محمد زهری –
به گُلگشت جوانان
یاد ما را زنده دارید ای رفیقان!
که ما در ظلمت شب
زیر بال وحشی خفاش خونآشام
نشاندیم این نگین صبح روشن را
به روی پایهی انگشتر فردا
و خون ما
به سرخی گُل لاله
به گرمی لب تبدار بیدل
به پاکی تن بیرنگ ژاله
ریخت بر دیوار هر کوچه
و رنگی زد به خاک تشنهی هر کوه
و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر شهری
و این است آن پرند نرم شنگرفی
که میبافید
و این است آن گُل آتشفروز شمعدانی
که در باغ بزرگ شهر میخندد
و این است آن لب لعل زنانی را
که میخواهید
و پرپر میزند ارواح ما
اندر سرود عشرت جاویدتان
و عشق ماست لای برگهای هر کتابی را
که میخوانید.
شما یاران نمیدانید
چه تبهایی، تن رنجور ما را آب میکرد
چه لبهایی، به جای نقش خنده، داغ میشد
و چه امیدهایی در دل غرقاب خون، نابود میگردید
ولی ما دیدهایم اندر نمای دورهی خود
حصار ساکت زندان
که در خود میفشارد نغمههای زند گانی را
و رنجی کاندرون کورهی خود میگدازد آهن تنها
طلسم پاسداران فسون، هرگز نشد کارا
کسی از ما،
نه پای از راه گردانید
و نه در راه دشمن گام زد
و این صبحی که میخندد به روی بامهاتان
و این نوشی که میجوشد درون جامهاتان
گواه ماست، ای یاران!
گواه پایمردیهای ما
گواه عزم ما
کز رزم ما
جانانهتر شد.
از: دفتر شعر «جزیره»