«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
پروین اشرفی –
ما، مردم کار و زحمت، فقط خواهان یک انقلاب سیاسی، و به زیر کشیدن رژیم جمهوری اسلامی، نیستیم. ما خواهان یک انقلاب اجتماعی، که بُنیان نظام سرمایهداری را برکند و به استثمار انسان، به تبعیض و نابرابری خاتمه دهد، هستیم؛ انقلابی که نقش فرودست زنان را در همهی عرصهی زندگی خصوصی و اجتماعی محو کند و برابری همهی آحاد جامعه، از جُمله برابری مرد و زن را، تضمین نماید؛ انقلابی که وسیعترین آزادیهای سیاسی و مدنی را در جامعه برقرار سازد؛ به زندان و شکنجه، به جُرمانگاری سیاسی، به اعدام، پایان دهد؛ حُقوق برابر کارگران و مُهاجرین افغانستانی و… را مُحترم بشمارد و تضمین کند؛ انقلابی که به بیکاری میلیونی خاتمه دهد، مسکن مُناسب همگان را تامین کند، بهداشت و درمان و آموزش با کیفیت و مُناسب را رایگان کند؛ انقلابی که هیچکس از آحاد جامعه را ندار و گرسنه نگُذارد. ما، مردم کار و زحمت، همهی امکانات یک زندگی شایستهی انسانی را برای همهی مردم جامعه میخواهیم. «حق» خود را برای تعیین سرنوشت زندگی خود میخواهیم. آنچه ما میخواهیم، مُطلقا، خواست «نُخستوزیر محبوب امام» و «رهبر خیزش ملی» نیست که هیچ، اینها مُخالف و دشمن طبقاتی سرسخت آنچه ما میخواهیم هستند!
مقدمه
در ابتدا باید تاکید داشت، که در بررسی رُخدادهای مُعین تاریخی، بستر زمان و مکان و به عبارتی جغرافیای زمان و مکان آنها را نمیتوان از خاطر دور داشت. این امر از آن جهت اهمیت وافر دارد، که زمان و مکان خاصی را، پیرامون رُخداد خاصی به زیر ذرهبین میبرد، و در بررسی آنها، علیرغم توجه به تشابُهات جانبی در بسیاری از این رُخدادها، به ما کُمک میکند به طور اساسی، و مُتکی بر دلایل مُشترک و یا نُکات افتراق با سایر وقایع، به دادههای مُتعدد دیگری پیرامون آنها نیز بپردازیم؛ دادههایی که مُمکن است یک رُخداد مُعین را، حتا، از سایر وقایع در زمان و مکان دیگر مُتفاوت سازد. به جرات میتوان گفت که بدون درک صحیح از ابعاد مُختلف زمان و مکان یک رُخداد، نمیتوان به دلایل آن، تاثیرش بر سایر عوامل پیرامونی، و بازبینی آن، به درک عمیقتر از یک استراتژی مُعین در حیات اجتماعی جوامع در برههای از تاریخ، و مآلا چگونگی سازماندهی و پیشبُرد آن، پرداخت. از آن درس گرفت. و تاثیرش را در چشمانداز پیش رو لحاظ نمود. در واقع، واکاوی حیات اجتماعی جوامع، نقد گُذشته و بررسی احتمالات آینده، این امر را میطلبد و ما نمیتوانیم آن را از نظر دور بداریم.
در چند ماه گذشته و در بُحبوحهی فراز و فُرودهای جنگ، در کنار بسیاری از رُخدادهای مُختلف، دو رُخداد در ایران توجه همگان را به خود جلب کرد. یکی، بیانیهی میرحسین موسوی در تاریخ ۲۰ تیرماه ۱۴۰۴، یعنی چهار هفته پس از جنگ ۱۲ روزهی ایران و اسرائیل است، که به «رفراندوم» نوینی از سوی وی رهنمود داد. این بیانیه در ۲۵ تیرماه، از سوی ۷۰۰ تن از «فعالان سیاسی – مدنی – فرهنگی» مورد استقبال قرار گرفت. رُخداد دوم، به فاصلهی کوتاهی از انتشار بیانیهی موسوی، در تاریخ ۸ مرداد ۱۴۰۴، روی داد. در این رُخداد، ما با انتشار «دفترچهی دوران اضطرار»، از سوی پادشاهیخواهان، روبرو شدیم که در ادامهی «پروژهی شُکوفایی ایران»، و زیر نظر مُستقیم رضا پهلوی، مُنتشر شد و بسیاری از پادشاهیخواهان و جیرهخواران برگشته از جمهوری اسلامی را، که با رژیم حاکم قهر کرده و و دل در گرو بازگشت نظام شاهنشاهی گُذاشتهاند، به صف نمود.
مُطالبهی اولیه و اساسی بیانیهی میرحسین موسوی مُتکی بود بر «برگُزاری رفراندوم برای تاسیس مجلس موسسان قانون اساسی»، به مثابه راهی برای تحقُق «حق تعیین سرنوشت مردم» و تمرکُز «دفترچهی دوران اضطرار» نیز بر روی پیشبُرد یک راهبُرد استراتژیک در همان ۱۸۰ روز اولیه، پس از سقوط رژیم جمهوری اسلامی، مُتمرکز بود و چگونگی انتقال و هدایت این راهبُرد!
هر دوی این تلاشها، در قامت این نوشتهها، در صدد پرتاب کارگران و مردم محروم و فُرودست به افق ظاهرا «ناشناخته»ای است، که چنانچه به آنها دقت کنیم، درمییابیم که افق آنها – آنگونه که تلاش میشود- افقی چندان ناشناخته نبوده و نیست، برعکس، افقی است که سرمایهداری در کُل جهان، آن را به مردم کار و زحمت تحمیل کرده است. تودههای مردم در ایران نیز در پنج دههی حکومت شاهنشاهی پهلوی، و در نزدیک به نیم قرن حکومت جمهوری اسلامی، آن را در سطح و عُمق روابط حاکم بر ایران دیدهاند، زیستهاند، و عوارض آن را، با عُمق بخشیدن هر چه بیشتر به فقر و فلاکت اکثریت عظیم جامعه، در ازای سوداندوزی مُشتی مُفتخور حاکم بر ایران و نزدیکان آنها، با همهی زوایای آن، تجرُبه کردهاند؛ عوارضی که به هیچوجه پنهانی هم نیست و چون آواری، همواره، بر سرشان فُرود آمده است. بنابراین، قرار نیست مردم ما تجرُبهی تلخ زیستهی خود، دگر باره، تجرُبه کنند.
از همین زاویه میتوان تاکید داشت، چه «بیانیهی» میرحسین موسوی و چه «دفترچهی دوران اضطرار» رضا پهلوی، تلاشی است برای تبدیل مردم کار و زحمت به مُتحد سیاسی – لُجستیکی طبقهی حاکم، و تحمیل تداوم حاکمیت یک سیستم ضدبشری بر جان و مال و سرنوشت آنها؛ دقیقا بدون دست بردن به ریشهها و علتهای وجودی همهی نابسامانیها موجود در جامعه! حداکثر این که، این بیانیه و دفترچهی اضطرار قرار است فقط در صدد «رفع» آن دسته از چالشهایی برآیند، که این دو جریان مُمکن است – پس از سُقوط جمهوری اسلامی- و آن هم به گونهای که آنها برایش تدارک میبینند، با آنها روبرو شوند. از همینجاست، که میتوان و میباید بستر زمان و مکان هر دوی این تلاشها را به روشنی جُستوجو کرد: در چه زمان و مکان جغرافیاییای، بستریابی میکنند؛ به چه عواملی مُتکی هستند؛ و چه مولفههایی را «رویافروشی»هایشان اصولا نادیده میگیرند. رویافروشیهایی که بر یک بستر جغرافیایی مکانی و زمانی استوار است، در ضمن این که تلاش میکنند همهی واقعیات زمانی و مکانی را هم وارونه جلوه داده و عامدانه دست به رشتهای از وارونهسازیها بزنند، تا آن نتایجی – که برای تحمیل افق سیاسی و قدرتگیری خود مطلوب میدانند، از آن استخراج نمایند. در این میان، تلاش میشود ایران را یک استثنای مُطلق جلوه داده، و شرایط سیاسی – اجتماعی، و فعل انفعالات درون جامعه، را فقط مربوط به ایران بدانند و وضعیت کنونی ایران را به نوعی جدای از وضعیت جهان سرمایهداری، و بیربط به اثرات همان فعل و انفعالات بر زیست مردم ایران و جهان، وانمود کنند. و فقط آنجایی اوضاع جهانی را لحاظ بدانند، که جایگاه مورد نظر خود را بتوانند در آن توجیه نمایند، تا با زدوبندهایی چند، خود را به مثابه تنها آلترناتیو موجود قلمداد کرده و مآلا افق ضد انسانیشان را به مثابه این تنها آلترناتیو جامعه، پس از جمهوری اسلامی، تحمیل کنند.
هر دوی این افقها را با هم، ورق میزنیم
در ۲۵ شهریور ۱۴۰۱، پس از گرفتن جان ژینا امینی توسط دستگاه سرکوب رژیم جمهوری اسلامی، که موجبات یک خشم عمومی را فراهم ساخت، ما به تدریج شاهد یک خیزش اعتراضی در سرتاسر ایران شدیم. حداقل بیش از ۱۰۰ روز، امواج سهمگین این اعتراضات، به طور مُستمر و در ابعاد وسیع، تداوم داشت. عاملیت زنان و جوانان مُعترض به حجاب، شکافهای جنسیتی، و فجایع برخاسته از حاکمیت جمهوری اسلامی، در این خیزش چشمگیر بود. و سرتاسری شدن آن در جای جای جغرافیای ایران، عاملی برای ادامهدار بودنش و نشانی از تمایل به سازماندهی وسیعتر و همهگیرتر. دیگر فقط تهران نبود، که در سال ١٣٨٨ به دنبال «رای گُمشده»ی انتخاباتی باشد! و یا فقط اعتراض به قیمت سوخت، در آبان سال ۱۳۹۸، که در تهران و یا عُمدتا در شهرهای بزرگ رُخ داد و جانهای بسیاری را بر خاک و خون نشاند. در خیزش ژینا، بیش از صد شهر بزرگ و کوچک، از کردستان تا خوزستان، از گیلان تا تهران، از بلوجستان تا شیراز و مازندران و غیره، درگیر اعتراضات سرتاسری شدند. این خیزش، در واقع جغرافیایی به وسعت خود ایران داشت، که در بستر زمانی مُعینی، در قالب نمایی از نارضایتی و اعتراض عمومی به وضعیت موجود و با خواست تغییرات اساسی و پایهای، که مُخالفت با حجاب یکی از نمودهای آن بود، رُخ داد. به علاوه، این خیزش فقط در مُقابله با تحمیل سبک زندگیای که از سوی جمهوری اسلامی بر مردم ایران تحمیل شده بود، صورت نمیگرفت، بلکه در تداوم خیزش و به تدریج، در گوشه و کنار ایران، صدای مُطالبات ساختارشکن و تقابُل مستقیم با حاکمیت، و خواست سرنگونی آن هم، به گوش میرسید. یکی از عُمدهترین نمادهای این خیزش، بر خلاف «جنبش سبز» در سال ۱۳۸۸، این امر مُهم بود که هیچ نشان و علامتی از جمهوری اسلامی، از چهرههای پیشین، از مُهرههای اصلی و به حاشیه رانده شدهی حاکمیت، نداشت؛ هیچ شُعار و پرچمی، مُتکی بر آموزهها و دادههای دینی و نهادهای حاکمیتی، یا بازگشت به دوران پادشاهی، از هیچ حنجرهای بیرون نیامد و به دست گرفته نشد. این خیزش، نمودی روشن از خشم نهُفتهی مردم به جان آمده بود و به وضوح شُکوه یک خیزش بلند به سوی آزادی را به نمایش میگذاشت؛ خیزشی، که انبوهی از مردم همسرنوشت را کنار هم قرار میداد؛ اگرچه به قولی در ابتدا به صورت «تک جنسیتی» آغاز شد، اما به طور برقآسایی حُضور و پشتیبانی بسیاری از مردان آزادیخواه و برابریطلب را در صفوف خود تجرُبه کرد و به یک خیزش اجتماعی «فراجنسیتی» و چندبُعدی تبدیل شد. خیزش ژینا، اگرچه به دلایل عدیدهای (پرداختن به نُقاط ضعف و قوت آن، محدودیتها، دستاوردها، گرهگاهها و… را به فُرصت دیگری نیاز دارد) قادر به فرا روئیدن به یک انقلاب اقتصادی – سیاسی – و اجتماعی بُنیانکن نبود، اما، بیش از صد روز تداوم یافت و الغای حجاب تحمیلی را در عمل به یک خواست محوری تبدیل کرد و در نهایت هم قادر شد این خواست را به نیروی خود، اگرچه به طور «غیررسمی»، بر حُکومت تحمیل کند. و افزون بر این توجه گُستردهای از جامعه را به شکاف جنسیتی، و مسائل مربوط به زنان، و بحث در مورد آنها، جلب کند. به این معنا، خیزش ژینا در واقع به عرصهی روبارویی مُستقیم با کُلیت جمهوری اسلامی تبدیل شد. فضایی که ما امروز در میدانها و خیابانها شهرهای کوچک و بزرگ ایران، در پارکها و مراکز خرید و دیگر مکانهای عمومی، می بینیم، دختران و زنانی که بدون حجاب اجباری و با پوشش اختیاری در زندگی اجتماعی حضور پیدا میکنند، از حق آزادی خود در مُقابل گشتهای بسیج و «حجاببان» دفاع میکنند، و مردانی که به حمایت از آنها برمیآیند، حاصل این خیزش است.
با این وصف، اکنون سه سال پس از خیزش ژینا، شرایط جامعه به مراتب پیچیدهتر از گُذشته شده است. نارضایتی تودههای مردم از جاکمیت جمهوری اسلامی، علیرغم این که ایران در یک «وضعیت جنگی» قرار دارد، و آتشبس موقتی، پس از جنگ ۱۲ روزه، هر آن میتواند به جنگی دیگر تبدیل شود، همچنان افزایش مییابد. تداوم تحریمها، هستی و نیستی مردم به جان آمده را نشانه گرفته است؛ و جمهوری اسلامی با ادامهی سیاستهای اقتصادی – سیاسی خانمانبرانداز، با افزایش سرکوب، زندان، و اعدامهای بیسابقه، تلاش میکند کُنترل از دست رفتهخود بر جامعه را بازگرداند.
اوضاع اقتصادی – سیاسی ایران، و بحرانهای ناشی از آن، ناتوانی حُکومت از حل و فصل این بحرانها، از افزایش گرانی گرفته تا سیر تصاعدی بیکاری، فقر و فلاکت روزافزون، و بسیاری از مُشکلات عدیدهی دیگر، خواب از چشم همگان ربوده و بر نارضایتی عُمومی به طور گُستردهتری افزوده است. جامعه بیش از هر زمان دیگری آمادهی انفجار است. به خصوص از سوی آن تودهی مردم وسیع جامعه، که خود کوچکترین نقشی در به وجود آوردن این اوضاع نابسامان و بحرانهای عدیدهی آن نداشته و ندارند، که هیچ، بلکه عوارض نابسامان آن بر زندگی و هست و نیستشان تاثیرات بسیار مُخرب و ویرانگر میگُذارد. این اوضاع، نشان از آن دارد که آنچه که بستر مادی اعتراضات مُتعدد کارگران و زحمتکشان، از زن و مرد، پیر و جوان، در بخشهای مُختلف صنایع، در خدمات، بهداشت و آموزش و غیره، در طول سالهای مُتمادی، پیش و پس از خیزش ژینا، گشته است، شرایط فلاکتبار اقتصادی – سیاسی و اجتماعیای است که یک حاکمیت سرمایهداری تمام عیار، با مُختصات خاص خود در ایران، بر جمعیت دهها میلیونی کار و زحمت تحمیل کرده است.
سرمایهداری ایران با بحران همهجانبهی اقتصادی دست به گریبان بوده و همچنان هست. تورم مُزمن و بیسابقه، سُقوط مداوم ارزش ریال، خصوصیسازی و واگُذاری صنایع به نهادهای نظامی، گُسترش قراردادهای موقت و پیمانکاری، کاهش دستمزدها، گرانیهای روزافزون، بیکاری و بیخانمانی، عدم دسترسی به امکانات درمانی و آموزشی مُناسب،، کمبود آب و برق و هوای سالم قابل تنفس و غیره، کارگران و اقشار فُرودست را به آستانهی نابودی کشانده است. امری که در حاشیهنشینهای کلان شهرها، خود را با شدت بیشتر نشان میدهد. از سوی دیگر، اما، ثروت اقلیتی از همین جامعه روز به روز بیشتر میشود و شکافها و تبعیضها و نابرابریهای اجتماعی را گُستردهتر و عمیقتر میکند. طبیعی است، که در چنین جغرافیای زمانی و مکانیای، و در مُقابله با فوران این مُشکلات و تضادها، و تلاقی استثمار اقتصادی و سرکوب سیاسی و سُلطهی ایدئولوژیک واپسگرا، آلترناتیوهای مُتعددی سر برون میآورند، به صف میشوند، و خود را به عُنوان آلترناتیو جایگُزین جمهوری اسلامی مطرح مینمایند؛ تا جایی که اپوزیسیون بورژوایی، و مشخصا پادشاهیخواهان، میکوشند با زدوبند با حکومتهای بورژوایی در اروپا و آمریکا، در همکاری با دولت نسلکُش اسرائیل، و از طریق رژیم چنج از بالا، نقش مُسلط را در این میان ایفا کنند. به خاطر داریم، که آنها با دخالتهای مُرتجعانه در خیزش ژینا نیز کوشیدند این خیزش را با روایتهای مردسالارانه و ملیگرایانه بیامیزند و آن را مُنحرف کنند. در کنار پادشاهیخواهان، بسیاری از لیبرالهای اپوزیسیون نیز در قامت «جمهوریخواهی» و با تکیه بر ایدهی «گُذار مُسالمتآمیز» در تلاش بوده و هستند، که ساختارهای سرمایهداری جامعه را همچنان حفظ نمایند. از سویی دیگر، احزاب ناسیونالیستی نیز میکوشند با تکیه بر مُداخلهی قدرتهای خارجی، اعتراضات به حق نیروی کار و زحمت در بخشهای جغرافیایی مُختلف، از جُمله در کردستان، به کجراه ببرند و آن را وجهالمُصالحه زدوبندهای خود بنمایند.
همهی این جریانات، اما، در یکسری از امور مُشترک بوده و همچنان هستند: بیتفاوتی به خواستهای کارگران و زحمتکشان، دهنه زدن بر آنها و ایجاد مانع در گُسترش و تحقُقشان از طُرق مُختلف و به ویژه با تکیه بر تغییر نظام سیاسی از بالا، بدون آن که نظام اقتصادی و مُناسبات سرمایهداری دستخوش کمترین تغییر اساسی شود. در حالی که اوضاع واقعی در ایران حاکی از آن است، که توهم جامعه نسبت به این یا آن جناح بورژوازی، چه در حاکمیت و چه در اپوزیسیون آن، مُدتهای مدیدی است که سپری شده است. اکثریت مردم جامعه، در واقع، با تکیه بر تجرُبهی زیست سخت خود، بر این امر آگاه هستند که نه با تداوم حاکمیت کنونی، صرفنظر از دست بالا داشتن این یا آن جناح، هیچگونه بهبود و تغییر اساسیای در موقعیت نابسامان فعلی جامعه ایجاد خواهد شد، و نه با قدرتگیری اپوزیسیون بورژوایی رنگارنگ بر متن بحران کنونی؛ اپوزیسیونی که نه تنها قادر به پاسُخگویی به مُطالبات به حق کارگران، زنان، دانشجویان، جوانان، و اکثریت عظیم مردم کار و زحمت نخواهد بود، بلکه با تکیه بر یک رژیم استثمارگر دیگر، چه از نوع پادشاهی و چه از نوع جمهوری آن، و تداوم سرکوب همهجانبه با حفظ و به کارگیری نظام سرکوب کنونی، از ارتش گرفته تا سپاه و بسیج و دیگر نهادهای کوچک و بزرگ سرکوب، و باز کردن هر چه بیشتر راه برای دخالت دولتهای خارجی، زمینه را برای چپاول هرچه بیشتر جامعه فراهم کرده و راه را برای سوداندوزی مُشتی سرمایهدار داخلی و خارجی هموار مینمایند. این جریانات، سیاستمداران، متخصصین و تحلیلگران رنگارنگ خود را به کار گرفته، از طریق تلویزیونها و رادیوهای ماهوارهای به پوشش تبلیغی ویژهی فعالیتهای خود پرداخته، و راهکارهای حفظ نظام سرمایهداری موجود را، با تکیه بر عقبگردی تاریخی، به خورد جامعه میدهند.
تو گویی تاریخ ما، چه دوران ستمشاهی و چه دوران «امام راحل»، را به خود ندیده است. این نگاه به اصطلاح نوستالُژیک به گذشته، مُستقیم و غیرمُستقیم به سود دو دارودسته تمام میشود: از یک طرف پادشاهیخواهان و از طرف دیگر اصلاحطلبان جمهوری اسلامی، چه در درون حکومت و چه به عُنوان «اپوزیسیون»در خارج از آن. اینها، به همراهی «جمهوریخواهان»، «تحولخواهان» و «اعتدالیون» رنگارنگ و…، همگی بر این باور هستند که هر گونه تغییر رادیکال، آن هم از پائین، وضع موجود را «بدتر» میکند؛ پس، باید در چهارچوب همین نظام، بدون هیچگونه تشکُل فراگیر در اعماق جامعه، مُتکی بر خواستهای به حق پایهای، از میان گُزینههای موجود، گُزینههای بورژوایی، را جُستوجو کرد.
صدور بیانیهی میرحسین موسوی و انتشار دفترچهی اضطرار رضا پهلوی، از همین منظر و دیدگاه، بر بستر چنین جغرافیای زمانی و مکانی، مُتکی بوده و در تلاش است که تاریخ را به گذشته برگرداند؛ از آن یک «استثنای مُطلق» بسازد؛ شرایط اقتصادی – سیاسی و تبعات آن را فقط مربوط به همین جغرافیای مُعین بداند؛ بدون این که وضعیت آن را به وضعیت سرمایهداری جهانی، بحران آن، بلوکبندیهای درونی آن، و تغییر و تحولات کشوری و جهانی آن، ربط دهد.
بیانیهی میرحسین موسوی
آنچه در متن بیانیهی موسوی، در تاریخ ۲۰ تیر ۱۴۰۴، یعنی بیش از دو هفته پس از اعلام آتشبس، مطرح شده است، حرف جدیدی نیست. در امتداد «پروژهی آلترناتیوسازی»ای است، که بارها از سوی خود موسوی و بسیاری از اصلاحطلبان و حامیان وی، پیشتر و در برهههای دیگری از فعل و انفعالات درون جامعه نیز طرح گشته و آزموده شده بود. با این وصف، بیانیهی موسوی این بار هم از سوی برخی از محافظهکاران مورد نقد قرار گرفت و هم برخی از اصلاح طلبان به او هُشداد دادند، که به وضعیت کنونی بیتوجهی کرده، بیانیهی «پُرهزینه»ای صادر کرده، و با خواست «تشکیل مجلس موسسان» برای «تغییر نظام»، آنهم در این اوضاع بحرانی، وضعیت را پیچیدهتر نموده است! برخی نیز بر وی تاختند و بیانیهی وی را «بهانهای به دست دشمن» تلفی کردند.
با این وصف، این بیانیه به فاصلهی چند روز، یعنی در ۲۵ تیر ۱۴۰۴، مورد حمایت بیش از ۸۰۰ تن از شخصیتهای سیاسی و فرهنگی در داخل و خارج ایران و بسیاری از اصلاحطلبان شناخته شده و گُمنام، درون و بیرون حاکمیت، و فعالان «سکولار دموکرات» و «جمهوریخواه» و کُنشگران «جایزهبگیر» و فعالان «حقوق بشر» و غیره قرار گرفت. به دنبال بیانیهی موسوی، ما با بیانیهی دیگری از سوی ۱۷ تن از فعالان سیاسی اصلاحطلب، در روز ۲۷ تیر ۱۴۰۴، هم روبرو میشویم، که همان خواستهها را تکرار کرده و مُدعی تلاش برای «نجات ایران در تقاطُع بحرانیترین لحظات تاریخ مُعاصر» میشوند.
بیانیهی موسوی اگرچه به «انتقاد» از سران جمهوری اسلامی میپردازد و خواستهایش را در چهارچوب اصلاحات حکومتی و در «تعامُل با جهان»، «تغییر قانون اساسی»، «تشکیل مجلس موسسان» و برپایی یک «رفراندوم سراسری» جهت تغییر «شیوهی ادارهی ایران» مطرح میکند، اما، در درجهی اول تلاشی دگرباره است بر این که عیار مردم ایران را بار دیگر «محک» بزند؛ همان مردم کار و زحمتی که بعد از یک وقفهی کوتاه، پس از جنگ ۱۲ روزه، بار دیگر برای پیگیری خواستهها و مُطالبات به حق خود دست به اعتراض و اعتصاب در خیابان و مراکز کار زدهاند. ناگفته نماند، که در طول همان وقفهی کوتاه پس از جنگ، جمهوری اسلامی با تکثیر رویاپردازیهای مصنوعی، توقف کوتاه اعتراضات خیابانی و پیگیری مُطالبات کارگری را، به حساب خود ریخته و آن را تاییدی بر حاکمیت ناکارآمد خود جلوه داده است. به عبارتی، «بیکُنشی» کوتاهمدت مردم به جان آمده از جنگ و بیثُباتی را، با کلاشی تمام عیار و به دروغ «یگانگی» جامعه با کُل حاکمیت قلمداد کرد. و برافراشتن نمادهای ملیگرایانه، از جُمله با برپا ساختن بیلبورد بزرگ آرش کمانگیر، آن هم با «شال سبز ابوالفضلی» در میدان شهر، را نماد این «یگانگی» به شُمار آورد.
سردمداران حُکومت با تکیه بر چنین ابزار نمایشی ناسیونالیستی، تلاش کردند همهی «ایرانپرستان» و مدافعان «ایرانشهری»، حتا بخشی از آن دارودستهای که همکار و مزدور اسرائیل و آمریکا بوده و در تلاش برای زد و بند با آنها هستند، را به دور خود جمع کنند، تا تودهی مردم را به گوشت دم توپ سیاستهای خود تبدیل نمایند. در همین راستا، تلاش شد با اجرای سرود «ای ایران» توسُط مداحان حُکومتی و نمایش تصویر زنانی که با ظواهر مُتفاوت یکدیگر را در آغوش گرفته و برای «ایران»شان میگریند، یک «ملت مُتحد» را در شاکلهی پروژهی «همبستگی ملی» به خورد همگان بدهند. و بدین گونه، سالوسی آشکاری را به نمایش گذاشتند و رویاپردازیهای کاذب «ملی» و.. را دامن زدند؛ آنهم حاکمیتی که حتا یک لحظه هم از «اسلامی» بودن و خواندن حکومتاش، از همان ابتدای تاسیس خود تا کنون، پائین نیامده است؛ حکومتی که یکی از وجوهات بارزش، همانا زنستیزی نهادینه و دشمنی با الجیبیتیپلاس و غیره است. چنین حُکومتی، اکنون میکوشد از احساسات ضدجنگ همان مردمی که هیچ نفعی در جنگ و ادامهی آن ندارند، برای مقاصد سیاسی و نظامی و ایدئولوژیک خود بهره بگیرد و ناسیونالیستها و «وطندوستان» و «زنان کمحجاب و بدحجاب» را نیز در صفوف حامیان خود جای دهد. نمایش آشتیپذیری از طریق پروژهی یک «ملت» شدن و بازتولید فاشیستی آن، قرار است نه تنها شکافهای ساختاری در جامعه را پنهان سازد، بلکه آنها را به بیرون از مدار «ملت» براند. بیجهت نیست، که همزمان با این تبلیغات، اخراج گُستردهی کارگران و خانوادههای زحمتکش افغانستانی از ایران، «بیگانهستیزی» و نابسازی پروژهی نژادپرستانهی «ملت»پروری جمهوری اسلامی را با جلوههای فاشیستی آشکار به نمایش میگُذارد.
اما، بازگشت دگربارهی مُطالبات کارگری، بالا گرفتن اعتصابات و تجمُعات کارگری، از جمله کارگران فاز ۱۴ پارس جنوبی، کارگران آلومینیومسازی اراک، کارخانهی زامیاد و… در اعتراض به تاخیر در پرداخت حقوقهای مُعوقه و عدم رسیدگی به مُطالبات و…، همچنین مُقابلهی زنان با حجاب اجباری در سطح شهرها، همه و همه نشانهای از آن است که مُبارزه علیه وضعیت نابسامان سیاسی و اقتصادی و اجتماعی موجود، در رگ و پی جامعهی کار و زحمت، و از جُمله زنان مُعترض، ریشه دارد. و نه تنها پایان نگرفته است، که با بازگشت «مکانیسم ماشه» و تحریمهای کمرشکن اقتصادی از یکسو، و سرکوب و خفقان بیشتر جمهوری اسلامی از سوی دیگر، گُستردهتر هم میشود. بال و پر دادن به «ناسیونالیسم» و نمایش «ملیگرایی» و…، در این شرایط، چیزی به سفرهی ۲۵ میلیون خانوار کارگری، زیر خط فقر، نمیافزاید و هیچ ستم و تبعیضی در زیست تلخ زنان را هم کاهش نمیدهد.
به علاوه، در طول و به ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه، برخی شرکتها و بُنگاههای اقتصادی به بهانهی جنگ، نه تنها پرداخت حُقوق کارگران و کارمندان خود را مُتوقف کردند، بلکه حتا فُرصت حاصل از شرایط جنگی را مُغتنم شمرده و به تعدیل نیرو و بیکارسازی وسیع نیز دست زدند. جامعه کارگری نه تنها بار روانی ناشی از اضطرابهای جنگ را به دوش کشید، بلکه با شوک بزرگتر «تعدیل نیروی کار»، بیکاری، حذف تامینات اجتماعی و…، و زندگی نابسامانتر و سختتر از گُذشته نیز مواجه شد.
بیانیهی میرحسین موسوی، درست در چنین شرایطی، مُنتشر میشود و از همان ابتدا تلاش میکند، همچون دستاندرکاران نظام حاکم، جنگ ۱۲ روزه را ذر بستهبندی رویای یک «جنگ میهنی» به همگان بفروشد و اوضاع کنونی را نشانهای از «زمانهی نسیمهایی از فُرصت» قلمداد کند. کدام «فُرصت» و کدام «نسیم» منظور وی است؟ آنچه مُسلم است، این است که روی سُخن وی با جمعیت عظیم کار و زحمت نیست، قرار نیست «نسیمی» بر زندگی آنها بوزد! خطاب موسوی، حتا، رو به «روزنهگُشایان» و «تحولخواهان» بیرون حُکومت هم نیست، بلکه رو به نیروهایی است که در درون قدرت حاکم جای دارند. آنها باید «نسیمهای فُرصت» را دریابند! اما کدام «فُرصت»؟ بیانیهی موسوی هُشداری به خود حُکومت است و این که جنگ را چون گذشته «نعمت» دیگری بداند. و برای صاف کردن راه پیشروی این «نعمت»، به برگُزاری همهپرسی «آزاد» تن بدهد. وی، در واقع، از دستاندرکاران حاکم میخواهد به پای تشکیل مجلس موسسان، برای تدوین قانون اساسی جدید، بروند. این، همان «فُرصت»ی است که موسوی درصدد است که حاکمیت، و حاشیهی بیرون از آن، را بار دیگر به دور آن به صف کند: حداکثر قدری تغییر در جمهوری اسلامی موجود، تا جلوی سرنگونی آن گرفته شود! او، به علاوه، به دستگاه سرکوب نیز چشم دوخته است. امری که ردپای آن را در پیشینهی این «نخستوزیر مُنتخب و محبوب امام»، در همراهی با کُشتار زندانیان سیاسی در دههی ۶۰، با توجیه و به بهانهی «دفاع انقلاب»، و ضدیت آشکار با کمونیستها و آزادیخواهان، ضدیت با یهودیان و بهاییها و… در سالهای وزارت وی میتوان یافت. بیانیهی موسوی، تلاش دارد از میان نظامیان حُکومت، چه در میان ارتش و چه سپاه، «یارگیری» کرده و با خود همراه سازد. بیانیهی وی، در واقع، تضمینی برای بقای نظام حاکم با روکشی جدید است. درصدد نجات آن از لبهی پرتگاه است. لحنی ریاکارانه و مضمونی مُماشاتجویانه دارد. از وضعیت تشتُت و پراکندگی اپوزیسیون، نبود تشکُلهای رادیکال و تودهای در سازماندهی و هدایت مُبارزات کارگری و تودهای، برای برای سرنگونی جمهوری اسلامی و تغییر و تحول بُنیادین اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، سود میجوید و از جمهوری اسلامی میخواهد «تجدید نظر» کند، تا مبادا از بیخ و بُن فرو بریزد!
بیانیه این توهم را هم دامن میزند، که فقط صدور یک بیانیه میتواند به آزادی کُلیهی زندانیان سیاسی بیانجامد؛ در حالی که زندان و اعدام و شکنجه و قصاص، از ارکان دوام این حکومت بوده و با تکیه بر آنها، حکومت تلاش کرده هزینهی مُخالفت را افزایش داده و فضای امنیتی بر جامعه مُستولی کند. میرحسین موسوی این را نه تنها میداند، بلکه خود در این زمینه تجرُبه مُدیریتی هم دارد. البته وی در کنار چاشنی آزادی زندانیان سیاسی، نقد به سیاست انحصاری رسانهای جمهوری اسلامی را با پیشنهاد «تغییر رویکردهای صدا و سیما» به مثابه «اقدامات نمادین و سریع»، و به عُنوان «کمترین انتظارات» هم طرح میکند تا به «بیشترین انتظارات» خود از جمهوری اسلامی، که همانا «همهپرسی» و «تشکیل مجلس موسسان» است، نقبی بزند. میرحسین موسوی فراموش نمیکند، که مزورانه از «نقشههای شوم مُتجاوزان» هم بگوید، تا جامعه را از ترس مُتجاوزان، حول بیانیهی خود جمع کند؛ در حالی که خود او در زمانهی جنگ ایران و عراق، در هیات یک مقام بلندپایهی جمهوری اسلامی، با آمریکا و اسرائیل در ارتباط بوده و در خرید سلاح و مُهمات از همین مُتجاوزان نقش داشته است. تو گویی حافظهی تاریخی جامعه، رد پای «نُخستوزیر مُنتخب امام» را در قدرتگیری هر چه بیشتر جمهوری اسلامی، در همگامی با انقلاب فرهنگی خونبار، و کُشتار دههی شصت به فراموشی سپرده است. میرحسین موسوی، نهایت تلاش خود را میکند، تا سطح و افق «انتظارات» جامعه را، با تکیه بر خواست «تجدیدنظر» از حکومت جانی جمهوری اسلامی، بسیار پائین آورده و آن را به طور مصنوعی به مُطالبات خود مُتصل سازد.
بیانیهی میرحسین موسوی، مآلا، رو به پروژهی «پوستاندازی» جمهوری اسلامی، و نه سرنگونی آن، دارد و عُمر جمهوری اسلامی را صدالبته طولانیتر میکند؛ در حالی که اکثریت عظیم مردم جامعه به تجرُبهی زیستهی خود به روشنی میدانند که با وجود جمهوری اسلامی، نه تنها هیچ گرهی از کلاف مُشکلات عدیدهی کار و زندگی آنها باز نمیشود، بلکه روز به روز بیشتر در فقر و فلاکت، بیکاری و بیحقوقی و دریای فجایعی که این حُکومت به وجود آورده، فرو خواهند رفت.
در پایان این بخش، ضروری است اضافه کنم که خواست «برگُزاری رفراندوم» و تشکیل «مجلس موسسان» از سوی میرحسین موسوی، و پشتیبانان وی، امری است که مورد توافق رضا پهلوی، و دارودستههای پادشاهیخواه پیرامون وی، بسیاری از جمهوریخواهان و مجاهدین نیز میباشد. تنها فرق در این است که برخی از آنها، این خواستها را به قول خودشان در فردای «براندازی»، و به خصوص از طرق دخالت و تهاجُم نظامی «آمریکای مُتمدن» و مُتحد منطقهای آن اسرائیل قابل حُصول میدانند و نه پیش از آن و تحت حاکمیت جمهوری اسلامی؛ در حالی که موسوی، و اصلاحطلبان پیرامون وی، خواهان تحقُق این خواستها از طریق «گُذار مُسالمتآمیز»، و حداکثر یک «پوستاندازی» روبنایی، صدالبته، ضمن حفظ حاکمیت و نظام کنونی میباشند. با این وصف، همهی آنها گام به گام، و موضع به موضع، به یکدیگر نزدیکتر و از مردم کار و زحمت، از آزادیخواهان و برابریطلبان، عاشقان تغییر و تحول بُنیادی بر مبنای عدالت از پائین، هر آن دورتر و دورتر میشوند. بین آنها و اکثریت عظیم جامعه، که خواهان تعیین سرنوشت خود به دست توانای خویش هستند، هر روز درهی عمیقتری ایجاد میشود، تا جائی که در فردای سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی به دست توانای کارگران و زحمتکشان مُتشکل ایران، نه از تاک آنها نشانی خواهد بود و نه از خود تاکنشانشان!
دفترچه اضطرار سلطنت طلبان
در ابتدا بگویم، که جریان پادشاهیخواه، به کُمک دارودستههای چماقدار در «گارد جوان» خود – که به دور نشریهی «فریدون» حلقه زدهاند، جایگاه خاص کاذبی را به طور مُزورانه در سپهر سیاسی ایران برای خود قائل شدهاند. انتشار «دفترچهی اضطرار» در قالب «پروژهی شُکوفایی ایران»، در تاریخ ۲۵ ژوئیه ۲۰۲۵ برابر با ۱۰ تیر ۱۴۰۴، پس از جنگ ۱۲ روزه، پس از بیآبرویی رضا پهلوی در همکاری با دولت نسلکُش اسرائیل، و با سودجویی از اوضاع نابسامان ایران و آشُفتگی در نظام بینالملل، صورت گرفت؛ تلاشی با تکیه بر یک «نقشهی راه» به اصطلاح مُنظم و نقشهمند در زمینههای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، تا خود را در برابر چشمان مردم در ایران، و جهان، به مثابه مُحقترین و شایستهترین جانشین جمهوری اسلامی جا بزنند. انتشار این دفترچه به یکباره صورت نگرفت. حاصل، و به دنبال، پروژههای شکستخورده پیشین این جریان است، که در طول سالهای اخیر بارها شاهد آن بودهایم.
به خاطر آوریم کُنفرانس مُفتضحانه و دهان پُرکن «همایش همکاری ملی برای نجات ایران»، در مونیخ در تاریخ ۴ مرداد ۱۴۰۴، را که به مثابه «اجماع اولیه»، پیشدرآمد انتشار این دفترچه بود. کُنفرانسی چندشآور و رسوا، که بخشی از اپوزیسیون راست ارتجاعی و بازماندهگان نظام شاهنشاهی را در فضایی مُتکی بر ترویج فرهنگ چاپلوسی، مُجیزگویی و پابوسی، و «بیعتگیری» ضامن اقتدار فردی، گرد هم آورد تا با رضا پهلوی تجدیدپیمان کنند و تصویری از حکومت پس از جمهوری اسلامی، که تفاوت ماهویی هم با آن ندارد، به همگان ارائه بدهند. کُنفرانسی که در آن از تنها چیزی که خبری نبود، توضیح علل نابسامانی اقتصادی و سیاسی و اجتماعی ایران و فرود آنها بر سر میلیونها کارگر و زحمتکش بود. نه صُحبتی از فقر و فلاکت، استثمار و تبعیض و نابرای شد؛ نه از مُطالبات به حق مردم به جان آمده حرفی به میان آمد؛ نه دربارهی ضرورت آزادیهای سیاسی و مدنی، از بین بردن دستگاه سرکوب کلامی گفته شد، و نه توضیحی پیرامون خواستهای به حق زنان، که این دارودسته پیشتر در خیزش ژینا برای به کجراه کشاندن و تخریب آن تلاش کرده بودند، داده شد. این کنفرانس فقط نمایشی بود از بندهگان و سرسپردهگانی، که جُز مُجیزگویی چندشآور چیزی در چنته نداشتند، تا جائی که حتا از سُجده بوسی بر درگاه رضا پهلوی، و دستبوسی و «شاه» خواندن او هم شرم نکردند و بندهگی خود را وقیحانه در انظار عمومی به نمایش گذاشتند. نمایش کثیفی شبیه به آنچه که در بارگاه «ولیفقیه» جمهوری اسلامی هم بارها و بارها دیده شده است. تلاش عبثی هم کردند، تا این نمایش بندهگی و سرسپردهگی را در لفافهی کاذب «همبستگی» به خورد جامعه و ناظران بیرونی بدهند. مُضحک این که، بسیاری از این جماعت از خدمتگُزاران و همکاران سابق خود رژیم جمهوری اسلامی نیز بودند، که در سراشیبی آن رژیم، مجبور به پوستاندازی شدهاند. افرادی با پیشینهی اصلاحطلبی و فعالیت در سطح امنیتی رژیم، در کنار آنانی که سالها در روزنامههای معلومالحال جمهوری اسلامی قلم زدند و برای تثبیت آن خدمات وافری نمودند.
به دفترچه و مُحتوای آن بپردازیم. دارودسته رضا پهلوی تمام آنچه را که تاکنون «عامدانه» نگفته و مسکوت گذاشته بودند، و یا پیش از این جرات نداشتند بر زبان برانند، در دفترچهی اضطرار، یکجا و یکضرب، مکتوب کردند، تا پروژهی احیای سلطنت را از هماکنون آببندی کنند. گردآورندهی این دفترچه، سعید قاسمینژاد، مُشاور سیاسی رضا پهلوی است. و انتشار آن، در شرایطی که ایران مورد حملهی نظامی آمریکا و اسرائیل قرار گرفته بود، معنای چندوجهی روشنی به آن میدهد؛ این که جنگ، و شرایط پسا- جنگ، تضعیف جمهوری اسلامی، حمایت آشکار دولت نسلکُش اسرائیل از رضا پهلوی، فُرصت مُناسب برای انتشار دفترچه، جلب توجه مردمی که عمیقا و وسیعا از جمهوری اسلامی مُتنفر هستند، و لذا امکان احیای سلطنت را به وجود آورده است.
آنچه که از همان ابتدای توضیح مفاد این دفترچه، و در سرتاسر آن به چشم میخورد، تلاشی به این منظور است، که رضا پهلوی هم به مثابه «بازوی سیاستگُذاری» و «تصمیمگیری» و هم راهبرندهی اصلی برنامهها و دستورالعملهای آن مُعرفی شود. لذا وی در رهبری «خیزش ملی» قرار میگیرد و در این مقام، در راس قوهی مُقننه و قوهی مُجریه هم مینشیند، تا ابزار دوران گُذار و دولت گُذار، یعنی همهی وزارتخانهها، سازمانها و نهادها را «کنترل» کند؛ تا جایی که عزل و نصبها، حتا صلاحیت نامزدها و نمایندهگان کُرسیهای مجلس موسسان، باید به توشیع مُلوکانه وی برسد. رهبر «خیزش ملی» قادر است هر نهادی را ابقا و یا منحل نماید. او در راس فرماندههی نیروهای مسلح، به مثابه تامینکنندهگان «امنیت» – بخوان تجدید سازماندهی نیرویهای سرکوب و ساواک مخوف- و «مُدیریت امور بینالملل» - بخوان زدوبندهای تجاری و اقتصادی بینالمللی- و تعیین و تایید سفیران و نمایندهگیهای ایران در سازمانهای بینالمللی، و به یک کلام هر آنچه که قرار است در «دورهی گُذار» و توسط «دولت گُذار» پیش برود، قرار دارد و صد البته بودجهی تامین مخارج کُل برنامههای حاکمیت جدید نیز فقط با تایید این شخصیت «شامخ» و «همهچیزدان» قابل اجرا خواهد بود. تغییرات در کُتب درسی نیز ذیل نهادی، که وی در راسش قرار دارد، صورت خواهد کرفت، تا مطمئن شوند در سرلوحهی کُتب آموزشی جدید، «خدا، شاه، میهن» اهمیت برجستهی خود را حفظ خواهد کرد!
در دفترچه، وعدهی تغییر ساختارهای حُقوقی نیز داده میشود. تغییراتی که تحت عُنوان گُزینهی «بازگردانی»، «حفظ» بیشترین قوانین جمهوری اسلامی را در یک دورهی دو ساله مُجاز میکند و پس از این دوره، بازگشت قوانین دوران محمدرضا شاه پهلوی را به طور اتوماتیک در دستور کار قرار داده و «لازمالاجرا» مینماید. به این منظور، یک «گُزینهی ترکیبی» -از قوانین جمهوری اسلامی و نظام پادشاهی- را نوید میدهند. قوانین جمهوری اسلامی را به عُنوان «پیشفرض» حفظ میکنند و فقط آنهایی که «مانع پیشرفت سامانهی گُذار» هستند، لغو میگردند. البته فراموش نمیشود، که همین «گُزینهی ترکیبی»، به عُنوان رویکردی «عملگرا، ثُباتآفرین و اُمیدآفرین» به مثابه «بهترین ساختار» مُهر تایید بخورد، تا دل بازماندهگان نظام جمهوری اسلامی نیز به دست آورده شود. «تُجار مُحترم» هم نگران نخواهند بود، که مبادا قوانین جدید دست و پای آنها را در چپاول هر چه بیشتر سرمایههای کشور خواهد بست. در «یک کیک سه لایه» و در متن «یک رقابت پروژهمحور» که «کارآفرینان» – بخوانید سرمایهداران کوچک و بزرگ، در زنجیرهی سرمایهداری بازارمحورجهانی- در آن نقش عُمدهای دارند، «چشمانداز صنعتی» خود را مُتحقق خواهند ساخت.
دفترچه با تمرکُز بر روی ۱۵ حوزهی کلیدی اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، استراتژی اولین ۱۸۰ روز «مرحلهی اضطراری» پس از سُقوط رژیم جمهوری اسلامی را تعیین میکند و وعده میدهد، که در یک بازه زمانی دو الی سه ساله «دورهی گُذار» طی خواهد شد و سپس جامعه به «آیندهی باثُبات و شُکوفا» دست خواهد یافت. ظاهرا هم قرار است برای تکمیل ژست «مُشارکت عمومی»، در عرض ۴۵ روز، نظرها و بازخوردها را جمعآوری کرده و مورد بررسی قرار بدهند.
ناگفته نماند، که همهی این فعل و انفعالات هم قرار است تحت الهام از شُعار «شش پایه»ای مُعروف به «زن، زندگی، آزادی – مرد، میهن، آبادی» پیش برود! هُشدار داده میشود هر روندی که در تضاد با این «شُعار الهامبخش» باشد، لغو خواهد شد. نپندارید که استفاده از «پایهی زن»، قرار است «تبعیضات جنسیتی» علیه زنان را را از بین ببرد، و از جُمله به نفی «ارزشگُذاری» به اسپرم به مثابه شرط «جلوس ولیعهد به سلطنت» بپردازد. «پایهی زندگی» در این «شعار الهامبخش» ظاهرا به لغو قوانین مُجازاتهای بدنی تکیه دارد، اما، بدون این که به زندان، شکنجه و اعدام در دوران محمدرضا شاهی نقبی زده بشود. «پایهی آزادی» عطف به قوانین سانسور دارد، اما، کیست که نداند چه انسانهای شریفی، به خاطر آزادیخواهی، قلم زدن در دفاع از شان انسان، در دوران پهلوی و تحت دادگاههای فرمایشی، مُجازات شدند. در بخش «پایهی مرد» هم یادشان نمیرود، که در همین دفترچه تاکید کنند مبادا مردان از پوشیدن شلوار کوتاه محروم شوند! «پایهی میهن» هم بیشتر و عُمدتا معطوف به وظایف «باستانشناسان» مُتکی به «آثار تاریخی»ای است، که جمهوری اسلامی به آن توجه لازم را نداشته است. و سرانجام «پایهی آبادی» قرار است «اُمید» به سامانهی گُذار بیاورد و سبب «ارتقای» آن در سطح بینالمللی گردد و «مشروعیت» آن را تقویت کند! به عبارت دیگر، قرار است «قوانین و مُقررات» دستوپاگیر را کنار زده و راه را برای «سرمایهگُذاری مُستقیم خارجی و فعالیت شرکتهای خارجی در ایران» بیشتر هموار کند، تا ایران به «آبادی» مقبول و مورد پسند تبدیل شود؛ امری که قرار است، راه را برای چپاول هرچه بیشتر «تُجار مُحترم ایرانی»، چه ساکن ایران و چه ساکن غرب، و انحصارات گوناگون مالی و صنعتی غرب، باز کند.
در این نُسخهی «اضطراری»، البته، هیچ خبری از استثمار و دستمزدهای نازل طبقهی کارگر، از میلیونها بیکار، از ضرورت تشکُلیابی کارگری، از آزادی تشکُلها و نهادهای فراگیر، از آزادی مطبوعات، قلم و اندیشه، از ضرورت برابری زنان و مردان در همهی سطوح، از ایجاد مسکن مناسب، از بهداشت و درمان و تامینات اجتماعی، و طرح از بین بردن بسیاری از مُعضلات جامعه، خبری نیست. قرار نیست هیچ اقدامی برای بهبود وضعیت نابسامان دهها میلیونی جمعیت کار و زحمت صورت بگیرد. ضرورت برقراری آزادی سیاسی و اجتماعی، دخالتگری مردم جامعه در تعیین سرنوشت زندگی خود، و دهها مورد ضروری دیگر، به هیچ گرفته میشود، اما، حمایت و سهولت کارکرد «سرمایه» و «سرمایهگُذار» در بند بند آن مورد خطاب و توجه قرار میگیرد. و در ضمن فراموش نمیشود، که برای صاف کردن این جادهی «اضطرار»، از هماکنون به استقرار نیروهای آتش در ۲۰ شهر «”پُرخطر» – به عبارت دیگر، برقراری حُکومت نظامی و فضای امنیتی برای سرکوب اعتراضات کارگری و تودهای- وعده داده شود.
این دیکتاتوری جدید، با سپردن قدرت تصمیمگیری در همهی نهادهای حُکومتی، و مآلا ضبط و کُنترل همهی منابع و زیرساختهای جامعه، به دارودستهی رضا پهلوی، آن هم با کُمک دولتهای خارجی، آمریکا و اسرائیل، از جُمله راه به آنجا میبرد که حتا رسیدگی به «مُدیریت و داراییهای ایران در خارج از کشور» هم زیر نظر شخص رضا پهلوی صورت میگیرد. حال سئوال اینجاست، که آیا رسیدگی به اموالی که پدر تاجدارشان از مردم ایران دزدیده و به خارج مُنتقل کرده هم قرار است صورت گیرد و بازگردانده شود؟! اگرچه در مورد میزان این اموال اطلاع دقیقی وجود ندارد، اما، بنا به برخی اطلاعات مُعادل ۵۰ میلیارد دلار تخمین زده میشود. مُستغلاتی همچون ویلای سورتا در سنتموریس سوئیس، و زمینهای اسپانیا، در کنار جواهراتی که خانوادهی سلطنتی از ایران خارج کرده بود، و حسابهای بانکی سرسامآور در بانک چیس مانهاتن، بانک گوتزویلر، یونیون بانک سوئیس، و مبالغی هم در کردیت یونیون سوئیس که به عُنوان تراستی گذاشته شد، را هم باید در نظر گرفت! جالب این که، طبق شرایط همان تراست، این سرمایهی هنگُفت به فردی از خاندان پهلوی تعلُق خواهد گرفت، که پادشاه میشود!
در جای جای این دفترچه، همه جا سایهی شخصیت «کاریزما»ی رضا پهلوی، این پسماندهی طُفیلی و انجماد فکری، به طور اغراقآمیزی مُشاهده میشود. شخصیت کاریزمایی، که حتا ذرهای مایهی «کاریزماتیک» در وجود خود ندارد، قرار است تنها آلترناتیو و سُخنگوی میلیونها انسان دردمند، استثمار شده و تحت ستم، که کمرشان زیر مُناسبات سرمایهداری خُرد شده است؛ سُخنگوی زنان و مردان و جوانان بیاُمید و بیآتیه، باشد؛ قرار است «پدر» ملت ایران باشد؛ «پدر»ی که نه آن جامعه را میشناسد؛ نه برای درد و رنج و مصایبی که مردم آن جامعه دارند، کمترین ارزشی قائل است؛ و مُهمتر این که، نه مردم جامعه برای این «پدر» کمترین ارزشی قائل هستند.
مفاد «دفترچهی راهنمای» پادشاهیخواهان، از جُمله سه نهاد اصلی «خیزش ملی – پارلمان موقت»، «دولت گُذار – قوهی اجرایی» و «دیوان گُذار – نهاد قضایی»، که قرار است در ظرف چهار ماه، یک رفراندوم در مورد نوع حکومت آینده را برگزار کند، هیچیک نهادهای انتخابی نبوده و تمام گردانندهگان اصلی آن با تایید نهایی رضا پهلوی به عُنوان «رهبر خیزش ملی» منصوب یا برکنار میشوند. در واقع، «نهاد خیزش ملی» و رهبر آن، نقشی شبیه به «ولی فقیه» جمهوری اسلامی، و حتا با قدرت و مسئولیتی بیش از آن، دارد و بر تمام ارکان اساسی و حیاتی ایران، نظارت تام و تمام دارد. سعید قاسمینژاد، نگارندهی این دفترچه، سیاه مشقهای مربوط به این حُکومت «آلترنانیو» و رهبر آن را پیشتر نوشته بود. او در بهار ۱۴۰۱، در گُفتوگو با فصلنامهی «فریدون» با صراحت تمام، گُشودن فضای سیاسی – بخوان دخالت تودهی مردم در تعیین سرنوشت خود، در برقراری آزادیهای سیاسی و مدنی و…- را عامل بروز بحران دانسته و گفته بود: «چه در دورهی ۲۰ تا ۳۲ و چه در دورهی ۵۶ و ۵۷، باز کردن فضای سیاسی مُنجر به بحرانهایی شد، که ایران را الآن در آستانهی سُقوط تمدنی قرار داده است.» این جناب، که از مُهمترین و اصلیترین مُشاورین رضا پهلوی هم هست، نه تنها گشودن فضای سیاسی را مُضر میداند، که البته درست هم میگوید، چرا که گشودن فضای سیاسی و دخالتگری تودهی مردم در سرنوشت زندگی خود، در تضاد با استبداد سیاسی است، بلکه دورهی سلطنت مُطلقهی محمدرضا پهلوی و سُلطهی خوفناک ساواک و شکنجههای قرون وسطایی آن و… را هم «تمدن» قلمداد میکند. او، حتا، سالها قبل از انتشار «دفترچهی دوران اضطرار»، به صراحت از برقراری دیکتاتوری و ممنوعیت حٌضور تودههای مردم در تصمیمگیری در سرنوشت خود و کشور صُحبت میکند و این امر را خطرناک اعلام مینماید، تا بگیر و ببندهای آینده را از هم اکنون مشروعیت بخشیده و نظام اقتدارگرایانهی پهلوی سوم را پی بریزد. بیهوده نیست، که علیرضا کیانی، سردبیر فصلنامهی «فریدون»، هم به صراحت میگوید: «شاه اشتباه کرد، که نکُشت.» این اوباش سیاسی، یک جامعهی مُرده را نوید میدهند، جامعهای که سلطنت در آن موروثی است، همهی نهادهای ادارهی امور جامعه در ید قدرت «وارث» است، هیچ انتخابی در کار نیست، و اصولا لازم هم نیست. «شاه» هست و به جای «ملت» – بخوان «رعیت»- تصمیم میگیرد. گویی که تودهی مردم ایران، خلاصی از شر حُکومت اسلامی، از مذهب که بر زندگی آنها سُلطه یافته است، از استبداد سیاسی، بیحقوقی خود و…، را فریاد نمیزنند، که سلطنتطلبان حلقه زده به دور رضا پهلوی قصد دارند حاکمیت دیکتاتوری و دینخوی دیگری را بر پا دارند. سعید قاسمینژاد در همان گُفتوگو با فصلنامهی «فریدون»، به زبان مذهبی وعدهی «باغ عدن» به مردم میدهد و حتا از واژهی «مُستضعفین» نیز در نوشتههایش بهره میگیرد.
مفاد این دفترچه به وضوح نشان میدهد، که مسالهی اصلی بر سر سهمبری بیشتر از خوان یغمای اقتصاد سرمایهداری ایران، مُبتنی بر تضمین بهرهوری و مالکیت سرمایه است. بیهوده نیست، که بخشی از طبقهی بورژوا و سیاستمداران ریز و درشت حامی آنها، از مفاد اقتصادی دفترچه و سیاستهای راهبُردی صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی دفاع میکنند. برقراری یک نظم اقتصادی مُبتنی بر آزادسازی افسارگُسیختهی بازار، رها کردن نیروهای کار و زحمت در دست مُقررات بازار آزاد، و درهم شکستن هر گونه مُقاومت و اعتراضی که در صدد کوچکترین خللی در این کارکرد برآید، باب طبع سرمایهداران است. برای درهم شکستن مُقاومت و اعتراض در برابر اقتصاد بازارمحور، خصوصیسازی، تعدیل نیروی کار، انجماد و کاهش دستمزد، تشدید فشار کار، کاهش سقف تامینات اجتماعی، و تحمیل هزار و یک مصائب دیگر، که هستی انسانی میلیونها نفر از خیل عظیم کارگران و زحمتکشان را نشانه میگیرد، هم فکر کردهاند: نیروهای سرکوب جمهوری اسلامی، با تغییر نام و لباس فرم، به کار خود ادامه میدهند و ساوامای جمهوری اسلامی هم با ساواک حایگُزین میشود.
از طنز روزگار، هنوز زمان کوتاهی از انتشار این «دفترچه» نگُذشته بود که انتشار یک گُزارش تحقیقی، در روزنامهی «هاآرتص» اسراییل و روزنامهی اقتصادی موسسهی مطبوعاتی «دمارکر»، در تاریخ ۱۱ مهر ۱۴۰۴، از رسوایی فعالیت یک نهاد خصوصی و حمایت مالی دولت اسرائیل، با همکاری مُستقیم سازمان امنیت اسرائیل، موساد، برای کُمک به رضا پهلوی پرده برمیدارد. آنها شبکهای را با به کارگیری هوش مصنوعی، و ایجاد حسابهای جعلی در فضای مجازی، راه انداخته بودند، تا رضا پهلوی را شخصیتی محبوب مردم ایران و تنها آلترناتیو جمهوری اسلامی مُعرفی کنند. انتشار این گُزارش مُستند، همکاری مُستقیم رضا پهلوی و اطرافیانش با رژیم آپارتاید و نسلکُش اسرائیل را آشکار میکند و نشان میدهد «تنها آلترناتیو مُعتبر» برای جامعهی ایران چگونه ساخته و پرداخته میشود. در عین حال، ساخت و پرداخت این «تنها آلترناتیو مُعتبر» به کُمک اسرائیل نیز میآید، تا اقدامات نظامی خود علیه ایران را با توجیه این که «مردم ایران از ما حمایت میکنند»، راحتتر جامهی عمل بپوشاند.
رضا پهلوی و یارانش، در عمل، نقش پادو و کارگُزار سیاستهای اسرائیل و حامیان جهانیاش را ایفا میکنند. رضا پهلوی، پروژهی راست افراطی فاشیست در اسرائیل، برای ایران هست. آزادی از مسیر چنین جریانی، چیزی جز انتقال از فاشیسم دینی ولایت فقیه به استبداد فاشیستی مُطلقه سلطنتی ـ با حمایت آشکار اسرائیل ـ نخواهد بود. «شخصیت»سازی از رضا پهلوی، البته، بر روی ناسیونالیسم ایرانی نیز سرمایهگُذاری کرده است؛ ناسیونالیسمی که فصل مُشترک و بستر فعالیت احزاب دستراستی، لیبرالهای رنگارنگ، اصلاحطلبان، و جمهوریخواهان و غیره نیز میباشد؛ ناسیونالیسمی که هم میتواند همکار و مزدور اسرائیل و آمریکا بشود، و هم به مثابه ابزاری از سوی خود حاکمان جمهوری اسلامی، در شرایط ماندهگاری حاکمیت آن، به کار گرفته شود، تا مردم بخت برگشته را به گوشت دم توپ سیاستهای خود تبدیل کند. برخی از این جریانات، در همین دورهی جنگ ۱۲ روزه، تنها از همین منظر – یعنی ناسیونالیسم- به مُخالفت با همراهی رضا پهلوی با اسرائیل و آمریکا برخاستند و تلاش کردند خود جای سلطنتطلبان را بگیرند.
به علاوه، حامیان سلطنت همواره با تبلیغاتی چون «ما ایرانیان بهترین هستیم»، و « گنجینههای فرهنگی، ادبی، موسیقیایی و… فقط از آن ماست»، برتریطلبی ناسیونالیستی خود را نمایان میسازند و تا آنجا پیش میروند که با اقوام مُختلف ساکن ایران دشمنی میکنند تلاش مینمایند روابط مابین مردم کار و زحمت در گوشه و کنار ایران را به «تنگنا» بکشانند، تا بعد با چُماق «تجزیهطلبی»، هر صدای حقطلبانهای را خفه کنند. جمهوری اسلامی هم با همین بهانهی «تجزیهطلبی»، کردستان و ترکمنصحرا را به خاک و خون کشید. اینک این دارودستهی فاشیست، با استفاده از همان تبلیغات ناسیونالیستی، به کُشتار بیش از چهار دههی جمهوری اسلامی، مُهر تایید میزنند. اما طنین صدای پُر شور «از کردستان تا تهران، ستم علیه زنان»، «اگه با هم یکی نشیم، یکی یکی تموم میشیم»، «کرد، بلوچ، آذری، آزادی و برابری»، «نه سلطنت، نه رهبری، دموکراسی، برابری» «مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر» در جای جای ایران، مُهر باطلی بر این دیدگاه زد و نشان داد، که جامعه دیگر فریب این تبلیغات نژادپرستانه و ناسیونالیستی را نخواهد خورد. فریاد رسایی، که در آخرین خیزش سراسری جامعه، خیزش «زن، زندگی، آزادی، جامعه را به لرزه انداخت، از جُمله به روشنی نشان داد که جامعه هیچ سازشی با افق سلطنتطلبان ندارد. پس از آن هم، در طول جنگ ۱۲ روزه، علیرعم تلاش دولت آپارتاید و نسلکُش اسرائیل، رضا پهلوی و تبلیغات مُستمر تلویزیونهای همچون «ایران اینترناشنال»، «من و تو» و … در دعوت از مردم به شورش علیه جمهوری اسلامی، مردم نشان دادند که نه تنها از جمهوری اسلامی مُتنفر هستند و تلاش میکنند آن را با دستان خود از حُکومت ساقط کنند، بلکه با آلترناتیو سلطنت و نوع دیگری از دیکتاتوری هم میانهای ندارند. در سالهای اخیر، علیرغم تبلیغات کاذب حول رضا پهلوی، آلترناتیو پادشاهیخواهان جُز شکست و بیآبرویی نتیجهی دیگری نداد. معلوم شد، که این جریان، با تکیه بر استراتژی اقتصادی بورژوایی و ساختار سیاسی حامی ناشی از آن، با پیچیدن یک نُسخهی اقتدارگرایانه برای ایران پس از جمهوری اسلامی، در واقع هیچ تفاوتی با خود جمهوری اسلامی سرمایه، ندارد.
به باور من، قصد از انتشار « دفترچهی دوران اضطرار»، لاپوشانی شکستهای فاحش تاکنونی، یا حداقل تلاش برای کمرنگ کردن آن در اذهان عمومی، و در عین حال، با اُمید به کُمک دولت آپارتاید و نسلکُش اسرائیل، و تبلیغات کاذب مدیایی، طرح مُجدد خود به عُنوان جایگُزین مُناسب جمهوری اسلامی در بازار آلترنانیوسازیهای بورژوایی، است.
سخن پایانی
ما، مردم کار و زحمت، فقط خواهان یک انقلاب سیاسی، و به زیر کشیدن رژیم جمهوری اسلامی، نیستیم. ما خواهان یک انقلاب اجتماعی، که بُینان نظام سرمایهداری را برکند و به استثمار انسان، به تبعیض و نابرابری خاتمه دهد، هستیم؛ انقلابی که نقش فرودست زنان را در همهی عرصهی زندگی خصوصی و اجتماعی محو کند و برابری همهی آحاد جامعه، از جُمله برابری مرد و زن را، تضمین نماید؛ انقلابی که وسیعترین آزادیهای سیاسی و مدنی را در جامعه برقرار سازد؛ به زندان و شکنجه، به جُرمانگاری سیاسی، به اعدام، پایان دهد؛ حُقوق برابر کارگران و مُهاجرین افغانستانی و… را مُحترم بشمارد و تضمین کند؛ انقلابی که به بیکاری میلیونی خاتمه دهد، مسکن مُناسب همگان را تامین کند، بهداشت و درمان و آموزش با کیفیت و مُناسب را رایگان کند؛ انقلابی که هیچکس از آحاد جامعه را ندار و گرسنه نگُذارد. ما، مردم کار و زحمت، همهی امکانات یک زندگی شایستهی انسانی را برای همهی مردم جامعه میخواهیم. «حق» خود را برای تعیین سرنوشت زندگی خود میخواهیم. آنچه ما میخواهیم، مُطلقا، خواست «نُخستوزیر محبوب امام» و «رهبر خیزش ملی» نیست که هیچ، اینها مُخالف و دشمن طبقاتی سرسخت آنچه ما میخواهیم هستند!
آنچه که به نام «بیانیهی میرحسین موسوی» و «دفترچهی اضطرار» تبلیغ میشود، بیش از آن که پاسُخی به بحرانهای کُشندهی جامعه ایران – و آنچه ما میخواهیم- باشد، بازسازی ساختارهای اقتدارگرایانهی گُذشته است. همان ساختارهایی، که این بحرانهای کُشنده را بر زندگی دهها میلیون از جمعیت جامعه تحمیل کردهاند.
در گُفتمان این «آلترنانیوها»، چه به اعتبار تجرُبهی گُذشتهشان و چه سیاستها و فعالیتهای امروزشان، زبان سیاست جای خود را به زبان حذف و انتقام میدهد و هر اندیشهی متفاوتی به عُنوان «دشمن» مُعرفی میگردد و از پیش نابودشدنی تلقی میشود. از همین منظر است، که وعدهی چپکُشی، از همین امروز به یک رکُن محوری گُفتمان پادشاهیخواهان تبدیل شده است. به علاوه، بازتولید قدرت موروثی در پوشش «نجات ملی»، این جماعت، تهدیدی است برای آیندهی آزادی و عدالت اجتماعی؛ زیرا در مسیر آزادی، هر نیرویی که اندیشهی استبداد را – هرچند در پوششی نو و پُر زرق و برق- بازتولید کند، در عمل در جبههی ضد آزادی قرار دارد. آزادی از مسیر چنین جریانی، چیزی جز انتقال از فاشیسم دینی ولایتفقیه به استبداد فاشیستی مُطلقهی سلطنتی ـ با حمایت آشکار اسرائیل و آمریکاـ نخواهد بود. این «آلترناتیو»ها تلاش میکنند منظومهی ذهنی خود را بر جامعه غالب کنند و تاریخی را به خورد همگان بدهند، که مُتکی است بر روایتی کاملا جعلی و دلبخواهی. تلاش برای تبدیل جعل تاریخی به هویت جمعی همگان، همواره کار طبقات حاکم بوده و ربطی به تاریخ واقعی نیروهای کار و زحمت ندارد.
ما، مردم کار و زحمت، به حرکت از پائین برای به زیرکشیدن بالاییها، با جوهر برابریطلبانه، عدالتخواهانه، استثمارستیزانه و ضد بهرهکشی انسان از انسان باور داریم و نه زدوبند با بالاییها برای تقسیم قدرت، جابهجایی نهادهای اقتدارگرایانه، و به قدرت رساندن آنان که از همین امروز دچار یوتوپیای قدرتطلبی هستند و بر افق بازگشت به گُذشته، سرمایهگُذاری کردهاند.
اکتبر ۲۰۲۵
توضیح: در دفتر چهل و دوم «نگاه»، اکتبر ۲۰۲۵، منتشر شده بود.
