علی آشوری –
تاملی فلسفی بر «زنان بدون مردان» شهرنوش پارسیپور
رمان «زنان بدون مردان»، اثر شهرنوش پارسیپور، از مهمترین آثار ادبیات معاصر فارسی است که در مرز میان تاریخ، تخیل، تجربهی زنانه و پرسشهای فلسفی دربارهی آزادی و هویت حرکت میکند. داستان در دههی ۱۳۳۰ خورشیدی و در آستانهی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ میگذرد؛ دورهای که جامعهی ایران میان امیدهای سیاسی، تغییرات اجتماعی و نیروهای سنتی و اقتدارگرا گرفتار شده است.
پارسیپور در این رمان، سرنوشت پنج زن را روایت میکند که هر یک به شکلی متفاوت با ساختارهای قدرت، محدودیتهای اجتماعی، خشونت و بیگانگی با خویشتن روبهرو هستند. زندگی این زنان به تدریج در باغی در حاشیهی کرج به یکدیگر پیوند میخورد؛ باغی که هم مکانی واقعی در جهان داستان است و هم فضایی نمادین برای رهایی، دگرگونی و بازآفرینی هویت.
در نگاه نخست، «زنان بدون مردان» داستان تجربههای زنان در جامعهای مردسالار به نظر میرسد؛ جامعهای که در آن بدن، انتخاب و سرنوشت زنان اغلب زیر تاثیر ارادهی دیگران قرار دارد. با این حال، لایهی عمیقتر رمان به مسالهای گستردهتر مربوط میشود: امکان سوژه شدن انسان در جهانی که نیروهای اجتماعی و تاریخی او را به موقعیتی مُنفعل سوق میدهند.
شخصیتهای رمان در آغاز بیشتر موضوع تصمیمهای دیگراناند. خانواده، سنت، مناسبات قدرت و نگاه اجتماعی دربارهی آنان داوری میکند و مسیر زندگیشان را تعیین میسازد. حرکت آنان به سوی باغ، حرکتی از وضعیت ابژه بودن به سوی تجربهی فاعلیت است؛ سفری برای یافتن صدایی مستقل و امکان تعریف دوباره خویشتن.
کودتا و تاریخ؛ زمینهای برای تجربهی انسداد و امکان
کودتای ۲۸ مرداد در رمان صرفا یک حادثهی تاریخی پسزمینهای نیست. این رُخداد به عنوان نشانهای از شکست امیدهای سیاسی و تغییر مسیر جامعهی ایران حضور دارد. با این حال، اهمیت آن در روایت بیشتر از آن که به بازسازی جزئیات سیاسی محدود شود، در نقش نمادین آن است.
کودتا نمایانگر لحظهای است که امکانهای جمعی یک جامعه محدود میشوند. همانگونه که فضای سیاسی کشور دچار انسداد میشود، زندگی فردی شخصیتهای رمان نیز با دیوارهای نامرئی سنت، قدرت و محدودیت روبهرو است. پارسیپور میان تجربهی شخصی و تاریخ اجتماعی پیوند برقرار میکند و نشان میدهد که آزادی فردی در خلاء شکل نمیگیرد؛ زندگی انسان همواره در شبکهای از شرایط تاریخی و اجتماعی معنا پیدا میکند.
در این میان، باغ به عنوان نقطهی مرکزی روایت ظاهر میشود. باغ فضایی است که در آن زنان فرصت مییابند رابطهی خود را با گذشته، بدن، طبیعت و دیگری دوباره تعریف کنند. این مکان وعدهی جهانی کامل و بینقص را نمیدهد؛ ارزش آن در فراهم کردن امکان تجربهی شکلهای تازهای از زیستن است.
پنج چهره از امکان
هر یک از پنج شخصیت اصلی رمان، صورتی متفاوت از مواجهه انسان با مسالهی آزادی و هویت را نمایندگی میکنند. آنان پاسخهای یکسانی به وضعیت خویش نمیدهند؛ زیرا تجربهی رهایی برای هر فرد مسیری متفاوت دارد.
مونس؛
مونس زنی کتابخوان و علاقهمند به سیاست است که در فضای بستهی خانواده گرفتار شده است. برادرش او را در خانه محبوس کرده و زندگیاش تحت کنترل ارادهی دیگری قرار گرفته است. او در آغاز داستان نمونهای از انسانی است که امکان کُنش از او گرفته شده و حضورش در جهان به سکوت و انزوا محدود شده است.
بازگشت مونس پس از مرگ، یکی از عناصر شگفتانگیز و مهم رمان است. این بازگشت را میتوان به عنوان لحظهای از تولد دوباره فهمید؛ گُسستی که امکان دیدن جهان از زاویهای تازه را فراهم میکند. مونس پس از این تجربه، دیگر تنها قربانی شرایط خود نیست؛ او به مشاهدهگر تاریخ و جامعه تبدیل میشود.
آگاهی او از مسائل سیاسی نشان میدهد که سرنوشت فردی و سرنوشت جمعی از یکدیگر جدا نیستند. زنی که زمانی در چهاردیواری خانه محبوس بود، اکنون نسبت خود را با جهان گستردهتر انسانی جُستوجو میکند. مسیر مونس، مسیر تبدیل شدن به انسانی است که میتواند دربارهی موقعیت خود بیندیشد و آن را تفسیر کند.
اگر مونس مسیر آگاهی را میپیماید، زرینکلاه انسان را در بُنیادیترین سطح تجربه، یعنی در نسبت او با بدن، پیش روی خواننده قرار میدهد. او زنی است که سالها در روسپیخانه زندگی کرده و در جهانی گرفتار شده است که ارزش انسان با قابلیت مصرفشدن سنجیده میشود. پارسیپور این وضعیت را با یکی از نیرومندترین تصویرهای رمان بیان میکند؛ زرینکلاه همهی مردانی را که به سراغش میآیند، بیچهره میبیند.
بیچهره بودن مردان صرفا یک تصویر خیالپردازانه نیست. این تصویر، جهانی را آشکار میکند که در آن رابطهی انسانی جای خود را به رابطهای مبتنی بر سُلطه، تملک و مصرف داده است. چهره، نشانه یگانگی هر انسان است؛ آنچه او را از دیگران متمایز میکند و امکان شناخت، گُفتوگو و همدلی را فراهم میآورد. هنگامی که همهی چهرهها محو میشوند، فردیت نیز از میان میرود و انسانها به نقشهایی تکرارشونده فرو کاسته میشوند. مردانی که زرین کلاه میبیند، بیش از آن که اشخاصی مشخص باشند، تجسم سازوکاری هستند که انسان را به ابزار تبدیل میکند.
در چنین جهانی، خود زرین کلاه نیز از این فرایند مصون نمیماند. او سالها با نگاهی زیسته است که بدن زن را از هویت او جدا میکند و آن را به کالایی قابل خرید و فروش تقلیل میدهد. همین تجربه سبب شده است که رابطهی او با خویشتن نیز دچار گُسست شود. او بدن خود را همانگونه نمیبیند که انسان خانهی وجود خویش را میبیند؛ بدن برای او به عرصهای تبدیل شده است که دیگران در آن حضور دارند و دربارهی آن تصمیم میگیرند.
گُریز زرینکلاه از روسپیخانه را باید در همین افق فهمید. این گریز، پیش از آن که ترک یک مکان باشد، فاصله گرفتن از منطقی است که سالها زندگی او را تعریف کرده است. او میکوشد امکان دیگری برای بودن را تجربه کند؛ امکانی که در آن بدن دوباره به بخشی از هویت انسانی تبدیل شود و کرامت از دسترفته مجال ظهور پیدا کند.
پارسیپور در روایت زرینکلاه از داوری اخلاقی فاصله میگیرد. او شخصیت خود را موضوع سرزنش یا ترحم قرار نمیدهد، بلکه تجربهای انسانی را روایت میکند که در آن مرز میان قربانی بودن و مقاومت کردن پیوسته جابهجا میشود. همین نگاه، شخصیت زرینکلاه را از کلیشههای رایج ادبیات اجتماعی دور میکند و به او عمقی فلسفی میبخشد. خواننده با زنی روبهرو میشود که در جُستوجوی بازپسگیری خویشتن است؛ جُستوجویی که از بدن آغاز میشود و به بازیافتن شان انسانی میانجامد.
در این مسیر، باغ معنای تازهای پیدا میکند. زرینکلاه به باغ نمیآید، تا گذشتهی خود را فراموش کند. گذشته همچنان با او باقی میماند و حافظهی رنج از میان نمیرود. اهمیت باغ در آن است که نخستین فضایی را فراهم میآورد که او میتواند بدون نگاه مصرفکنندهی دیگران، حضور خود را تجربه کند. این تجربه هنوز آزادی کامل نیست، اما روزنهای است که امکان زیستن به شیوهای دیگر را پیش روی او میگشاید. در جهان پارسیپور، آزادی از لحظهای آغاز میشود که انسان بتواند خود را بیرون از تعریفی ببیند که قدرت بر او تحمیل کرده است
فائزه در آغاز رمان نزدیکترین شخصیت به جهان سنت است. او زندگی را بر پایهی مجموعهای از باورهای تثبیتشده میفهمد و امنیت روانی خود را در همان چهارچوب جُستوجو میکند. جهان برای او نظمی روشن دارد؛ هر چیز جایگاهی معین یافته و ارزشها از پیش تعریف شدهاند. در چنین جهانی، پرسشهای بُنیادین کمتر مجال ظهور پیدا میکنند، زیرا پاسخها پیشاپیش آمادهاند.
اما تجربهی خشونت، این نظم را به لرزه درمیآورد. واقعهای که بر او تحمیل میشود، تنها آسیبی جسمانی نیست؛ بُنیان تصویری را که از جهان و از خود ساخته بود، نیز متزلزل میکند. او با شکافی روبهرو میشود که دیگر با تکرار باورهای پیشین پُر نمیشود. رنج، ذهن او را وادار میکند تا بار دیگر دربارهی مفاهیمی چون شرافت، گناه، تقدیر و اختیار بیندیشد.
پارسیپور این دگرگونی را با شتاب روایت نمیکند. فائزه یکباره به انسانی دیگر تبدیل نمیشود. گذشته همچنان در او حضور دارد و عادتهای ذهنی دیرپا به آسانی کنار نمیروند. همین تدریجی بودن، شخصیت او را باورپذیر میکند. انسان معمولا پس از بحران، گذشتهی خود را به طور کامل کنار نمیگذارد؛ میان خاطره، تردید و امید رفتوآمد میکند، تا آرامآرام افق تازهای برای فهم زندگی پیدا شود.
مسیر فائزه را میتوان سفری از یقین به پرسش دانست. این پرسشگری حاصل کنجکاوی نظری نیست؛ از دل تجربهی زیسته برمیآید. او درمییابد که زندگی بسیار پیچیدهتر از آن است که بتوان آن را با چند حکم قطعی توضیح داد. در این لحظه، خودآگاهی به آرامی شکل میگیرد. انسان از زمانی دگرگون میشود که جرئت کند دربارهی بدیهیترین باورهای خود نیز دوباره بیندیشد.
باغ برای فائزه نیز معنایی ویژه پیدا میکند. این مکان فرصتی برای سکوت، تامل و فاصله گرفتن از فشارهای جهان بیرون فراهم میآورد. او در این فضا میتواند بدون ترس از داوری دیگران، تجربهی خود را بازخوانی کند و تصویری تازه از خویشتن بسازد. این بازسازی، گذشته را پاک نمیکند؛ گذشته به بخشی از حافظهی او تبدیل میشود و در شکلگیری هویت تازهاش سهم دارد.
پارسیپور از خلال فائزه نشان میدهد که آزادی تنها در تغییر شرایط بیرونی تحقق پیدا نمیکند. انسان زمانی به افق تازهای وارد میشود که بتواند نسبت خود را با باورهای دیرینه بازنگری کند و مسئولیت معنابخشیدن به زندگی را بر عهده بگیرد. این مسئولیت، بار سنگینی دارد؛ زیرا دیگر نمیتوان همه چیز را به سنت، تقدیر یا ارادهی دیگران سپرد. با این حال، همین پذیرش مسئولیت است که امکان بلوغ و استقلال را پدید میآورد.
از این رو، تحول فائزه را میتوان یکی از آرامترین و در عین حال عمیقترین دگرگونیهای رمان دانست. او راه رهایی را از مسیر نفی گذشته طی نمیکند. آنچه تغییر مییابد، شیوهی نگاه او به جهان است. تجربهی رنج، افق دید او را گسترش میدهد و او را به انسانی تبدیل میکند که میتواند در دل ابهام زندگی کند، بیندیشد و راه خود را، هرچند با تردید، انتخاب کند
فخری؛
در میان شخصیتهای رمان، فخری بیش از دیگران نشان میدهد که اسارت همیشه با فقر، خشونت آشکار یا محرومیت اجتماعی همراه نیست. او در خانهای بزرگ زندگی میکند، از امنیت مالی برخوردار است و در نگاه دیگران زنی خوشبخت به شمار میآید. با این همه، زندگی او از درون تُهی شده است. آسایش، هنگامی که امکان انتخاب و معنا را از انسان بگیرد، به شکلی دیگر از زندان تبدیل میشود.
سالهای طولانی، زندگی فخری در مدار خواست و ارادهی همسرش جریان یافته است. نقش او از پیش تعیین شده و آیندهاش نیز در همان چهارچوب معنا پیدا میکند. آنچه در ظاهر نظمی آرام و استوار به نظر میرسد، در واقع نظمی است که مجال رشد فردی را محدود کرده است. انسان در چنین وضعیتی به تدریج از خود فاصله میگیرد و زندگی را بیشتر از نگاه دیگران تجربه میکند تا از چشمانداز خویش.
تصمیم فخری برای ترک این زندگی، واکنشی لحظهای یا شورشی احساسی نیست. این تصمیم حاصل آگاهی تدریجی از تُهی بودن جهانی است که سالها در آن زیسته است. او در جُستوجوی شکل دیگری از زندگی است؛ زندگیای که در آن بتواند خود دربارهی سرنوشت خویش تصمیم بگیرد و مسئولیت انتخابهایش را بپذیرد.
خریدن باغ از همین منظر معنایی فراتر از یک جابهجایی مکانی پیدا میکند. باغ به قلمرویی تبدیل میشود که در آن روابط انسانی میتوانند از نو شکل بگیرند. هر زنی که وارد این فضا میشود، گذشتهی خود را نیز با خود میآورد، اما گذشته دیگر تنها نیروی تعیینکنندهی زندگی او نیست. در باغ، امکان تجربهی رابطهای متفاوت با خویشتن و با دیگران فراهم میشود. اهمیت باغ در آن است که بر پایهی فرمان، مالکیت یا سُلطه استوار نیست. زندگی مشترک زنان در این فضا بر گُفتوگو، همدلی و پذیرش تفاوتها شکل میگیرد. هر یک از آنان تجربهای متفاوت از رنج دارد و هیچ تجربهای معیار سنجش دیگری قرار نمیگیرد. همین ویژگی، باغ را به تصویری از جامعهای تبدیل میکند که در آن تفاوت، تهدید نیست؛ بخشی از حقیقت زندگی انسانی است.
فخری در مقام آفرینندهی این فضا، بیش از آن که مالک باغ باشد، نگهبان امکان است. او شرایطی را فراهم میآورد که دیگران بتوانند بار دیگر به خود و جهان بیندیشند. ارزش این کُنش در مالکیت زمین یا زیبایی باغ خلاصه نمیشود؛ اهمیت آن در گشودن افقی است که انسان بتواند بیرون از روابط سُلطه، شیوهی دیگری از زیستن را تجربه کند. از این رو، باغ را میتوان یکی از شخصیتهای اصلی رمان دانست. همانگونه که شخصیتهای انسانی دگرگون میشوند، باغ نیز در مسیر روایت معناهای تازهای پیدا میکند. گاه پناهگاه است، گاه محل تامل، گاه فضای دوستی و گاه چشماندازی برای آینده. هیچیک از این معناها، دیگری را حذف نمیکند. باغ ظرفی است که امکانهای گوناگون زندگی را در خود جای میدهد.
پارسیپور از خلال این تصویر، اندیشهای عمیق را پیش میکشد. آزادی تنها در رهایی از قیدهای بیرونی تحقق پیدا نمیکند. انسان برای زیستن به فضاهایی نیاز دارد که بتوان در آنها تجربه، گُفتوگو، دوستی و آفرینش را ممکن ساخت. جامعهای که چنین فضاهایی را از میان ببرد، به تدریج توان خیالورزی، همدلی و دگرگونی را نیز از دست میدهد. در این معنا، باغ به آرمانشهری دور از دسترس تبدیل نمیشود. این مکان بخشی از همین جهان است و آسیبپذیری تاریخ را نیز با خود حمل میکند. ارزش آن در اثبات این حقیقت است که حتا در دل زمانهای آکنده از خشونت و سرکوب، هنوز میتوان مکانهایی آفرید که زندگی در آنها صورتی انسانیتر پیدا کند. همین امکان، امیدی آرام و ماندگار را در سراسر رمان جاری میسازد
مهدوخت؛
در میان شخصیتهای «زنان بدون مردان»، مهدوخت رازآلودترین و شاعرانهترین حضور را دارد. او از آغاز، با جهان پیرامون خود احساس بیگانگی میکند و توان برقراری رابطهای عادی با دیگران را ندارد. آنچه برای بسیاری از انسانها بُنیان زندگی اجتماعی به شمار میآید، برای او سرچشمهی اضطراب و فاصله است. این گُسست، او را به سوی جهانی دیگر هدایت میکند؛ جهانی که زبان آن بیش از آن که بر گُفتوگو استوار باشد، با طبیعت سخن میگوید.
تصمیم مهدوخت برای تبدیل شدن به درخت، در نگاه نخست رویدادی شگفتانگیز و دور از واقعیت به نظر میرسد. با این حال، این دگردیسی را نمیتوان صرفا حادثهای خیالپردازانه دانست. پارسیپور از طریق این تصویر، تجربهای را بیان میکند که زبان واقعگرایانه توان بیان کامل آن را ندارد. گاهی حقیقت انسان در قالب استعاره آشکارتر از گزارش دقیق واقعیت بیان میشود.
درخت در فرهنگهای گوناگون، همواره نشانهی زندگی، ریشه، تداوم و زایش بوده است. ریشههایش در دل خاک فرو میروند و شاخههایش به سوی آسمان امتداد پیدا میکنند. از دل سکون ظاهری، پیوسته رشد میکند و هر فصل امکان تازهای برای شکوفایی و باروری میآفریند. هنگامی که مهدوخت درخت میشود، در حقیقت به چرخهای از زندگی میپیوندد که فراتر از مرزهای فردیت ادامه پیدا میکند.
آرزوی او برای پراکندن بذرها نیز از همین منظر معنا مییابد. بذر، آیندهای است که هنوز فرا نرسیده، اما امکان حضورش در جهان وجود دارد. هر بذر حامل زندگیای است که شاید سالها بعد به درختی دیگر تبدیل شود. مهدوخت با سپردن خود به این فرایند، حضوری متفاوت در جهان پیدا میکند. او از مسیر تصاحب، رقابت یا سُلطه به جاودانگی نمیاندیشد؛ حضور خود را در گسترش زندگی جُستوجو میکند.
در این بخش از رمان، طبیعت صرفا پسزمینهی روایت نیست. طبیعت به یکی از زبانهای اصلی اندیشهی پارسیپور تبدیل میشود. انسان و درخت، خاک و بدن، باد و بذر، همگی در شبکهای از پیوندهای زنده قرار میگیرند. مرز میان انسان و جهان طبیعی انعطافپذیر میشود و خواننده با تصویری روبهرو میشود که در آن زندگی، پدیدهای مشترک و پیوسته است.
از خلال مهدوخت، رمان افق آزادی را نیز گسترش میدهد. آزادی تنها در مناسبات اجتماعی معنا پیدا نمیکند؛ نسبت انسان با طبیعت نیز بخشی از آن است. انسانی که خود را بیرون از جهان طبیعی تصور میکند، به تدریج از سرچشمههای حیات فاصله میگیرد. مهدوخت این پیوند فراموششده را دوباره یادآوری میکند و نشان میدهد که زیستن، پیش از هر چیز، مشارکت در جریان پایانناپذیر زندگی است. در عین حال، دگردیسی مهدوخت به معنای گُریز از جهان انسانی نیست. او جهان را ترک نمیکند؛ شیوهی حضور خود را تغییر میدهد. این تغییر، استعارهای از آن است که انسان همیشه محکوم به تکرار یک صورت از بودن نیست. زندگی ظرفیت دگرگونی دارد و هر دگرگونی میتواند امکانهای تازهای را پیش روی انسان بگشاید.
در پایان روایت مهدوخت، خواننده با اندیشهای روبهرو میشود که در سراسر رمان جریان دارد. آزادی، رُخدادی ناگهانی یا موهبتی بیرونی نیست. آزادی از لحظهای آغاز میشود که انسان بتواند شکل دیگری از بودن را تصور کند و جرئت نزدیک شدن به آن را داشته باشد. مهدوخت این اندیشه را با زبانی شاعرانه بیان میکند. او درخت میشود، تا نشان دهد زندگی همواره توان زایش امکانهای تازه را در خود حفظ میکند؛ حتا در زمانهای که تاریخ، امید را بارها به شکست کشانده است.
زنان بدون مردان روایتی از پنج زندگی است، اما افق آن بسیار گستردهتر از سرگذشت پنج زن امتداد پیدا میکند. پارسیپور از خلال تجربههای متفاوت شخصیتهایش، پرسشی بُنیادین را پیش میکشد: انسان چگونه میتواند در جهانی که ساختارهای قدرت، سنت، خشونت و تاریخ پیوسته افق انتخاب را محدود میکنند، دوباره به خالق زندگی خود تبدیل شود؟ هر یک از زنان رمان، پاسخی متفاوت به این پرسش میدهند. مونس از مسیر آگاهی، زرینکلاه از راه بازپسگیری کرامت بدن، فائزه با بازنگری در باورهای دیرینه، فخری از طریق آفریدن فضایی برای زیست مشترک و مهدوخت با پیوندی دوباره با طبیعت، راهی به سوی دگرگونی میگشایند. تفاوت این مسیرها اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا رمان نشان میدهد که آزادی تجربهای یکسان برای همهی انسانها نیست. هر زندگی زبان، ریتم و افق ویژه خود را برای رسیدن به خودآگاهی پیدا میکند.
باغ، کانون این تجربههاست. این مکان، جهانی آرمانی و بیرون از تاریخ نیست. سایهی کودتای ۲۸ مرداد بر آن نیز سنگینی میکند و یادآور این حقیقت است که زندگی فردی و سرنوشت یک جامعه از یکدیگر جدا نیستند. با این همه، باغ فضایی را پدید میآورد که در آن انسان میتواند برای لحظهای از مناسبات مُسلط فاصله بگیرد، به خویشتن بازگردد و امکانهای دیگری را برای زیستن تصور کند. همین توان تصور کردن، نخستین گام هر دگرگونی است. از همین منظر، رئالیسم جادویی در رمان نیز معنای روشنتری پیدا میکند. بازگشت مونس از مرگ، بیچهره بودن مردان در نگاه زرینکلاه و درخت شدن مهدوخت، گُریز از واقعیت نیستند. این تصاویر، زبان استعاره را به خدمت میگیرند، تا لایههایی از تجربهی انسانی را آشکار کنند که روایت واقعگرایانه به دشواری میتواند آنها را بیان کند. خیال در این رمان، افق فهم واقعیت را گسترش میدهد و امکان دیدن جهان از چشماندازی تازه را فراهم میآورد.
شاید مهمترین دستاورد پارسیپور در این باشد که آزادی را به صورت مقصدی دوردست تصویر نمیکند. آزادی در جهان این رمان، در لحظههایی شکل میگیرد که انسان از نقشهای تحمیلشده فاصله میگیرد، مسئولیت زندگی خود را میپذیرد و جرئت میکند آیندهای متفاوت را تصور کند. این لحظهها گاه بسیار کوچکاند، اما همین تجربههای کوچک میتوانند مسیر یک زندگی را تغییر دهند.در این معنا، «زنان بدون مردان» تنها روایتی دربارهی زنان یا بازتابی از یک مقطع تاریخی نیست. این رمان تاملی دربارهی توان انسان برای آغاز کردن است؛ دربارهی ظرفیتی که اجازه میدهد حتا در زمانهای آکنده از شکست، سرکوب و نومیدی، امکانهای تازهای برای زندگی آفریده شوند. شاید به همین دلیل، باغ در پایان رمان بیش از آن که مکانی جغرافیایی باشد، به استعارهای از خود انسان تبدیل میشود؛ انسانی که هر بار از دل ویرانی، توان آن را دارد که جهانی دیگر را در خیال، در اندیشه و در عمل بیافریند. اگر بخواهیم جهان فکری این رمان را در یک جمله خلاصه کنیم، میتوان گفت که:
پارسیپور آزادی را هدیهی تاریخ نمیداند. آزادی از لحظهای آغاز میشود که انسان امکان دیگری را برای بودن تصور میکند و با وجود همهی دشواریها، نخستین گام را به سوی آن برمیدارد. آفرینش امکان، در نهایت، همان آفرینش امید است؛ امیدی که از انکار واقعیت زاده نمیشود، از دل رویارویی با آن سر برمیآورد و افق آینده را زنده نگه میدارد.
* * *
منابع:
– «زنان بدون مردان»، شهرنوش پارسیپور.
– آثار و گُفتوگوهای پارسیپور دربارهی رمان .
– The Political Unconscious، Fredric Jameson
– The Fantastic، Tzvetan Todorov
– The Dialogic Imagination، Mikhail Bakhtin
– Ervand Abrahamian و Mark J. Gasiorowski (Mohamad mosaddeq and the ۱۹۵۳ Coup in Iran)
«بانگ»