Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 شهریور 1405

کریستین روس – برگردان: منوچهر مرزبانيان –

تصور یک جمهوری جهان‌گُستر

مورخان بسیاری ”کُمون پاریس“ را در هیات قیامی میهن‌پرستانه تحلیل کرده و ریشه‌ی حرکت بلافصل آن را در مصادره‌ی توپ‌های گارد ملی در ماه مارس ۱۸۷۱ یافته‌اند. اما بُنیادهای فکری این شورش، کُهن‌تر از آن می‌نماید. از سال ۱۸۶۸، شهروندان در باشگاه‌های سیاسی و تجمعات مردمی در پایتخت خواستار «جمهوری جهان‌گُستر» بودند.

* * *

در ماه آوریل ۱۸۷۱، در اوج جنبش ”کمون پاریس“، هفت هزار تن از کارگران لندن در هم‌بستگی با رفقای پاریسی خود تظاهراتی برپا داشتند و در اوضاع جوی وحشت‌ناکی مسیری را از محله‌ی Clerkenwell Green، که مطبوعات بورژوازی بریتانیا در آن زمان آن را [به طعن] «”بِل ویل“* ما» می‌نامیدند، تا ”هاید پارک“ پیمودند. این راه‌پیمایان که دسته‌ی سیّار هم‌نوازان آنان را هم‌راهی می‌کرد، پرچم‌هایی مزین به شعارهای «زنده باد کُمون!» و «عمر جمهوری جهانی دراز باد!» سر دست گرفته بودند. همان هفته، در آمفی تئاتر دانشکده‌ی پزشکی ”سوربُن“ – که استادانش آن را ترک گفته و همگی به ”ورسای“ گریخته بودند(۱)‌- هنرمندان و استادکاران پاریسی («همه قریحه‌های هوش‌مند هنری») به ”اوژن پوتیه“ گوش فرا داده بودند که مانیفست فدراسیون هنرمندان پاریس را می‌خواند، که با این فراز به پایان می‌رسید: «کمیته [مرکزی گارد ملی]، در باززایی، افتتاح زیبندگی فاخر کُمون، [تحقق] چشم‌انداز شکوه‌مند آتی و جمهوری جهانی آینده با ما هم‌گام خواهد بود.»

«کُمون» و «جمهوری جهانی» عناصر بُنیادین تخیل سیاسی ”کُمون پاریس“ به شمار می‌آمدند، دو اصطلاحی که بار عاطفی آن‌ها حیطه‌ی هر محتوای معنایی دقیقی را در می‌نوردید. اما تکرار این واژه‌ها طی واپسین سال‌های امپراتوری، ماه‌های محاصره‌ی پایتخت و دوران [دوماهه] شورش، مُبین آرزوی کوشندگان ”کُمون“ برای تحقق شیوه‌ای از حیات اجتماعی بود که بر پایه‌ی اصول مشارکت و تمرکززدایی سامان یافته باشد.

بیش‌تر مورخان آغاز کمون را در ۱۸ مارس ۱۸۷۱ می‌دانند، یا آن‌چه کارل مارکس «وسوسه‌ی هَتک حِرز»** می‌نامید، یعنی تصمیم ”آدولف تی‌یر“(۲) به مصادره‌ی توپ‌های گارد ملی و واکنش‌هایی که برانگیخت. این مورخان در روایت خود، شورش ”کُمون“ را – چنان که “ تی‌یر“ هم آن را چنین ارزیابی می‌کرد(۳)- به پاخاستنی خودجوش به انگیزش «میهن‌پرستی سرگردان» نمایانده‌اند که به دلیل اوضاع و احوال ویژه‌ی جنگ فرانسه و پروس روی داده بود.

چیزی که هست، اگر به جای این واکنش خودجوش، از تجمعات کارگران در پایان دوران امپراتوری بیآغازیم، تصویر کاملا متفاوتی به چشم می‌آید. می‌بینم که برخی ایده‌ها رفته رفته اهمیت می‌یابند. جلسات باشگاه‌های سیاسی شمال پاریس، که انقلابی‌ترین محافل آن‌ها بودند، نشست‌های خود را با فریاد «زندباد کُمون!» می‌گشودند و به پایان می‌بردند، و دو اصطلاح «جمهوری جهان‌شمول» و «جمهوری کارگران» را بدون تمایزی بر زبان می‌راندند. این تجمعات، اندیشه‌ی یک کُمون اجتماعی را پدید آوردند و می‌پروراندند: آرزوی جایگزین ساختن دولت خیانت‌کاران و ناکارآمدان با هم‌کاری مستقیم همه‌ی انرژی‌ها و تمام هوش‍مندی‌ها!

پاریس به شیوه‌ی خاص خود می‌زیست

لفظ «کُمون» [امر مشترک در کوی و برزن]، نشانه‌ی دغدغه‌ی قلمرو فعالیت بود، آرزوی خودفرمایی محلی، خودبسندگی واحدهای اجتماعی چنان خُرد و انسانی، تا هر کسی احساس کند که جزئیات روزمره‌ی زندگی با او سر و کار مستقیمی دارد. «جمهوری جهانی» نیز مظهر افق پهناوری، درگذرنده از مرزهای ملی به شمار می‌رفت. این دو شعار در کنار هم، سرحدی تخیلی را ترسیم می‌کردند که قویا غیرملی بود. بدین‌سان پیداست که هنرمندان و استادکاران ”کُمون“ با اصطلاح «زیبندگی فاخر»، به نوعی «زیبایی عمومی» می‌اندیشیدند: بهبود فضاهای مشترک در تمام شهرها و دهکده‌ها، و حق همگان به زندگی و کار در محیطی دل‌پذیر. اینان با [نیت] پدید آوردن «زیبندگی فاخر کُمون» می‌خواستند با هنر عمومی، هنری به تجربه‌ی زیسته، در پهنه‌ی شهرداری‌های مستقل، به مقابله با نفس مفهوم فضای غول‌آسا و منطق (ناسیونالیست) تمرکزگرای آن برآیند. برنامه‌ی کسانی که ستون [برنزی میدان] ”واندوم“ [نماد ناسیونالیسم فرانسه] را از میان برداشتند، نمی‌باید ما را به شگفتی اندازد. اما از تصور آن که این اصطلاح، مُتضمن عقب‌نشستن در محدوده‌ی تنگ شهرداری‌ها بوده باشد باید دور ماند. فدراسیون استادکاران می‌انگاشت، که هم‌زمان برای تحقق زیبندگی فاخر کُمون و جمهوری جهان‌شمول گام برمی‌دارد.

چنان‌که ”گوستاو کوربه“ نگارگر و یکی از نامورترین سردم‌داران آن خیزش به مادر خود نوشته، در دوران ”کُمون“، «پاریس از پایتخت فرانسه بودن روی برتافته»(۴) بود. پاریس آن‌وقت نمی‌خواست که یک کشور، بلکه قلمروی خودمختار در صحن فدراسیونی بین الملل برساخته از خلق‌ها باشد. گستره‌ای که کوشندگان ”کُمون“ در تخیل خویش پرورانده بودند، هم تنگ‌تر و هم فراخ‌تر از قلمرو ملت بود. اصطلاح «جمهوری جهانی» هم بازتاب مجموعه‌ی آرزوهای هویت‌شناسانه و شیوه‌های سلوکی بود که شناسه‌ای مانند سرزمین یک کشور یا تنگنای [مفهوم] ملت را برنمی‌تابید، و به روشنی از گزاره‌هایی که خواستاران جمهوری پارلمانی یا لیبرال‌ها به کار می‌بردند متمایز بود: لیبرال‌ها به ضرورت اقتدار دولتی نیرومند و تمرکزیافته باور داشتند، که به گمان آن‌ها ضامن نظم اجتماعی بود.

به گفته‌ی ”آرتور آرنو“ یکی از کوشندگان جنبش، طی ماه‌های محاصره‌ی شهر، پیش از برپایی ”کُمون“، پاریس «به راه و رسم خویش می‌زیست، و جز به عزمی فردی به پا نمی‌خاست. (…) پاریس آموخته بود (…) که با بی‌اعنتایی مطلق حاکمیتی را نادیده گیرد که فرانسه تا به آن روزگار فقط دو شکل آن را تجربه کرده بود: نظام پادشاهی و جمهوری جرگه‌سالار یا بورژوا.»(۵) جمهوری جهانی، در مخالفت با این دو شیوه‌ی حکم‌رانی، نمودار عزمی در انهدام دیوان‌سالاری سلطنتی، ارتش حرفه‌ای و در وهله‌ی نخست پلیس آن بود. پیش از آن، در سال ۱۸۵۱، ”الیزه رکلو“ جغرافی‌دان آنارشیست و از مبارزان آتی ”کُمون“ نوشته بود، که: «کافی نیست که هر ملتی را به ویژه از قیمومت شاهان آزاد کرد، بلکه باید از تفوق ملل دیگر نیز رهانید، باید محدودیت‌ها را لغو کرد، مرزهایی را از میان برداشت که از انسان‌هایی نازنین، دشمنانی برمی‌سازند!»(۶)

در فردای اعلام برپایی ”کُمون“ همه‌ی بیگانگان را در صفوف آن پذیرفتند، زیرا «درفش ”کُمون“، رایت جمهوری جهانی بود.»(۷) اما این اصطلاح آن‌وقت پدید نیامد؛ در واقع پیدایی آن به دوران کوتاه انترتاسیونالیسم انقلاب فرانسه بازمی‌گشت. ”آناشارسیس کلوتس“، انقلابی پروسی‌تباری این نام را ابداع کرد که خود را «سخن‌ران نوع بشر» معرفی می‌کرد و در کنار ”توماس پین“ با تکیه بر بُنیادهای انترناسیونالیستی پشتیبان انقلاب بود. ”کلوتس“ را [در دوران وحشت، ۱۷۹۴-۱۷۹۳] با گیوتین گردن زدند. با این همه شعار جمهوری جهانی که کوشندگان ”کُمون“ بر زبان می‌راندند، دور از آن که به منزله‌ی رجعتی به اصول انقلاب بورژوازی ۱۷۸۹ باشد، گُسستی را به امید حدوث انترناسیونالیسم راستین کارگری، با میراث آن انقلاب، رقم می‌زد.

نمونه‌وار، عادات کار و رسوم فرهنگی دست‌ورزان هنر را بنگریم، که چنان که بعدها ”پروسپرـ الیوبه لیساگاره“ نخستین و پُرنفوذترین مورخ ”کُمون“ برشمرده بود، آن‌چنان پُرشمار به جنبش ماه مارس ۱۸۷۱ پیوسته بودند. آن‌ها خود پیش از ابداع این مفهوم، انترناسیونالیست بودند. خصوصا امروز ”پوتیه“ را چون شاعر ”انترناسیونالیسیم“ به خاطر داریم، که آن را در ژوئن ۱۸۷۱ در گرماکرم اعدام‌های خشن انقلابیون مغلوب سروده بود؛ ”پوتیه“ در آستانه‌ی شورش،کارگاه بزرگ تولید ملافه و فرشینه و پرده و پارچه‌توری را می‌گرداند. در کارگاه او، که بر منسوجات و سرامیک نقش می‌زدند، استادکارانی از تبار و ملیت گوناگون دوشادوش هم به وظایفی مُکمل یک‌دیگر می‌پرداختند؛ بخشی از انترناسیونالیسم آن‌ها را می‌توان در تحرکی بازشناخت، که در نهاد چنین حرفه‌هایی سرشته است: این صنعت‌گران آزادانه از منطقه‌ای به منطقه‌ی دیگر و حتا از کشوری به کشور دیگر می‌رفتند. مانند بسیاری از جوانان امروز که ناپایداری اوضاع اقتصادی آن‌ها را خانه به دوش کرده، مردان و زنان استادکار نیمه‌ی قرن نوردهم نیز بخش عمده‌ی وقت خود را نه در کارگاه‌ها، بلکه به جُست‌وجوی کار می‌گذراندند.

وقتی فرانسه در روز ۱۹ ژوئیه ۱۸۷۰ به پروس اعلان جنگ داد، کارورزان کارگاه ”پوتیه“، در کنار رفقای آلمانی و اسپانیایی خود، جزو کسانی بودند که مانیفست شعبه‌ی پاریس انترناسیونال را علیه آن‌چه ”پوتیه“ در سروده ای «حبس انفرادی در زندان ملیت‌پرستی» می‌خواند(۸)، امضاء کردند. چنین پیامی حاکی از عزمی استوار علیه ناسیونالیسم، امر بی‌سابقه‌ای در تشکلی سوسیالیست بود: «باری دیگر بلندپروازی سیاسی به بهانه‌ی تعادل اروپا و شرف ملی، صلح جهان را به مخاطره افکنده. کارگران فرانسوی، آلمانی، اسپانیایی! باشد که صدای اعتراض هر یک از ما در فریادی واحد در نکوهش جنگ به هم پیوندد. (…) جنگ (…) به چشم کارگران جز پوچی جنایت‌کارانه چیز دیگری نتواند بود.»(۹)

اما شاید سمت و سوی ویژه‌ای که زنان و [مدافعان] فمینیسم دنبال کردند، به عزم عبور از چهارچوب سیاسی دولت مدرن بهتر گواهی دهد. ”لوئیز میشل“، ”پل مینک“، ”الیزابت دمیتریف“ و زنان دیگر، در پی ادغام در دولت یا برخورداری از حمایت آن برنیامدند. آن‌ها، برخلاف اسلاف‌شان در سال ۱۸۴۸، نه بر خواسته‌ی حق رای پای می‌فشردند و نه بر هیچ‌یک از حقوق پارلمانی دیگر و سلوکی آزادادنه را با بی‌اعنتایی کامل به دولت پیش گرفته بودند؛ و چون انبازانی سهیم در جمهوری جهانی به سیاست در قالب جمهوری وقعی نمی‌نهادند. با این همه، ”دیمیتریف“ و هفت کارگر لباس‌دوز، اتحادیه‌ی زنان را پدید آوردند، که بزرگ‌ترین و موثرترین سازمان ”کُمون“ شد. کمیته‌های این اتحادیه، کمابیش هر روز در همه‌ی برزن‌های پاریس گرد می‌آمدند، و ضمن ادای سهم خویش در اضطرار اوضاع نبرد، زنان را به اشتغالاتی می‌گماردند که به ازای کارشان مزد می‌گرفتند.

هیچ چیزی به انداره‌ی جمهوری محافظه‌کار مدعی جهان‌گستری، که سرانجام هم تحمیل شد، با جمهوری جهانی مطلوب ”کُمون“ فاصله نداشت که آن را انجمن داوطلبانه تمام ابداعات محلی یا «کنفدراسیون آزاد حکومت‌های محلی خودفرما» می‌انگاشتند. جمهوری جهانی به پندار پرورده‌ای که تا حدی هم در دوران ”کُمون“ تحقق یافت، نه فقط از جمهوری برپا شده بعدی سخت متفاوت بود، بلکه آن را در مخالفت با جمهوری فرانسه اندیشیده بودند که ”تی یر“، سلطنت‌طلب پیشین، در سال ۱۸۷۰ شرم‌گینانه پدید آورد؛ و تفاوتی بیش با آن جمهوری داشت، که بر کالبد کوشندگان به خاک افتاده‌ی ”کُمون“ استوار گردید؛ زیرا آن کشتار، سند پایه‌گذار جمهوری سوم بود که سپس در حینی استحکام یافت، که بورژوازی صنعتی و کشت‌کاران بزرگ استان‌ها به هم‌پیمانی دست در دست یک‌دیگر نهادند و بدین‌گونه تجدد سرمایه‌داری را نخستین بار به دولت جمهوری پیوند زدند.

در فرانسه، کشتار کوشندگان ”کُمون“، آغاز دورانی عمیقا محافظه‌کار را در باب هویت ملی رقم زد. این دوران دست‌کم تا فرمان‌روایی حکومت ”ویشی“ استمرار یافت، در حالی که دولت – ملت‌های سراسر اروپا به رقابتی استعماری برخاسته بودند و به اشکال نوی از کشتار به مقیاسی گسترده دست می‌آلودند، که ضرورت کنترل و برقراری نظم در امپراتوری‌هایشان ایجاب می‌کرد.

از زمان عفو کوشندگان ”کُمون“، که مجلس ملی در سال ۱۸۸۹ تصویب کرد، تمهیداتی را شاهدیم تا با تشبیه ”کُمون“ به جنبشی میهن‌پرستانه یا نبردی به هوای آزادی‌های پذیرفته در قالب جمهوری، آن را در داستان تخیلی جمهوری خواهی فرانسوی ادغام کنند – به عبارت دیگر، کوششی نه برای برانداختن دولت بورژوا، بلکه تلاشی اصلاح‌طلبانه در دموکراتیزه کردن آن بنمایانند. اما کافیست خاطرات بازمانده‌گان این جنبش را بخوانیم، تا دریابیم که آنان خود با چه سرسختی از گمان آن که برای نجات چنین جمهوری‌ای به تکاپو برآمده باشند، تبری می‌جستند. یکی از آنان(۱۰) نوشته: «جمهوری رویاهای ما یقینا همانی نبود، که اینک داریم. ما آن را حکومتی مردم‌سالار و [حامی طبقات] اجتماعی می‌خواستیم، و نه فرمان‌روایی ثروت‌مندان». رفیق وی ”گوستاو لوفرانسه“ نمایان‌گر تندروی بیشی بود: «پرولتاریا هرگز موفق نخواهد شد که به راستی خود را برهاند، مگر آن که از جمهوری، واپسین شکل دولت‌های اقتدارگرا خلاصی یابد که از انواع دیگر حاکمیت کم‌تر زیان‌بار نیست.»(۱۱)

* * *

* بل ویل، محله‌ای در پاریس است که در آن‌زمان محل سکونت قشرهای زحمت‌کش بود.
** اصطلاحی در حقوق جزا به معنی شکستن مانعی برای ورود به محوطه‌ای به نیتی سؤ. [دهخدا: حِرز جایی یا چیزی را نامند که مالی را در آن‌جا حفظ کنند، یعنی مکانی مانند خانه و دکان و خیمه و نیز خود شخص].

پی‌نوشت:

۱- مقر حکومت دفاع ملی، که پس از شکست [ارتش سلطنتی] در ”سدان“ و اسارت ناپلئون سوم (سپتامبر ۱۸۷۰) برپا شد.
۲- آدولف تی‌یر (۱۸۷۷-۱۷۹۷)، سلطنت‌طلب پیشین خواستار اعاده پادشاهی دودمان اورلئان، پس از سقوط امپراتوری دوم در ماه فوریه ۱۸۷۱، نخستین رئیس قوه‌ی مجریه و سپس در تاریخ ۳۱ اوت ۱۸۷۱ نخستین رئیس جمهوری سوم شد.
۳- آدولف تی‌یر، به نقل از La Revue Blanche، ۱۸۷۱: جستاری درباره‌ی کُمون، انتشارات آماتور، پاریس، ۲۰۱۱ (نشر نخست: ۱۸۷۸).
۴- مکاتبات کوربه، تدوین Petra Ten-Doesschate Chu، انتشارات فلاماریون، پاریس، ۱۹۹۶.
۵- آرتور اَرنو، تاریخ مردمی و پارلمانی کُمون پاریس، Res Publica، انتشارات Gémenos، ۲۰۰۹ (نشر نخست: ۱۸۷۸).
۶- الیزه رکلو (۱۸۵۱) به نقل از Le Libertaire، پاریس ببست و هشتم اوت – اول اکتبر ۱۹۲۵.
۷- روزنامه‌ی رسمی جمهوری فرانسه در دوران کُمون، انتشارات Ressouvenances، Villers-Cotterêts ۱۹۹۵ (نشر نخست: ۱۸۷۱).
۸- اوژن پوتیه، «جنگ»، سرودهای انقلابی، انتشارات کمیته‌ی پوتیه، پاریس، ۱۹۰۸.
۹- مانیفست شعبه‌ی پاریس انجمن بین‌الملل کارگران، انتشار یافته در Le Réveil، دوازدهم ژوئیه ۱۸۷۰.
۱۰- پاشال گروسه، به نقل از La Revue Blanche، جستاری…، پیش‌گفته، ۱۸۷۱.