Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 شهریور 1405

نورایمان قهاری –

نوشته‌ای که پیش رو دارید، تلاشی است در بررسی برخی از ساختارهای روانی که در به شکست کشاندن زندانی در شرایط زندان و شکنجه، نقش بازی می‌کنند. موضوع این مقاله، زندانیان سیاسی‌ای هستند که به اشکال و درجات متفاوت، به طور مقطعی یا کامل، در زندان از مواضع خود دست شُسته یا با زندانبانان هم‌کاری کرده‌اند. و رژیم جمهوری اسلامی، آنان را «تواب» نامیده است. لازم به توضیح است، با وجود این که نگارنده از تقسیم‌بندی و تفکیک‌پذیری میان این گروه از زندانیان آگاه است، در این مقاله به این تمایزات نخواهد پرداخت و صرفا به توضیح در مورد بازیافته‌های پژوهشی، در حوزه‌ی روان‌شناسی، پیرامون این مساله بسنده خواهد کرد.

شکنجه

«جامعه‌ی بین‌المللی پزشكی»، در نشست سال ۱۹۷۳ خود در توكیو، شكنجه را این گونه تعریف می‌کند: «شكنجه اِعمال رنجی جسمی یا روانی‌ست كه توجیه‌ناپذیر، به عمد، سیستماتیك و خودسرانه، از طرف افراد یا به دستور دولت‌ها و به دست ماموران‌شان انجام ‌گیرد، تا فرد را مجبور به دادن اطلاعات، اعتراف، یا هر عمل دیگری كنند.» هم‌چنین، كانون اصلی تعریفی كه سازمان ملل متحد در سال ۱۹۸۴ از شكنجه به دست می‌دهد، بدین قرار است: شكنجه عملی است كه به وسیله‌ی ماموران دولت، به عمد و برای ایجاد درد شدید جسمی یا روانی انجام می‌گیرد. واقعیت تجربه‌ی شکنجه شده‌گان، اما حاکی از آن است که «تعریف‌های قانونی» شكنجه نمی‌توانند بیان‌گر شدت رنجی باشند كه قربانیان چنین فاجعه‌ای مُتحمل می‌شوند. در حالی كه ویژگی اصلی شكنجه، وارد آوردن درد به قربانی است، هدف نهایی آن به نابودی كشاندن شخصیت فردی و انسانیت اوست. تغییری كه با اِعمال شكنجه در دنیای قربانی به وجود می‌‌آید، همه‌جانبه بوده، بر تمامی روابطش تا‏ثیر می‌گذارد و آثار جسمی شكنجه تا پایان عمر با جان بدر بُرده هم‌راه بوده و یادآور دوران شكنجه و زجرش است.(۱)

مکانیزم‌هایی كه شكنجه بر اساس آن عواقب تخریبی خود را به بار می‌آورد، و من در صفحات بعد به توضیح آن‌ها خواهم پرداخت، مُشابه همان مکانیزم‌هایی هستند كه زیربنای تاثیرات فجیع دیگری از قبیل آدم‌رُبایی و تجربه‌ی اردوگاه‌های مرگ را تشکیل می‌دهند. به همین جهت، می‌توان گفت که تجربیات تكان‌دهنده و ناگواری که پی در پی و مُداومند، ویژگی‌هایی مشابه داشته، باعث بروز واكنش‌های جسمی-روانی هم‌سانی می‌شوند. تحقیقات روان‌شناسی تا به امروز بر این گواهی می‌دهند که داشتن چند ویژگی، تاثیری مستقیم بر روی چگونگی بروز واكنش‌های جسمی- روانی پس از سانحه می‌گذارند. این ویژگی‌ها عبارتند از: پیشینه‌ی آسیب دیدگی(٢)، معنای درونی و ذهنی(٣)، چهارچوب سیاسی- فرهنگی، و محیط اجتماعی و میان- فردی مربوط به وقایع ناگوار. بنابراین، عوارض ناشی از آسیب دیدگی از روابط پیچیده‌ای تاثیر می‌پذیرند، كه بین عوامل بیولوژیك، روانی، اجتماعی- فرهنگی، و تجربیات شخصی انسان، موجودند.

جودیث هرمن(٤)، روان‌شناس آمریکایی، می گوید: در بسیاری از موارد، اسارت درازمدت باعث بروز تغییر در شخصیت قربانی می‌شود. قربانی خشمی را که نمی‌تواند به زندانبان نشان دهد، متوجه خود کرده و درون‌ریزی این خشم به شکل افسردگی در او بروز می‌کند. او می‌گوید: قربانیان اسارت‌های طولانی و آسیب دیدگی مکرر، دچار نوعی «عارضه‌ی بعد از سانحه» می‌شوند، که افزون بر تغییر در شخصیت، عوارض دیگری چون حساسیت بیش از حد، دلهُره‌ی مداوم، ناآرامی، تغییرات فوق‌العاده در روابط میان- فردی، و محدودیت در ابتکار و نوآوری را در برمی‌گیرد.

به گفته‌ی مُتخصصین در روان‌شناسی آسیب دیدگی(٥)، عمل‌کرد و ویژگی واقعه‌ی آسیب‌زا، این است كه مكانیزم‌‎های روانی و جسمی لازم برای كنار آمدن و مقابله با مشکلات را در قربانی خود از کار می‌اندازد؛ در نتیجه، آسیب دیدگی در حالی صورت می‌گیرد، كه منابع درونی و بیرونی فرد برای مقابله‌ی موفقیت‌آمیز با تهدیدی خارجی كافی نبوده و ناتوان می‌شوند. غیرقابل درك بودن، پیوند متلاشی شده(٦)، پیوند ناشی از آسیب دیدگی، و اجتناب‌ناپذیری، چهار مکانیزم پایه‌ای وقایع آسیب‌زا هستند که ماهیت حاد آسیب دیدگی، و به طور مشخص تاثیر توان‌كاه تجربه‌ی شكنجه را توضیح می‌دهند. در ادامه، به توضیح و چگونگی عمل‌کرد این چهار مکانیزم پیچیده خواهم پرداخت.

غیرقابل درک بودن

غیرقابل درك بودن به معنی عدم توانایی فرد در یافتن معانی برای رویدادهای ناگواری است، كه خارج از محدوده‌ی مُتعارف معلومات انسان بوده و قابل تلفیق و یك‌پارچه شدن با تجربیات روزمره‌ی او نیستند. این دشواری در پیدا کردن معانی برای تجربیات فاجعه‌آمیز تا حدودی به خاطر باورهای فرد نسبت به خود و جایگاهش در جهان است.

گرایش طبیعی انسان به سوی باوری است، که در روان‌شناسی اجتماعی به آن فرضیه‌ی «جهان عادل»(٧) می‌گویند. این فرضیه، که اولین بار توسط ملوین لِرنر(٨) مُعرفی شد، کشش انسان به سوی این باور را توضیح می‌دهد که جهان مکانی است امن و عادل و «مردم هر آن‌چه که عایدشان می‌شود، حق‌شان است». بر اساس این فرضیه، از زاویه‌ی نگاه جامعه، هر فرد مسئول اتفاقات، از جمله نابسامانی‌هایی، است که برایش پیش می‌آیند. تحقیقات در مورد فرضیه‌ی «جهان عادل» گواهی می‌دهند، افرادی که چنین گرایشی دارند بر این باورند که وقایع بد تنها برای افراد بد اتفاق می‌افتند. نمونه‌هایی از این قبیل باورها عبارتند از: «زنانی که مورد تجاوز جنسی قرار می‌گیرند، مسلما لباس تحریک کننده به تن دارند»، «زنانی که از شوهران‌شان کتک می‌خورند، باید کار بدی انجام داده باشند»، یا «کسانی که مریض می‌شوند، خود موجب مریضی خویشند.» فرضیه‌ی «جهان عادل» توضیح می‌دهد، که دلیل گرایش انسان نسبت به چنین باورهایی را می‌توان در احتیاج او به حس مصونیت از فجایع یافت. گرایش به این باور، که «من از بی‌عدالتی و وقایع بد مصونم، زیرا انسان خوبی هستم»، در فرد حس امنیت به وجود می‌آورد. تجربیات مُهلک و طاقت‌فرسا، اما این حس مصونیت را مخدوش کرده، توانایی فرد در مقابل نابسامانی‌ها را درهم می‌شكند.

نقض باورها یکی از عوامل اساسی در روند پیدایش و درجه‌ی آسیب دیدگی است. پس از رودررویی با خشونت، بدرفتاری، و بی‌عدالتی، دید قربانی نسبت به خود – به عنوان موجودی شكست‌ناپذیر- و به جهان – به عنوان مكانی امن و عادل-، هرگز نمی‌تواند دیگر همان‌گونه که پیش از این بوده، باقی بماند. بعد از وقوع فاجعه، قربانی معمولا در بازسازی دیدگاهش نسبت به خویش و جهان پیرامونش دچار افكاری منفی می‌شود ، از این قبیل كه او فردی است بی‌ارزش، ناتوان، و فاقد صلاحیت. باید گفت، که این حس در مورد فجایعی که عامل وقوع آن‌ها انسان یا انسان‌های دیگرند، شدت بیش‌تری پیدا می‌کند تا در مقابل فجایعی طبیعی از قبیل زلزله و سیل. یکی از جان بدر بُرده‌گان از زندان‌های رژیم شاه و جمهوری اسلامی در مورد تاثیر شکنجه بر روی دید و شخصیت انسان چنین می‌گوید:

«… من این را بعد از سال‌ها هم احساس می‌كنم، كه یكی از مُشكلات من كه همیشه با آن درگیر هستم، این هست كه من جسارت ندارم، جسارتم كم شده. اعتماد به نفسم را از دست داده‌ام. یک جمله‌ای هست از ژان آمری، یكی از بازمانده‌های اردوگاه های مرگ آلمان نازی‌ها، می‌گوید كسی كه شكنجه را تجربه می‌كند، دیگر هیچ‌وقت نمی‌تواند دنیا خانه‌اش باشد. من فكر می‌كنم، كه این به تعبیری در مورد همه صادق است كم و بیش. به هر حال، یک بخش‌هایی را آدم ترمیم كرده، بعد هم دوباره اعتماد می‌كند، در این جهان جایی برای خودش احساس می‌كند. ولی شاید نتواند هیچ‌وقت مثل آدم‌های دیگر این جهان را ببیند. همیشه ترس‌هایی هست، همیشه یک بیگانگی‌هایی هست از این دنیا، از آن آدم‌های دیگر، كه آدم را همیشه می‌كشد عقب. آن چیزی كه در اثر شكنجه در انسان می‌شكند، اعتماد آدم است به دنیا و به انسان‌ها. آدم چیزی رو می‌بیند از انسان دیگر، یك ددمنشی، یك بربریتی را می‌بیند، یك وحشی‌گری را می‌بیند، كه … این اعتماد به انسانیت را در انسان خیلی متزلزل می‌كند. …»(۹)

تجربه‌ی شكنجه نه تنها به طور ذاتی غیرقابل درك است، بلكه با این امر آمیخته است كه شكنجه‌گر مُحیط را برای غیرقابل درك بودن، ایجاد سردرگُمی، و آشفتگی هر چه تمام‌تر قربانی، سازمان‌دهی می‌كند. ناآشنا بودن مُحیط، چشم‌بند، انزوا، و غیرقابل پیش‌بینی بودن حوادث، همگی دست به دست هم داده، توانایی قربانی را برای پیدا كردن معانی در این تجربه کاهش می‌دهد. مثال زیر، که از تجربیات شخصی یکی از جان بدر بُردگان زندان‌های شاه و جمهوری اسلامی است، نشان دهنده‌ی سردرگُمی‌ها و اغتشاش‌های روانی‌ای است، که شکنجه‌گر به طور سیستماتیک و حساب شده در قربانی خود ایجاد می‌کند:

«… فشار جسمی، یعنی به شكل كابل و بی‌خوابی و این حرف‌ها بود، دو سه بار. بعد از دو سه بار دیگر نبود. ‌آویزان كردن دیگر فقط. ‌ آویزان، یعنی بی‌خوابی منظورم هست. بی‌خوابی دادن كه آن هم دیوانه كننده است. دست آدم را می‌بندند بالا یه جایی، مثلا چه می‌دانم یک دری بود آن‌جا، گوش تا گوش‌ها، نه این كه من، همه‌ی بچه‌هایی كه آن‌جا بودند، شما می‌دیدید توی آن فضا از زیر چشم‌بند. بعد البته قبلا كابل خوردید، پایت هم ورم دارد و زخم است. شما هستید تا چند روز به این صورت. نمی‌توانید بخوابید، برای این كه وقتی می‌خواهید بخوابید، دست‌ات را چون با دستبند بسته‌اند، یه خُرده بدن‌ات شُل می‌شود، فشار می‌آورد این درد، تو را بیدار می‌كند دوباره و می‌ایستید. همین‌جور ادامه پیدا می‌كند… شما حساب كنید، كُل روز زیاد است. بعد خوابت می‌برد. نمی‌توانید بخوابید. یک روز، دو روز. روز سوم آدم هذیان می‌گوید. اصلا بلد نیستید خوابید یا بیدارید. خواب، در حالی كه نیست، خیلی ناجورید. توی راهرو هم،‌ یک راهروی گُنده‌ایی بود، اتاق‌های بازجویی این طرف، این سمت هم همین جوری آویزان. روی زمین هم همه روی به دیوار نشسته یا پشت به دیوار با چشم‌بند. زمین خون ریخته، دائم هم آهنگ آهنگران را می‌گذاشتند بلند، یا قرآن یا‌ دعای كمیل و دعای ندبه. این‌ها تو مضمون‌اش برویم تمام: من پشیمانم، من بدبختم، من گناه‌كارم این‌هاست. دعای ندبه به خصوص اینه، گریه، گریه،‌ تو همان دعا. بعد، ‌بازجوها هم كه از این‌جا دارند می‌روند یا یكی رو دارند می‌زنند، اصلا آن صدای جیغ و فریاد كسانی كه دارند آن زیر كابل می‌خورند، همه‌ی این‌ها با هم، به هیچ وجه جدا از هم نه. اصلا دیوانه می‌شود آدم. یك ساعت تو این فضا آدم باشد، می‌گوید چه جوری است؟ همه‌ی تعادل آدم به‌هم می‌خورد. همه‌ی این‌ها یك طرف، هر لحظه بازجو از بغلت رد می‌شود یک لگد می‌زند به پایت كه خونین و مالین بود، خون فواره می‌زند. دوباره می‌آیند تو را كتك می‌زنند، چرا این‌جا رو كثیف كرده‌ای … بعد، همین جا ایستاده‌اید، یکهو می‌بینید كه اتاق بغلی یك دختری دارد بازجویی می‌شود، بُرید. به این معنی كه دارد می‌گوید: او آدرسش این است، اون یكی این است، او فلان كار را كرد، او بهمان كار را كرد. بازجو هی سئوال می‌كند، او هی می‌گوید. این بُرید، آدم می‌فهمد كه خُب پس من هم فردا این جوری خواهم شد دیگر. نگاه می‌كنید، یک خُرده از آن زیر می‌بینید، دختره تا زانو پانسمان است. یعنی خیلی فشار آورده‌اند بهش. حالا بعد از مدت‌ها بُریده است.»

فشارهای غیرقابل پیش‌بینی شده معمولا تاثیری به مراتب آزاردهنده‌تر از فشارهای پیش‌بینی شده بر روی افراد باقی می‌گذارند، زیرا گرایش و انگیزه‌ی انسان این است که حس کنترل و تداوم را در زندگی خویش حفظ کند. غیرقابل پیش‌بینی بودن حوادث ناگوار به غیرقابل درک بودن آن‌ها شدت می‌بخشد و اولین عامل اساسی در روند پیدایش و درجه‌ی آسیب دیدگی است. یکی از جان بدر بُردگان در مورد مقوله‌ی غیرقابل پیش‌بینی بودن، چنین می‌گوید:

«… آخر مُهم این است كه آدم با چه دیدی می‌رود توی انفرادی … یک وقت می‌گویند به شما، كه شما دو ماه باید بروید انفرادی. تو می‌دانی كه دو ماه باید بروی انفرادی. خُب این خیلی مشخص است، برای دو ماه خودت برنامه‌ریزی می‌كنی: قدم می‌زنم، ورزش می‌كنم، چی می‌كنم، دو ماه تمام می‌شود دیگر. اصلا می‌نشینی، می‌شمری، می‌گویی یک روز یک روز تا تمام می‌شود. ولی یک وقت می‌آید تو را وسط بازجویی می‌گذارد توی انفرادی، كنارت هم هی صدای شكنجه می‌آید. بعد، بعضی روزها هم می‌آید صدایت می‌زند، می‌گوید حرف‌هایت را نزدی،‌ بیا برویم بازجویی. می‌برد بازجویی، دوباره می‌آورد انفرادی. خُب، این خیلی فرق می كند. تو اولا نمی دانی كه چه مدت اینجا خواهی بود. بعد نمی دانی هر ثانیه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد … اون یكی را می‌دانی. می‌دانی دو ماه، تا دو ماه روزی سه وعده بهت غذا می‌دهند، بعد از سه وعده،‌ دو ماه تمام شد. تو را می‌برند عمومی. این یكی را نمی‌دانی، كه از این ثانیه تا ثانیه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد. در نتیجه، خیلی فشار می‌آید از نظر روحی و… جسمی نه، به آدم فشار می‌آید كه چه كار بكنم من. ممكن هم است، بعد از یك سال هم، بعدا كه این نگاه می‌كند، می‌بیند در تمام دوره‌ی انفرادی یك دانه كابل هم نخورد. پس چه‌ام بود كه آن‌جا داشتم دیوانه شده بودم. خُب نخوردی، ولی در فكرش بودی كه ممكن است بخوری…»

بسیاری از محققین(١٠ و ١١) گفته‌اند، که واگشت پذیری(١٢) باورنکردنی برخی از جان بدر بُردگان در مقابل شکنجه‌های طاقت‌فرسا را در چهارچوب سیاسی می‌توان تا حدودی به وسیله‌ی باورهایشان مبنی بر عدم اعتماد به دولت، و هم‌چنین قابل پیش‌بینی بودن دستگیری و شکنجه‌شان، توضیح داد. بدین معنی، که ایدئولوژی سیاسی و سیستمِ باوری مُمکن است نقش حفاظتی در مقابل میزان صدمه‌ای که بر جان بدر بُردگان از شکنجه وارد می‌شود، بازی کنند.(۱۳) یکی از جان بدر بُردگان دو زندان شاه و جمهوری اسلامی در مورد تجربه‌ی خود در این رابطه چنین می‌گوید:

«… ولی ما احساس می‌كردیم داریم یک كاری انجام می‌دهیم، خیلی از ماها. احساس می‌كردیم، كه مثلا برای وطن خودمان، برای مردم خودمان، برای زحمت‌كشان یک فعالیتی كردی، این‌ها دشمنان مایند و ما این‌جا اگر ضعف نشان ندهیم و در مقابل این‌ها بایستیم، این سختی‌ها را تحمل بكنیم به نفع مردم، به نفع حیثیت مردم، به نفع جنبش … است. به هیچ‌وجه من خودم یادم نیست كه حتی، اغراق هم نیست این را می‌گویم، یک ثانیه هم به این فكر نمی‌كردم كه هدر دارد می‌رود عُمرم. این خیلی مُهم است، چون بعضی‌ها این‌جور فكر می‌كردند. من اصلا احساس نمی‌كردم، كه من این‌جام دارم عُمر … چرا می‌فهمیدم من همسرم را نمی‌بینم، بچه‌ام را نمی‌بینم، مادرم را نمی‌بینم، چقدر رنج‌آور است، ولی … این را هم به حساب این می‌گذاشتم، كه خُب این یك سختی‌ای است كه باید تحمل بشود دیگر … انگار دارم یک كاری را انجام می‌دهم، یعنی آن اسمش مبارزه است، بعد این‌ها هم سختی‌هایش است … شاید یكی از بزرگ‌ترین دلایلی كه تعادل خودم را توانستم حفظ كنم، همین است. یعنی انگار كه این‌جوری روحیه می‌گرفتم، من دارم كاری انجام می‌دهم این‌جا…»

در بالا، برای بررسی ماهیت آسیب دیدگی و، به طور مُشخص، تاثیر شكنجه بر روی فرد، به توضیح مساله‌ی غیرقابل درك و غیرقابل پیش‌بینی بودن فجایع پرداختیم. در ادامه، به مساله‌ی پیوند و پیوند ناشی از آسیب دیدگی و نقش این دو در روند شکل‌گیری آسیب دیدگی می‌پردازیم.

پیوند مُتلاشی شده و پیوند ناشی از آسیب دیدگی

در مورد نقشی كه پیوند با دیگران در كنار آمدن و برخورد موفقیت‌آمیز با پی‌آمدهای حوادث ناگوار بازی می‌كند، برخی از مُحققین بر آنند که در انسان پایه‌ای بیولوژیك برای نیاز به پیوند با دیگران موجود است که در مواقع ضعف، خطر و فشار، افزایش می‌یابد. درد، خستگی مُفرط، حس وحشت، و صدمات جسمی‌ای كه قربانیان شکنجه متحمل می‌شوند، به آنان انگیزه می‌دهد تا مُراقبت بیش‌تری را طلب كنند. و كسانی كه دارای منابع درونی ضعیف‌تری برای پایداری در مقابل چنین شرایطی هستند، به قصد برقراری دوباره‌ی حس پایداری و ایمنی به دیگران چسبیده و مُتكی می‌شوند.(۱۴ و ۱۵)

تجربیات زندانیان سیاسی، از جمله آنان که در زندان‌های جمهوری اسلامی مُتحمل شکنجه‌هایی توان‌فرسا بوده‌اند، بیان‌گر این است که امکان شکستن توانایی زندانی و به ستوه آوردن وی در انزوا به مراتب بیش‌تر است. نقش جمع در موقعیت فشار و بُحران، نقشی ویژه و حیاتی است. جمع، منبع امید و قوت برای زندانی است. والش(١٦)، روان‌شناس آمریکایی، در مورد اهمیت نقش جمع می‌گوید: هنگامی که مسئولیت رودررویی با وضعیتی حاد و بُحرانی، امری جمعی به شمار می‌آید، پیوندها مُستحکم‌تر و قوی‌تر می‌شوند. پیوند میان زندانیان هم نقش حفاظتی‌ای را ایفا می‌کند، که به واسطه‌ی آن زندانیان می‌توانند مُستحکم‌تر و با اراده‌تر روی مواضع خود ایستادگی و در مقابل زندانبان مقاومت کنند. این پیوندها هم‌چنین نقشی حفاظتی در مورد برقراری تعادُل ذهنی و روانی در افراد بازی می‌کنند. این پدیده را می‌شود در لابه لای گفته‌های جان بدر بُردگان از زندان‌های جمهوری اسلامی به وضوح مشاهده کرد. یکی از زندانیان در مورد این مقوله چنین می‌گوید:

«احساس می‌كردم كسان دیگری هم هستند، كه شرایط‌شان مثل من است و این ترس و نگرانی تو را كم‌تر می‌كند. یعنی فكرمی‌كنی، كس دیگری هم هست كه مثل تو فكر می‌كند. جمع یک نقطه اتكایی است برای تو. وقتی جمع تو را تائید می‌كند، آن چیزی كه زندانبان با تمام قوایش تلاش می‌كند در تو بشكند، یعنی حس اعتماد به نفس را، در تائیدی كه توی جمع می‌شوی، این جلوی آن را می‌گیرد. یعنی به تو اعتماد به نفس می‌دهد، تو را تقویت می‌كند. در حقیقت، یك پاد- تكی می‌شود در مقابل آن تكِ رژیم، زندانبانان. و بعد توی این زندگی جمعی، كُلی برنامه‌های مُشترك داشتیم: خنده‌ها، شوخی‌ها، بازی‌های مُختلف، که یك استراحت است برای آن زندگی یك‌نواخت. دوستی‌ها، مهر و مُحبت‌هایی كه ایجاد می‌شد، كه واقعا به عشقی می‌مانست. یعنی عشقی بود در هر كدام برای خودش. خیلی مُهم بود. من برای همین همه‌اش فكر می‌كنم، كه اگر قرار بود من نُه سال را در انفرادی بسر ببرم، من قطعا فكر كنم دیوانه شده بودم. یعنی من تجربه كردم كه آدم تمام تعادُلش به‌هم می‌ریزد و با خودش حرف می‌زند. وَهم و خیال‌بافی می‌آید، آدم اصلا قاطی می‌كند، كه كدام خیالی است و كدام واقعی است. یعنی زندگی تو جمع فكر می‌كنم، كه یک نقطه قوتی بوده است برای ما.»

یكی از مُخرب‌ترین آثار شكنجه در تلاش فرد برای نگه داشتن پیوندها نمایان می‌شود. در این عمل، قربانی به نزدیك‌ترین منبع امید روی می‌آورد، تا دوباره به حالت آرامش روانی و جسمی دست یابد. در شرایط محرومیت از حواس پنج‌گانه، از قبیل بینایی و شنوایی، و محرومیت روحی، از قبیل تحمل انزوا و تحقیر، قربانی ممكن است با شكنجه‌گران خویش پیوندهایی قوی برقرار كند. برای مثال: خانم سیبا معمار نوبری، که در انزوای کامل چهار ماه را در تابوت می‌گذراند، تحول درونی‌اش را، که از او به عنوان آدمی «انقلابی»، فردی بُریده از اعتقادات سابق خویش و هم‌کار زندانبان می‌سازد، چنین توضیح می‌دهد:

«… به خاطر این که در دورانی که در تابوت‌ها بودم، حالت‌هایی که من از این آدم دیدم، رابطه‌ی مرا با این آدم تغییر داد… بعد از این که با خود من برخورد می‌کند، نظرش عوض می‌شود … یک رابطه‌ای برقرار می‌شود، که هر چه من می‌خواستم فراهم می‌کرد…»(١٧)

نیاز به پیوند، به انکار تجربه‌ی آسیب‌زا(١٨) و دوری جُستن و فرار از آن كمك می‌كند. قربانی مُمكن است برای حفظ تصویری که از امنیت دارد و خودداری در مقابل از دست دادن این امید كه حامی‌ای وجود دارد، شروع به تنظیم و برنامه‌ریزی زندگی خود گرداگرد نگه‌داری پیوند با اسیر كننده‌ی خود و راضی نگاه داشتن او كند. خانم معمار نوبری در جایی دیگر می‌گوید:

«بعد از زینب شدن من، یک رابطه‌ی عرفانی عاطفی بین من و حاج داوود ایجاد شد… برای همین تصمیم داشتم وقتی آزاد شدم بروم او را پیدا کنم، زیرا تنها کسی که همیشه پشت من بود، حاج داوود بود.»(١۹)

مُشابه تجربه‌ای که خانم معمار نوبری به آن اشاره می‌کند، در میان یک گروه گروگان گرفته شده مُشاهده گردیده و به سیندرم استکهلم(٢٠) معروف است. سیندرم استکهلم، در سال‌های اولیه‌ی دهه‌ی ۱۹۷۰، برای توضیح برخورد «گیج کننده»‌ی کارمندان یک بانک نسبت به سارقینی که آنان را به گروگان گرفته بودند، به کار برده شد. در این واقعه، سه زن و یک مرد برای شش روز در بانکی در استکهلم به گروگان گرفته شده و در طی این مدت، سارقین هم جان‌شان را تهدید کرده و هم به آنان مهربانی نشان داده بودند. تمام گروگان‌ها در مقابل تلاش‌های دولت برای آزادی‌شان مقاومت کرده و به پشتیبانی از گروگان‌گیرها پرداخته بودند. در واقع، گروگان‌ها چندین ماه بعد از این که پلیس نجات‌شان داده بود هم هنوز نسبت به سارقین گروگان‌گیر احساسات دوستانه‌ای داشتند و حتا دو تن از زنان گروگان به نامزدی گروگان‌گیرهای خود، که جان‌شان را تهدید کرده بودند، در آمدند. سیندرم استکهلم بیان‌گر این است که حس هم‌دردی نسبت به مُتعرض و طرف‌داری از او در ابتدا به عنوان مکانیزمی دفاعی عمل می‌کند، که در اثر ترس از خشونت به وجود می‌آید. در روند پیدایش این حس، مهربانی‌های بسیار ناچیز گروگان‌گیرها، در دید زندانی بزرگ شده، و گروگان هر گونه عملیاتی برای نجات خود را تعرُض‌آمیز ارزیابی می‌کند. این رفتار به عنوان واکنشی عادی برای بقا در میان قربانیان خشونت‌های میان- فردی تلقی شده است، از قبیل زنانی که قربانی خشونت خانگی می‌شوند، کودکان آزار دیده، زندانیان جنگی، و جان بدر بُردگان از اردوگاه‌های مرگ. خانم ویدا حاجبی، که از مبارزان زندانی زمان شاه بوده است، در کتاب «داد بیداد»، که شامل خاطرات وی و جمعی دیگر از زندانیان زن آن دوران است، درباره‌ی رابطه‌ی خود با شکنجه‌گرش چنین می‌گوید:

«تمام مدتی که اوین بودم، می‌کوشیدم با حسینی مودبانه صحبت کنم، جلوی پایش بایستم و هر نیازی دارم فقط به او بگویم. هم نسبت به او احساس ترحم می‌کردم و هم این که می‌کوشیدم با رفتاری مودبانه جلوی خشونت‌ها و بددهنی‌هایش را بگیرم. بعد از مدتی، او هم شروع کرد با من مودب صحبت کردن، هیچ وقت بدون در زدن وارد اتاقم نشد و به مرور سر درددلش با من باز شد. می‌گفت: شب‌ها نمی‌تواند بخوابد و مُشت مُشت قرص می‌خورد. یک بار هم ساق پایش را به من نشان داد؛ ورم داشت و لکه‌های سُرخ و کبود. شبیه پاهای زندانیانی که شلاق می‌زد. دلم برایش سوخت، گرچه می‌دانستم که اگر به او دستور بدهند، مرا دوباره به شلاق خواهد بست، تا پای مرگ.»(٢١)

سیندرم استکهلم توضیح می‌دهد، که چگونه گروگان‌ها با گروگان‌گیر خود احساس نزدیکی و هم‌دلی می‌کنند. به گفته‌ی استرنتز(٢٢)، که تحقیقاتی در این زمینه انجام داده است، نیاز قربانی به بقا، قوی‌تر از میل به تنفر از شخصی است که در او تناقض به وجود آورده است. قربانی کم کم زندانبان خود را فردی خوب، یا حتا ناجی، می‌بیند. این وضعیت در صورتی به وجود می‌آید، که چهار شرط زیر حاصل شده باشد:
– الف: فردی شخص دیگری را تهدید به مرگ می‌کند. و قربانی او را قادر به انجام این کار می‌بیند.
– ب: قربانی قادر به فرار نیست و بنابراین، زندگی‌اش وابسته به فردی است که تهدیدش می‌کند.
– پ: قربانی در انزوا بسر می‌برد. بنابراین، تنها نقطه نظر دیگر موجود در محیط‌ش از آن کسی است، که جان او را تهدید می‌کند.
– ت: قربانی فرد تهدید کننده را، در چهارچوب وحشتی که موجود است، به گونه‌ای مهربان تلقی می‌کند.

سیندرم استکهلم، اتصالی عاطفی، پیوند و وابستگی‌ای بین اسیر و اسارت‌گر است. و در جایی به وجود می‌آید، که «کسی به مرگ تهدیدتان می‌کند، ولی شما را نمی‌کشد.»(٢٣) آسودگی ناشی از برطرف شدن خطر مرگ، حس عمیق قدردانی، توام با ترسی، را در قربانی برمی‌انگیزد که باعث می‌شود قربانی از نشان دادن احساسات منفی نسبت به اسارت‌گر امتناع ورزد. از همین رو است، که در موارد مُتعددی گروگان‌های آزاد شده به مُلاقات اسیر کنندگان خود در زندان رفته‌اند، پیشنهاد کمک به دفاع از آنان را داده، و حتا برای دفاع از آنان کمک مالی جمع کرده‌اند. این دینامیسم باعث می‌شود، که گروگان‌های آزاد شده و قربانیان آزار، صدمات وارد آمده به خودشان را دست‌کم گرفته و از هم‌کاری برای محاکمه‌ی شکنجه‌گران‌شان سر باز زنند. سیبا معمار نوبری هم نمونه‌ای از این نوع پشتیبانی از زندانبان خویش، حاج داوود رحمانی، را چنین به یاد می‌آورد:

«… اولین باری که در آکاکلوپ هامبورگ منو بیرون کردند، برای این جمله بود که بلند شدم و گفتم شما که صد تا کار منفی اونو مطرح می‌کنید، این را هم مطرح کنید که جلوی پنج هزار نفر آمد گفت که: من آهنگر بی‌سواد فکر می‌کردم که این دکتر مهندس‌ها و باسوادهای سطح بالا، همه دنبال دختربازی و پسربازی هستند، از جمله خود من…»(٢٤)

همان طوری که یكی از ویران کننده‌ترین اثرهای شكنجه، خود را در کوشش فرد برای نگه داشتن پیوندها نشان می‌دهد، پیوندهای پایدار مُمكن است به محدود كردن تاثیر توان‌كاه برانگیختگی فیزیولوژیكی كمك كنند. تجربیات قبلی افراد در این مورد می‌توانند در پیدا كردن معانی در برخورد با این فاجعه به کار آیند. یکی از جان بدر بُردگان شکنجه در مورد تاثیر تجربیات در پایداری‌اش می‌گوید:

«عواملی كه كمك كرد به من تو زندان، یكی اون اعتقادی بود كه من به علم و عدم اعتقاد به مسائل ماورای طبیعی و این‌جور چیزها داشتم. و اون اعتقاد دیگه‌ای، كه به ضدیت‌ام با بی‌عدالتی در من وجود داشت. و یكی دیگر هم توقعی كه دیگران از من داشتند و می‌دانستم كه این توقع وجود دارد. من می‌دانستم، كه در بیرون خیلی‌ها روی من حساب می كنند و من می‌خواستم این حساب ناامید نشود. به خصوص می‌دانستم همسر من این توقع رو از من دارد و این مساله خیلی روی من اثر داشت. نمی‌خواستم او سرشكسته باشد راجع به من. و البته در كنار این مساله، تجربیاتی كه آدم دارد و توقعی كه كُلا از خودش دارد خیلی موثر است. من این توقع رو از خودم داشتم، كه اگر من این‌جا شكست بخورم، دیگر توی همه‌ی زندگی‌ام نمی‌توانم سرم را بلند كنم. یعنی می‌دانستم، كه دیگر من آدم عادی‌ای نمی‌توانم باشم و نمی‌خواستم اون جوری باشم. خصوصیات فردی در این مورد كمك كرد، به اضافه اعتقاداتی كه داشتم و توقعی كه دیگران از من داشتند…»

ویدا حاجبی هم در خاطراتش توضیح می‌دهد، که بعد از در میان گذاشتن احساسات خود در مورد حسینی شکنجه‌گر با هم‌بندان خویش، با واکنش شدید آنان مواجه می‌شود. این باور و اذعان خانم حاجبی به «ایثار و مقاومت دلاورانه» هم‌بندان خود است، که در احساسات او نسبت به حسینی خلل وارد می‌آورد. ویدا حاجبی می‌گوید:

«به زندان قصر که منتقل شدم، روزی به دوستان نزدیک هم‌بندم از احساس دلسوزیم نسبت به حسینی گفتم. با چنان واکنشی منفی‌ای روبرو شدم، که حرفم را فرو خوردم. میزان نفرت آنان از حسینی برایم شگفت‌انگیز بود، اما چنان مجذوب و مرعوب ایثار و مقاومت دلاورانه‌ی آنان بودم، که به خودم و احساسم شک کردم.»(٢٥)

البته ویدا حاجبی با وجود درگیری با این احساسات، هم‌چنان بر سر مواضع خود در زندان باقی می‌ماند و به هیچ وجه سر سازش نشان نمی‌دهد. چنین موردی نشان دهنده‌ی این مساله است، که بروز چنین احساساتی در ابتدا به عنوان یک مکانیزم غریزی دفاعی، که در اثر ترس از خشونت به وجود می‌آید، عمل می‌کند و استراتژی‌ای است عادی و انسانی برای حفظ بقا. بی‌شک چنین پدیده‌ای می‌تواند شامل حال بسیاری گردد، چنان‌چه تحقیقات در این زمینه نشان می‌دهند، که قربانیان خشونت‌های درازمدت از قبیل بازمانده‌گان اردوگاه‌های مرگ یا زنان قربانی خشونت خانگی نیز از خود چنین احساساتی نشان داده و می‌دهند. این مورد هم‌چنین نشان‌گر آن است، که عوامل مُتعددی در استقامت یا به شکست کشاندن زندانی موثرند. به طور مثال، علاوه بر تکیه بر یک سیستم باوری مُستحکم، پشتیبانی جمع به عنوان منبع مُهم دیگری برای پایداری در مقابل فجایع شناخته شده است. ناتوانی در كمك‌گیری از دیگران بعد از وقوع حادثه‌ای مُصیبت‌بار، به معنی از دست دادن منبع مُهم خارجی‌ای است كه انسان‌ها برای مواجهه موفقیت‌آمیز با پی‌آمدهای آسیب دیدگی در اختیار دارند. نقش آسیب‌زای شكسته شدن پیوندهای میان-فردی در تجربه‌ی شكنجه، كه در آن قربانیان در انزوا نگه داشته شده و شكنجه‌گران آنان را به اسارت و مرگ افراد خانواده و دوستان‌شان تهدید می‌كنند، بسیار مُهم است. آقای کاوه، زندانی دیگری که در زندان جمهوری اسلامی از مواضع خود دست شُسته بود، چنین می‌گوید:

«… وقتی در این اتاق قرار گرفتم، یا باید مقابله می‌کردم و یا هم‌سان می‌شدم. برای این که روی من بیش‌تر فشار گذاشته نشود، تصمیم گرفتم که با این مساله خودم را هم‌سان کنم و منافاتی در این مساله نمی‌دیدم که مُتحول شوم. ضمن این که در آن شرایط روحی بد که من قرار گرفته بودم، نیاز به یک تکیه‌گاه داشتم. … در آن شرایط احتیاج به یک تکیه‌گاه معنوی و روحی داشتم، که خلایی را که از مُحیط باز به یک مُحیط دربسته آمده بودم را بتوانم در خودم پُر کنم. نه این که من از یک انسانی که ماتریالیسم را قبول داشت، تبدیل به یک انسانی شوم که ایدئولوژی مذهب را پذیرفته و حزب‌اللهی شده. … خداباوری هم شاید نه، به این مفهوم که نیاز به یک تکیه‌گاه داشتم. که این خلاء را پُر کنم. … در یک اتاق ۱۲ متری ۴۰ نفره، کسی را نمی‌شناسی، هیچ‌کس به کس دیگری اعتمادی ندارد: خودت هستی و خودت. شاید اگر من در جای دیگری قرار می‌گرفتم و با بچه‌هایی بودم که سر موضع بودند و نماز نمی‌خواندند! شاید من الان این‌جا نبودم و سرنوشت دیگری برام رقم می‌خورد…»(٢٦)

شكنجه‌ای كه به وسیله‌ی دولت اِعمال می‌شود را می‌توان «خیانتی» از طرف دولت در حق قربانی شکنجه قلمداد کرد، که می‌تواند به عنوان از دست دادن پیوندی مُهم، هم به طور نمادی(٢٧) و هم واقعی، تلقی شود. برخی از روان‌شناسان بر این باورند، كه علی‌رغم نگرش آگاهانه‌ی فرد نسبت به دولت خود، در او تمایلی است مبنی بر این امید یا آرزو كه دولت دارای ویژگی‌هایی پدرانه و مادرانه از قبیل تامین حمایت و امنیت باشد. از این رو، خیانت به این توقعات و بنابراین، از دست دادن این شكل از پیوند با تاثیر شكنجه تركیب می‌شود. علاوه بر آن‌چه كه تاكنون بیان شد، نظریه‌های دیگری نیز در مورد آسیب دیدگی ناشی از شكنجه مطرح شده‌اند. برای نمونه، میلگرم(٢٨)، که تحقیق‌اش در مورد فرمان‌بری افراد از اشخاصِ دارای مقام از مُهم‌ترین دست‌آوردهای روان‌شناسی شناخته شده است، می‌گوید كه ترس از دست دادن اختیار و تسلُط بر خود و رویدادها، عاملی است كه باعث ایجاد بُحران در فرد شده و تهدیدی كه به سیستم باوری او وارد می‌شود، فرد را مایوس كرده، باعث تخریب روحیه‌ی او می‌گردد.

اجتناب‌ناپذیری

شكنجه به طور مُنظم و به عمد، به صورت غیرقابل پیش‌بینی و غیرقابل گُریز اعمال می‌شود و قربانی نمی‌تواند با انجام هیچ کاری اِعمال آن را مهار كند. در برخی موارد، حتا هم‌كاری و اعتراف به نُدرت باعث پایان شكنجه می‌شوند. مِلامد و هم‌كارانش(٢۹)، چون دیگر مُحققان، اظهار می‌دارند كه شكنجه عامل از بین بردن حس كُنترل و تسلُط فرد بر خود است. پیترسون و سلیگمن(٣٠) به غیرقابل كُنترل بودن زمان آغاز و پایان تعدی به قربانی و آزار او اشاره کرده، نتیجه می‌گیرند كه آغاز غیرقابل پیش‌بینی و اجتناب‌ناپذیر این واقعه‌ی فاجعه‌آمیز، مُنجر به كوشش‌هایی بی‌ثمر برای رودررویی و كنار آمدن با این واقعه و هم‌چنین سبب كاهش عزت نفس و ایجاد خود- سرزنشی در قربانی می‌شود. مدت و دوران شكنجه روحی و جسمی می‌تواند در چگونگی و شدت بروز «اختلالات پس از سانحه در قربانی»(٣١) نقشی تعیین كننده بازی کند. میزان وخامت این اختلال‌ها هم‌چنین به تكرار و شدت حادثه‌ی فاجعه‌آمیز بستگی دارد. ساپِرتا و وان دِركُلك با تكیه بر نتایج به دست آمده از تحقیق در مورد حیواناتِ آسیب دیده، پیش‌بینی می‌كنند، كه تاریخ‌چه‌ی محرومیت از توجه «مادری»(٣٢)، جدایی مُكرر، یا آسیب دیدگی در دوران کودکی، امكان آسیب پذیری برخی از افراد شكنجه شده را افزایش داده، مُمكن است باعث بالا رفتن خطر بروز اختلال پس از سانحه گردد. ساپِرتا و وان دِركُلك بر این باورند، كه ناتوانی در فرار و غلبه بر فشار مُنجر به افزایش هجوم وحشت در قربانی و برانگیختگی فیزیولوژیكی او می‌شود. فشار شدید و طولانی‌مدت آن‌گاه می‌تواند باعث بروز اختلال‌های مُزمن بیولوژیکی در فرد شود، که براثر آن مکانیسم ابتدایی «هُشدار و امنیت» بدن ناتوان گردد. در این صورت، فرد آسیب دیده مُمكن است یا عکس‌العمل‌های روانی و فیزیولوژیک هیجانی بیش از حد از خود نشان دهد و یا از سوی دیگر، دچار بی‌حسی در واکنش نسبت به وقایعی شود که به طور عادی احساسات مُختلفی را برمی‌انگیزند. این ناتوانی ظاهری در اداره كردن مكانیسم بیولوژیكی هُشدار و برانگیختگی، مُمكن است در نوع برخورد قربانی نسبت به مُحرك‌های مُتفاوت نقش بازی كند. برای نمونه، فرد مُمکن است حتا با شنیدن بسته شدن آرام دری از جا بپرد و بلرزد و یا در اثر شنیدن لُغت ویژه‌ای، که برای او یادآور فاجعه‌ای است، خُشونت به خرج دهد. از سوی دیگر، بی‌حسی در واکنش مُمکن است خود را به صورت حس نکردن غم، ترس، یا خشم در مقابل شنیدن یا دیدن واقعه‌ای ناگوار نشان دهد.

علاوه بر تحقیقات پیرامون شکنجه و اثرات آن، واکنش‌های افراد در مقابله با مقوله‌ی «در بند بودن»، به ویژه در زندان، و تاثیر نقش‌های تحمیلی اجتماعی بر روی رفتار آنان، به طور مشخص زندانی و زندانبان، در تحقیقی معروف به «زندان استنفورد» بررسی شده است. در این پژوهش، روان‌شناسی به نام زیمباردو(٣٣) و تیم تحقیقی او ، با استفاده از داوطلبانی که نقش‌های «زندانی» و «زندانبان» را به عُهده گرفتند، مُحیط ساختگی یک زندان را بازسازی کردند. این تحقیق، به دلیل مسایل اخلاقی، عُمر بسیار کوتاهی داشت و خیلی زود متوقف شد. نیروی دریایی آمریکا، پشتیبانی مالی این پروژه را به عُهده گرفته بود، تا تفاوت میان سیستم درونی زندان‌های خود را با زندان‌های تفنگ‌داران دریایی(٣٤) نشان دهد. به این منظور، زیمباردو و هم‌کارانش این فرضیه را به آزمایش گذاشتند، که زندانبانان و زندانیان با خود- گُزینشی(٣٥) گرایش‌هایی از خود بروز می‌دهند که طبیعتا به ایجاد شرایط بد در آن وضعیت می‌انجامد. شرکت کنندگان در این تحقیق به وسیله‌ی آگهی در روزنامه گردآوری شدند. بیست و چهار مرد جوان بدون نقشه، و بی ترتیب، به دو دسته‌ی مساوی «زندانیان» و «زندانبانان» تقسیم گشتند. زیمباردو، با این هدف که در شرکت کنندگان احساس سردرگُمی(٣٦)، از خود بیگانگی(٣٧)، و هویت باختگی ایجاد کند، شرایط خاصی را برای آنان فراهم آورد. او به «زندانبانان» چنین رهنمود داد: «شما می‌توانید در زندانی‌ها حس بطالت و وحشت ایجاد کنید. می‌توانید نشان دهید، که زندگی‌شان کاملا تحت کُنترل شما، من، و سیستم است. و آنان هیچ‌گونه حقوق فردی و حریم خصوصی ندارند. ما قصد داریم فردیت‌شان را از راه‌های گوناگون از آنان صلب کنیم. سرانجام چیزی که حاصل خواهد آمد، حس ناتوانی در آنان است. در این وضعیت، ما قدرت کامل را خواهیم داشت و آنان هیچ.»(٣۹)

کاربُرد چنین روش‌هایی را به وضوح علیه زندانیان سیاسی در ایران، به خصوص در دهه‌ی شصت، مشاهده کرده‌ایم. در آن دوران، اسداللّه لاجوردی، حاج داوود رحمانی، و دیگر زندانبانان، چنین جملاتی را به گوش زندانیان می‌رساندند:

«با همین دست‌های خودم له‌تان می‌کنم. مثل یک تکه آشغال مُچاله‌تان می‌کنم. شماها کثافت‌هایی هستید، که لای زرورق پیچیدندتون. کاری می‌کنم، که وقتی از “دستگاه” بیرون بیایی یا تواب شده باشی و برای ما کار بکنی، یا بری اوین گوشه‌ی دیوار. به این تخت‌ها میگن “دستگاه تواب‌سازی”. آن‌قدر آن‌جا می‌مونید تا خُرد بشید. اول مثل یک تکه کثافت له‌تان می‌کنم؛ بعد ازتان تواب صفر کیلومتر می‌سازم. حواست باشه تا من این‌جا هستم، این تخت‌ها هم هستند. می‌فهمی، این‌جا آخر خطه.»(٤٠)

«زندان زیمباردو» به سُرعت غیربهداشتی و غیرقابل تحمل شد. حق توالت رفتن به صورت انحصاری در آمد و عموما به درخواست استفاده از آن جواب رد داده می‌شد. برخی از «زندانیان» به تمیز کردن توالت‌ها با دست خالی واداشته شدند. تشک‌های خواب از سلول‌ها بیرون برده شده و «زندانیان» وادار به خوابیدن بر روی زمین سیمانی سلول گشتند. غذا هم مُکررا، به منظور تنبیه، از «زندانیان» دریغ می‌شد. «زندانیان» مجبور به گذراندن در برهنگی و مُتحمل اعمال تحقیرآمیز هم‌جنس‌گرایانه شدند. با ادامه یافتن تحقیق، رفتار آزارگرایانه و سادیستی چندین تن از «زندانبان‌ها»، به خصوص در طول شب، در زمانی که فکر می‌کردند دوربین‌ها خاموشند، فُزونی یافت. مُحققان گزارش دادند، که تقریبا یک‌سوم «زندانبان‌ها» رفتار سادیستی از خود بروز دادند. و وقتی که تحقیق زودتر از وقت موعد خاتمه یافت، بیش‌تر این افراد از این مساله ناراضی بودند. در روز دوم، بعد از وقوع یک شورش، «زندانبانان» برای سرکوب و کُنترل «زندانیان»، داوطلبانه به ساعات کار خود افزودند. از این لحظه، «زندانبانان» با تقسیم و قرار دادن «زندانیان» در دو سلول «زندانیان» «خوب» و «بد»، آنان را علیه یک‌دیگر برانگیختند، تا این تصور را در آنان ایجاد کنند که در میان آنان خبرچین وجود دارد. این طرح با موفقیت روبرو شد و پس از آن دیگر در «زندان» شورش بزرگی صورت نگرفت. سرشماری «زندانیان»، که در ابتدا برای آشنایی آنان با هویت جدیدشان انجام می‌گرفت، تبدیل به عذاب‌هایی چند ساعته گردید که در طی آن «زندانبانان»، «زندانیان» را تنبیه‌های بدنی نیز می‌کردند.

دو نفر از «زندانیان» به علت مُتحمل شدن آسیب‌های روانی حاد از تحقیق حذف شده و به وسیله‌ی دو داوطلب دیگر جایگُزین گشتند. یکی از داوطلبانان جدید، در پاسخ به رفتار «زندانبانان» دست به اعتصاب غذا زد. دیری نپائید، که او به زور به درون یک انفرادی – که گنجه‌ای کوچک بود- انداخته شد و در مدت سه ساعتی که در آن‌جا بود، به وسیله‌ی «زندانبانان» وادار گشت غذایی را که از خوردنش ممانعت ورزیده بود، در دست نگه دارد. «زندانیان» دیگر او را مساله‌ساز و آشوب‌گر فرض می‌کردند. برای سوء‌استفاده از این حس، «زندانبانان» به «زندانیان» دیگر گفتند، انتخاب کنید: یا پتوهای خود را تحویل دهید، یا زندانی «مساله‌ساز» تمام شب در انفرادی نگه داشته خواهد شد. زندانیان دیگر، نگه داشتن پتوهای خود را انتخاب کردند. بعدا با دخالت زیمباردو، «زندانی» مذکور به سلولش بازگردانده شد. تحقیق زیمباردو و هم‌کارانش به سُرعت متوقف شد، زیرا «زندانیان» رفتار سادیستی، آزاردهنده، و تحقیرآمیز «زندانبانان» را پذیرفته، رنج بسیار مُتحمل شده، و در انتها، اغلب دچار عوارض و واکنش‌های شدید روحی گشتند. وقتی به «زندانیان» پیشنهاد آزادی زودتر از زمان مُقرر شد، آن هم در ازای عدم پرداخت پولی که به آن‌ها برای شرکت در تحقیق تعلُق می‌گرفت، بیش‌تر آنان این مساله را پذیرفتند. اما، وقتی این پیشنهاد آزادی مشروط پس گرفته شد، هیچ‌کدام پروژه‌ی تحقیقی را ترک نکردند. زیمباردو از این رفتار نتیجه گرفت، که شرکت کنندگان با نقش‌های خود سازگاری نشان داده و آن‌ها را درونی ساخته‌اند. درونی ساختن یا «اینترنالیزیشن»(٤١) در روان‌شناسی به معنی پذیرش باورها، ارزش‌ها، نگرش‌ها، آداب، معیارها و غیره برای خود شخص است. زیمباردو در تحقیق خود نوشت که «زندانیان» رفته رفته اختلال‌های شدید روانی از خود نشان دادند. برای نمونه، بر روی سطح بدن یکی از «زندانیان»، پس از پی بردن به این که با آزادی مشروط‌اش موافقت نشده، کهیرهای روان- تنی(٤٢) بروز کرد. گریه‌های بدون اراده و غیرقابل کُنترل و افکار پراکنده و پریشان در بین زندانیان رایج گردید. در مورد مساله‌ی نقش «تماشاگران»، استاب(٤٣) در کتابی مربوط به کشتارهای دسته‌جمعی و دیگر خشونت‌های گروهی می‌نویسد:

«گاهی اوقات خاموشی نتیجه‌ی ترس است، اما این همه چیزی را توضیح نمی‌دهد. مردم، در همه جا، به قبول توضیح واقعیت از طرف مُتخصصین، دولت، و هنجارهای فرهنگی‌شان، که سمبل‌های قدرت و آتوریته هستند، تمایل نشان می‌دهند. عدم وجود نظرات مخالف، گرایش به «فرضیه‌ی جهان عادل» و برخورد فعال یا مُنفعل فردی، برداشت تماشاگران را در مورد خود، و حقیقت، طوری تغییر می‌دهد که ظُلم را توجیه کرده و مُجاز می‌شمارند. زیمباردو تنها پس از اعتراض به وضعیت وحشت‌ناک «زندان»، به وسیله‌ی دانشجوی زنی که با این تحقیق آشنایی قبلی نداشت و برای مُصاحبه با شرکت کنندگان آورده شده بود، تصمیم گرفت که به این پروژه زودتر از موعد خاتمه دهد. بعد از تنها شش روز از دو هفته‌ای که مد نظر بود، این تحقیق برچیده شد. زیمباردو ابراز داشت، در میان بیش از پنجاه نفر افراد خارج از تحقیق، که «زندان» و وضعیت‌اش را مشاهده کرده بودند، تنها دانشجوی ذکر شده این پروژه را از نظر اخلاقی زیر سئوال برده بود.»

نتایج تحقیق زیمباردو نشان می‌دهد، چگونه افراد در حالی که ایدئولوژی به رفتار آنان جنبه‌ی قانونی داده، توجیه‌اش کرده، و برای آن پشتیبانی اجتماعی و نهادی فراهم می‌آورد، تاثیرپذیر و فرمان‌بردار می‌گردند. این نتایج با نتیجه‌ی تحقیقات استنلی میلگرم(٤٤) مُطابقت دارد، که در آن افرادی عادی به دستور شخصی دارای قدرت و مقام، در این‌جا مُحقق، شوک الکتریکی ظاهرا کشنده‌ای را – با وجود آن که ناله‌ها و اعتراض‌های او را می‌شنیدند- به هم‌کار مُحقق وارد آوردند. یکی دیگر از نتایجی که زیمباردو در خاتمه‌ی تحقیق‌اش به آن اشاره می‌کند، این است که شرایط و مُحیط اجتماعی، و نه عوامل فطری- شخصیتی، باعث بروز رفتار و اعمالی گشتند که شرکت کنندگان در تحقیق از خود نشان دادند. و سرانجام این که، از نتایج تحقیق زیمباردو، برای توضیح دادن پدیده‌ی ناهم‌آهنگی مابین دو معرفت(٤٥) هم استفاده می‌شود، که در ادامه به آن می‌پردازم.

نظریه‌ی ناهم‌آهنگی مابین دو معرفت

لیون فستینگر(٤٦)، روان‌شناس اجتماعی، در پی تحقیقات‌اش در مورد باورهای فرقه‌ای چنین می‌گوید:

«انسان ایدیولوژیک انسانی است، که به سختی می‌توان تغییرش داد. به او بگویید، مخالف نظرش هستید و او روی برمی‌گرداند. واقعیت‌ها یا ارقام را به او نشان دهید و او منابع‌تان را زیر سئوال خواهد برد. به منطق‌اش مُتوسل شوید و او نقطه نظرتان را نخواهد دید. اما، چاره‌اندیشی او برای پرهیز از تناقُضات فراتر از حفظ ساده‌ی یک اعتقاد می‌رود. فرض کنیم فرد با تمام وجودش به چیزی اعتقاد دارد. فرض دیگر آن که او به خاطر تعهُدی که به این اعتقاد دارد، به عمال قاطعانه‌ای دست می‌زند. و سرانجام، فرض آن که، به او دلایل صریح و غیرقابل انکاری مبنی بر اشتباه بودن باورش ارائه داده می‌شود. چه خواهد شد؟ فرد به طور مُکرر نه تنها تزلزل‌ناپذیر، بلکه حتا مُتقاعدتر از قبل در مورد درستی عقایدش پافشاری خواهد کرد. حتا، در واقع، او مُمکن است برای قانع کردن دیگران به قبول نظرگاهش، اشتیاق بیش‌تری نشان دهد.»

ناهم‌آهنگی مابین دو معرفت، «ناجوری شناختی ادراک» است: حالتی از نابسامانی روحی است، که بر اثر وجود تناقضی مابین باور کنونی فرد و شواهدی حاکی از این که باوری مُخالف مُمکن است درست باشد، حاصل می‌گردد. این ناجوری شناختی، حالت اضطراب و کشمکش درونی آزاردهنده‌ای است، که بر اثر داشتن هم‌زمان دو یا چندین باور متناقض بروز می‌کند.

نظریه‌ی «ناجوری شناختی ادراک» یا ناهم‌آهنگی مابین دو معرفت نخستین بار توسط فستینگر(٤٧) در ۱۹۵۶ مطرح شد. فستینگر مشاهده کرد، که بعد از آن که پیش‌گویی رهبر فرقه‌ای مُعتقد به آدم‌های فضایی و روز قیامت نادرست از کار در آمد، اعضای آن فرقه روی اعتقادات‌شان بیش‌تر پافشاری کرده و حتا سعی در تغییر دادن افکار دیگران داشتند. او توضیح داد، وقتی که پیش‌گویی‌های فرقه‌ای اشتباه از کار در می‌آیند، اعضای مُتعلق به یک فرقه، با تجدید قوا و پافشاری بر منابع راهنمایی خدایی‌شان، بر روی به وقوع پیوستن پیش‌گویی‌های اشتباه مُتمرکز می‌شوند. نظریه‌ی ناهم‌آهنگی مابین دو معرفت توضیح می‌دهد، که پس از این که فرد با باوری که با باورهای قبلی‌اش هم‌آهنگی ندارد، روبرو می‌گردد، چه اتفاقی می‌افتد، و بعد از این که دست به عملی می‌زند که با باورهایش در تناقض‌اند، چه می‌شود. نظریه‌ی ناهم‌آهنگی مابین دو معرفت بیان می‌کند، که مُتناقض بودن معرفت‌ها، ذهن را مجبور به کسب یا اختراع افکار یا عقاید جدید یا اصلاح عقاید موجود می‌کند، تا ناسازگاری بین باورها کاهش یابد. یک بخش مُهم نظریه‌ی ناهم‌آهنگی مابین دو معرفت، این است که شواهد مُتناقضی که به فرد ارائه می‌شوند باید باورکردنی باشند؛ و اگر نه، لزومی ندارد که فرد برای انتخاب مابین دو باور مُتفاوت بجنگد.

وقتی که ناهم‌آهنگی بین باورها ایجاد می‌شود، فرد انگیزه‌ای قوی برای حل این تناقُض پیدا می‌کند. عموما افراد برای حل این تناقُض از دو راه استفاده می‌کنند: یا باور اولیه‌ی خود را به دور می‌اندازند یا شواهد مُتناقض را نادیده می‌گیرند. برای مثال، در مورد فرقه‌ای که پیش‌تر به آن اشاره شد، وقتی که پیام فرستاده شده به وسیله‌ی آدمی فضایی به یک خانم خانه‌دار – مبنی بر مُتلاشی شدن زمین، انتظاری برآورده نشده از کار در آمد- ناهم‌آهنگی مابین معرفت‌ها در فرقه، دنباله‌روی این باور، افزایش یافت. این مساله باعث شد، که بیش‌تر اعضای این فرقه، در جا، برای کاهش ناجوری شناختی، به پیش‌گویی جدیدی روی آورند و بگویند که موجودات فضایی به خاطر آنان از این سیاره چشم‌پوشی کرده بودند. ناهم‌آهنگی مابین دو معرفت، زمانی کاهش می‌یابد که باورهای مُتناقض از میان برداشته شود، درک جدیدی جایگزین گردد، یا اهمیت باور هم‌آهنگ افزایش پیدا کند. احتمال این که باوری برای کاهش یافتن تناقُض و ناهم‌آهنگی تغییر یابد، به میزان مقاومت در برابر تغییر بستگی دارد. امکان عوض شدن باورهایی، که در برابر تغییر مقاومت کم‌تری دارند، بیش‌تر است تا باورهایی که در برابر تغییر پایداری بیش‌تری دارند. میزان پایداری در مقابل تغییر، بسته به جواب‌گویی آن باور به واقعیت و هم‌آهنگی آن با بسیاری باورهای دیگر است. مقاومت در مقابل تغییر باور و رفتار، بستگی دارد به مقدار دردی که فرد باید متحمل شود، بهایی که باید بپردازد، و هم‌چنین به خُشنودی و رضایتی که این رفتار به بار می‌آورد.

شكنجه اغلب بین تصوری كه فرد از خود دارد و رفتاری كه برای بقا لازم تشخیص داده می‌شود، تناقض ایجاد می‌كند.(٤٨) شكنجه‌گر هم‌زمان با درهم شكستن باورهای قربانی نسبت به خود و جهان پیرامونش، می‌تواند او را وادار به قبول تصور یا طرح(٤۹) ذهنی جدیدی از خود به عنوان فردی ناتوان، فرمان‌بردار و مُطیع كند. قربانی ممكن است ساختاری را كه شكنجه‌گر از واقعیت ارائه می‌دهد، بپذیرد، زیرا او به طرز حادی احتیاج دارد كه شدت وحشت ویران‌گر و برانگیختگی‌ای(٥٠) را که در آن بسر می‌برد، کاهش داده و احساس نظم و امنیت را دوباره برای خود برقرار سازد. سیبا معمار نوبری در مصاحبه‌اش با مجله‌ی «آرش» چنین می‌گوید: «حاج داوود مطرح کرد، که در تو اتفاقی افتاد که روی من اثر گذاشت و برای همین من بیش‌تر سعی کردم که روی تو کار کنم… مرتب می‌آمد پیش من، می‌نشست و حرف می‌زد و من چون اونو ضد انقلاب می‌دانستم، باهاش حرف نمی‌زدم.»(٥١)

ناهم‌آهنگی وقتی بروز می‌کند، که فرد بر عکس باورها یا درک قبلی خود، عملی انجام داده یا چیزی می‌گوید. ناهم‌آهنگی مابین دو معرفت می‌تواند با تغییر باور قبلی به باوری که بیش‌تر به عمل جدید نزدیک است، کاهش یابد. از یک طرف، باور پیشین فرد را از انجام عمل جدید باز می‌داشته است؛ از طرف دیگر، فاکتورهایی که در انجام عمل جدید موثرند، از قبیل پاداش یا تهدید به مُجازات، باعث به وجود آمدن باورهایی هم‌آهنگ با این عمل می‌شوند. چنین باورهایی برای عمل انجام شده، توجیه و دلیل می‌آفرینند. و هر چقدر تعداد و اهمیت این باور توجیهی بیش‌تر باشد، ناهم‌آهنگی مابین معرفت‌ها کم‌تر خواهد بود. با اتکا به این توضیحات می‌توان تصور کرد، چه مکانیسم فکری و رفتاری در توابین، به خصوص آنان که به خبرچینی بسنده نمی‌کردند(٥٢)، عمل کرده و می‌کند. مثال زیر تصویری از چگونگی عمل‌کرد این مکانیسم را ارائه می‌دهد. یکی از جان بدر بُردگان زندان‌های جمهوری اسلامی چنین می‌گوید:

«… این‌ها یک نفر را گذاشتند پهلوی من. از رهبرهای حزب بود، كه بُریده بود. این را دو سه روز پهلوی من گذاشتند، كه من را تضعیف كند. او هم آدم واردی بود. خیلی آگاه. یک كاردان تئاتر بود و بسیار با معلومات. بعد هم كه آزاد شد، فیلم‌ساز شد برای جمهوری اسلامی، بعدش هم تو جبهه كشته شد، نمی‌دانم كجا كشته شد، یک جوری كشته شد … یعنی واقعا صادقانه خودش را به جمهوری اسلامی واگُذار كرده بود. این صبح تا شب اولا هزار تا از این دعاها را حفظ كرده بود. نمازش مثلا یک ساعت و نیم، دو ساعت طول می‌كشید. بعد دعاهایش شروع می‌شد. بعد كارهایی كه فقط من یادم می‌آمد مادربزرگم این‌جوری بود، كه شب بلند می‌شد نماز شب می‌خواند،‌ این‌جوری مذهبی بود. این خیلی دیگر افراطی بود. بعد هم شروع می‌كرد به ما چیز كردن. البته من تو این جنبه عقب نمی‌ماندم، چون من از نظر بحث فلسفی و مذهبی عقب نبودم، می‌توانستم باهاش حریف بشوم. تا این كه یک دفعه من بهش حمله كردم. سر یک مساله‌ی انسانی بود، یعنی من سر مساله‌ی رابطه‌ی جمهوری اسلامی با انسانیت یک بحثی باهاش كردم، كه این دچار تناقُض شد و بعد دید اشتباه كرده این بحث رو كرده، چون خودش مُتزلزل شد یک مقداری. بلند شد و عصبانی شد و تمام. رفت و فحش داد و داد و فریاد. بعد، یک دفعه نگاه كرد تو صورت من، گفت: من تو را می‌شناسم. انگار یکهو چشم‌هایش دریده شد تو صورت من. یک دفعه موهای بدنم راست شد. فهمیدم كه شناخت من را. گفت: من تو را می‌شناسم. گفتم: نه اشتباه می‌كنی، ما هم‌دیگر را ندیده‌ایم هیچ‌وقت. گفت: نه و لازم هم نیست به تو بگویم كجا دیدمت، ولی تو را می‌شناسم. اگر خودت دوست داشتی بگو، ولی من به تو نمی‌گویم و بلافاصله هم رفت بیرون و اطلاعات‌اش را داد و برگشت…»

نقش ناهم‌آهنگی مابین معرفت‌ها آن‌قدر مُهم است، که «نوباوران» علی‌رغم سعی در پنهان کردنش، حتا از خود، می‌دانند که باور و رفتارشان اشتباه و بی‌پایه است. این ناهم‌آهنگی مابین معرفت‌ها نمی‌تواند تماما با انکار یا توجیه باورها از بین برود. راه دیگر برای کاهش این تناقُض، آن است که افراد بیش‌تری مُتقاعد شوند که سیستم اعتقادی «نوباوران» درست است. چه، اگر این کوشش به انجام برسد، «به طور واضح»، آن سیستم باید درست باشد: «شریک جرم هرچه بیش‌تر، پذیرش جُرم سهل‌تر.» با استفاده از این توجیه، ناهم‌آهنگی مابین معرفت‌ها درون فرد تا جایی کاهش می‌یابد، که او می‌تواند با تناقُض درونی خود کنار بیاید. به این دلیل است، که بعد از هر شکست در یک باور، افزایش در مُتقاعد کردن دیگران به قبول آن باور جدید مُشاهده می‌شود. و چنین است که در زندان‌های جمهوری اسلامی، شاهد آنیم که «توابان» برای مُتقاعد کردن زندانیان مقاوم به رودررویی با آنان گُمارده می‌شوند، تا تعدادی بیش‌تر به شمار معتقدین به رژیم افزوده شود.

سخن آخر

در این مقاله به مساله‌ی شکنجه و اثرات مُهلک آن بر روی قربانی، و ساختارهای روانی‌ای که می‌توانند در به شکست کشاندن زندانی نقش بازی کنند، پرداخته شد. هم‌چنین به عواملی اشاره کردیم، که در شرایطی مساوی باعث پایداری افراد می‌شوند. با بهره‌گیری از تحقیقات در زمینه‌ی روان‌شناسی، توضیح داده شد که چگونه شکنجه به طور حساب شده و سیستماتیک اِعمال شده و اهداف مُشخصی را دنبال می‌کند. گفتیم، شکنجه فاجعه‌ای است که در قربانی، بین میل به زنده ماندن از یک طرف و حفظ شخصیت، فردیت و عقاید خویش از طرفی دیگر، تناقُض ایجاد می‌کند. دیدیم، غیرقابل درك بودن، پیوند مُتلاشی شده، پیوند ناشی از آسیب دیدگی، و اجتناب‌ناپذیری، که چهار مکانیزم پایه‌ای وقایع آسیب‌زا هستند، چگونه عمل کرده و چه تاثیری بر روی فرد باقی می‌گذارند. بیان شد، که واكُنش حاكی از آسیب دیدگی زمانی پدیدار می‌گردد، كه تمامی راه‌ها برای فرار بسته‌اند؛ یعنی، توانایی قربانی برای برخورد به وقایع، زمانی دچار اختلال شده و از پا می‌افتد که او دیگر قادر نیست برای از بین بردن تهدید عظیمی – كه علیه امنیت‌اش صورت می‌گیرد- دست به كاری بزند. هم‌چنین اشاره‌ای داشتیم به رابطه بین از دست دادن پیوند با دیگران و حمایت‌های میان- فردی و درجه‌ی اختلال بعد از آسیب دیدگی. مروری بر تحقیقات روان‌شناسی نشان داد، که باورها، پیوندها، و در نتیجه انتظارات فرد از خود، و تصور او از انتظارات دیگران از وی، امکان مقاومت در مقابل نامُلایمات را افزایش می‌دهند. گفتیم، با تکیه بر هم‌کاری و هم‌بستگی با دیگران، امکان غلبه بر مُشکلات افزایش می‌یابد و از طرف دیگر، در مواقع بحرانی، روابط میان- فردی مُستحکم‌تر می‌شوند.

در زندان هم، وابستگی زندانیان به یک‌دیگر را به عنوان وسیله‌ای برای مُقابله با سختی‌ها به شمار آوردیم. این وابستگی نه تنها نقشی حیاتی در برقراری استقامت و پایداری افراد دارد، بلکه برای حفظ سلامت و تعادُل روحی و روانی آنان نیز ضروری است. از آن گذشته، آگاهی به این امر مُهم، که نظرات سیاسی یا مذهبی مُشترك مُمكن است به زجر افراد معنی و مفهوم بخشیده و تا حدودی در مقابل اثرات مُخرب شكنجه حائل و حفاظ واقع شود، به ما گوشزد کرد تا هنگام نگریستن به نقش پیوند در برخورد موفقیت‌آمیز با آسیب دیدگی، وابستگی‌های قوی درون- گروهی را در نظر بگیریم. در مورد «سیندرم استکهلم» و نقش تهدید و ارعاب و روند چگونگی پیدایش سمپاتی نسبت به شکنجه‌گر و گروگان‌گیر هم توضیح داده شد. گفته شد، در این سیندرم، قربانی شخص مُتعرض به جان خود را به عنوان فردی «خوب» و حتا «ناجی» ارزیابی می‌کند. این در شرایطی اتفاق می‌افتد، که قربانی حداقل بیش از سه تا چهار روز در بند بوده، مُتعرض را قادر به پایان بخشیدن به زندگی خود ببیند، راه فراری نداشته و برای زنده ماندن به مُتعرض وابسته باشد. هم‌چنین بیان گردید، که شرایط لازم دیگر برای وقوع «سیندرم استهکلم» این است که قربانی از دنیای خارج به دور نگه داشته شده و تنها از نقطه نظر مُتعرض آگاه باشد. و در آخر، مُتعرض را در ذهن خود به عنوان فردی که به او مهربانی می‌کند، بیابد. در علم روان‌شناسی، دلیل‌تراشی(٥٣)، روند ساختن یک توجیه منطقی برای اتخاذ یک تصمیم، رفتار، یا منفعل بودن، تعریف شده است. دلیل‌تراشی اساسا از راه فرایند روانی دیگری حاصل می‌شود، که می‌تواند در یک پهنه، از کاملا هوشیار(٥٤) تا عمدتا نیمه آگاهانه(٥٥)، انجام گیرد.

در این مقاله، به مقوله‌ی ناهم‌آهنگی مابین معرفت‌ها پرداختیم. نتیجه گرفتیم، که نقش این ناهم‌آهنگی از چنان اهمیتی برخوردار است، که «نوباوران» علی‌رغم سعی‌شان در پنهان کردن آن، حتا از خودشان، می‌دانند که باورهاشان اشتباه است. اشاره کردیم، که ناهم‌آهنگی مابین معرفت‌ها نمی‌تواند تماما با انکار کردن یا دلیل‌تراشی پیرامون آن‌چه که قطعی نبوده است، از بین برود. و راه دیگری لازم است، تا تناقُض درونی باقی مانده را کاهش دهد: اگر افراد بیش‌تر و بیش‌تری متقاعد شوند، که یک سیستم اعتقادی درست است، پس به طور واضح آن سیستم باید درست باشد. فستینگر توضیح داد، که به همین دلیل است که بعد از هر شکست در یک باور، افزایش در مُتقاعد کردن دیگران به قبول آن باور مُشاهده می‌شود؛ چرا که اگر این کوشش به انجام برسد، ناهم‌آهنگی مابین معرفت‌ها درون مُعتقدان کاهش می‌یابد، تا جایی که بتوانند با آن ناهم‌آهنگی زندگی کنند.

حال با توجه به توضیحات داده شده، دانسته‌هایمان را درباره‌ی شکنجه و تاثیرات مُخرب آن روی هم گذاشته، و ضمن در نظر گرفتن بی‌تجربگی و جوانی بسیاری از زندانیان، بپردازیم به جایگاهی که در آن خلاء پیوند با دیگران موجود، و ترس از مرگ پیوسته در کار، بوده است. و فراموش نکنیم، که «شاید» هم فرد از ابتدا اصراری در باورهای قبلی خویش نداشته است. در این خلاء، ترس از مرگ و «خواست زنده ماندن» هم‌راه با «مهربانی‌های ناچیز» زندانبان و شکنجه‌گر، قربانی را به دام می‌اندازد. قربانی برای توجیه اعمال خویش، باورهایش را تغییر داده و دیدگاه زندانبان و شکنجه‌گر را جایگُزین آن می‌کند، تا آشوبی که در اثر تناقُض درونی‌اش به وجود آمده، فروکش کند. این آشوب درونی، اما تنها با «خبرچینی» کاهش نمی‌یابد. تناقُضی به آن عظمت، توجیهی بزرگ‌تر احتیاج دارد. پس تمامی تلاش «نادم» به گرد تنظیم دوباره‌ی باورها، رفتار، و زندگی خود، بر اساس هم‌آهنگی با باورها، رفتار، و زندگی شکنجه‌گر خویش می‌گردد. حال اگر دیگران را هم به سوی خود بیاورد، چه بسا این کشاکش، ناهم‌آهنگی، و ناهنجاری درونی، کاهش خواهد یافت. و این باور، که از ابتدا حقیقت از آن او بوده است، به کُرسی نشانده خواهد شد.

بدون شک، فجایع تاریخی را نمی‌بایست به دست فراموشی سپرد. فراموشی، راه را برای وقوع فجایع دیگر هموار می‌کند. و حافظه‌ی تاریخی تنها ضامن بزرگ‌داشت نام قربانیان جنایات انسان‌ها علیه انسان‌ها است. و اما، اگر بخواهیم در مقابل سیستم‌های ارتجاعی قد عَلَم کرده و پایدار باقی بمانیم، درک این که چگونه هویت انسانی به نابودی کشیده می‌شود، و چرا برخی به این قهقرا سقوط می‌کنند، لازم است. در جایی که دولت‌مردان برای به نابودی کشاندن هر چه که انسانی است، خود را به بازیافت‌های روان‌شناسی مجهز می‌کنند، مبارزین نیز باید بدانند که چه مکانیزم‌هایی در از بین بردن هویت انسانی دست اندر کارند. و با استفاده و توسل به چه ساختارهای روانی‌ای می‌توان در مقابل تاثیرات وقایع فاجعه‌آمیز پایداری کرد و واگشت‌پذیری نشان داد.

سرکوب سیاسی، فرد را خاموش کرده و امواج وحشت را به سراسر جامعه می‌فرستد. این حقیقت به ما هشدار می‌دهد، که بهبود یافتن قربانیان آسیب دیدگی ناشی از خشونت سیاسی، تنها محدود به معنای بهبودی فرد نیست، بلکه شامل درمان در سطح جامعه می‌شود. جامعه‌ی ایران با وجود تعداد زیادی زندانی به شکست کشیده شده، که محصول موفقیت‌آمیز سیاست‌های سازمان‌یافته و سرکوب‌گرانه‌ی جمهوری اسلامی است، تنها زمانی ترمیم پیدا خواهد کرد که مسئولین دولتی برای پاسخ‌گویی در مورد فجایعی که مرتکب شده‌اند به پای میز محاکمه کشیده شوند و فرد و جامعه‌ی سرکوب شده به موازات هم به سوی بازسازی قدم بردارند. برای ترمیم جامعه، می‌بایست به درمان این «قربانیان»، همانند دیگر اقشار صدمه دیده‌ی جامعه‌ی ایران، از قبیل کودکان خیابانی، مُعتادان، زنان تحت ستم و…، که محصول برنامه‌ریزی حساب شده‌ی رژیمی ضد مردمی هستند، پرداخت.

گُفت‌وگو میان «زندانی به شکست کشیده شده‌ای»، که در زندان به عامل سرکوب تبدیل شده، و زندانی «مقاوم»، در این مقطع زمانی، جایی ندارد؛ زیرا این حق زندانی «مقاوم» است، که در روند بازسازی خویش، قدرت انتخاب داشته باشد تا با هر کس که می‌خواهد روبرو شده و از هر کس که می‌خواهد دوری گُزیند. حق اوست، تا خود را نه تنها از کسانی که آزارش داده‌اند در امان بدارد، بلکه به آن‌چه برای او یادآور روزهای تلخ زندان است، پشت کند. این حق اوست! رسیدگی و درمان افراد مُتعلق به این دو گروه، وظیفه‌ی نهادهای اجتماعی و درمانی تخصُصی است و نه افرادی که خود بسیاری از سال‌های پُر ارزش زندگی‌شان را تحت شرایطی بس غیرانسانی سپری کرده و شاهد مرگ مردان و زنانی با دردی مُشترک بوده‌اند. 

* * *

پانویس‌ها:

١- برگرفته از مقاله‌ای از همین نگارنده، زیر عنوان: «پی‌آمدهای شکنجه‌ی سیاسی: بحثی فراسوی بیماری در فرد».
٢- History of Psychological Trauma
٣- Subjective
٤-
Herman, J. (1997). Trauma and recovery: The aftermath of violence from domestic abuse to political terror. New York: Basic Books.
۵-
Saporta, J. & van der Kolk, B. (1992). Psychobiological consequences of severe trauma. In M. Basoglu (Ed.), Torture and its consequences: Current treatment approaches (pp. 151-171). New York: Cambridge University.
٦- Disrupted attachment
٧- The Just-world phenomenon
٨-
Lerner, M. (1980). The Belief in a Just World. New York: Plenum Press.
۹- نقل قول‌هایی که در این مقاله آورده شده‌اند، به جز تعدادی که منبع آن‌ها ذکر شده، برگرفته از مجموعه مُصاحبه‌هایی هستند که نگارنده با جمعی از جان بدر بُردگان شکنجه در سال ۲۰۰۱ در آلمان انجام داده است.
١٠-
Basoglu, M., & Mineka, S. (1992). The role of uncontrollable and unpredictable stress in posttraumatic stress responses in torture survivors. In M. Basoglu (Ed.), Torture and its consequences: Current treatment approaches (pp. 182-225). Cambridge: Cambridge University.
١١-
Basoglu, M., Parker, M., Ozmen, E., Tasdemir, O., Sahin, D., Ceyhanli, A., Incesu, C., & Sarimurat, N. (1996). Appraisal of self, social environment, and state authority as a possible mediator of posttraumatic stress disorder in tortured political activists. Journal of Abnormal Psychology, 105 (2), 232-236.
۱۲- واگشت‌پذیری مفهومی‌ست در روان‌شناسی آسیب دیدگی، مفهومی كه از میان وقایعی در زندگی برمی‌خیزد كه فراسوی سختی‌ها و مُشكلاتی هستند، كه انسان به طور روزمره مُمكن است آن‌ها را تجربه كند و به همین دلیل به فرد فشاری مُهلك و شدید وارد می‌آورد. از همین رو، در جایی كه شرایط سخت و فشار موجود نیست، واگشت‌پذیری جایی ندارد و استفاده از این مفهوم برای توضیح موقعیت و برخورد شخص به مسایل عادی بی‌معنی و اشتباه است. واگشت‌پذیری یعنی داشتن قابلیت رشد و پیدایش‌ منابعی جدید در پاسخ به موقعیت‌های طاقت‌فرسایی كه انسان را محدود می‌كنند.
١٣-
Ghahary, N. (2003). Squelae of political torture: Narratives of trauma and resilience by Iranian torture survivors. Doctoral Dissertation. Seton Hall University. . http://www.shu.edu
١٤- Becker, 1973, as cited in Saporta & van der Kolk, 1992
١۵- Fox, 1974, as cited in Saporta & van der Kolk, 1992
١٦-
Walsh, F. (1998). Strengthening family resilience. New York: Guilford
۱۷- «آرش» شماره‌ی ۹۷، صفحه‌ی ۱۰۲، اشاره به حاج داوود رحمانی، رئیس زندان قزل حصار، است.
١٨- Detachment. مكانیزمی دفاعی، كه از طریق مُمانعت از برقراری روابط صمیمانه با دیگران عمل کرده و موجب بروز انزواطلبی نوروتیك و فقدان هم‌حسی و حساسیت نسبت به دیگران می‌گردد.
١۹- «آرش»، شماره‌ی ۹۷، صفحه‌ی ۱۰۲.
٢٠- Stockholm Syndrome
٢١- «داد بیداد»، روایت من، صفحه‌ی ۹.
٢٢-
Strentz, T. (1980). The Stockholm syndrome: Law enforcement policy and ego defenses of the hostage. Annals of the New York Academy of Science, 347, 137-150.
۲۳-
Syndrome In Peace FAQ: Stockholm
http://www.peacefaq.com/stockholm.html
٢٤- «آرش»، شماره‌ی ۹۷، صفحه‌ی ۱۰۲.
٢۵- «داد بیداد»، روایت من صفحه‌ی ۹.
٢٦- «آرش»، شماره‌ی ۹۷، صفحه‌ی ۱۰۹.
٢٧- Symbolic
٢٨-
Milgram, 1986, as cited in Melamed, B., Melamed, J., & Bouhoutsos, C. (1990). Psychological consequences of torture: A need to formulate new strategies for research. In P. Suedfeld (Ed.), Psychology and torture (pp. 13-28). New York: Hemisphere.
٢۹-
Melamed, B., Melamed, J., & Bouhoutsos, C. (1990). Psychological consequences of torture: A need to formulate new strategies for research. In P. Suedfeld (Ed.), Psychology and torture (pp. 13-28). New York: Hemisphere
٣٠- همان‌جا.
٣١- Posttraumatic Stress Disorder (PTSD)
۳۲- منظور از توجه مادری، در واقع توجه از طرف هر فرد یا افرادی است که مسئولیت اصلی نگه‌داری و رسیدگی به کودک را به عُهده دارند.
٣٣-
Zimbardo, P. (1971). The pathology of imprisonment. Society, 9, 4-8. p. 4.
٣٤- Marine Corps بخشی از ارتش آمریکا که عملیات بین‌المللی خود را با استفاده از تجهیزات نیروی دریایی و از طریق حمل و نقل به وسیله‌ی ناوگان‌های این نیرو انجام می‌دهد.
٣۵- Self-selection. این واژه در مواردی به کار برده می‌شود، که در آن، افراد با گُزینش خود به یک گروه و به عُهده گرفتن نقش‌هایی مُعین، شرایطی غیرطبیعی و نامطلوب در گروه به وجود می‌آورند.
٣٦- Disorientation
٣٧- Depersonalization ٣٨ Deindividuation
۳۹-
The Stanford Prison Study video, quoted in Haslam. & Reicher, 2003
٤٠- http://bidaran.com/article.php3?id_… «تک پنجره‌ای به زندگی»، نوشته‌ی شکوفه مبینی، در «بیداران».
٤١- Internalization
٤٢- Psychosomatic
٤٣- مربوط به چیزی که فرض می‌شود هم اجزای روانی و هم جسمی دارد. مفهوم ضمنی اصطلاح، این است که آن دو تاثیر متقابل بر هم دارند.
٤٤-
Staub, E. (1989). The roots of evil: The origins of genocide and other group violence. Cambridge: Cambridge University.
٤۵-
Milgram, S. (1963). Behavioral study of obedience. Journal of Abnormal and Social Psychology, 67, 371-378.
۴۶-Cognitive Dissonance
۴۷- Festinger, Leon
٤٨-
Festinger, L., Riecken, H., & Schachter, S. (1956). When prophecy fails: A social and psychological study of a modern group that predicted the destriction of the world.
٤۹-
Kordon, D., Edelman, L., Lagos, D., Nicoletti, E., Kersner, D. & Groshaus, M. (1992). Torture in Argentina. In M. Basoglu (Ed.), Torture and its consequences: Current treatment approaches (pp. 433-451). Cambridge: Cambridge University.
۵۰- Schema
۵۱- Arousal
۵۲- «آرش»، شماره‌ی ۹۸، صفحه‌ی ۱۰۲.
۵۳- Rationalization
۵۴- Conscious
۵۵- Subconscious

* * *

دکتر نورایمان قهاری، تحصيلات خود در رشته‌ی روان‌شناسی را در آمريكا به انجام رسانده است. او در سال ۱۹۸۸ میلادی مدرک كارشناسی روان‌شناسی و در سال ۱۹۹۲ مدرک كارشناسی ارشد در رشته‌ی روان‌شناسی مشاوره‌ای را دریافت کرد. در سال ۱۹۹۸ میلادی، مرحله‌ی پنج ساله‌ی تحصیل دکترا در رشته‌ی روان‌شناسی مشاوره‌ای را در دانشگاه سيتون هال آغاز نمود و علاوه بر کسب آموزش در زمینه‌های بالینی و تئوریک در حوزه‌ی آسیب دیدگی روانی و تاثیرات آن بر روی چگونگی رشد توانایی‌های مغزی کودکان، پایان‌نامه‌ی دکترای خود را به آسیب دیدگی ناشی از شکنجه و زندان در ایران اختصاص داد و تا به امروز به تحقیق، تحریر، و آموزش در زمینه‌ی آسیب دیدگی فردی و اجتماعی ناشی از خشونت سیاسی و دیگر مُعضلات روانی- اجتماعی فعالیت کرده است. او به مدت دو سال در سمت استادیاری كارشناسی ارشد روان‌شناسی مشاوره‌ای در دانشگاه فلیشین و پیش از آن به مدت دوازده سال در دانشگاه سیتون هال، در شرق آمریکا، مشغول به تدریس بوده و هم‌زمان به کار درمان می‌پرداخته است.
نورایمان قهاری، در سال ۲۰۲۳، موفق به دریافت جایزه‌ی «مربی، دکتر استنلی مولداوسکی» از طرف «انجمن روان‌شناسان نيوجرسى» شد. به نوشته‌ی این انجمن: دکتر مولداوسکی یک قهرمان واقعی برای حرفه‌ی روان‌شناسی و یک مربی مورد توجه و تحسين برای روان‌شناسان بود. به افتخار زندگی حرفه‌ای شگفت‌انگیزش، در سال ٢٠١٨، «انجمن روان‌شناسان نيوجرسى»، NJPA، که بخشی از «انجمن روان‌شناسان آمريكا» است، جایزه‌ی «مربی دکتر استنلی مولداوسکی» را ایجاد کرد. اين جايزه به رهبری استثنایی یکی از اعضای انجمن روان‌شناسان نيوجرسى، که در قالب کمک‌های پایدار و مثال زدنی وى در نقش مربی‌گری براى روان‌شناسان جدید و یا دانشجویان و فارغ‌التحصیلان مقطع دکترا، براى یک دوره‌ی زمانی پایدار، که در مجموع توانایی انجمن را به طور قابل توجهی افزایش داده است و بر زندگی، شغل و حرفه‌ى اعضای جدید خود تاثیر مُثبت گُذارده، و زمینه‌ی روان‌شناسی را در نیوجرسی و فراتر از آن پیش برده، اعطا می‌شود.