سلیمان بایزیدی –
بازاندیشی انتقادی در منطق «امپریالیسم بشردوستانه» و سیاست جنگ در عصر پساایدئولوژیک
خواندن این اثر به سرعت از سطح یک مطالعهی معمولی یک متن سیاسی فراتر میرود؛ آنچه در این فرآیند رُخ میدهد، نوعی گُسست در بداهتهای تثبیتشدهای است که طی دهههای اخیر، به طرزی تدریجی اما موثر، در زبان و ادراک سیاسی رسوب کردهاند. متن را نمیتوان در سطح یک نقد متعارف بر سیاست خارجی غرب فروکاست؛ آنچه در این اثر صورت میگیرد، نوعی تبارشناسی زبان مشروعیتبخش به خشونت است – زبان پالودهای که جنگ را نه به مثابه استمرار سیاست، بلکه بهعنوان تجلی وظیفهی اخلاقی بازنمایی میکند.
نقطه عزیمت بریکمون، دگرگونی در صورتبندی گفتمانی جنگ پس از فروپاشی نظم دوقطبی است؛ جایی که «دشمن ایدئولوژیک» جای خود را به «قربانیِ نیازمندِ نجات» میدهد. این جابهجایی، در سطحی، نشانهی انسانیتر شدن سیاست به نظر میرسد، اما در سطحی عمیقتر، بیانگر پیچیدهتر شدن سازوکارهای مشروعیتبخشی به مداخله است. آنچه پیشتر به نام مهار یک ایدئولوژی صورت میگرفت، اکنون در قالب دفاع از ارزشهایی جهانشمول بازتعریف میشود؛ با این تفاوت بُنیادین که در این پارادایم جدید، سوژهی مداخلهگر خود را نه صرفا ذینفع، بلکه مرجع نهایی تفسیر اخلاق نیز میپندارد. این همان نقطهای است که بریکمون آن را امتداد تاریخی «رسالت تمدنسازی» میداند – با زبانی مدرن، اما با منطقی آشنا.
در این چهارچوب، «اخلاقیسازی سیاست» دیگر صرفا یک انحراف مفهومی نیست، بلکه به سازوکاری ساختاری بدل میشود که امکان هر گونه منازعهی سیاسی واقعی را تعلیق میکند؛ زیرا هنگامی که نزاعها در قالب تقابل خیر و شر مطلق بازنمایی میشوند، هر گونه مخالفت، پیشاپیش در موقعیت نامشروع قرار میگیرد. این وضعیت، نه تنها پیچیدگیهای تاریخی و مادی منازعات را حذف میکند، بلکه امکان تفکر انتقادی را نیز به حاشیه میراند. همصدایی ضمنی این تحلیل با سنت انتقادی، به ویژه در افشای کارکردهای ایدئولوژیک زبان حقوق بشر، در اینجا اهمیت دوچندان مییابد: حقوق بشر، در این قرائت، نه به مثابه غایت، بلکه بهعنوان دالّی سیال برای تنظیم جغرافیای دشمنی عمل میکند.
نقد بریکمون بر دکترین «مسئولیت حمایت»، دقیقا در همین نقطه متمرکز میشود؛ جایی که حقوق بینالملل از یک نظام مبتنی بر برابری صوری دولتها، به سازوکاری انعطافپذیر در خدمت مداخلهگری تبدیل میشود. تقدم حقوق بشر بر حاکمیت ملی، در سطحی هنجاری، شاید قابل دفاع به نظر برسد، اما در سطحی عینی، به معنای تعلیق همان حداقلی از توازن است که کشورهای ضعیف برای بقا به آن متکیاند. در اینجا، آنچه به نام «جامعهی جهانی» سخن میگوید، در عمل، مجموعهای از قدرتهای نامتقارن است که امکان اعمال این دکترین را دارند. نتیجه، نه استقرار عدالت، بلکه نهادینهشدن نوعی «حق مداخلهی گزینشی» است – و این گزینشگری، خود، نیازمند هیچ توجیهی فراتر از توازن قوا نیست.
در ادامه، ورود بریکمون به حوزهی نقش روشنفکران، لایهای دیگر از این سازوکار را آشکار میکند؛ لایهای که بدون آن، هیچیک از مداخلات نظامی نمیتوانند به لحاظ گفتمانی تثبیت شوند. ارجاع او در این زمینه به چهرههایی چون برنارد-هنری لوی، و طیفی از روشنفکران حامی مداخلات ناتو در جنگ یوگسلاوی، صرفا نقد افراد نیست، بلکه تحلیل یک موقعیت ساختاری است: تبدیل روشنفکر به میانجیِ اخلاقیِ قدرت. در این وضعیت، زبان انتقادی جای خود را به زبان مشروعیتبخش میدهد، و پیچیدگی تاریخی به دوگانههای سادهانگارانه فروکاسته میشود. این همان منطق مانویای است که هر گونه تردید را به همدستی با شر تعبیر میکند و از این طریق، میدان گُفتوگو را پیشاپیش مسدود میسازد.
در این نقطه، پیوند ضمنی اثر با مفهوم «ابتذال شر» در اندیشه قابل تامل است. آنچه بریکمون توصیف میکند، نه صرفا خشونت عریان، بلکه نوعی بوروکراتیزهشدن خشونت است؛ جایی که تصمیمگیری دربارهی مرگ و زندگی، در قالب رویههای اداری و محاسبات فنی صورت میگیرد. جنگ، در این دستگاه، از ساحت تجربهی انسانی تُهی میشود و به «عملیات» فروکاسته میشود؛ عملیاتی که میتواند همزمان ویرانگر و اخلاقا موجه تلقی شود. این فاصلهگذاری، همان چیزی است که امکان تداوم خشونت را بدون احساس گناه فراهم میکند.
افق تحلیل بریکمون اما به بیرون از میدان مداخله محدود نمیماند. مفهوم «اثر بومرنگ» نشان میدهد که تکنیکهای اعمالشده در پیرامون، دیر یا زود، به مرکز بازمیگردند. این بازگشت، صرفا در سطح امنیتی یا نظامی رُخ نمیدهد، بلکه در قالب گسترش نظارت، تحدید آزادیهای مدنی و عادیسازی وضعیت استثنایی در درون جوامع مداخلهگر نیز ظاهر میشود. به بیان دیگر، امپریالیسم نه فقط دیگری، بلکه خودِ سوژهی مداخلهگر را نیز دگرگون میکند؛ دگرگونیای که اغلب در ادبیات رسمی نادیده گرفته میشود.
در این میان، آنچه کمتر به صراحت مورد توجه قرار میگیرد، اما در سرتاسر متن بریکمون حضوری زیرپوستی دارد، مسالهی «اقتصاد سیاسیِ مداخله» است؛ به این معنا که گفتمان حقوق بشر، در خلاء عمل نمیکند، بلکه در پیوندی تنگاتنگ با منافع ژئوپولیتیک، بازارهای تسلیحاتی و بازآرایی ساختارهای سرمایهداری جهانی عمل میکند. به بیان دیگر، اخلاق در اینجا نه نقطه عزیمت، بلکه صورتبندیِ متاخرِ نیروهایی است که پیشاپیش در سطح مادی عمل میکنند. این لایهی تحلیلی، امکان آن را فراهم میسازد که مداخلهگرایی نه به مثابه انحرافی اخلاقی، بلکه به عنوان بخشی از منطق بازتولید نظم جهانی فهم شود؛ نظمی که در آن، جنگ میتواند همزمان هم سودآور باشد و هم موجه.
پاسخ بریکمون به مسالهی «دیکتاتورها» – پرسشی که همواره به عنوان اهرم اخلاقی برای توجیه مداخله به کار میرود- در همین چهارچوب قابل فهم است. او نه به انکار واقعیت سرکوب در این جوامع متوسل میشود و نه به توجیه آن، بلکه نشان میدهد که منطق مداخلهی نظامی، به دلیل ماهیت خود، قادر به حل این مساله نیست و اغلب آن را تشدید میکند. «منطق پولادین» بمباران برای نجات، در نهایت، بر نوعی جابهجایی مفهومی استوار است که در آن، خشونت به عنوان ابزار رهایی بازنمایی میشود؛ جابهجاییای که بدون کارکرد ایدئولوژیک زبان ممکن نیست.
در افق نهایی این تحلیل، آنچه مطرح میشود، نه بازگشت نوستالژیک به گذشته، بلکه ضرورت احیای اصولی است که امکان هرگونه نظم بینالمللی را فراهم میکنند: عدم مداخله، برابری حاکمیتها، و حل مسالمتآمیز اختلافات. بریکمون با دقت نشان میدهد که فروپاشی این اصول، به نام ارزشهای متعالی، نه به گسترش آن ارزشها، بلکه به بیاعتبار شدن آنها میانجامد. حقوق بشر، در این وضعیت، از یک افق رهاییبخش به ابزاری برای مشروعیتبخشی به سُلطه تبدیل میشود.
در این میان، ترجمهی فارسی این اثر توسط اکبر معصوم بیگی و نسترن موسوی، واجد اهمیتی مضاعف است؛ ترجمهای که نه تنها از حیث دقت مفهومی و وفاداری به متن اصلی برجسته است، بلکه به واسطهی حساسیت زبانی و پرهیز از تقلیلگرایی، امکان درگیری جدی با لایههای پیچیدهی استدلال بریکمون را برای خواننده فارسیزبان فراهم میکند. در اینجا ترجمه، صرفا انتقال معنا نیست، بلکه خود به میدان اندیشه بدل میشود.
آنچه در نهایت از این کتاب برجای میماند، نه یک پاسخ قطعی، بلکه نوعی الزام به بازاندیشی است؛ بازاندیشی در نسبت میان اخلاق و قدرت، در کارکرد زبان در سیاست، و در بداهتهایی که بیش از آن که محصول تفکر باشند، نتیجه تکرارند. اگر خطری در میان باشد، نه در خودِ این پرسشها، بلکه در تعلیق آنهاست.
در امتداد همین منطق، هرگونه بحث دربارهی امکان یا توجیه حمله نظامی به ایران – چه از سوی ایالات متحده و چه در همراستایی با سیاستهای اسرائیل- دقیقا در همان چهارچوبی قابل فهم میشود که ژان بریکمون آن را به عنوان «امپریالیسم بشردوستانه» افشا میکند؛ چهارچوبی که در آن، مساله نه صرفا امنیت یا حتا منازعهی ژئوپولیتیک، بلکه تولید یک روایت اخلاقی برای مشروعیتبخشی به خشونت است. در چنین افقی، ایران نه به عنوان یک واقعیت پیچیدهی تاریخی-سیاسی، بلکه به مثابه «مسالهای اخلاقی» بازنمایی میشود که باید حل شود- و این «حل»، به طرزی نگرانکننده، اغلب در قالب مداخلهی نظامی صورتبندی میگردد. اما دقیقا در همین نقطه است که ضرورت یک موضعگیری دوگانه و همزمان پدیدار میشود؛ موضعی که از یکسو هر گونه مداخلهی امپریالیستی را – صرفنظر از زبان حقوق بشری آن- به مثابه تداوم منطق سُلطه رد میکند؛ و از سوی دیگر، در برابر اشکال استبداد داخلی نیز سکوت اختیار نمیکند. جنبش ضد جنگ، اگر بخواهد از دام همان سادهسازی مانویای بگریزد که بریکمون نقد میکند، ناگزیر است این دو سطح را از یکدیگر تفکیک کند بدون آن که یکی را به نفع دیگری تعلیق نماید؛ چرا که تجربهی تاریخی نشان داده است مداخلهی خارجی نه تنها به رهایی منجر نمیشود، بلکه اغلب ساختارهای سرکوب را بازتولید یا حتا تشدید میکند؛ در حالی که همزمان، مخالفت با آن نیز نباید به توجیه یا نادیدهگرفتن سرکوب درونی بینجامد. از این منظر، پیوند میان نقد امپریالیسم و نقد استبداد، نه یک انتخاب اخلاقی اختیاری، بلکه ضرورتی نظری و سیاسی است؛ ضرورتی که تنها در پرتو آن میتوان از افتادن در دام گفتمانهایی پرهیز کرد که یا با نام «نجات»، جنگ را مشروع میکنند، یا با نام «مقاومت»، هر گونه مطالبهی آزادی را به حاشیه میرانند.
* * *
توضیح: ژان بریکمون، ۱۲ آپریل ۱۹۵۲، فیزیکدان بلژیکی و استاد فلسفهی علم است. از جمله کتابهای او «امپریالیسم بشردوستانه، استفاده از حقوق بشر برای غالب کردن جنگ» است که توسط نسترن موسوی و اکبر موسوی، انتشارات «بازتاب نگار»، منتشر شده و در اینجا مورد استناد قرار گرفته است.