«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
ترجمهی: علی رها –
[توضیح مترجم: متن پیشرو قسمت پایانی فصل پنجم از کتاب «رزا لوکزامبورگ، آزادی زنان، و فلسفهی انقلاب مارکس»، (۱۹۸۱)، نوشتهی رایا دونایفسکایا است، زیر عنوان «جنگ، زندان، و انقلابها، ۱۹-۱۹۱۴»]
«”نظم در برلین برقرار است!” شما، ای فرمانبرداران احمق! “نظم” شما بر شن بنا شده است. فردا انقلاب بار دیگر سر برون میآورد، و در حالی که شما وحشت زدهاید، با غُرش شیپورها اعلام خواهد کرد که: من بودم، من هستم، من خواهم بود!»
در آخر اکتبر ۱۹۱۸، شورشی در پایگاه دریایی کیل، همانجایی که در اوت ۱۹۱۷ نخستین شورش زمان جنگ رُخ داده بود، سقوط رژیم امپراتوری را تسریع کرد. تا ۹ نوامبر امواج اعتصاباتی، که از ابتدای نوامبر شروع شده بود، بههم پیوستند و به یک اعتصاب عمومی در برلین تبدیل شدند. انقلاب آلمان شروع شده بود. قیصر گریخت. در همان روز، تودههای انقلابی به دروازههای زندان برسلاو رسیده و لوکزامبورگ را آزاد کردند. او بلافاصله راهی مرکز شهر شد و در مجمعی تودهای، خطابیهای ایراد کرد. شوراهای کارگری در تمام شهرهای مُهم ظهور یافته بودند. شوراهای سربازان در سراسر جبههها پدیدار شده و شوراهای ملوانان در پایگاههای دریایی. در ۱۱ نوامبر «اسپارتاکوس» به نشریهی جدیدِ «روته فاهنه» (Rote Fahne) پیوستی افزود، که این بار بسیار انضمامی بود. این پیوست دارای یک برنامهی ۱۴ مادهای بود که درخواست صلح فوری، فراخوانی برای انتخابات شوراهای کارگران و سربازان و شعار «تمام قدرت به سوویتها!» را شامل میشد.
بلافاصله ضدانقلاب شروع شد و حزب سوسیال دموکرات (SPD) که با حزب مستقل سوسیال دموکرات (USPD) متحد شده بود، فراخوانی برای یک پارلمان دیگر صادر کردند: یک مجلس ملی.
همانگونه که اسپارتاکیستها از همان نخستین شمارهی «انترناسیونال» (Die Internationale) برنامهی مثبت خود را به طور تنگاتنگ با نیاز به «استهزای کامل نارساییها و ضعفهای خود» و «سقوط اخلاقی از زمان ۴ اوت» مرتبط کرده بودند، حال که انقلاب آغاز شده بود، در نخستین شمارهی «روته فاهنه»، «برای تداوم » خواهان «سختترین انتقاد از خود و تمرکز آهنین انرژی» شدند.
این نکتهی مرکزی که فراخوانی برای بازسازی بینالملل و نیز برای انقلاب بود، مسیری بود تا هدف و وسیله دیگر هرگز از یکدیگر جدا نشوند:
«مسیر انقلاب آشکارا از اهداف آن، و روش آن از وظایفش پیروی میکند. تمام قدرت به دست تودههای زحمتکش، به دست کارگران و سربازان، حفاظت از انقلاب علیه دشمانش که در کمین نشستهاند – این است اصل راهنمای کُلیهی اقداماتی که حکومت انقلابی اتخاذ خواهد کرد.»
«روته فاهنه» روزانه منتشر میشد و به «توهمات خردهبورژوایی» کائوتسکی و هیلفردینگ که با فراخوان خود برای تشکیل یک مجلس ملی، در تلاش تداوم آن توهمات بودند، بیوقفه حملهور میشد:
«این مارکسیستهای ژرف، الفبای سوسیالیسم را فراموش کردهاند. آنها فراموش کردهاند که بورژوازی یک بدنهی پارلمانی نیست، بلکه طبقهی حاکمهای است که کُلیهی ابزار اقتصادی و قدرت اجتماعی را در اختیار دارد.»
در آن دو ماه سخت و شدید ۱۹۱۸، اسپارتاکوس همچنین جزوهی ویژهای منتشر کرد، زیر عنوان «گروه اسپارتاکوس چه میخواهد؟» این جزوه مشخص کرد، که فقط «حذف تمام پارلمانها» و «انتخاب شوراهای کارگران در سراسر آلمان» میتواند «کُلیهی تبعیضات، فرامین و عناوین طبقاتی را الغا کند، برابری قانونی و اجتماعی جنسیتی»، «سلب مالکیت و تصرف کُلیهی وسایل نقلیهی عمومی» و «حداکثر کار روزانهی ۶ ساعتی» را برقرار کند.
از همان لحظهی آزادی لوکزامبورگ از زندان، که بیدرنگ نخستین همایشهای عمومی و تشکیلاتی را آغاز کرد، چه در نگارش، شرکت در تظاهراتها و اعتصابات، و چه در ویرایش نشریات، و اعتصابات و تظاهراتهای بیشتر و بیشتر، انرژی او خستگیناپذیر بود. شیوایی سخن، شور و شعف، و عملکرد او به «انقلاب همهچیز، و سایر مسائل پوچ است»، همگی در آن دو ماه و نیم آزادی، پیش از به قتل رسیدن، متراکم شده بود.
البته رشتهی قرمزی که همهچیز را در بر میگیرد، الغای سرمایهداری و آفرینش سوسیالیسم بود. راه میانهای وجود نداشت. تنها چیزی که اسپارتاکیستها را از آنچه بلشویکها فراخوانده و برای آن تدارک دیده بودند – یعنی کسب قدرت- تفکیک میکرد، به شرح زیر تبیین شده بود:
«جمعیت اسپارتاکوس از سهیم شدن در قدرت حکومتی با پادوهای بورژوازی، یعنی شایدمان، ابرت، الخ. خودداری میکند…
همچنین خودداری جمعیت اسپارتاکوس از تصرف قدرت صرفا بدین خاطر که شایدمان، ابرت و الخ. خود را به تباهی کشیدهاند…
جمعیت اسپارتاکوس هرگز به هیچوجه قدرت را تصرف نمیکند، مگر توسط ارادهی آشکار و غیرقابل ابهام اکثریت عظیم تودهی پرولتری در آلمان، مگر بر مبنای مستحکم توافق آگاهانهی تودهها با نظرات، اهداف و روشهای مبارزاتی جمعیت اسپارتاکوس…
پیروزی جمعیت اسپارتاکوس، نه در ابتدا، بلکه در پایان انقلاب است، و با پیروزی تودههای پُرصلابت میلیونی پرولتاریای سوسیالیست منطبق است»…
اینها بیانات نخستین انقلاب در «گروه اسپارتاکوس چه میخواهد؟» بودند. تا پایان دسامبر، رادیکالهای برمنِ کارل رادک، انترناسیونالیستهای بورخارت، و سایر مارکسیستهایی که به USPD نپیوسته بودند، به گروه اسپارتاکوس ملحق شدند تا یک حزب کمونیست جدید تشکیل دهند. ما اکنون به دوهفتهی آخر زندگی لوکزامبورگ رسیدهایم، به نقطهی اوج فعالیتهای او، و سخنرانی تاریخی او در کنفرانس افتتاحیهی حزب کمونیست آلمان. اجازه دهید به سخنان او گوش فرا دهیم:
«جنبشهای تاریخی عظیمی، اهداف تاملات امروز را تعیین کردهاند… به کسانی که در انقلاب ۹ نوامبر شرکت کردند، و کسانی که با این وجود بارانی از تهمت و افترا نثار بلشویکهای روسیه میکنند، ما هرگز نباید از پاسخدادن با این پرسش دست برداریم که: “شما الفبای انقلاب را از کجا آموختید؟ آیا به واسطهی روسها نبود، که شوراهای کارگران و سربازان را درخواست کردید؟”»
و البته او بین خیانت ۴ اوت ۱۹۱۴ و ۳۰ دسامبر ۱۹۱۸ یک گُسست عظیم ترسیم کرد. هنگام گشایش کنگره، به ویژه بر ویراست ۱۸۷۲ «مانیفست کمونیست» تاکید کرد، جایی که مارکس توجه را به این واقعیت جلب کرده بود که کمون پاریس نشان داد که «طبقهی کارگر نمیتواند ماشین حاضر و آمادهی دولت را تصرف کند و برای اهداف خود به کار گیرد، بلکه باید آن را منهدم کند». در خاتمه لوکزامبورگ بیان کرد که:
«اما رفقا، ما اکنون به مقطعی رسیدهایم که میتوانیم بگوییم دوباره به مارکس پیوستهایم، و این که میتوانیم بار دیگر زیر پرچم او پیشروی کنیم…
بیش و پیش ازهمه، ما باید از هر سو نظام شوراهای کارگری را گسترش دهیم… ما باید قدرت را تصرف کنیم، و مُعضل کسب قدرت از چنین جنبهای برخوردار میشود – این که در سراسر آلمان هر یک از شوراهای کارگران و سربازان قادر به کسب چهچیزی هستند؟ [آفرین] منبع قدرت در آنجا نهفته است…
تودهها باید با استفاده از قدرت، چگونگی استفاده از قدرت را بیاموزند. هیچ راه دیگری وجود ندارد… اکنون کارگران در آموزشگاه عمل، خواهند آموخت. [بله! بله!] عبارات مقدس ما میگوید: در آغاز عمل بود.»
اما عمل تازه شروع شده بود. اعتصابات اوج گرفتند و شوراهای سربازان و به ویژه ملوانان – بخش ناوگان مردمی- ساختمان رایش را محاصره کردند و حکومت را تا ۵ ژانویه در اسارت نگاه داشتند. در آن هنگام، ۲۰۰ هزار کارگر علیه ابرتها و شایدمانها در برلین راهپیمایی کردند؛ علیه همانها که با فرماندهی عالی ارتش قدیمی امپراتوری متحد شده بودند و با خلع ایکمان، رئیس پلیس USPD، کوشیدند تا نظم را دوباره در پلیس انتظامی برقرار کنند. «هفتهی اسپارتاکوس» که با اشغال ساختمان وُروارتز (Vorwarts) آغاز شد، فورانی خودانگیخته از پایین بود که لوکزامبورگ با این که مخالف زمان نامساعد و عدم تدارک کافی برای آن بود، به طور کامل خود را با آن همراه کرد. او جنبش تودهای را رها نمیکرد. آنها بودند که هدایت کنندهی راه بودند.
از سوی دیگر، ضدانقلاب تا دندان مسلح بود. ابرت، نوسکه را به وزارت دفاع (عجب) منصوب کرد. آنها حتا جرات نداشتند برای کشتار برنامهریزی شده، سربازان برلین را گُسیل کنند. در عوض، نوسکه از مقر خود در دالِم با صد هزار سرباز (و ستونهای بیشتری که از مناطق دیگر از پی آنها میآمدند) پیشروی کرد، با گشودن آتش وارد ساختمان شد، صد نفر را کشته و تعداد بیشماری را زخمی کرد، و کارزار کشتن لوکزامبورگ و لیبکنشت، که از هفتهها پیش در جریان بود، را عملیاتی کرد. اما لوکزامبورگ به هیچوجه نه دست از فعالیت بر میداشت و نه از نقد «عوامفریبی و مُهملات “وحدت”». او هرگز از قدردانی تودههایی که همهچیز را بازپس خواهند گرفت، کوتاهی نکرد:
«رهبری ناموفق بوده است. اما رهبری میتواند و باید مجددا توسط تودهها و برای تودهها ایجاد شود. تودهها عامل تعیینکننده هستند. آنها تختهسنگی هستند، که پیروزی نهایی انقلاب بر روی آن بنا میشود. تودهها پابهپای رُخدادها بودند. آنها “شکست” را به یکی از آن شکستهای تاریخی تبدیل کردند، که مایهی افتخار و دوام سوسیالیسم بینالمللی است. و بدینسان پیروزی آینده از درون این “شکست” شکفته خواهد شد.»
این آخرین کلماتی است، که از لبان او جاری شد:
«”نظم در برلین برقرار است!” شما، ای فرمانبرداران احمق! “نظم” شما بر شن بنا شده است. فردا انقلاب بار دیگر سر برون میآورد، و در حالی که شما وحشت زدهاید، با غُرش شیپورها اعلام خواهد کرد که: من بودم، من هستم، من خواهم بود!»
۱۴ ژانویه بود. کارزار مرگ سوسیال دموکراسی به اوج رسیده بود و مجری آن فرایکور (Freikorps) بود. درست روز بعد، در ۱۵ ژانویه، لوکزامبورگ را از خانهاش بیرون کشیدند، کتک زدند، و به سرش تیر خلاص زدند. پیکر او را به کانال لاندور پرتاب کردند. ماه مه بود که بدن او را کشف کردند، بدنی چنان مُثله شده که قابل شناخت نبود.
پس از قتل او، انتشار «روته فاهنه» تحت هدایت یوگهشه بدون وقفه ادامه یافت، در حالی که او کارزاری پیگیر برای یافتن قاتلان لوکزامبورگ و لیبکنشت و افشای SPD به راه انداخت که از آن قاتلان محافظت میکردند، و در واقع آنها را به انجامش ترغیب کرده بودند. آن روزهای حیاتی همچنین صرف گردآوری نوشتههای لوکزامبورگ شد، تا مبادا از بین بروند. ظرف ۶ هفته، در ۱۰ مارس، یوگهشه را نیز کشتند.
انقلاب آلمان، که بدینسان بیسر شده بود، پیش از آن که فرو نشانده شود، به حد کافی انرژی خلاقه داشت تا هزاران هزار مرد و زن کارگر را دوباره در صحنه ظاهر کند، آنهم نه فقط یک بار دیگر در ۱۹۲۱، بلکه همچنین مجددا در ۱۹۲۳.
پس از آن که انقلاب روسیه و دولت کارگری آن نیز به ضد خود – سرمایهداری دولتی- دگردیسی پیدا کرد و کسادی به سرمایهداری «خالص» خصوصی پایان بخشید که فرجام آن فقط هیولای نازیسم بود، نظریهی فروپاشی سرمایهداری لوکزامبورگ – سوسیالیسم یا بربریت- بار دیگر زنده شد. در واقع، هر بار که ما در یک بحران عمیق فرو میرویم، او زنده میشود. حقیقتِ این امر در زایش یک جهان سوم مشهود است، و در نسل جدیدی از انقلابیها در غرب که از نُخبهگرایی کاملا سرخورده شده بودند، و در جنبش کاملا نوین آزادی زنان که درگیر استخراج تاریخ حقیقی جنس زن هستند. ممکن است کماکان فلسفه مفقود باشد، اما تاریخ راههای اصیلی برای نورافشاندن به اندیشهی عصر خود دارد.
از انتشارات: «کتابخانهی گرایش مارکسی»
