Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 شهریور 1405

احمد شاملو –

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ترانه‌های بی‌هنگام خویش.
و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان
شکسته گذشتند،
خسته بر اسبان تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگ غروری
نگون‌سار
بر نیزه‌های‌شان.

تو را چه سود
فخر به فلک بَر فروختن
هنگامی که
هر غبار راه ِ لعنت‌شده نفرین‌ات می‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.

آن‌جا که قدم برنهاده باشی
گیاه از رستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی‌اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه‌ی روسبیان
بازمی‌آمدند.

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه‌پوش
– داغ‌داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد-
هنوز از سجاده‌ها
سر بر نگرفته‌اند!