Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 مهر 1405

گرگوری پی. ویلیامز – ترجمه‌ی: علی مختاری –

اندکی پس از یازدهم سپتامبر، امانوئل والرشتاین، نظریه‌پرداز نظام جهانی، هشدار داد که افول امپراتوری ایالات متحده اجتناب‌ناپذیر است. اما رهبران آمریکا نمی‌خواستند بشنوند که دوران شکوه این کشور به پایان رسیده است و آن‌ها این افول را به بدترین شکل ممکن مدیریت کرده‌اند.

در ژوئیه‌ی ۲۰۰۲، امانوئل والرشتاین در برنامه‌ی صبح‌گاهی تماس تلفنی شبکه‌ی C-SPAN حضور یافت. او به ‌تازگی مقاله‌ای برای مجله‌ی Foreign Policy  نوشته بود که عنوانی تحریک‌آمیز داشت: «عقاب سقوط کرده است». والرشتاین استدلال می‌کرد که جایگاه سُلطه‌ی آمریکا در صحنه‌ی جهانی رو به افول است. هنگامی که او سخن می‌گفت، کم‌تر از یک سال از حملات تروریستی یازدهم سپتامبر و سپس حمله‌ی آمریکا به افغانستان گذشته بود. دولت جورج دبلیو. بوش در حال آماده‌سازی نیروهای نظامی و افکار عمومی آمریکا برای حمله به عراق بود؛ حمله‌ای که در مارس ۲۰۰۳ آغاز شد.

نباید فراموش کرد که جورج دبلیو. بوش در آن زمان چهره‌ای محبوب بود. میزان رضایت از عمل‌کرد رئیس‌جمهور در سپتامبر سال قبل به رکورد ۹۰ درصد رسیده بود و هنگامی که والرشتاین پیام خود درباره افول آمریکا را علنی کرد، هم‌چنان بالای ۷۰ درصد بود. با این حال، از نظر والرشتاین، این دقیقا زمان مناسبی برای دخالت و طرح دیدگاهش بود. او از اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰ درباره‌ی افول هژمونی آمریکا نوشته بود. با این همه، در فاصله‌ی میان حمله به افغانستان و عراق، هم‌چنان معتقد بود که آمریکا این فرصت را دارد که افول خود را به‌ طور موثر مدیریت کند.

والرشتاین معتقد نبود که بتوان سُلطه‌ی جهانی یک قدرت بزرگ را برای همیشه ادامه داد. از نظر او، قدرت‌های بزرگ به دلیل عوامل اقتصادی، سیاسی و نظامی به قدرت‌های هژمونیک تبدیل می‌شوند؛ هژمونی اصطلاحی است برای سُلطه‌ی جهانی بی‌رقیب. اما همین عوامل در نهایت موجب فرسایش چنین هژمونی‌ای نیز می‌شوند. افول هژمونی آمریکا بسیار پیش‌تر از یازدهم سپتامبر، با رکود اقتصادی دهه‌ی ۱۹۷۰ و جنگ آمریکا در ویتنام، آغاز شده بود.

از نظر والرشتاین، ایالات متحده با انتخابی روبه‌رو بود که همه‌ی قدرت‌های هژمونیک رو به افول با آن مواجه می‌شوند: یا با وقار افول کند یا با شتاب سقوط کند. جورج دبلیو. بوش، گُزینه‌ی دوم را انتخاب کرد. امروز دونالد ترامپ با استفاده‌ی تهاجمی از یکی از معدود سلاح‌های باقی‌مانده برای یک قدرت هژمونیک در حال مرگ، یعنی ارتش بسیار قدرت‌مند آن، افول آمریکا را بیش از پیش سرعت بخشیده است.

چرخه‌های هژمونی

چرا هژمونی آمریکا رو به زوال بود؟ از نظر والرشتاین، هژمونی آمریکا در قرن بیستم تفاوت چندانی با هژمونی هلند در قرن هفدهم یا هژمونی بریتانیا در قرن نوزدهم نداشت. این سه قدرت، و از نظر او فقط همین سه قدرت، با سوار شدن بر موج نیروهای اقتصادی‌ای که کاملا قادر به کنترل آن‌ها نبودند و با غلبه‌ی نظامی بر یک رقیب، به هژمونی دست یافتند. پس از پیروزی، قدرت هژمونیک به ایجاد سازمان‌هایی مطابق با تصویر خود روی آورد. برای مثال، بریتانیا بر فرانسه غلبه کرد و سپس در سال ۱۸۱۵ (در کنگره‌ی وين با مشارکت روسیه، اتریش، پروس و بریتانیا)، «کنسرت اروپا» را ایجاد کرد.

ظهور آمریکا به‌ عنوان قدرت هژمونیک، پس از رکود جهانی سال ۱۸۷۳ آغاز شد. از نظر والرشتاین، کاهش سهم بریتانیا از بازارهای جهانی، ناشی از ظهور ایالات متحده و رقیب اصلی آن، آلمان، بود. ایالات متحده به تولیدکننده‌ی عمده‌ی فولاد و سپس خودرو تبدیل شد؛ در حالی که آلمان به تولیدکننده‌ی عمده‌ی مواد شیمیایی صنعتی تبدیل شد. رشد اقتصادی هر يک از دو کشور پس از یک بحران سیاسی داخلی و سپس ثُبات نسبی آن‌ها رُخ داد: در آمریکا، این رشد پس از پیروزی اتحاد در جنگ داخلی و در آلمان، پس از وحدت تحت رهبری پروس به دنبال جنگ با فرانسه شکل گرفت.

والرشتاین، دو جنگ جهانی را یک جنگ سی‌ساله طولانی میان این دو رقیب می‌دانست. او خاطرنشان می‌کرد که جمهوری‌های متحد هلند و بریتانیای کبیر نیز پس از جنگ‌هایی که حدود سه دهه به طول انجامیدند، به قدرت‌های هژمونیک تبدیل شدند؛ در مورد هلند، این اتفاق پس از جنگ سی‌ساله اصلی، میان سال‌های ۱۶۱۸ تا ۱۶۴۸، رُخ داد.

پس از غلبه بر آلمان و قدرت‌های محور در سال ۱۹۴۵، رهبران آمریکا بر این باور بودند که برای حفظ رفاه کشور به سه چیز نیاز دارند: نخست، مشتریان بین‌المللی برای تولیدات صنعتی آمریکا؛ دوم، نظمی جهانی که تجارت را با هزینه‌ای پایین تضمین کند؛ و سوم، نوعی توافق که تضمین کند روند تولید بدون مانع ادامه خواهد یافت. واشنگتن این اهداف را از طریق بازسازی اروپای غربی و ژاپن، ایجاد نهادهای بین‌المللی مهمی مانند سازمان ملل متحد، و نوعی توافق با اتحاد جماهیر شوروی، مُحقق کرد. از میان این اقدامات، مورد آخر که نماد آن کنفرانس یالتا در فوریه‌ی ۱۹۴۵ بود، از نظر والرشتاین بسیار مهم‌تر از تاسیس سازمان ملل متحد، دو ماه بعد، بود.

در دیدگاه رايج، جنگ سرد، که تقریبا از سال ۱۹۴۵ تا ۱۹۹۱ ادامه داشت، اگر طولانی‌ترین بازه زمانی ممکن را در نظر بگیریم، رقابتی میان رقبای آمریکایی و شوروی بود. اما از نظر والرشتاین، این دوره در واقع بر محور یک توافق ضمنی میان قدرت‌های بزرگ شکل گرفته بود. حوزه‌ی نفوذ آمریکا، حدود دو سوم جهان را دربر می‌گرفت؛ در حالی که بخش باقی‌مانده به حوزه‌ی نفوذ شوروی اختصاص داشت. هر یک از دو قدرت می‌توانست بر منطقه‌ی نفوذ خود مُسلط باشد و از تهدید ناشی از طرف مقابل برای هم‌سو کردن شرکای مُردد خود استفاده کند. نظم یالتا از طریق «موازنه‌ی وحشت» میان کشورها حفظ می‌شد.

اوج هژمونی آمریکا، تقریبا از سال ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۰، ادامه داشت. ایالات متحده، مانند همه‌ی قدرت‌های هژمونیک، قربانی موفقیت خود شد. از نظر والرشتاین، تا سال ۱۹۷۰ اروپای غربی و ژاپن از نظر اقتصادی هم‌سطح ایالات متحده شده بودند. آمریکا در روند ساختن شرکای تجاری، که برای موفقیت پس از جنگ این کشور حیاتی بود، هم‌زمان رقبای خود را نیز پرورش داد.

ایالات متحده، مانند همه‌ی قدرت‌های هژمونیک، در همان توالی‌ای که برتری اقتصادی‌اش در ابتدا شکل گرفته بود، شروع به از دست دادن آن کرد. نخست، قدرت هژمونیک و برتری خود را در کشاورزی و صنعت از دست می‌دهد. سپس برتری خود را در تجارت از دست می‌دهد. و در نهایت، برتری خود را در امور مالی از دست می‌دهد.

هم‌چنین در دهه ‌ی۱۹۷۰، شکست واشنگتن در ویتنام ضعف نظامی آمریکا را آشکار کرد و نشان داد که این کشور قادر نیست اراده‌ی خود را بر جهان تحمیل کند. والرشتاین نوشت که ویتنام نماد رد نظم جهانی آمریکا از سوی ملت‌های فراموش‌شده‌ی جهان بود؛ ملت‌هایی که گاه «جهان سوم» و گاه «جنوب جهانی» نامیده می‌شوند. جنبش استقلال‌طلبانه در ویتنام علیه قدرت‌های استعماری، فرانسه، ژاپن و ایالات متحده، امتداد جنبش اعتراضی جهانی بود که در سال ۱۹۶۸ به اوج خود رسید. به گفته‌ی والرشتاین، «نسل ۱۹۶۸ فقط هژمونی آمریکا را محکوم نمی‌کردند. آن‌ها هم‌دستی شوروی با آمریکا را محکوم می‌کردند، یالتا را محکوم می‌کردند» و تنها «دو اردوگاه، دو ابرقدرت و بقیه‌ی جهان» را می‌دیدند.

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، بار دیگر برخلاف تصور رایج، از نظر والرشتاین برای ایالات متحده یک فاجعه بود؛ زیرا آمریکا «دیگری بزرگ» خود را از دست داد. والرشتاین در مقاله‌ای در سال ۱۹۹۲ تاکید کرد که جنگ سرد «بازی‌ای برای پیروز شدن نبود، بلکه منوئه‌ای* بود که باید رقصیده می‌شد…» پایان جنگ سرد در واقع آخرین تکیه‌گاه اصلی هژمونی آمریکا و رفاه آمریکا، یعنی سپر شوروی، را از میان برد.

واشنگتن در واکُنش به افول هژمونیک، در گفتار و عمل بر عظمت خود تاکید کرده و تلاش کرده است جایگاه خود را در جهان پس بگیرد. اما همان‌طور که والرشتاین در C-SPAN توضیح داد، «اگر شماره‌ی یک باشید، لازم نیست فریاد بزنید که شماره‌ی یک هستید. مردم می‌دانند که شماره‌ی یک هستید. اگر مجبور باشید فریاد بزنید، مشکلی وجود دارد. اتفاقی در حال رُخ دادن است.»

هدف قرار دادن پیام‌آور

بسیاری از تماس‌گیرنده‌گان C-SPAN از پیام والرشتاین درباره‌ی افول خشنود نبودند. یکی از آن‌ها پرسید، آیا در محوطه‌ی دانشگاه ییل پرچم‌های آمریکا به اهتزاز درمی‌آیند، با توجه به آن‌چه او تعصب ظاهرا ضدآمریکایی والرشتاین می‌دانست. دیگری والرشتاین را متهم کرد که از خدمت سربازی در جنگ ویتنام فرار کرده است، بی‌آن که بداند والرشتاین پیش‌تر، در دوره‌ی جنگ کره، به خدمت سربازی فراخوانده شده بود. نفر سوم از تصور والرشتاین به‌ عنوان رئیس‌جمهور به خود لرزید: «اگر آدمی مثل او قرار بود اداره‌ی ایالات متحده را بر عهده بگیرد، ایالات متحده در نهایت مثل یک آرمادیلو Armadillo می‌شد، خودش را به شکل یک توپ جمع می‌کرد و منتظر می‌ماند تا لگد بخورد.»

چنین ابراز خشم‌هایی برای والرشتاین چیز غیرعادی‌ای نبود؛ او پیش‌تر درباره‌ی پیامدهای روانی ـ ملی افول هژمونیک بر کسانی که آن را تجربه می‌کنند، نوشته بود. این دوره‌ای بالقوه خطرناک برای سیاست داخلی و برای آن دسته از رهبران سیاسی‌ای بود که ممکن بود افکار عمومی به آن‌ها روی بیاورد. والرشتاین در این برنامه توضیح داد که او فقط پیام‌آور است و این ایالات متحده است که خود را از جهان منزوی می‌کند، نه فقط از کشورهایی که به جلب حمایت آن‌ها نیاز دارد، بلکه حتا از نزدیک‌ترین متحدانش. او گفت: «اگر قدرت خود را بیش از حد ارزیابی کنید و مانند یک قُلدر رفتار کنید، بیش‌تر از زمانی ضرر خواهید کرد که وارد یک گُفت‌وگوی ابتدایی شوید.»

برخی از تماس‌گیرنده‌گان، والرشتاین را فردی می‌دیدند که تلاش می‌کند سیاست خارجی آمریکا را اصلاح کند. یکی از آن‌ها پرسید، در برابر اتهام‌های ضدآمریکایی بودن چگونه باید پاسخ داد. والرشتاین توضیح داد که تلاش می‌کند از استدلال منطقی استفاده کند. او استدلال کرد که سیاست خارجی آمریکا برخلاف منافع فردی عمل می‌کند: «من به نوع‌دوستی شما متوسل نمی‌شوم، بلکه به خودخواهی شما متوسل می‌شوم. شما با این کار پیامدهای منفی بسیار سریع‌تری برای آمریکا و زندگی خودتان ایجاد می‌کنید. از نظر سطح زندگی، خطر جانی و همه باورهای‌تان، با این سیاست وضعیت بدتری خواهید داشت، تا این که سیاست‌ها را تغییر دهید.»

افول به معنای فاجعه نبود. قدرت‌های هژمونیک در طول تاریخ چندان سقوط نمی‌کنند. آن‌ها در میان دیگر قدرت‌های بزرگ جای می‌گیرند، هرچند از آسایش مادی افزون‌تری نسبت به بیش‌تر آن‌ها برخوردارند؛ کافی است به هلند یا بریتانیای امروز نگاه کنید.

علاوه بر این، والرشتاین در همان مقاله‌ی سال ۱۹۹۲ نوشت که افول می‌تواند «بزرگ‌ترین موهبت از ميان همه‌ی نعمت‌ها» باشد. ایالات متحده فرصتی داشت که اخلاق را در آغوش بگیرد. او نوشت: «این آبراهام لینکلن بود که ندای اخلاقی را سر داد: همان‌گونه که نمی‌خواهم برده باشم، نمی‌خواهم ارباب هم باشم.»

والرشتاین در اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰، دو آینده‌ی احتمالی برای آمریکا می‌دید. یکی از آن‌ها شامل نئوفاشیسم بود که با تعارض اجتماعی مشخص می‌شد و در آن اقشار پایین جامعه در معرض خشونت و تبعيض قرار می‌گرفتند. سناریوی دوم و امیدوارکننده‌تر، شکلی از هم‌بستگی ملی از طریق سوسیال‌دموکراسی و حرکت به سوی برابری‌خواهی بود.

اگرچه والرشتاین به پیش‌بینی‌های بیش از حد خوش‌بینانه گرایش نداشت، مسیر برابری‌خواهانه را محتمل‌تر از مسیر نئوفاشیستی می‌دانست. او تصور می‌کرد که یک پالایش از طریق «فشارهای اجتماعی مشترک»، هم‌راه با رشد اقتصادی آمریکا و برداشت‌های عمومی از آزادی، جنبشی علیه جنبه‌های اصلی «توزیع نابرابر» به راه خواهد انداخت: جنسیت، نژاد و تعلق قومی، سن و طبقه. او بر این باور بود که پویایی سال ۱۹۶۸، که هژمونی آمریکا را متزلزل کرده و ایدئولوژی لیبرالیسم میانه‌رو را از تخت به زیر کشیده بود، به یک جنبش توده‌ای برای پیش‌رفت مُنجر خواهد شد.

والرشتاین هم‌چنین تاریخ را راهنمای خود قرار داده بود. در دو مورد نخست، هژمونی در اقتصاد جهانی سرمایه‌داری، یعنی هژمونی هلند و بریتانیا، افول هژمونیک سرانجام با حرکتی به سوی رفاه و برابری دنبال شد. چرا ایالات متحده باید تا این اندازه متفاوت باشد؟ با این حال، والرشتاین احتمال نئوفاشیسم را نیز منتفی نمی‌دانست. اگر پایان جنگ سرد به معنای پایان سُلطه‌ی آمریکا بر دو سوم جهان بود، در عین حال به معنای پایان لیبرالیسم میانه‌رو به ‌عنوان تضمین‌کننده‌ی فرهنگی اقتصاد جهانی سرمایه‌داری نیز بود. دست‌کم از زمان انقلاب‌های ۱۸۴۸، لیبرالیسم میانه‌رو نیروی جاذبه‌ای بود که چپ رادیکال و راست محافظه‌کار را مهار می‌کرد.

لیبرالیسم میانه‌رو تحقق حقوق دموکراتیک و رفاه اقتصادی را وعده می‌داد، نه بلافاصله برای همه‌ی مردم، بلکه در روندی آهسته و منظم که دولت طی نسل‌ها آن را مدیریت می‌کرد. همان‌طور که والرشتاین در کتاب «نظام جهانی مدرن»، جلد چهارم، بیان کرده بود، لیبرالیسم میانه‌رو از سوی «قدرت‌مندان برای تعدیل نارضایتی ضعیفان» به کار گرفته می‌شد. افراد قدرت‌مند، نارضایتی توده‌های ضعیف را تعدیل می‌کردند و دولت‌های قدرت‌مند نارضایتی دولت‌های ضعیف را.

با این حال، برتری اقتصادی آمریکا هم‌زمان با آن که جنوب جهانی شروع به رد ساختار قدرت یالتا کرد، دچار لغزش شد. پس از فروپاشی یکی از بازیگران اصلی، اتحاد جماهیر شوروی، مشخص شد که توده‌ها و دولت‌های ضعیف آن‌قدرها هم ضعیف نیستند. در این شرایط، از نظر والرشتاین، «محافظه‌کاران بار دیگر محافظه‌کار می‌شدند و رادیکال‌ها، رادیکال‌تر. لیبرال‌های میانه‌رو ناپدید نشدند، اما نفوذشان به ‌شدت کاهش یافت.» اکنون امکانات ایدئولوژیک بی‌پایان بود.

پس از جنگ سرد، والرشتاین ظرفیت زیادی برای هم‌راه شدن افول هژمونیک آمریکا با بازتوزیع اقتصادی داخلی می‌دید. ده سال بعد، جنبش رادیکال شکل نگرفته بود، در حالی که محافظه‌کاران تندرو به‌ طور محکم در قدرت جای گرفته بودند. آن‌ها می‌خواستند قدرت نظامی خود را به رُخ بکشند؛ زیرا از نظر آن‌ها: «اگر واشنگتن قدرت خود را اعمال نکند، ایالات متحده بیش از پیش به حاشیه رانده خواهد شد.»

اما والرشتاین اقدامات آن‌ها را دارای نتیجه‌ای معکوس می‌دید. با توجه به اجتناب‌ناپذیر بودن افول، سیاست خارجی قدرت‌مند و تهاجمی دولت بوش «تنها به افول ایالات متحده کمک خواهد کرد و یک نزول تدریجی را به سقوطی بسیار سریع‌تر و پُرآشوب‌تر تبدیل خواهد کرد.» با نگاهی به گذشته، مقاله‌ی والرشتاین در سال ۲۰۰۲ و حضور تلویزیونی او تلاشی برای خارج کردن ایالات متحده از مسیر خود بود. ظاهرا او امید خود را به یک جنبش سوسیال‌دموکراتیک از دست داده بود و اکنون توجه خود را به خودِ قدرت هژمونیک رو به افول معطوف کرده بود.

در تابستان ۲۰۰۲، بیش از شش نفر از هر ده آمریکایی از آغاز جنگی دیگر در عراق حمایت می‌کردند. دیدگاه والرشتاین متعلق به گروهی از منتقدان نامحبوب، اما پیگیر بود. رئیس‌جمهور بوش در مواجهه با چنین انتقادهایی، صرفا خاطرنشان می‌کرد که تاریخ درباره‌ی اقدامات او قضاوت خواهد کرد. امروز روشن است که تندروها نتوانستند هژمونی آمریکا را حفظ کنند و نتوانستند جهان را به شکلی بازسازی کنند که بیش‌تر با منافع آمریکا سازگار باشد. از آن زمان تا امروز چه اتفاقی افتاده است؟

افول و انکار

قرن بیست‌ویکم برای ایالات متحده خوب پیش نرفته است. رهبران آمریکایی برای بازپس‌گیری هژمونی از دست رفته تلاش کرده‌اند. هم‌زمان با کاهش قدرت اقتصادی ایالات متحده در مقایسه با سایر نقاط جهان، واشنگتن از نیروی نظامی خود برای نشان دادن قدرت و تحقق اهداف سیاستی خود استفاده کرده است. در واقع، ایالات متحده از سال ۱۹۹۱ مُداخلات نظامی بیش‌تری نسبت به دوره‌ی ۱۷۹۸ تا ۱۹۹۰ انجام داده است. این انتخاب، استراتژی کلاسیک یک هژمون رو به زوال در حال انکار بود؛ آگاه از زوال خود، اما غافل از این که بهترین گُزینه‌ی عملی، مدیریت صحیح زوال است.

ایالات متحده نه جهان را صلح‌آمیزتر یا مرفه‌تر کرده و نه اوضاع کشورهایی را که به آن‌ها حمله کرده، بهبود بخشیده است. والرشتاین در کتاب «جهان‌گرایی اروپایی: بلاغت قدرت»، ۲۰۰۶، منطق مداخله‌گرایی را زیر سئوال برد. قدرت مهاجم به‌ نُدرت وضعیت سرزمینی را که به آن حمله کرده، بهتر از حالتی می‌کند که اصلا مداخله نمی‌کرد؛ نتیجه‌ای که ماجراجویی‌های نظامی آمریکا در سراسر خاورمیانه آن را تایید کرده‌اند.

حکم والرشتاین در سال ۲۰۰۲ را می‌توان امسال، یا حتا همین هفته، نوشت. او نوشته بود که ایالات متحده خود را در وضعیتی می‌یابد که «یک ابرقدرت تنها که فاقد قدرت واقعی است، یک رهبر جهانی که هیچ‌کس از او پیروی نمی‌کند و افراد کمی به او احترام می‌گذارند، و ملتی که به‌ طرزی خطرناک در میان هرج‌ومرج جهانی‌ای سرگردان است که نمی‌تواند آن را کنترل کند.» واکُنش جنبش ۱۹۶۸، که او توصیف کرده بود، هم از جنوب جهانی غیرمتعهد و هم از توده‌های ناراضی در داخل آمریکا برخاست. در قرن بیست‌ویکم، زنجیره‌ی تحولاتی که در سطح نظام جهانی آغاز شده بود، به‌ سرعت به سیاست داخلی آمریکا منتقل شد و سپس دوباره به بیرون گسترش یافت.

پایان جنگ سرد، رادیکالیسم و محافظه‌کاری را از لیبرالیسم میانه‌رو آزاد کرد. پیامدهای آن شدید بود. اجماع چند دهه‌ای بر سر نئولیبرالیسم از سوی افرادی مانند دونالد ترامپ و برنی سندرز به چالش کشیده شد. هنگامی که ترامپ ریاست‌جمهوری را بر عهده گرفت، نخست در سال ۲۰۱۷ و بار دیگر در سال ۲۰۲۵، این کار را به‌ عنوان منتقد نظم لیبرال آمریکا انجام داد. با این حال:

سیاست «اول آمریکا» به احیای تولید داخلی، بهبود رفاه اجتماعی یا حمایت از کارگران مُنجر نشده است. در عوض، ترامپیسم با فساد گُسترده و آشکار، در داخل و خارج از کشور، نظامی‌گری در خارج و سیاست‌های داخلی مبتنی بر اخراج گُسترده‌ی مهاجران شناخته می‌شود. ایالات متحده هم‌چنان تعهدات نظامی و هزینه‌های نظامی خود را افزایش داده است، اما بدون تعهدی به رفاه اجتماعی داخلی. در همین حال، خوش‌بینی آمریکایی‌ها نسبت به آینده، در مجموع، از سال ۲۰۱۳ کاهش یافته است.

به ‌طور خلاصه، ایالات متحده مسیر نئوفاشیستی را انتخاب کرده است؛ همان مسیری که والرشتاین در ابتدا آن را کم‌احتمال‌تر می‌دانست: مسيری که با درگيری‌اجتماعی، خشونت و تبعيض مشخص می‌شود. اعضای اقشار بالاتر جامعه تلاش کرده‌اند امتیازات و پاداش‌های چشم‌گیر خود را حفظ کنند. در نتیجه، آمریکایی‌ها زندگی‌های بی‌ثُبات‌تری دارند و از اين حقوق ماهانه تا حقوق بعدی زندگی می‌کنند، در حالی که حمایت‌های کم‌تری در برابر خطرات بیماری، سال‌مندی و بی‌ثُباتی شغلی دارند.

در سال ۲۰۲۶، جنگ آمریکا عليه ایران دو گرایش در افول هژمونی آمریکا را نمایان می‌کند. از یک سو، ناتوانی ایالات متحده در تحمیل خواست خود، با وجود برخورداری از نیروی نظامی بسیار قدرت‌مند، و از سوی دیگر، نارضایتی مردم آمریکا از کاهش سطح زندگی و از طبقه‌ی حاکمی است که دیگر به آن اعتماد ندارند.

همان‌طور که والرشتاین اشاره کرده بود، چنین احساس نارضایتی‌ای می‌تواند کاتالیزورهای قدرت‌مندی برای اقدام سیاسی باشد. واشنگتن ممکن است بار دیگر از رویدادهای آشفته جهانی و داخلی‌ای که قادر به کنترل آن‌ها نیست، غافل‌گیر شود.

* * *

توضیح: گرگوری پی. ویلیامز، دانشیار علوم سیاسی و روابط بین‌الملل در دانشگاه سیمونز در بوستون است. کتاب او با عنوان «به چالش کشیدن نظم جهانی: اقتصاد سیاسی رادیکال پری اندرسون و امانوئل والرشتاین»، از سوی انجمن کتاب‌خانه‌های آمریکا به ‌عنوان یکی از آثار برجسته‌ی دانشگاهی انتخاب شده است.

منبع: «ژاکوبن:

*منوئه (minuet) یک رقص رسمی و نسبتا آرام اروپایی است که در سده‌های هفدهم و هجدهم، به ‌ویژه در دربارهای اروپایی، رواج داشت. این رقص معمولا با حرکات حساب‌شده و تشریفاتی اجرا می‌شد و بعدا به بخشی از موسیقی کلاسیک، از جمله آثار آهنگ‌سازانی مانند موتسارت و هایدن، تبدیل شد. در اين جمله، والرشتاین با تشبیه رقابت آمريکا و شوروی به «منوئه» می‌گوید: جنگ سرد رقابتی واقعی برای شکست دادن طرف مقابل نبود، بلکه نوعی رقص حساب‌شده و متقابل میان دو قدرت بود؛ یعنی هر دو طرف در چهارچوبی مشخص نقش خود را ایفا می‌کردند.