«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
پل داماتوت – ترجمهی: آرام نوبخت –
کارل مارکس و فردریش انگلس در «مانفیست کمونیست» نوشتند: «مُعترض شدهاند که اگر مالکیت خصوصی لغو گردد، آنگاه همهی کارها متوقف میشود و تنبلی فراگیر بر همه جا حاکم خواهد شد.» اگر ادعای رقابتی بودن و حرص و ولع طبیعی ذات بشر را کنار بگذاریم، اعتراض بالا شاید هنوز هم رایجترین استدلال علیه امکانپذیری سوسیالیسم باشد. البته مدافعین سرمایهداری توجه نمیکنند این دو ایده که «انسانها ذاتا تنبل هستند» و «مردم ذاتا اهل رقابتاند»، هر یک دیگری را نقض میکنند! پاسخ هوشمندانهی مارکس به استدلال «تنبلی» هنوز هم بهترین پاسخ است:
«اگر این درست باشد، جامعهی بورژوایی به علت تنبلی و تنآسایی باید مدتها پیش مُنقرض شده باشد؛ چرا که در جامعهی بورژوایی کسانی که کار میکنند، هیچچیزی به دست نمیآورند، و کسانی که همهچیز به دست میآورند، کار نمیکنند!»
به علاوه، تنبلی، اگر از زاویهی دیگری به آن نگاه کنیم، الزاما هم چیز بدی نیست. به عنوان مثال، اگر اختراعی پیدا شود که بتواند مقدار کار لازم برای اجرای یک وظیفهی مُعین را کاهش دهد، آیا این دیگر تنبلی نیست و بالعکس یک انگیزه برای اختراع محسوب میشود؟ چندان دشوار نیست، که صحت این مشاهده را در جامعهی سرمایهداری ببینیم؛ چرا که برای کارگران، اختراعات نه به عنوان وسیلهای برای کاهش ساعات کار، بلکه صرفا برای تشدید تولید یا افزایش میزان کاری که هر کارگر قادر به انجام آن در یک زمان مُعین است، ظاهر میشوند. اختراع وسایل صرفهجویی کار، باری از روی دوش طبقهی کارگر برنمیدارد، بلکه صرفا به فرد سرمایهداری که آنها را استخدام میکند اجازه میدهد که با کاهش قیمت محصولات و از میدان به در کردن رُقبا، سهم خود را از بازار افزایش دهد. مادام که سود، انگیزهی اختراع است، نتیجهی امر برای اکثریت – یعنی نود درصدی که مجبورند برای گذران زندگی کار کنند- نه افزایش وقت آزاد، که صرفا نرخهای بالاتر استثمار است.
غالبا جوامع شکارورز باستانی را به عنوان جوامعی تصویر میکنند، که دائما در لبهی پرتگاه مرگ از گرسنگی زندگی میکردند و محکوم به رنجی بیپایان برای به تعویق انداختن فاجعه بودند. واقعیت این است که این جوامع دائما در جُستوجوی غذا، در زمینی درک حداقل کار ضروری برای تداوم زندگی آسودهی قبیله، خیلی خوب بودند و وقت آزاد فراوانی برایشان باقی میماند. مثلا یکی از شاهدان زندگی بوشمنهای صحرای کالاهاری میگوید: «یک زن، در روز غذای کافی برای تغذیهی خانوادهاش به مدت سه روز را جمع آوری میکند و باقی زمان خود را صرف استراحت در اردوگاه، بافندگی، دید و بازدید از سایر اردوگاهها یا سرگرم کردن مهمانان از سایر اردوگاهها میکند.» این زن تقریبا سه ساعت در روز را صرف انجام سایر وظایف میکرد. و در مورد مردان: «برای یک مرد غیرعادی نیست، که یک هفته را با اشتیاق صرف شکار کند و سپس به مدت دو یا سه هفته دست به شکار نزند. طی این دوره، دید و بازدید، سرگرمی و به خصوص رقص، فعالیتهای اصلی مردان هستند.»
در جامعهای که بازار الغا شده و اجناس با یک برنامهی اجتماعی طبق نیاز انسان تولید و توزیع میشود، اختراع، وسیلهای خواهد شد که به واسطهی آن کار ضروری همهی افراد – یعنی کار لازم برای بازتولید مایحتاج ابتدایی زندگی نظیر غذا، سرپناه، حمل و نقل و آموزش- به طور مُمتد کاهش پیدا میکند. و بخش بیشتر و بیشتری از وقت آزاد را به ارمغان خواهد آورد، که طی آن هر فردی آزاد است علاقهمندیها و خواستههای خود را دنبال کند؛ حالا میخواهد موسیقی، هنر، رقص، و موجسواری باشد یا چُرت زدن. حتا کارهای رقتانگیزتری نظیر جمعآوری زباله و معدنکاری هم وقتی که کارگران از کُنترل بر فرآیند کار برخوردار باشند، دیگر رقتانگیز نخواهد بود.
مجموع کُنترل بر شرایط و فرآیندهای کار، بهکارگیری سریعترین و ایمنترین روشها، کاهش ساعات کار و نهایتا گردش افراد در بین این مشاغل، به نحوی که هیچ فردی در یک کار خاص گیر نکند، حتا این قبیل کارها را هم به مراتب لذتبخشتر از آنچه اکنون هست، خواهد کرد. به دنبال چنین تغییراتی، کار به دلیل خصلت اجتماعا لازم آن، بیشتر رضایتبخش و ارزشمند و کمتر پُراضطراب و ننگین میشود.
یکی از مضحکههای بازار سرمایهداری، انگیزهی دائمی هر سرمایهدار به فروش بیشتر و بیشتر یک محصول است. در این صورت، اختراع هم تنها به صِرف اختراع کردن صورت میگیرد. طبیعت برخی صنایع این چنین است، که نُسخهی جدیدی از یک چیز، بدون آن که الزاما تفاوت چندانی با نُسخهی قدیمیتر داشته باشد، به طور دورهای عرضه میشود و هر کسی که نُسخهی قدیمی را دارد، تشویق به خرید نُسخهی جدید میشود، حتا اگر آن چه دارد شکسته یا خراب نشده باشد. ویژگی دیگر این هیجانزدگی و تب و تاب برای فروش، چیزی است که کُهنگی برنامهریزیشده نامیده میشود، یعنی درست کردن چیزهایی که دوام ندارند. طبیعتا به نفع اکثریت مردم نیست، که وسایلشان بشکند یا خراب شود. در جامعهای بدون انگیزهی سود، برنامهریزی به مراتب منطقیتر خواهد بود. یعنی زمان، صرف ساخت چیزهایی میشود که تا حد ممکن دوام دارند. این خود مقدار کُل کار اجتماعا الزم برای رتق و فتق جامعه را کاهش خواهد داد.
در سرمایهداری، کار فکری و یدی از یکدیگر جدا شدهاند و هر کسی در مشاغل مُعینی طبقهبندی میشود. مارکس و انگلس نوشتند:
«هر فردی یک حوزهی انحصاری و ویژهی فعالیت دارد، که به او تحمیل میشود و راه گُریزی از آن ندارد، او یک شکارچی است، ماهیگیر، چوپان یا مُنتقد، و چنانچه نمیخواهد ابزار معیشت خود را از دست دهد، باید هم باقی بماند.»
با اینحال،
«در جامعهی کمونیستی، جایی که هیچ کسی یک حوزهی انحصاری فعالیت ندارد، اما هر کسی میتواند در هر شاخهای که مایل است موفق شود؛ جامعه، تولید عمومی را تنظیم میکند و بنابراین، این امکان را به من میدهد که امروز یک کار و فردا کاری دیگر انجام دهم… بدون آن که به یک شکارچی، ماهیگیر، چوپان یا مُنتقد بدل شوم.»
هیچ کسی نمیتواند انکار کند، که مردم تا وقتی درگیر فعالیتی باشند که از آن لذت میبرند و وادار به انجام آن نیستند، دیگر بیحوصله نمیشوند. سوسیالیسم، این اضطرار و جبر را محو میکند. از این طریق است که نه «تنبلی فراگیر»، بلکه بالعکس شُکوفایی خالقیت فراگیر را به بار خواهد آورد.
