باشد؛ و سوسیالیسم باید با دستان پرولتاریا همین امروز برپا گردد.(49)

(ادامه دارد)

 

توضیحات:

۱- رُزا لوکزامبورگ در ۵ مارس ۱۸۷۱ بدنیا آمد و کمون پاریس در هجدهم مارس ۱۸۷۱ برپا شد!

۲- به نقل از Rosa Luxemburg: Ideas in Action, by Paul Frölich، ص ۲٤.

۳- (1876-1893) ”Proletariat”, The International Social Revolutionary Party یا حزب انقلاب اجتماعی بین‌المللی، اولین حزب سوسیالیستی لهستان بود که در جریان تحت‌سلطه قرارگرفتن کشور مابین روسیه تزاری، آلمان و امپراتوری اتریش تشکیل شد. این حزب سه تحول اساسی را پشت سر گذاشت که به پرولتاریای اول، دوم و سوم معروف شده‌اند. پرولتاریای اول در سال ۱۸۸۲، با هم­کاری محافل سوسیالیستی شهر ورشو، توسط  لودویک وارینسکی تاسیس شد؛ یعنی بیست و یک سال پیش از تاسیس حزب سوسیال-دموکرات روسیه. در سال ۱۸۸٤، این حزب با «خواست مردم» People's Will وحدت کرد و هم­چنان نام پرولتاریا را حفظ کرد. این حزب مدافع انترناسیونال پرولتری و مخالف جنبش استقلال طلبی لهستان بود. این حزب که بیش از دو دهه پیش از حزب سوسیال دموکرات روسیه تاسیس شده بود، از نظر برنامه و سیاست­هایش بسیار پیشرو بود. در سال ۱۸۸۶، چهار تن از رهبران حزب پرولتاریا اعدام، بیست و سه تن محکوم به زندان طولانی و بیش از دویست تن تبعید شدند. بعد از این ضربه، عملا حزب زیرزمینی شد و تا سال­ها به صورت محافل کوچک باقی ماند. در سال ۱۸۸۸ پرولتاریای دوم فعالیتش را آغاز کرد. نمایندگان این حزب در کنگره موسس انترناسیونال دوم (پاریس ۱۸۸۹) شرکت داشتند. در سال ۱۸۹۳، این حزب با سه حزب دیگر وحدت کرد و «حزب سوسیالیست لهستان» را تشکیل داد. رُزا لوکزامبورگ در سال ۱۹۰۳، مطلبی راجع به این حزب نوشت با نام «در یادبود حزبِ پرولتاریا». 

 این حزب  در ورشو که برای آشنایی بیشتر با آنها و نیز تاریخچهٔ حزب می‌توان به لینک حاضر مراجعه نمود.

٤-Tina Julia Richter  Rosa and Leo, in  the  Name  of  Freedom  and  love, by

۵- Comrade and Lover, Rosa Luxemburg's Letters to Leo Jogiches, Edited by Elzbieta Ettinger

۶- برای آگاهی بیشتر از این حزب می‌توان به مقالات حاضر مراجعه کرد: In Memory of the Proletariat Party (1903), Foreword to the The Polish Question and the Socialist Movement (1905), The SDKPiL and the Polish Question (Revisited)

۷- در این کنگره، انگلس به عنوان پرزیدنت افتخاری انتخاب شد و دو سال بعد از این مُرد. لینک دسترسی به گزارش این کنگره و آرشیو «بین‌الملل دوم».

۸- همان منبع

۹- What Are the Origins of May Day? (1894)، لینک دسترسی به ترجمه فارسی.

۱۰- The Polish Question at the International Congress in London

۱۱- Social Democracy and the National Struggles in Turkey

۱۲- لینک دسترسی به تز دکترای رُزا لوکزامبورگ با عنوان «توسعه صنعتی لهستان»: The Industrial Development of Poland; Rosa Luxemburg, 1989

۱۳- به نقل از نامه مارکس به انگلس (دوم دسامبر ۱۸۵۶)، از جلد ٤۰، ص ۸۵. لینک دسترسی

۱٤- به نقل از گزارش این مراسم که در "Deutsche-Brüsseler-Zeitung" Nr 98 منعکس شد. ترجمه حاضر از روی ترجمه سوئدی صورت گرفته. انگلس هم از این مراسم گزارشی دارد که در نشریه «رفرم» به چاپ رسیده. لینک دسترسی

۱۵- به نقل از Appeal to the Slavs٬ لینک دسترسی

۱۶- انگلس این ایده باکونین را که می‌شود پُلی بین اتحاد قومی و انقلاب کارگری زد٬ به نقد کشید. لینک دسترسی به مقاله انگلس. این مقاله می‌تواند مورد توجه کسانی قرارگیرد که  حل "مسئله ملی" را یک "گام انقلابی" می‌دانند.  

۱۷- به نقل از مقاله (1896) The Polish Question at the International Congress in London تا آن­جا که می‌دانیم ترجمه‌ای از این نوشتار به فارسی در دسترس نیست.

۱۸- لینک دسترسی به متن انگلیسی.

۱۹- The National Qestion (1909)

۲۰- منبع فوق

۲۱- The Letters of Rosa Luxemburg, digital edition, pp 141

۲۲- Reform or Revolution, Rosa Luxemburg. لینک دسترسی به «اصلاح یا انقلاب»، ترجمه انتشارات سیاهکل. دو ترجمه دیگر هم از این کتاب در دست است (لینک دسترسی۱ و لینک دسترسی ۲.خلاصه شده) که متاسفانه ایرادهای زیادی دارند. نقل قول­هایی که در این نوشتار آمده، از متن انگلیسی مستقیما ترجمه شده‌ و مسئولیتش با ماست.

۲۳- برای آگاهی بیشتر به مقاله «رشد جنبش اتحادیه‌ای در آلمان» نوشته کئورگ فولبرس و ...، ترجمه کاووس بهزادی مراجعه کنید.

۲٤- این نکته در مقاله انگلس که در باره تاریخچه اتحادیه کمونیستهاست آمده است.سی و نه سالگی درگذشت. او یک سال قبل از تاسیس تشکل کارگری (۱۸۶۲)، دو سخنرانی‌ با عناوینِ "قانون اساسی چیست؟" و "راجع به رابطه ویژه شرایط تاریخی کنونی و ایده دولت کارگری" (که یک سال بعد با نام "برنامهٔ کارگری" منتشر شد) ایراد کرد که هر دوی‌شان را برای مارکس فرستاد. او نیز آن­ها را برای انگلس ارسال نمود و "برنامه کارگری" لاسال را "عامی‌سازی بد از مانیفست حزب کمونیست" تعبیر نمود (نامه مارکس به انگلس، بیست و هشتم ژانویه ۱۸۶۳). به علاوه، در اشاره به نظرات انحرافی لاسال، مارکس در پی‌نویس پیشگفتار جلد اول کاپیتال نوشت: «... در بخشى از نوشته فرديناند لاسال... آن­جا كه مدعى ارائه «جوهر فكرى» توضيحات من درباره اين موضوعات شده - اشتباهات مهمى رخ داده است...» جهت کسب آگاهی بیشتر می‌توانید به آرشیو لاسال و نیز به مقاله «قوانین اساسی از دیدگاه لاسال و مارکس» نوشته لوئی ژانوور مراجعه کنید.

۲۶- برنامه این حزب که در نشست گوتا به تصویب رسید، در «نقد برنامه‌ی گوتا» مورد نقد مارکس قرار گرفت.

۲۷- «به یمن استفاده هوشمندانه کارگران آلمانی از حق رای همگانی، رشد شگفت‌آور حزب، طبق آمار غیرقابل تردید، بر همه جهانیان آشکار شده است:  ۱۰۲۰۰۰ رای در ۱۸۷۱، ۳۵۲۰۰۰ در ۱۸۷٤، ٤۹۳۰۰۰ در ۱۸۷۷.» به نقل از پیش­گفتار انگلس بر «مبارزه طبقاتی در فرانسه»

۲۸- Lenin, The State and Revolution, Supplementary Explanation by Engels, Engels on the Overcoming of Democracy

۲۹- حزب سوسیال-دموکرات اتریش در اواخر سال ۱۸۹۰، بعنوان یک حزب کارگری- مارکسیستی اعلام موجودیت کرد. پس از سرنگونیِ نظام سلطنتی و اعلام جمهوریت (۱۹۱۸)، به سومین حزب بزرگ اتریش بدل شد و با ائتلاف با حزب سوسیال- مسیحی و شرکت در انتخابات مجلس توانست دامنهٔ نفوذش را افزایش دهد؛ به قدری که ایالت وین - که به وینِ سرخ شهرت یافته بود- از سال ۱۹۱۸ تا دهه‌های متمادی، تحتِ رهبری این حزب اداره ‌‌شد.

۳۰-  The non-revolutionary nature of the German Social Democratic Party, p. 169. ولمار اولین بار در یک سخنرانی در الدورادوی مونیخ این نظرات را بیان داشت. بعدتر در اثری بنام سوسیالیسم دولتی (۱۸۹۲) آن را تشریح نمود

۳۱- متن انگلیسی برنامه ارفورت.

۳۲- برنامه گوتا در كنفرانس‏ سال ۱۸۷۵ حزب تصویب شده بود. مارکس نقدی بر برنامه گوتا نوشت که بسیار روشن­گر و ارزشمند بود. چندین ترجمه از این اثر در دسترس است. لینک­های دسترسی به متن انگلیسی برنامه گوتا و ترجمه «نقد برنامه گوتا».

۳۳- (Erfurt Program)Karl Kautsky, The Class Struggle

۳٤- رفرمیسم همانند هر گرایش اجتماعی دیگر، پایه‌های اقتصادی-اجتماعی داشته و دارد. مثلا یکی از دلایل پاگیریِ ایده‌های رفرمیستی در آلمان، رشد سریع صنعت، تمرکز سرمایه، پیدایش کارتل ها و کنسرن ها بود. این امر سبب شد تا مباحثاتی در درون حزب راجع به آینده کاپیتالیسم و موقعیت طبقه کارگر دربگیرد. بعدتر، این مباحثات به کنگره انترناسیونال دوم (١٨٩٤) هم رسید. در آن­جا نیز عده زیادی از نمایندگان، از رشد صنایع و تکامل کاپیتالیسم استقبال کردند و آن را را در جهت منافع کارگران تلقی نمودند. دلیل دیگرش، رشد فزاینده موسسات و شرکت­های بزرگ تولیدی، سهامی و دولتی بود که گروه‌های شغلی جدیدی (مثل کارمندان دفتری، کارورزان، تکنیسین‌ها، معلمان، روزنامه‌نگاران و ...) را به وجود آوردند که به طبقه متوسط تعلق داشتند. جذب اینان به حزب سوسیال دموکرات، به هم­راه رویکرد شاعران، نویسندگان، هنرمندان و روشنفکران بورژوا و خرده‌بورژوا به آن، عملا بر سمت‌‌گیری سیاسی حزب تاثیر گذاشت و آن را به سوی رفرمیسم چرخاند.  تصویب «قوانین ضدسوسیالیستی» (در سال ۱۸۷۸) توسط بیسمارک نیز به این چرخش کمک کرد.

۳۵- مارکس با نظرات ارتجاعی ادموند بورک  Edmund Burkeآشنا بود و در کاپیتال جلد اول، فصل ۱۳، او را «سفسطه‌گر و مجیزگوی معروف» خطاب می‌کند و نظریه همکاریش را به نقد می‌کشد.

۳۶- Eduard Bernstein, Evolutionary Socialism (1899)، از آن­جا که رفرمیسم امروز جنبه ناسزا پیدا کرده است، سوسیال-رفرمیست بیشتر ترجیح می‌دهند تا خود را اِولوشونیست بخوانند! و مباحثاث مربط به «رفرم یا انقلاب» را تحت عنوان «اِوُلوسیون یا رِوُلوسیون» (Evolution or Revolution ) به پیش ببرند. دلیل انتخاب این کلمه در واقع به عنوان این کتاب برمی‌گردد. 

۳۷- پیش‌شرطهای سوسیالیسم

۳۸- لینک دسترسی به کتابها و مقالات ادوارد برنشتاین.

۳۹- حبیب برزین در مقاله « رویزیونیسمِ ادوارد برنشتاین» مجموعهٔ خوبی از آرا و نظرات برنشتاین فراهم کرده است.

٤۰- آرمانشهر شارل فوریه فالانستر Phalanster نام داشتند. فالانستر اسم یک بنا با یک معماری خاص بود که در مرکز یک زمین زراعی بزرگ ساخته می‌شد تا هزاروششصد نفر را در خود جای دهد. ساکنین فالانستر، به فالانکس معروف بودند. در فالانستر قرار بود همه برابر باشند. قوانین توسط اعضا تنظیم میشد. ازدواج وجود نداشت. کار و تقسیم درآمد عادلانه و در جهت رفاه همگانی بود. شارل فوریه نتوانست سرمایه‌گذاران کافی برای تامین مالی پروژه‌اش پیدا کند و نتیجتا شکست خورد. مارکس-انگلس، در مانیفست، نقدی به این شیوه از سازماندهی اجتماعی دارند.  

٤۱- ELIZABETH SCHULTE, Rosa Luxemburg on Reform or revolution

٤۲-Rosa Luxemburg, Reform or Revolution

٤۳- Rosa Luxemburg: Reform or Revolution, Chap.8

٤٤-Rosa Luxemburg, Reform or Revolution

٤۵- نقل از مقاله هنریک گروسمن با عنوان «پنجاه سال مبارزه بر سر مارکسیسم». این مطلب توسط وحید صمدی از آلمانی ترجمه شده و در سه قسمت در سایت تدارک کمونیستی درج گردیده (۱، ۲، ۳). بخش‌هایی از این مقاله که فوقا نقل شد توسط نویسندگان این نوشتار و از روی متن انگلیسی ترجمه شده است. نقل قول­هایی که گروسمن در متن خودش آورده، از کتاب «اصلاح و انقلاب» نوشته رُزا لوکزامبورگ هستند.

٤۶- ... پرولتاريا از حاکميت سياسی­اش برای آن استفاده خواهد کرد که تمامی سرمايه را گام به گام از چنگ بورژوازی بيرون بکشد... اين کار طبعاً در ابتدا فقط از طريق مداخلات مستبدانه در حق مالکيت و در مناسبات توليد بورژوائی، يعنی از طريق اقداماتی می‌تواند عملی شود... اين اقدامات البته بر حسب کشورهای مختلف، متفاوت خواهند بود...

    ۱ - سلب مالکيت از زمين‌داران و صرف درآمدهای اجاره زمين برای وظائف دولتی.

    ۲ - ماليات تصاعدی سنگين.

    ۳ - لغو حق وراثت.

    ۴ - مصادره دارائی‌های مهاجران و یاغیان.

    ۵ - تمرکز اعتبارات در دست دولت از طريق يک بانک ملی با سرمايه دولتی و برخوردار از انحصار مطلق.

    ۶ - تمرکز ترابری در دست دولت.

    ۷ - افزايش کارخانه‌های دولتی، وسائل توليدی، بارور ساختن و اصلاح زمین‌ها با يک نقشه عمومی.

    ۸ - اجبار کار به طور يک­سان برای همگان؛ ايجاد ارتش صنعتی به ويژه در کشاورزی.

    ۹ - متحد کردن موسسات کشاورزی و صنعتی با جهت‌گيری در راستای برطرف کردن تدریجی تفاوت میان شهر و روستا.

    ۱۰ - آموزش عمومی و رايگانِ کودکان. منع کار کودکان در کارخانه‌ها به شکل کنونی. درآميختن آموزش با توليد مادی و غيره و غيره. به نقل از مارکس-انگلس، مانیفست حزب کمونیست، ترجمه شهاب برهان

٤۷- «... در شرايط امروزى شايسته بود که اين قسمت از بسى لحاظ به شکل ديگرى بيان شود. نظر به تکامل فوق‌العاده صنايع بزرگ در عرض بيست و پنج سال اخير و رشد سازمان­هاى حزبى طبقه کارگر... و نيز نظر به تجربيات عملى... حاصل آمده، اين برنامه اکنون در برخى قسمت­ها کهنه شده است. به ويژه آن که کمون ثابت کرد که "طبقه کارگر نمي­تواند به طور ساده ماشين دولتى حاضر و آماده­اى را تصرف نمايد و آن را براى مقاصد خويش بکار اندازد"... به نقل از مارکس-انگلس، پيشگفتار چاپ آلمانى، مانيفست حزب کمونيست، ۱۸۷۲   

٤۸- پیش­گفتار انگلس به هم­راه کتاب مارکس. لینک دسترسی

٤۹- Rosa Luxemburg, Our Program and the Political Situation, December 1918